گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

بایگانی
محبوب ترین مطالب

یعنی رییس تو خواب هم نمیدید یه همکار مثل من پیدا بشه که اینطور سمج بره زیر و بمش رو از تو گوگل دربیاره! 

خوبه عکسی که ازش پیدا کردم تو اینترنت برم بهش نشون بدم بگم جناب ایشون با موهای سیخ سیخی شماااایی احیانا؟؟ 

مطمئنم برق از کله ش میپره که بابا تو دیگه کی هستی آخه! 

شاید بگین خب سرچ کردن تو گوگل که کار خاصی نیست 

باید بگم بله ولی به شرطی که بدونید چی رو دارید سرچ میکنید! من داشتم دنبال یک عنوانی میگشتم که در واقع یک اسم مستعار بود و باید از طریق اون به اصلش میرسیدم 

اینجوری بگم که انگار شما داری فنجون سرچ میکنی در حالیکه دنبال فرش هستی در این حد تفاوت :)))))))

ولی من پیدا کردم سه سوته! 

یعنی سرویس های جاسوسی باید بیان از من استفاده کنند برای رمزکشایی و شناسایی ادمها 

خودم از کار خودم خیلی خندم گرفت :)))) 

موندم وقتی به خودش بگم من پیدات کردم چی میگه!!!! 

احتمالا اول چشاش گرد میشه بعد موهاش سیخ میشه بعد میزنه زیر خنده و میگه فریبا خانم بیزحمت به جا این فضول بازیا بشین به کارت بچسب عقبی :)))))))))))

 حالا دنبال فرصتم برک برنده رو رو کنم 

خدا رو شکر انقدر ظرفیت داره که بشه باهاش از این شوخی ها کرد و به خودش نگیره :) 

  • فریba

دیشب ساعت 8:30 بود که از شرکت اومدم بیرون رفتم سر خیابون وایسادم منتظر تاکسی 

خیلی وایسادم خسته هم بودم و مدام تو ذهنم برانداز میکردم مسیر و ترافیک رو که کی میرسم خونه!!

کیفم تو یه دستم بود موبایلم هم اون یکی دستم و تو حال خودم بودم 

یه موتوری دو تا پسر سوار بودن اومدن یکم بالاتر از من وایسادن و گفتن بریم کیفش رو بزنیم؟

من یهو از جا پریدم و برگشتم بهشون نگاه کردم 

اونام زدن زیر خنده و رفتن!

ولی من خیلی ترسیدم خیلی 

و از اون لحظه به تمام ماشین ها و موتورها به ترس نگاه کردم که یا میخوان خودمو بدزدن یا کیفمو یا موبایلمو!

فورا رفتم تو پیاده رو و رفتم بالاتر تو ایستگاه اتوبوس که روشن بود وایسادم! ولی واقعا میترسیدم اونجا تنها بایستم و با اولین ماشینی که نگه داشت توکل به خدا کردم و گفتم آرژانتین و سوار شدم!! 

ولی مدام تو ذهنم مرور میکردم که چرا اون پسرا امنیت من رو با یه کلمه بهم زدن فقط واسه اینکه بخندن؟؟؟ شایدم قصد داشتن واقعا کیفم رو بزنند ولی خب نه من اون موقع کیف رو بیخیالی گرفته بودم و راحت میتونستن بزنن نه اینکه برن وایسن بالاتر و بگن بریم بزنیم خب معلومه من خودم رو اماده دفاع میکنم!!!

هیچ فکر کردن همین کلمه شون چقدر من رو ترسوند؟ چقدر اون خیابونی که من همیشه ازش میومدم و میرفتم رو برام نا امن کرد؟ 

نمیدونم مشکل من بودم یا جمله اونا!؟ 

ولی من به این فکر کردم که چقدر ما تو زندگیمون با یک کلمه حتی به شوخی ممکنه کسی رو بترسونیم یا برنجونیم جوری که شاید هیچوقت فکرش رو نمیکردیم ممکنه در اون حد اذیت بشه و ما به نظر خودمون فقط یک کلمه گفتیم! 

برعکس هم هست! گاهی یک واژه ما میتونه به یکی زندگی برگردونه! امید و انرژی! 

من بارها برام اتفاق افتاده فقط یک جمله تونسته یک روز من رو از این رو به اون رو کنه! 

شما کدوم دسته هستید؟ 

تاثیر گذار یا تاثیر پذیر؟ 

مثبت یا منفی؟ 



  • فریba

به حالتی که ادم از بس کار داره، هیچ کاری نمیکنه چی میگن!؟ :// 



  • فریba

تو روزهایی که همه جا پر از خبرهای تلخ و بد و نا امید کننده است 

خبرهای خوب رو از هم پنهان نکنیم...

چند روز پیش با دوستی با هم بودیم شاید نصف روز 

 و مثل روال همه جمعها صحبت از گرانی و تورم و خرج بیش از دخل و .. 

بعد سه روز گذشت از با هم بودنمون متوجه میشیم عههه بعد اینهمه ناله و زاری امروز خونه خریدن!!! 

شما چه حسی بهتون دست میده‍!؟

به ما حس غریبه بودن دست داد با وجود صمیمیتی که بینمون هست و رفت و امدها و درد دل ها ..! 

خب ما هم میتونیم این حس غریبگی رو حفظ کنیم و تبریک نگیم درسته!؟ :) 



  • فریba

اول سه پست برگردید عقب بخونید

 بعد بیاید اینجا 😁

دسته گلها تبدیل شدن به این عکس

 البته دو تا از دسته گلها جا نشدن باید دنبال یه باکس دیگه باشم 😊

  • فریba

انقد که نرفتم دانشگاه منشی گروهمون اسمس زده وقت کردی یه تماس با استادت بگیر باهات کار داره 

از کی تا حالا من اینقدر بیخیال شدم نمیدونم :))) 

  • فریba

عاقا من الان اتفاقی یه چیزی فهمیدم یعنی یه چیزی کشف کردم شایدم متوجهش شدم 

نمیدونم حالا هر چی 

فقط مهم اینه که من الان فهمیدم :))) 

دلم خنک ک ک ک شد هااای هاااای کیف کردم 

یه چیزی تو مایه های اینکه یکی در حقت یه کاری میکنه بعد واگذارش میکنی به خدا و طرف خووووب جواب میگیره یعنی خوووووب هاااا 

اخیش ش ش

دمت گرم خدا خیلی باحالی 

منم وقتش بشه خیلی بدجنسم خیلی خبیث :)) 

  • فریba
اقای همسر در اولین جلسه دیدار در دوران اشنایی با یک دسته گل بزرگ رز هلندی به استقبال اومد!!
منو میگی جشام اینجوووووری شد 😲😲😲😲 و بعدش اینجوری 😍😍😍😍
عاقا من یه کلمه گفتم من عاشق گلم و خیلی دوست دارم و ... دیگه هر دفعه یه دسته گل بزرگ در طرحها و رنگهای مختلف میومد به دیدار تا جایی که بهش گفتم میشه دیگه انقد گل نخرییییییی 😬😬😬
عقد کردن ما همانا و خرید دسته گل موکول شدن به سالگردهای ازدواج و تولد همان!!!
حالا هی من چپ و راست میگم هعییییی یادش بخیر یه زمانی یکی رابراه گل به دست میومد دیدنمون هعییییی.... 
منم تمام دسته گلها رو خشک کردم و نزدیک 3 ساله دارمشون 
میتونید پیشنهاد بدید چکارشون کنم 😁😁😁 
نگید بنداز دور سکته میکنم 😨😨😨
اینها نصفی از اون دسته گلها هستند بقیه شون بالای کمدن 😑😑

  • فریba

اومدم در مورد جشن تولد همسر بگم دیدم خیلی طولانیه حالش نبود! 😁

عاقا برعکس تصور همگان در مورد من، من خیلی ادم تنبلی ام 😊 اصن حال ندارم هیچکاری کنم و همیشه هم دقیقه نودی خااالصم 

ولی الان یجایی قرار گرفتم از تنبلی خودم حرررررررص میخورم 

میدونید چرا؟ چونکه الان تو یه مسیری قرار گرفتم که میدونم من رو به ارزوهام و انچه  تو رویاهام بود میرسونه و هر کی تندتر بره زودتر هم میرسه تازه!!!! ولی من با اینکه اینا رو میدونم و به یقین رسیدم ولی حااال ندارم تند تند برم .. اهسته و پیوسته میرم در حالیکا میشه تند و پیوسته هم رفت 😆😆

عاقا شما اگه حال دارید بیاید برید به ارزوهاتون برسید منم کم کم میرسم بهتوون 

یکی بیاد منو جمع کنه از کف زمین ببره سر جام حااال ندااارم 😄😄

  • فریba

امشب داشتم تو اینستا میچرخیدم.. 

یکی از دوستام تولدش رو جشن گرفته بود ویدئوش رو گذاشته بود، همسر جانش براش تو رستوران یه سورپرایز عالی در نظر گرفته بود و همه دوستا و فامیلا رو دعوت کرده بود و یهو این دوست ما از در میاد تو و همه هل هله و برف شادی و جیغ و .. 

دوست عزیز ما هم از همون دم در به گریه افتاد! 


من خیلی از این کارا خوشم میاد همش دوست دارم برای کسی یه کاری انجام بدم طرف ذوق مرگ شه 

اینا مواردیه که یا کسی من رو ذوق مرگ کرده یا من کسی رو ذوقوندم!! 


یه هفته از عقدمون گذشته بود و تولد اقای همسر بود (الان متوجه شدید که دو روز دیگه تولد اقای همسره!؟ حالا به من پیشنهاد بدید چه کنم!!! ))) منم صبحی که رفته بود سر کار رفتم خونه ش رو تر تمیز کردم و ناهار درست کردم و کادو گرفتم و کیک و گل و .. چیدم رو میز

همسر که رفت از در بیاد تو پریدم چشاشو گرفتم و گفتم مهمون داریم بگو کی!!! 

ایشونم دستپاچه شده بود هی میگفت کیه خب نکن زشته جلو مهمون :)))))))))) 

به زور دستامو برداشت و بساط تولد رو دید و کلی یجوری شد .. 

و با یه حسی گفت بعد 30 سال یکی تولدمو جشن گرفت و بهم تبریک گفت!!! آخی انقد دلم سوخت دیگه واسه همین از اون سال همیشه همسر جان رو با یه کیک و مراسم کوچولو خوشحال میکنم :)) 


یبار تولد هم خونه ایم رو جشن گرفتیم خودش خبر نداشت من کیکش رو گذاشته بودم تو جا کفشی متوجه نشه!! بعد در حالیکه اون یکی هم خونه ای رو سپردم دوستمونو سر گرم کنه یهو گفتم عههه صدا چی میاد از راه پله!؟؟ 

و رفتم یواشکی کیک رو اوردم بیرون از جعبه و شمعهاشو روشن کردم و پریدم تو خونه!! 

وای انقد خوشحااااال شد که نگووو 


یبار تولد پیرزن همسایه مون که یه خانوم تنها بود رو یهویی جشن گرفتیم و با کیک رفتیم در خونه ش رو زدیم .. 


من تولد برا این او اون زیاد کرفتم ولی فعلا همیناش تو ذهنم موند چون لحظه هاش رو دوست داشتم.. 


اما بگم از دو سورپرایز دوست داشتنی زندگی خودم: 

ارشد که بودم دقیقا روز تولدم کلاسی که قرار بود 6 تموم بشه ساعت 9و نیم تموم شد.. منم گوشیم همون ظهرش خاموش شده بود. 

حالا نگو هم اتاقی هام رفتن میوه و شیرینی خریدند و منتظرن من طبق معمول ساعت 6 بیام خوابگاه منو خوشحال کنند. من از همه جا بیخبر هم ساعت 10 شب اومدم خوابگاه خسته و کوفته!! 

وارد اتاق که شدم دیدم چراغ خاموشه.. روشن کردم دیدم عهههه روی میز خوراکی چیدن و کسی پیدا نیست!! 

یهو یه صدایی تو تاریکی گفت خب معلومه کجایی!؟ ما سه ساعته هی داریم پشت در سالن کشیک میدیم کی میای!؟ 

وای نگو بچه ها فکر کردند من ساعت 6 میام هی کشیک میدادن که منو یهویی سورپرایز کنن... 

منم فوری پریدم بوفه خوابگاه یکم خوراکی اینا خریدم و بروبچ رو صدا زدم اومدیم دور هم کلی خوش گذروندیم :) 


یبار دیگه ش هم بود که من درگیر پایان نامه بودم  وهمه کارام مونده بود.. 

رفته بودم خونه مامانم اینا که مثلا یه هفته بمونم کارامو انجام بدم خواهرزاده هام اومدن اونجا اتراق کردن حالا مگه میرفتن!؟؟ 

عصر بود دیدم نه تنها بچه ها نمیرن بلکه مامانشون هم اومدن و زنگ میزنن به این و اون که امشب بیاین اینجا دورهم باشیم!! منم با همه دعوا که مگه نمیبینید من درس دارم!! 

ساعت 8 اینا بود یه جشنواره بود تو شهرمون بهشون گفتم من خوصله خونه رو ندارم میرم جشنواره رو ببینم .. اونام گفتن خب باشه برو میایم دنبالت.. 

منم رفتم حدودای ساعت 11 شب برگشتم دیدم اووه همه ماشیناشون ردیف جلو خونه ما! 

رفتم تو و نشستم و عصبی که اینا چرا نمیرن نصف شبه من کار دارم .. که یهو خواهرم و برادرم و توله هاشون به کیک و شمع و فشفشه از اشپرخونه اومدن تو و دست و جیغ و هوراااا که تولدت مباااارک خاک تو سرت :)))))))))))))) 


وای خیلی خوبه اینکارا 

تا میتونید با اینکارای کوچیک بهم شادی بدید و خاطره ساز بشید

حیف که دیگه خیلی وقته کسی برای من از اینکارا نمیکنه 

ولی من خودم حس خوب بیشتری میگیرم از این اتفاقای کوچولو 

این هفته هم دارم فکر میکنم چجوری همسر رو حسابی عافلگیر کنم چیزی به ذهنم نمیرسه 

شما اگر پیشنهاد یا تجربه ای دارید استقبااااااااااال میکنممممممممممممممممممم


  • فریba

امروز رفتیم دیدن یکی از دوستان که به تازگی صاحب نی نی دوم شده . 

به نظر من وقتی یه بچه دنیا میاد باید گذاشت یکم از آب و گل در بیاد بعد رفت دیدنش. 

چیه اون اولا بچه زشت و زرد و کچل و چشاش هم که باز نمیشه و همش هم خواب! 

امشب ما رفتیم بعد یک ماه و نیم گذشت از تولد بچه، مامان و بابا سرحال، بچه چش و گوش باز، راحت میشد بغلش کنی بدون ترس از بالا اوردن!!! بچه س دیگه خب :))) 

من انقد با این بچه حال کردم عشق کردم چنان گرفته بودم تو بغلم انگار بچه خودمه! 

انصافا روش نمیشد زیادی قربون صدقه ش برم جلو بابا مامانش.. 

بعدش با همسر رفتیم بیرون فرحزاد یه گشتی زدیم.. 

اونحا هم پر بچه مچه ریز و درشت 

به همسر گفتم دلم بچه خواست :) 

ایشون هم نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت که هوسهای زودگذره فردا یادت میره! 

کفتم نخیر .. تا سال دیگه این موقع یا بچه داریم یا بچه میاریم ! 

گفت ایشالله.. فعلا همینی که زاییدی رو بزرگ کن ایشالله سراغ بعدیاش هم میریم :))) 


من همیشه گفتم و بازم میگم که بچه داشتن حس خیلی خوبیه به شرطی که فقط تو براش مادری کنی نه خاله و دده و پرستار و مهد و ... :)

  • فریba

اینو که نوشتم رفتم به البوم عکسهای عقد سر زدم :) 

بر عکس خیلیا که میگن صد بار عکسهای عقد و عروسیشون رو نگاه میکنند من زیاد علاقه ای ندارم بهشون نمیدونم جرا. 

شاید بخاطر اینکه خودم عکاس نبودم :)))))) 

این شبی که عکسهاش رو میذارم مثلا قرار بود شب خواستگاری رسمی باشه. 

یک بخشی از مراسم عقد و عروسی که من خیلی خیلی حرص خوردم این بود که اتفاقات و برنامه ها جوری پیش میرفت که اصلا قرار نبود تو برنامه باشه!!! و من یجوریایی تو عمل انجام شده قرار میگرفتم. 


ما همه صحبتهامون رو از قبل کرده بودیم و قرار بود اقای همسر اون شب با خانواده بصورت رسمی بیان خونه ما برای تعیین روز عقد و مهریه و ... 

ما خودمون بودیم و مهمون خاصی دعوت نکرده بودیم و ولی دیدیم خانواده همسر اومدن و عاقد هم باهاشونه!!! 

من تو اشپزخونه بودم که یهو خاله م انگار جن دیده باشه اومد گفت فریبا عاقد هم اوردند! 

من رو میگی میخواستم جیغ بزنم که عاقد برای چی... بعد گفتن که شاید برای اینکه اینجا صحبتها رسما ثبت بشه و دیگه فردا برای عقد دردسر نباشه و اینا زودتر کارا انجام بگیره مثلا!!!!!!!

ولی دیدم خیر مادر همسر اومدن که من دوست ندارم عقد تو محیط شلوغ باشه برای همین عافد اوردیم که امشب عقد کنیم دیگه فردا هم تو مراسم یه عقد سوری بگیرید. ما هم بیخبر!!!! 

حالا باز من امپرم زده بالا که اینهمه فردا شب مهمون دعوت کردیم پس برا چی! 

که دیگه گفتن ابروریزی راه ننداز دیگه کاریه که شده!!!! 

اینجوری بود که خواهرام و خاله هام سریع چسبیدن سفره عقد کوچولو درست کردن و مامان هم زنگ زد به چند تا از بزرگای دم دست فامیل که پاشین بیاین و خب به همشون که نمیرسید زنگ بزنه و بعدا شاکی شدن که چرا ما نبودیم!!! 

و اینجوری شد که یهویی ما عقد کردیم!!!!!!!!!!!! 


  • فریba

پس فردا سومین سالگرد اغاز همسفری من و اقای همسر هست. 

22 مرداد 

البته اصلش فرداست یعنی روز اصلی که من بله رسمی دادم 

ولی 22م تو دفترخونه ثبت شد. 

خیلی از زن و شوهرها این روز که میرسه کلی جشن و شادی و کیک و تدارک و مهمانی و ... 

ولی من از یک هفته قبل میرم تو فاز بررسی چند و چون زندگی مشترک و روزهای متاهلی و کم و زیادها و انتظارات و براورده ها و .. 

خلاصه همه انچه که به ادم قوت قلب میده برای محکم تر قدم برداشتن برای وارد شدن به یک سال دیگه برای همسفری... 


ولی واقعیتش رو بگم 

من اگر فرصتی دوباره پیدا کنم ازدواج نخواهم کرد :)

حس میکنم ازدواج با تمام خوبی هاش محدودیت هایی به ادم تحمیل میکنه که من ادم پذیرش این محدودیت ها به اختیار نیستم و الان بسیاریش رو به اجبار پذیرفتم :)))

شاید من جزو معدود متاهلانی باشم که دوران مجردی رو با تمام استرس ها و سختی هاش به دوران متاهلی با روزهای عشقولانه و ارامشی که داره ترجیح میدم..

و به بسیاری از دوستان مجردم این توصیه را میکنم که تا میتونید ازدواج نکنید ولی فکر میکنند از سر دلسوزی که مجردند اینو میگم درحالیکه من از سر دلسوزی که نمیدونند اونور پل چه خبره دارم بهشون میگم. 

ولی خب تا کسی خودش شرایط رو تجربه نکنه درک نمیکنه. 

در اثبات سخنانم همین بس که دوست مجردی که پارسال من دم ازدواج هی بهش میگفتم بدبخت شدی رفت و اون میخندید و میگفت نه بابا خیلی خوبه و چه خووبه و حس خوبیه و ... هفته پیش دردل میکرد و میگفت دختر نونت نبود آبت نبود شوهر کردنت چی بود :))))))))))))

شما چی فکر میکنید؟!


  • فریba

یه هفته ای هست برای راه اندازی کار نمایندگی اومدم ولایت 

عصرها یساعتی وقت میذاریم میریم سر مزینیم به دوست و اشنا 

به خاله ها و دایی ها و مادر بزرگ های خودمون و اقای همسر .. 

اولین سوالی که هر کی میپرسه خب طبیعتا اینه که اقای همسر خوبه؟! کجاست!؟ کی میاد!؟ 

و دومین سوال بی برو برگرد اینه که بچه ندارین!؟ سه نفر نشدین؟! زیاد نشدین؟! کی دیگه پس!! سنتون میره بالا!! 

من اوایل هر کی این سوال رو میپرسید تصمیم میگرفتم که قانعش کنم بچه دار شدن تو این شرایط کار عاقلانه ای نیست!!! 

ولی الان میخندم و میگم کم کم .. :))

دیگه طرف رنگ و رخش باز میشه که به به پس اینا تصمیم دارند بچه دار بشن سال دیگه زنبیل تو دست بچه بغل و ... 


نمیدونم واقعا کسایی که تو این اوضاع اقتصادی کشور که همه 8 شون گرو 9 شونه میگن بچه دار بشو به چی فکر میکنند!؟ 

بچه تربیت نمیخواد!؟ مراقبت نمیخواد!؟ ارامش نمیخواد!؟ خرج نداره!؟ 

بعد چرا میگن خدا خودش میرسونه؟

آخه خدا مگه واسه ما چیز خاصی رسوند که الان بگیم برای بچه مون میرسونه!؟؟ 

گفتن از تو حرکت از خدا برکت! 

نگفت از تو بچه از خدا خرج پوشک و شیرخشک!!! 


اینکه ادم در حد بخور و نمیر بخواد بچه ش رو بزرگ کنه دیگه اسمش زندگی نیست!! هنر نیست! 


نظر شما چیه!؟ 



  • فریba

دو سه ماه پیش بود تو دانشگاه یه اگهی چاپ عکس روی پیکس های یخچالی دیدم 

به آی دیش پیام دادم یه پسر 23- 24 ساله بود 

عکسها رو براش فرستادم گفت کیفیتش پایینه عکس بهتر بفرست. 

منم گفتم باشه و دیگه درگیر امتحان شدم و به کل یادم رفت.. 

بعد یکماه خودش پیام داد که خانوم از سفارشتون پشیمون شدین؟

گفتم واقعیتش نه و وقت نکردم و .. گفت من با همین عکسها تست کردم بد نشد میخواید امتحانی بزنم براتون اگر خوب نبود برندار! 

گفتم اوکیه بزن اگر خوب باشه من سفارش زیاد دارم .. 

عکسها رو زد و اتفاقا خوشکل هم شدند .. البته هنوز از نزدیک ندیدمشون چون دوستام تحویل گرفتند و اونا گفتند خیلی خوشگله :))) 

سر همین تحویل عکسها بیشتر با هم صحبت کردیم و بچه کجایی و تو دانشگاه ما چه میکنی و کلاس چندمی و .. یهو دیدیم عههه چه شهرامون بهم نزدیکه و یجورایی هم شهری حساب میشیم (یه 60 کیلومتر اونور تر حالا :)))

همین باعث شد که پول پیکسها رو نگیره ازم گفت دفعه بعد سفارش دادین یجا حساب میکنم.. 

.

.

گذشت مجددا یکماه بعد یعنی پریشب پیام داد و احوالپرسی که پیکسل نمیخواین؟ گفتم چرا اتفاقا زیاد .. 

یادم بود دفعه قبل از بیکاری مینالید که دنبال کار میگرده .. پرسیدم کار پیدا کردی؟ 

با خوشحالی گفت اره یه کاری اخر هفته ها تو رستوران پیدا کردم (فوق لیسانس دانشگاه دولتی یه رشته مهندسی هستند ایشون!!!!)

حسابی بهش تبریک گفتم و گفتم جای مورد علاقه من ! خیلی دوست دارم رستوران داشته باشم یه روز ...

از اینکه ساده و صادق گفت رستوران کار میکنم ازش خوشم اومد و اینکه گفت بررای اینکه مستقل باشه حاضره هر کاری بکنه و اهل کلاس نیست که بگه من فقط کار مرتبط با رشتم.. 

یه جرقه ای اومد تو ذهنم و گفتم وقت داری یجا پاره وقت کار کنی؟! 

مجددا چشاش برق زد و گفت عاره چرا که نه. 

گفتم خب اخر هفته یه قرار میذاریم میبینمت در موردش صحبت میکنیم .. اگر خدا بخواد شاید همکارمون شدی .. 

اونقدر خوشحال شد که گفت بی صبرانه منتظرم.. 

منم خیلی خوشحال شدم که یه بچه باحال پیدا کردم برای تیموون... 

یه بخشی از وعده هایی که به خودم دادم خدا بخواد داره عملی میشه .. 

انصافا دارم به قدرت غیر قابل توصیف تصورات ذهنی یا قشنگر بگم باور ذهنی پی میبرم! :)



  • فریba

دیروز با بچه ها تو پارک بودیم  نمیدونم چی شد یهو صحبت از جن و پری شد 
شکر خدا هممون پایه بودیم شروع کردیم به تعریف داستانهای مختلف 😄😄
من یهو یاد این داستان افتادم:
یادمه سال اخر کارشناسی خوابگاه بودیم. بچه های بلوک 1 شایعه کرده بودند بلوک 1 جن داره! اسمش کاوه است و بچه ها دیدنش و میاد وو اتاقشون و غذا میخوره و فلان ... 
ما هم که منشا این شایعه رو میشناختیم حسابی میخندیدیم.
یه شب تو اتاق نشسته بودیم حوالی ساعت 11 شب بود دیدم در اتاق رو زدند بانو پریسا منشا شایعه جن و پری دم در بود با من کار داشت. من و پریسا عضو کانونهای دانشگاه بودیم.
منو صدا کرد و گفت فرییا یه لحظه میای .. رفتم دم در و گعتم بفرما تو .. گفت ممنون واقعیتش یه کار خصوصی باهات داشتم گفتم اگر وقت داشته باشی یه سر بیای اتاقمون.
یکم تعارف معارف کردم و گفت من اتقمون تنهام بیای اونجا بهتره .. عاقا ما تا بریم اتاقش دلمون هزار راه رفت که پری چکار به من داره نکنه خواستگاری چیزی پیدا کرده (اون موقع همسر نداشتم خوووو 😆😆😆) خلاصه رفتم اتاقشون و دیدم وسط اتاق عین سفره شب یلدا کلی خوراکی و میوه و اجیل و اینا چیده و منتظر منه ... 😁
نشستم و یکم از این در اون در صحبت کردیم و بالاخره رفت سر اصل مطلب که آره واقعیتش فلانی از فلان دوستت خوشش اومده از من خواسته براش تحقیق کنم و من مطمین تر از تو پیدا نکردم گفتم دعوتت کنم یکم باهاش بیشتر اشنا بشم .. امر خیره و ..😑
یکم در مورد شخص مورد نظر صحبت کردیم و بحث کشید به چطوری اشنایی این دو تا و کانون و استاد و دانشگاه و .. نمیدونم چی شد که رفتیم سراغ کاوه!!! (جن خوابگاه 😁)
دیدم پریسا با آب و تاب داره از جن و پری میگه و کاوه رو توصیف میکنه که یه بچه جنه و اتفاقی دیدتش و الان باهاش رفت و امد داره میاد اتاقشون و اوووو ... 
منم که نمیتونستم جلو خندمو بگیرم سرم رو انداخته بودم پایین و حرفهاش رو تایید میکردم و به فکر سوژه ای بودم که میخواستم برم تو اتاق برای بچه ها تعریف کنم .. 
همینطوری تعریف در مورد جن ادامه داشت که یهو حس غریبی بهم دست داد و مجبور شدم سرم رو بگیرم بالا .. کهههههه......
.
.
واااای یا ابرفررررررض این دیگه کیهههههه 😨😨😨😨😨😨 
پریسا کووووو ...
وای خدا الان که دارم اینو مینویسم چشام از ترس پر اشک شده !!
سرم رو که اوردم بالا دیدم یکی دیگه رو بروم نشسته!! صدا صدای پریساس ولی یکی دیگه س!!
یا پیغمبر عجب غلطی کردم مسخرش کردم .. فکر کنم فهمید ... پریسا منو نخووووووور 😭😭😭
عاقا پری جنه داشت حرف میزد که من یهو پاشدم گفتم پری خیلی دیره من باید برم و نفهمیدم اون وقت شب (ساعت شده بود 3 نصف شب) جطوری خودمو رسوندم بلوک خودمون تو اون تاریکی... 
فقط یادمه دیگه جرات نمیکردم به پریسا نزدیک بشم همون از دور براش دست تکون میدادم 😅😅😅
الانم که بهش فکر میکنم قیافه پریسا یادم نیست ولی قیافه پری جن رو یادمه 😄😄

  • فریba

 

از دوستانی که اینجا رو میخونند کسی هست طراحی سایت بلد باشه عایا؟


  • فریba

اخرین امتحان دانشگاهی عمرم رو (البته تا فعلا) دادم رففففف

بعدش یه دو هفته رفتم تو کما 

هزار و یک فکر به سرم اومد 

به تمام سالهایی که درس خوندم و نتیجه ای که تا الان گرفتم..

به فرصتهایی که بخاطر درس بدست اوردم و بخاطر درس از دست دادم... 

به رویاها

به علاقه ها

به برنامه ها

کلی فکر کردم و نوشتم..

الان ذهنم پر از ایده س پر از فکره پر از برنامه س..

طراحی سایتم رو شروع کردم 

الان تو مرحله چیدمان محصولاتم 

بعد باید به فکر عکاسی باشم از محصولات 

بعد قرار داد با پشتیبانی محصولات

هنوز هزینه رو براورد نکردم جراتش هم ندارم نمیدونم چقدر سرمایه میخواد ولی خب ایده ایه که دارم و نمیخوام از دستش بدم.

به اسم سایتم فکر کردم و میرم عناوین مشابهش رو سرچ میکنم یوقت با سایت بدی تشابه اسمی پیدا نکنه  😆😆😆

الان مسئله خونه نمیذاره تمرکز کنم

ذهنم اشفته است

این هفته به کارم زیاد نرسیدم از هدفم موندم هر چند تا الان نصفشو رد کردم ولی هنوز نصفش مونده!!

این ماه میخوام به مرحله 3 برسم و باااید برسسسم✊✊✊


  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۸ تیر ۹۷ ، ۰۱:۳۴
  • فریba

هفته پیش به صاحبونه زنگ زدیم که اقا نزدیک موعد تمدید اجاره س و ما (علیرغم میل باطنی مون) به دلیل شرایط وحشتناکی که الان برای همه در جریانه ناچاریم به تمدید کردن! 

ایشون هم گفت باشه بهتون خبر میدم که چقدر میخوام بکشم رو اجاره!! 

مروز زنگ زد و با کلی مقدمه چینی که عاقا خبر دارید که چقدر گرونه همه چی و چقدر دلار بالاست و چقدر اله و بله ، گفت من پول پیش نمیخوام و ولی اجاره 1700. یعنی یهو 450 کشید رو اجاره!!!! من نمیدونم بر اساس چه منطقی چنین حرفی زد.. ولی همسر هم خوب جوایش رو داد گفت بله وضعیت مملکت جوری شده که دیگه هر کی هرکاری دلش میخواد میکنه و کسی هم نمیتونه بگه چرا! 

ایشون هم گفت بله دیگه شما برید قیمتها رو ببینید متوجه میشید که اجاره خونه ها الان همینه و دیگه چاره ای نیست و شما بخوای جابجا بشی کلی پول کمیسیون باید بدی و جابجایی و خرابی وسایل خونه و خلاصه همون براتون در میاد! حالا باز تضمیم با شماست!

همسر هم گفت باشه حالا بهتون خبر میدیم. 

قطع کرد و گفت چه کنیم. گفتم بهش بگو غلط کردی که اجاره همه جا همینه .. مردک فلان و فلان .. یه دست اقلا رو سر خونه ت بکش بعد بیا اینقدر اجاره بخواه.. 

بهش بگو بیشتر از این رقمی که الان هستیم نمیتونیم شما اگر مستاجر خوب میخوای بمونیم اگر نه که چیزی که زیاده خونه!!! 

همسر هم اول سعی کرد من رو قانع کنه بهش گفتم امکان نداره این پول رو بابت این خونه بدم! با این پول میشه خونه بهتر گرفت .. مردک فلان فلان :))))

بعد زنگ زد و کفت عاقا راه نداره یکم تخفیف بدین ما تمدید کنیم؟ گفت چرا حالا شما چون خوب بودین و اینا من 50 بهتون تخفیف میدم :/// 

من از اونور داشتم میشنیدم خواستم داد بزنم مگه داری به کدا پول میدی حریص طماع فلان :)))

میدونید من از همون اول هم از صاحبخونه خوشم نیومد برای همین مدام بهش فحش میدادم که خیلی دندون گردی و پول پرسیتی و اینا ... 

خلاصه همسر گفت خیر ما نمیتوتیم و ایشون هم گفت که پول پیش تون اماده است دیگه پس دنبال خونه باشید. چون منم الان مشتری دارم برای خونه. گفتم عارههه بیاد خونه رو ببینه دستش میاد.. 


خلاصه ما هم سریع شال و کلاه کردیم پریدیم دنبال خونه . 

یکی دو تا خونه دیدیم اجاره شون همین بود و البته رهن بالاتر ولی دیگه خدایی می ارزید به پولی که داریم میدیم!!! 

دیگه منتظریم که فردا اوکی بدن ببینیم صاحبخونه حاضره یکم خونه رو نو نوار کنه یا نه .. 


ولی انصافا همه تفصیر ها رو نباید گردن دولت و مسئولین انداخت! 

بدبختی از گور خود ما مردم بلند میشه! 

خودمون دیگه به خودمون رحم نمیکنیم! 

طرف کلا 240 تومن تو ارزونی این خونه رو خریده میخواد کل پول خونه رو از تو اجاره ش در بیاره! بابا یه رحمی مروتی چیزی .. 

یکی هست کلا بساز بفروشه .. به میلیون میگه پول ادامس خرسی .. خب برادر دیگه 100 تومن 200 تومن برای تو پول نیست ولی برای امثال من تو ماه میتونه پول باشه! 

ولی رحم نداریم! 


دعا کنید هر چه زودتر بتونیم یه خونه خوب پیدا کنیم .. از پس اجاره ش بر بیایم .. بتونیم صاخبخونه بشیم .. 


من تو این ایام بیشتر از همیشه به اون بی مروتی که 100 میلیون پول ما رو تو چنگش گرفته عین خیالش هم نیست و ما نمیتونیم چیزی بهش بگیم فحششششش دااادممممممممممم دلم خنک میششششهههههه پاش بیفته دیگه تو این ایام میرم تو روش هم میگم یه رکعت نمازت قبول نیست ... پول سفر کربلا و حجت هم حروووومههههه .. حالا بیااااا :)))) 


  • فریba
بانك اهداكنندگان غير خويشاوند