گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب

به حالتی که ادم یهویی نسبت به همه چی و همه کسی بی انگیزه و بی حس میشه چی میگن؟؟

یجوری شدم حس میکنم هیچی دیگه خوشحالم نمیکنه .

تا رسیدن به ایونتی که براش پرپر میزدیم چیزی نمونده ولی دست از تلاش برداشتم. 

.

.

مدتهاست با اساتیدم درگیرم که انصراف بدم ولی قبول نمیکنند نمیگذارن... مدام میگن اشتباه میکنی اشتباه میکنی ... کاش اوتی که اشتباه میکنه واقعا من باشم.. 

خیلی خسته م خیلی ... 😑😑

  • فریba

یه گروه تلگرامی داشتیم با دوستامون که چند تاشون یجا با هم همکارن!!

امروز صبح پا شدم دیدم مدیر گروه همه رو ریمو کرده و گروه رو تعطیل کرده. 

کاشف به عمل اومد که بعله چند تا از بچه ها تو گروه پشت سر یکی از همکاران مشترکشون که آقا هست حرف زدند و پیامها به اون اقا رسیده و اون اقا هم رفته به همسر دو تا از خانوما گفته به زنتون بگین پشت سر من حرف نزنن!!!!! 

و کار به دعوا و جر و بحث خانوادگی کشیده و اینا هم پر پر میزدن بفهمن اون اقا از کجا فهمیده و جالب اینجا بود از محتوی چت ها خبر داشت!!!!

خلاصه دو تا از بچه ها کاراگاه بازیشون گل میکنه شروع میکنن کارگاه بازی و به این نتیجه میرسن که بعلهههههه یکی از خانمهای عضو گروه با اون آقا بعله ...!!!

حالا دوستم هی برا من توضیح میداد من نمیگرفتم:

میگفتم خب شاید با هم فامیلن هان؟؟؟ 

میگه خل!!! دارم بهت میگم با هم دوووستن دوووست ... 

میگم خب اخه چجور؟؟ این که زن و بچه داره خووو اونم که شوهر و دو تا بچه داره ... اخه ... 

دوستم میگه خاااااک تو چقد ساده ای اخه 😕😕😕 

.

.

میگم این مدل زن و مردا آیا روشون میشه تو روی شریک زندگیشون نگاه کنند؟؟؟ 

جااان؟؟ 

بعله از اتاق فرمان اشاره میکنند تو چقد ساااده ای آخه 😑😑

  • فریba

میگه تو اینهمه سال که تو تهران با بدبختی زندگی کردم هیچ جا خانوادم پناهم نبودند!!

گفتم ولی من یادمه دانشگاه قبول شدیم بابات همیشه تا تهران میاوردت و میبردت... تازه ارشد هم که ازاد خوندی... خونه گرفتی .. بابت خرجشو داد دیگه نداد؟

میگه تو به این چیزا میگی کار؟! دوستم باباش براش ماشین خرید.. خونه خرید.. فرستادش خارج... 

حالا من هر چی میگم سهم الارثم رو بدین قسط خونه م رو بدم حاضر نمیشن یه زمین به نامم کنن یا بفروشن ... 

میگم سهم الارث؟ کدوم ارث؟؟

مبگه خب بابام اینهمه زمین داره بالاخره یکیش مال منه .. الان من گیرم پول میخوام بابد بهم بده دیگه... 

.

.

.

و من به این فکر میکنم که از 22 سالگی حتی روم نمیشد به بابام بگم پول برام بفرست ..... سهم الارث آخه؟؟؟؟😤😤

.

.

.

پی نوشت: مکالمه من با یه دختر تحصیل کرده عزیز دردانه پدر!!😑😑

  • فریba

دوستی عازم کاناداست 

مجرد و از هفت دولت آزاد 

گفتم چه حسی داری؟ گفت هیجانی سرشار از استرس و شاید هم برعکس 

ولی حال خوبی ندارم میترسم.. 

دکتراش رو تو ایران تا مرز دفاع رفت ولی انقد اذیتش کردند بیخیالش شد و گفت من که دارم میرم دوباره بخونم چه منتم به اینا؟!!

.

.

.

یادمه با اقای همسر که اشنا شدم داشتم برا استرالیا اپلای میکردم.

بهش گفتم اگه اپلای کنم برم یا بعدا بخوام فرصت مطالعاتی برم ؟؟

گفت اگه بری دوباره برمیگردی!؟
گفتم نمیدونم... شاید برم و دیگه نیام؟!
گفت بالخره که یه روز برمیگردی دیگه؟!
گفتم خب عاره میام سر بزنم به خانواده و ... 
گفت باشه برو ولی زود زود برگرد 😊
.
.
و اینجوری شد که من خر شدم و هیچوقت نرفتم 😑😑😑
  • فریba

من اگر کسی یک کار ضروری و مهم داشته باشه و بیاد تلگرام بفرسته یا sms بده بهش جواب نمیدم!! شما هم نیز؟!

چون اصولا پیام دادن و چت کردن کار بسیار وقت گیریه!

یه دانشجو دارم دم دمای دفاعشه.. اولا sms میداد میدید دیر جوابشو میدم (مثلا یه روز بعد!!) عادت کرد زنگ بزنه!

یبار اشتباه کردم یه فایلی رو براش تلکرام کردم! انگار تازه فهمید عهههه تلکرام هم هست 

وقت و بی وقت تو تلگرام پیام میده و انتظار داره مسایل ریاضی رو بیایم تو چت بررسی کنیم یا عکس از تحلیلش میگیره میفرسته این درستع؟!

الان ده روزه که تو تلگرام پیام داده منم اصلا سین نکردم .. حالا دو روزه هی پیام میده خانم دکتر کجایین چرا جواب نمیدین!😒😒

حالا من هی میگم ایرانیا تنبلند باز بگین نه!!!!

  • فریba

دیروز با مرضیه در دانشگاه منتظر یکی از بجه ها بودیم.

دیدم یه چهره اشنایی اومد سمت ما و سلام احوالپرسی و رو به من حالتون خوبه خانم ... کار و بار خوب پیش میره.. حالا من هی میگم خدایاااا اینو من کجا دیدم چقدر اشناس چرا یادم نمیاد

حالا هی این با من حرف میزد منم منگ جوابشو میدادم!😕😕

وقتی رفت از مرضیه پرسیدم این کی بود؟؟

مرضیه با تعجب گفت واااا فاطمه بود دیگه!!!!😳😳

گفتم ای وااااااای چرا من انقد ذهنم تنبل شده الزایمر گرفتم اصلاااا یادم نیومد کیه وااای الان بنده خدا پیش خودش چی فکر میکنه 😯😯

مرضیه هم گفت اتفاقا منم تعجب کردم که چرا ایتطوری برخورد کردین 😁😁


منم فوری بهش زنگ زدم و کلی معذرت که ببخش تروخدااا من پیر شدم نشناختمت 😤😤


پی نوشت:

فاطمه یکی از بچه های مدیریت دانشگاهمونه که یه دو ماهی پیش ما کار کرد ولی خانوادش مخالف کار کردنش بودند و محبور شد انصراف بده. 😑

  • فریba

تا حالا شده تو یه شرایطی گیر کنید که جز خودتون هیچکسی نتونه بهتون کمک کنه؟؟؟ 😕😕😕 و خودتون هم ندونید چطوری به خودتون کمک کنید 😑😑

مجربان دستها بالا 😣😣

  • فریba

عاقا من هر چی فکرش رو میکنم ازدواج در این شرایط فجیع اقتصادی اصلا توجیهی نداره!

موندم یه پسر و دختر جوون چطوری تو این شرایط میخوان از پس خرج و مخارج زندکی بربیان!؟

یه پدر چطور میتونه جهزیه ابرومند برا دخترش بگیره؟؟؟ 

حساب کردم هیچیه هیچی نخواد بده کم کم باید 30 - 40 میلیون پیاده شه! اونم نقد الان که دیگه کسی قسطی فحش هم نمیده چه برسه جنس!!! 

یه پسر چطور میتونه خونه بخره یا از پس اجاره ها بربیاد!؟ 

جالب اینجاست که ترامپ از اونور دنیا یه پخی کرد!

اینجا ما همه افتادیم به جون هم و احتکار و گرونی و دزدی از جیب هم و ....! 

واقعا به این فکر کردید قبل از اینکه که هیچ خارجی ما رو به چیزی تهدید کنه ما اینجا خودمون حساب خودمون رو رسیدیم!؟

بعد به ما میکن نسل کوروش کبیر؟! 

به ماااا!؟ 

خدایی!؟ 



پی نوشت:

داشتم تو دیجی کالا میچرخیدم، یهو چشمم خورد به سرویس قابلمه جهزیه م! چیزی که من یکسال و نیم پیش خریده بودم 900 تومن الان قیمت زده بود 3 میلیون !!! از گرون جانی و گرون فروشی دیجی کالا بگذریم، ولی 8 تیکه قابلمه دونه ای چند آخه!؟؟؟ 


  • فریba

یک بخشی از عقب افتادگی کشورمون از خودمونه. بخش خیلی خیلی مهم و تاثیر گذازش!

ادعا میکنیم باهوش ترین ادمهای این کره خاکی هستیم به نظرم ما بهره هوشس بالایی تسبت به سایر ملتها نداریم فقط به این دلیل که خیلی تنبلیم همیشه دنبال راه میان بر میگردیم برای همین همیشه سریعترین و راحت ترین راهها رو پیدا میکنیم 😁


القصه

برای واحدی که کار میکنیم نیاز به همکار داشتیم 3 نفر! مهارتهای خاصی هم لازم نبود همون در حد معمول سواد و کامپیوتر و ادب و .... 

اطلاعیه زدیم و زیرش درج کردیم حقوق نمیدیم ولی شما متناسب با تلاش و پیشرفتتون پاداش دریافت میکنید از هزار تومن تا n هزار تومن!!!! 

387 نفر این پست رو لایک کردن تو پیج اینستا و 1.7 کا بازدید خورد تو تلگرام ولی فقط یک نفر اومد برای مصاحبه و پذیرش شد!

بعد همه میرن میگن کار نیست! جامعه ال و بل. 

حاضریم گشنگی بکشیم 

24 ساعته پای نت بگردیم و به زمین و زمان فخش بدیم 

بعد بگن این اجر رو بردار جاش ده تومن بگیر بگیم کیییییییی؟؟؟؟منننننننن؟؟؟؟میدونی من کی ام؟؟ مدرکم چیه؟؟؟

خواهر من.

برادر من 

کار هست ولی کار کن نیست!

جماعتی تنبل هستیم که حاضر نیستیم برای داشتن رفاه بالاتر یکم سختی بدیم به خودمون.

همه دنبال یک میزیم که بشینیم پشتش و پا رو پا بندازیم اخر ماه 4- 5 تومنم حداقل بیاد تو حسابمون!

بعله

از ماست که برماست!


پی نوشت:

با موبایل تایپ کردم غلط غلوطا رو ببخشایید 😆

  • فریba

چند روز پیش از دانشگاه برمیگشتم خونه که ناهار بخورم و برم شرکت.

دیدم تو باغچه جلوی خونه یه حسن یوسف گذاشتن. 

با خودم گفتم حتما همسایه اورده بیرون خاکی گلدونی چیزی عوض کنه!

رفتم خونه و بعد دو ساعت برگشتم دیدم عه هنور همونجاس! 

گفتم نکنه گذاشتنت سر راه گلدون قشنگم؟؟ فرصت رو غنیمت دیدم و گلدون رو بردم تو حیاط گذاشتم و رفتم. 

شب برگشتم خونه وقت نکردم بهش برسم. صبح رفتم بهش اب بدم دیدم واااای پر آفته! پشه های ریز سفید و سیاه کل گلدون رو گرفتن فهمیدم چرا این بیچاره رو گذاشتن بیرون. سریع رفتم یه محلول درست کردم و سر تا پای گل رو سمپاشی کردم و سطح خاکش رو هم. 

خبلی ناراحت شدم چون یه گل بزرگ و زیبا بود که اگر درست بهش میرسیدن این شکلی نمیشد.

چند روز متوالی سمپاشی کردم و برگهای مریضش رو جدا کردم. الان من یه حسن یوسف خوشگل و سالم دارم 😍😍😍


به این فکر کردم ما ادمها هم همینیم!

هر کسی تا زمانی که بهمون میتونه انرژی بده کنارمون نگهش میداریم! اما وقتی خسته س، بیحاله، مریضه، انرژی نداره و ... میذارمیش کنار!! 

اگر برم به همسایمون بگم گلت حالش خوب شده بیا ببر! قطعا با خوشحالی برمیگرده! مثل همه ما ادمها 😊😊

  • فریba

از دست دادن یکهویی عزیزانت خیلی سخته.

اینکه روزقبلش بگی بخندی و یا حتی ساعتی قبلش با هم حرف میزنین، صبحش دور هم صبوته خوردین و اون رفته از خونه بیرون و تو در فکر اینی شام چی درست کنی، رفته سفر و یساعت مونده برسه خونه زنگ میزنی میگه سفره رو بنداز اومدم... 

بعد یهوووو یهووووو .... یهو.... 

بهت میگن تمام اون خاطره ها، اون روزها، اینده قشنگ، رویاها، یهو همه چی تموم شد! 

رفت برای همیشه ... دیگه نداریش.. صداشو .. لبخندشو... جسمشو.. گرمای وجودشو... دیگه نداری!!!

خیلی سخته

خیلی خیلی سخته!

فکر کن بخشی از خودت .. وجودت یهو میره.. میمیره.. 

تو میمونی و جای خالی و یک عالمه بغض و تاریکی که بقیه زندگی رو بدون اون چیکار کنم😢


تو این مدت از این مرگهای یهویی زیاد دیدم.. مرگی که در کمتر از چند ساعت یک زندگی رو بهم میریزه طوری که به این راحتی نمیشه ارامش رو برگردوند.. 

فکر احمقانه ایه اگر بگم خیلی خیلی بهش فکر میکنم که اگر این اتفاق بیفته من چیکار کنم!!!! 

به نظرم هیچ مرگی سخت تر از مرگ فرزند و همسر نیست!

چون هر دو یه قسمت از زندگی ادمن که نمیشه ازشون بگذری و فراموششون کنی! همیشع جلوی چشمتن ... جای خالیشون همیشه هست...

.

.

دوست دارم بهش بگم نمیدونم کدوم قراره زودتر اون یکی رو بذاره بره.. اگر منم که هیچ.. ولی فکر کن که قراره تو باشی! اونوقت من میمیرم! 

پس انقدر خوب نباش! انقد منو دوست نداشته باش.. بذار یه جای خالی برای نگاه کردن و حسزت نخوردن وجود داشته باشه... همه زندگی منو از عشقت پر نکن من نمیتونم.. 

انقد منو دوست نداشته باش من سختمه.. نه ظرفیتش رو دارم نه تحملش رو .... 😑

  • فریba


موبایلم زنگ خورد مامان بود یکم حال احوال کردیم و از تایم تماسش و نحوه صحبتش فهمیدم یه خبری میخواد بده!

گفتم خب چه خبر؟ گفت هیچی خانم فلانی زنگ زد گفت اقای فلانی فوت کرده 😑

من مثل فنر از جا پریدم و جیغ زدم که چییییییی فووووت کردند؟؟؟ کی؟؟؟؟ چراااا؟؟؟ عهههههههه....

اقای فلانی از دوستان بسیار نزدیک پدر بود که بسیار سالم و قبراق و خوش مشرب و دوست داشتنی بود.

باور اینکه رفته زیر تیغ جراحی و بهوش نیومده خیلی سخت بود و باورنکردنی. 

خودمون رو رسوندیم منزلشون خیلی تو شوک بودیم همه. 

دو روز طول کشید دوست و اشنا دورهم جمع بشن برای مراسم تشییع. 

اولین بار بود برای مراسم یک شخص نزدیک میرفتم بهشت زهرا و از اول تا اخر شاهد جریان تحویل میت تا دفنش بودم. شرایط خیلی سختی بود حالا شاید جدا در موردش نوشتم 

مراسم کاملا با اونچه تو شهر ما طی میشه متفاوت بود. یک چرخه کاملا منظم و روتین از

 لحظه تحویل جسد تا لحظه خاکسپاری ... انگار نه انگار انچه اینجا میچرخه جسم یک ادم هست! 

قطعه ای که فامیل ما دفن شد تقرییا 70 درصدش هنوز خالی بود و ردیف قبرهای چند طبقه کنار هم بود طوریکه بابا اینا که میخواستن کمک کنن جنازه رو داخل قبر بذارن باید حواسشو میبود خودشون تو قبرهای خالی اینور اونور نیفتن!!!!


ما این هفته دوباره رفتیم بهشت زهرا سر خاک اون قطعه کاملا پر شده بود و شلوغ و پلوغ و جیغ و گریه و ... کلی هم جوون فوت کرده بودند .. سکته و خودکشی و تصادف و ... 😕😕

خانم و فرزندش بسیار بسیار وابسته بودند به پدر خانواده و ستون محکم خونه بود یجورایی. و از بعد رفتتش به شدت هنوز تو شوکن. با خانمش که صحبت میکردم میگفت فرییا جون درسته میریم سر خاک میایم و مراسم گرفتیم و ... ولی من هنوز باور نمیکنم اسمشو میبینم تو ذهنم نمیگنجه دیگه نیست. اخه چی شد یهو ... حالش خوب بود..

براش کتاب خریدم "روانشناسی دلتنگی" امیدوارم کمکش کنه ... 

واقعا سخته یکهو نیمی از زندگیت و شاید تمامش رو از دست بدی .. 

برای ارامش دلشون و همچنین دل بانو زیبا بروفه دعا کنید 😊🙏





  • فریba

خب اول بگم از تولدم که حدودا یکماه پیش بود

و اون روز من از صبحش هم رفته بودم نمایشگاه و بعدشم تا 8 شب جلسه داشتم و جلسه هم بسیار پر تنش بود طوری که اخرش من با داد زدن این جمله که "یا این مسئله امشب باید حل بشه یا من دیگه کار نمیکنمممممممم...." 😡😡 و البته این داد رو من وسط کوچه زدم وقتی همه داشتیم از شرکت میومدیم بیرون 😂😂 و با عصبانیت رفتم که برم خونه 😒

وقتی رسیدم در خونه تو ذهنم مرور میکردم که اره امشب برم زنگ بزنم و دعوا کنم و این چه وضعشه و اعصاب نمیذارن و .... و از پله ها میرفتم بالا و زنگ خونه رو زدم. 

اقای همسر مهربان و همیشه منتظر با یک دسته گل پشت در وایساده بودن و با یک استقباااال گررررم کلا هر چی تو ذهن من بود رو به کلی پاک کرد 😍😍😍

منم با هیجان پریدم گل رو گرفتم و جیغ و دست و هورا و تا رفتم لباسمو عوض کنم و دست و رو بشورم ، اقای همسر با یه کیک کاکایویی در قاب هال ظاهر شدند 😊😊

و البته یادش رفته بود شمع بخره 😆😆

تو این فاصله که داشتیم جشن تولد بازی میکردیم سرتیم زنگ زد که مثلا صحبت کنه مشکل رو حل کنیم منم که کلا یادم رفته بود که جریان چیه و چه دعوایی کردم و اینا تند تند صحبت کردم و قطع کردم 😁😁 البته ایشون بیخیال نشد و ساعت 11 دوباره زنگ زد تا حدودای 3 صبح حرررف زد حررررف زد حرررررررررف زد 😨😨

این بود خاطره جشن تبلد من 😊


الان میپرسین کادو چی گرفتم؟؟ همون دسته گل 😊 چون ما بهم قول دادیم زرت زرت کادو نهریم و هدیه در حد کتاب و گل و یه شام تو درکه و اینا باشه و مناسبتها فقط یادبودش برامون مهمه. بعله ما خعلی با کلاسیم 😆😆


  • فریba

حالا فکر میکنم از کجا شروع کنم و چی بگم 

خب میرم سراغ اتفاقاتی که منو کشوند به اینجا 

اتفاقات زیادی تو این مدت افتاد که تو تغییر شخصیت من خیلی تاثیر داشت 😊😊

اتفاقاتی که هم خوب بود و هم بد

تولد

مرگ 

شکست

موفقیت

و ....

😕😕

حالا دارم فکر میکنم از کجا شروع کنم 😑

  • فریba

یهو دلم تنگ شد برا وبم اومدم دیدم اوووو 3 ماهه چیزی ننوشتم انگار

الانم اومدم و میخوام کللللی چیز بنویسم 😁😁

سلام سلااااام

همگی سلااااام 😊

حالتون چطورررررره 😍

  • فریba

یعنی رییس تو خواب هم نمیدید یه همکار مثل من پیدا بشه که اینطور سمج بره زیر و بمش رو از تو گوگل دربیاره! 

خوبه عکسی که ازش پیدا کردم تو اینترنت برم بهش نشون بدم بگم جناب ایشون با موهای سیخ سیخی شماااایی احیانا؟؟ 

مطمئنم برق از کله ش میپره که بابا تو دیگه کی هستی آخه! 

شاید بگین خب سرچ کردن تو گوگل که کار خاصی نیست 

باید بگم بله ولی به شرطی که بدونید چی رو دارید سرچ میکنید! من داشتم دنبال یک عنوانی میگشتم که در واقع یک اسم مستعار بود و باید از طریق اون به اصلش میرسیدم 

اینجوری بگم که انگار شما داری فنجون سرچ میکنی در حالیکه دنبال فرش هستی در این حد تفاوت :)))))))

ولی من پیدا کردم سه سوته! 

یعنی سرویس های جاسوسی باید بیان از من استفاده کنند برای رمزکشایی و شناسایی ادمها 

خودم از کار خودم خیلی خندم گرفت :)))) 

موندم وقتی به خودش بگم من پیدات کردم چی میگه!!!! 

احتمالا اول چشاش گرد میشه بعد موهاش سیخ میشه بعد میزنه زیر خنده و میگه فریبا خانم بیزحمت به جا این فضول بازیا بشین به کارت بچسب عقبی :)))))))))))

 حالا دنبال فرصتم برک برنده رو رو کنم 

خدا رو شکر انقدر ظرفیت داره که بشه باهاش از این شوخی ها کرد و به خودش نگیره :) 

  • فریba

دیشب ساعت 8:30 بود که از شرکت اومدم بیرون رفتم سر خیابون وایسادم منتظر تاکسی 

خیلی وایسادم خسته هم بودم و مدام تو ذهنم برانداز میکردم مسیر و ترافیک رو که کی میرسم خونه!!

کیفم تو یه دستم بود موبایلم هم اون یکی دستم و تو حال خودم بودم 

یه موتوری دو تا پسر سوار بودن اومدن یکم بالاتر از من وایسادن و گفتن بریم کیفش رو بزنیم؟

من یهو از جا پریدم و برگشتم بهشون نگاه کردم 

اونام زدن زیر خنده و رفتن!

ولی من خیلی ترسیدم خیلی 

و از اون لحظه به تمام ماشین ها و موتورها به ترس نگاه کردم که یا میخوان خودمو بدزدن یا کیفمو یا موبایلمو!

فورا رفتم تو پیاده رو و رفتم بالاتر تو ایستگاه اتوبوس که روشن بود وایسادم! ولی واقعا میترسیدم اونجا تنها بایستم و با اولین ماشینی که نگه داشت توکل به خدا کردم و گفتم آرژانتین و سوار شدم!! 

ولی مدام تو ذهنم مرور میکردم که چرا اون پسرا امنیت من رو با یه کلمه بهم زدن فقط واسه اینکه بخندن؟؟؟ شایدم قصد داشتن واقعا کیفم رو بزنند ولی خب نه من اون موقع کیف رو بیخیالی گرفته بودم و راحت میتونستن بزنن نه اینکه برن وایسن بالاتر و بگن بریم بزنیم خب معلومه من خودم رو اماده دفاع میکنم!!!

هیچ فکر کردن همین کلمه شون چقدر من رو ترسوند؟ چقدر اون خیابونی که من همیشه ازش میومدم و میرفتم رو برام نا امن کرد؟ 

نمیدونم مشکل من بودم یا جمله اونا!؟ 

ولی من به این فکر کردم که چقدر ما تو زندگیمون با یک کلمه حتی به شوخی ممکنه کسی رو بترسونیم یا برنجونیم جوری که شاید هیچوقت فکرش رو نمیکردیم ممکنه در اون حد اذیت بشه و ما به نظر خودمون فقط یک کلمه گفتیم! 

برعکس هم هست! گاهی یک واژه ما میتونه به یکی زندگی برگردونه! امید و انرژی! 

من بارها برام اتفاق افتاده فقط یک جمله تونسته یک روز من رو از این رو به اون رو کنه! 

شما کدوم دسته هستید؟ 

تاثیر گذار یا تاثیر پذیر؟ 

مثبت یا منفی؟ 



  • فریba

به حالتی که ادم از بس کار داره، هیچ کاری نمیکنه چی میگن!؟ :// 



  • فریba

تو روزهایی که همه جا پر از خبرهای تلخ و بد و نا امید کننده است 

خبرهای خوب رو از هم پنهان نکنیم...

چند روز پیش با دوستی با هم بودیم شاید نصف روز 

 و مثل روال همه جمعها صحبت از گرانی و تورم و خرج بیش از دخل و .. 

بعد سه روز گذشت از با هم بودنمون متوجه میشیم عههه بعد اینهمه ناله و زاری امروز خونه خریدن!!! 

شما چه حسی بهتون دست میده‍!؟

به ما حس غریبه بودن دست داد با وجود صمیمیتی که بینمون هست و رفت و امدها و درد دل ها ..! 

خب ما هم میتونیم این حس غریبگی رو حفظ کنیم و تبریک نگیم درسته!؟ :) 



  • فریba

اول سه پست برگردید عقب بخونید

 بعد بیاید اینجا 😁

دسته گلها تبدیل شدن به این عکس

 البته دو تا از دسته گلها جا نشدن باید دنبال یه باکس دیگه باشم 😊

  • فریba
بانك اهداكنندگان غير خويشاوند