گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

شما اگر از کسی/کسانی بدتون بیاد! 

ولی به دلایلی نمیتونید باهاشون قطع ارتباط کنید و بااااید باهاشون در ارتباط باشید چکار میکنید!؟ :/



  • فریba

تقریبا 7 ماهی میشه که از کارم اومدم بیرون! یعنی از اوایل دی 1395 تا کنون! 

کارم رو دوست نداشتم. 

محلش رو هم همینطور 

ادمهاش رو نیز همینطور! 

ولی نمیخواستم بیام بیرون چون به پولش احتیاج داشتم، مثل همه ادمها که به پول احتیاج دارن.

وقتی صحبت از تمدید قرارداد و اینا شد من با توجه به اینکه مدرک تحصیلیم یه ارتقای کوچولویی گرفته بود و مطابق با قوانینی که مدیر مثلا قانونمند ما مدام بهش تاکید میکرد، می بایست اندکی افزایشی تو حقوق من داده میشد (فکر نکنید درخواست میلیونی کردمااا نهایتا 100 - 200 تومن در ماه یعنی نهایتا 2میلیون و 500 تومن در سااال!!!!)) ، درخواست کردم که شرایط کارم مطابق با انچه من تمایل دارم فراهم بشه.. یا حقوقم رو ببرن بالا یا اینکه حداقل یه دستیار به من بدن که دیگه من مجبور نشم کارای ریز میز رو خودم انجام بدم ! 

این بود که وقتی رفتیم پای صحبت برای تشریح مراحل بعدی کار و قرارداد و اینا... اقای مدیر با قیافه حق به جانبی گفت شما برنامه پیشنهادیتون رو برای پیشبرد اهداف پیش رو (عه عه ) بنویسید در رابطه با شرایطی هم که میگی برات مهیا بشه باید بگم آخه تو کار خاصی نمیکنی اینجا که! تو اگر بری نهایتا ما یکی دو ماه اذیت بشیم ولی نیرو جدید میاریم بالاخره یاد مییگره کاری نیست که! همینیه که هست حالا برو فکراتو بکن ببین چکاره ای .. ولی اگر اومدی پای کار باید تا اخرش وایستی و همه کارای لازم رو انجام بدی دیگه حقوقم کمه و وقتم کمه و اینا نداریم! 

من از قدرشناسی مدیر محترم بعد از 4 سال همکاری بی وقفه و تاااام به وجد اومده بودم (به قول خودشون مونده فقط دفتر پروژه رو تی بکشی یعنی دیگه کاری نیست که ما بگیم و تو انجام ندی!!!!)) سراز پا نمیشناختم که الان با این همه قدرشناسی چکار کنم! 

رفتم کمی با این و اون مشورت کردم و دیدم در کمال ناباوری کسی برای شخصیت خودش ارزش قائل نیست و همه پول رو میبینند! همه میگن اشکال نداره همه جا همینه! بچسب به کارت و پولتو بگیر! 

ولی من هر چی فکر کردم دیدم اصلا به من نمیچسبه! نمیتونم جایی کار کنم که برای کار کردن براشون نه تنها قدر نمیدونند حتی منت هم بذارن!!! تمام این چهارسال رو مرور کردم .. تمام قدرنشناسی ها... وعده وعید ها.. دروغ ها و توهین ها.. همه رو یکجا به ذهنم اوردم و بیشتر و بیشتر از خودم بدم اومد که من برای چی باید اونجا باشم؟؟! 

این بود که نه به صورت حضوری (چون نمیخواستم ریخت اون ادمه رو ببینم!!!) بلکه از طریق ایمیل بهشون اطلاع دادم من دیگه حاضر نیستم اونجا کار کنم! اقای مدیر که تو مخیله ش هم نمیگنجید من از اونجا برم فکر میکرد شوخی میکنم پیام داد که حالا بیا صحبت میکنیم ولی من نرفتم چون باید زنگ میزد و صحبت میکرد.. 

من نرفتم و نرفتم نرفتم تا مجبور شدن یه نیرو جدید بیارن .. 

حالا این نیروی جدید چپ میرفت زنگ میزد به من راست میرفت زنگ میزد به من .. اینو چکار کنم اونو چکار کنم.. 

از اونجایی که من مثل اونا ادم پستی نیستم! تا یکی دو هفته راهنماییش کردم و بهش یاد دادم اوضاع از چه قراره .. ولی بعد گذشت یکماه هر ده بار تماس و پیامش که میرسید یکیشو جواب میدادم .. 

امروزم یه 7 باری زنگ زد من جوابشو ندادم! 

از اینکه میبینم بهم اجتیاج دارن خوشحالم! خیلی هم خوشحالم! 

اگر بدونین چقدرررررررررررر خوشحالم از اینکه میبینم بعد رفتن من هیییچ کدوم از کارای اساسیشون پیش نرفته . اصن دلم خنک شد وقتی میبینم چقدر تو کارشون موندن .. حداقل یکسال عقب افتادن و این حقشونه! 

دوست دارم گوشی رو بردارم داد بزنم : ببین برو به اون مدیرت بگو قرار بود سختی کارتون بعد از رفتن من یکماه باشه نه هفت ماه!!! 

چرا بعد از هفت ماه هنوزم به من زنگ میزنید و کارار رو میپرسید؟؟؟ مگه من بیکارم بشینم تو خونه کار شما رو راه بندازم؟؟؟ 

اصلا کجای دنیا یه کسی که از یه جایی رفته رو به زور به خودشون وصل میکنند که کارشون را بیفته؟؟ 

همه کاراتون عقب افتاده؟ الان وقت گزارش سالیانه اس؟ وقت انتخابات هیئت مدیره س؟ وقت گزارش مالیاتی و ثبته؟؟ از پسش برنمیاین؟ به دررررک! چشمتون در اد! 




با اینکه هنوز دنبال کارم و نتونستم یه کار مناسب پیدا کنم ولی اصلا از اینکه از اونجا اومدم بیرون ناراحت نیستم. 

به نظر من گاهی اوقات شخصیت ادمها ارزشش خییلی بیشتر از پوله! خوشحالم که به چنین درجه ای رسیدم! :) 

  • فریba

از اینکه یهویی یه عالمه کار بریزه سرم وحشت میکنم! 

اگر همشون تو یه راستا باشن مشکلی ندارم، مثلا یهو به من بگن 20 تا مهمون داری و باید براشون تدارک ببینی خب خیلی زیاده ولی مهم اینه که میدونی یه روز کامل باید تو اشپزخونه باشی!

یا مثلا یهو مدیرت بهت میگه تا پس فردا باید این کار و این کار و اون کار رو انجام بدی! در حالیکه خودش هم میدونه من یک ادمم و ربات نیستم که اینهمه کار ررو انجام بدم. ولی بازم میگی عیب نداره همشون تو یه راستاست!

ولی اینکه یهویی مجبور بشی یه مقاله مربوط به درس ترم پیش رو بنویسی و پروژه پایان ترم رو انجام بدی و به پیشنهاد دوستت که میگه بیا یه کاری رو باهم شروع کنیم فکر کنی و برای همکاری با یکی دیگه معرفی بشی و یه پروژه کاری بهت معرفی بشه با وقت بسیار کم (ناشی از توانایی بنده در انجام کار در دیقه 90 بهم پیشنهاد شده!!!!!!!) و در عین حال یهویی بعد کلی گشتن یه خونه عی ی ی مناسب ب پیدا کنی و یهویی مجبور بشی بری کلی خرید کنی و .. و .. و .. و برای تماااااااااااام این کارا فقط ده روز وقت داشته باشی والا کامپیوتر هم باشه هنگ میکنه چه برسه من!


عصر قراره بریم مجددا خونه رو ببینیم. از صابخونه ش خوشم نیومد از اونجایی که تا الان صابخونه هامون ادمایی خوبی بودن اینه که بد عادت شدیم!!! قول داده بود اگر یه زوج جوون برن خونه ش رو اجاره کنند 200 تومن تخفیف بده ولی دیروز با یه قیافه نچسبی گفت خیر همون 1.5 که گفتم!!

املاکیه یواشکی به ما گفت شما بپسندین من درستش میکنم. 

به اقای همسر گفتم من از صابخونه خوشم نیومد حس میکنم ادم گیری باشه. اگر یه قرون از این مبلفی که قول داده بالاتر گفت خونه رو نمیگیری! به درک عمرا مستاجر ساکت و اروم و بی ازاری مثل ما پیدا کنه! والا!!! 

خلاصه عصر تکلیف ما معلوم میشه ایششششششششاللع یا خونه رو مییگرم یا سرچ ها ادامه پیدا خواهد کرد!!!

با وجود وضعیت پروژه های اخر ترم من و این برنامه هایی که دوستانم ردیف کردند من ترجیح میدم این خونه اوکی نشه تا وقت کنم اینا رو درست کنم! والا چه عجله ایه! :/


  • فریba

ما کارمون برعکس روال عادی همه است!

از روز اشنایی مون گرفته تا الان که عروسی کردیم و مثلا رفتیم سر خونه زندگیمون هیچیمون مثل آدم نبوده! :)))))

مثلا همه ادمها اول جهاز میخرن بعد خونه میگیرن میبرن توش میچیننن بعد عروسی مییگرن!!! 

ما اول عروسی گرفتیم 

حالا داریم دنبال خونه میگردیم که بعدش بریم متناسب با اون جهیزیه بخریم! :))

خوشحالم از اینکه خانوادم رسم و رسومات رو گذاشتن کنار و با هر آنچه ما باهاش راحت بودیم کنار اومدن (البته سر یک سری چیزا واقعا زیربار نرفتن و گفتن دیگه اینو نمیشه بیخیال شد مردم چی میگن!!! :/


الان در به در دنبال خونه ایم! 

قیمتها سرسام آور! 

اجاره ها زیر 1 میلیون نیست! 

یه خونه دیروز رفتیم فکر نمیکردیم انقدر درب و داغون باشه!!!! به قول اقای همسر هنوز بوی دستشویی اش تو دماغمه! افتضااااااااح بود! یعنی صابخونه بی انصاف نکرده بود یه تعمیرات سر دستی بکنه حداقل! گذاشته بود 30 میلیون با 800 اجاره! آخه انصافت کجا رفته بی ...!!!! والا!!!!


خونه نوساز هم که میخوای بگیری باید اجاره بری بالای 1و نیم!! 

اینه که مجبوریم یکم سر کیسه رو شل کنیم و یکم بیشتر سگدو بزنیم تا بتونیم خونه خوب اجاره کنیم! 


امروز به یکی از املاکیا میگم صنف شما دقیقا کارش چیه؟ بشینه پشت میز حق کمیسیون بگیره؟ نمیتونین نظارت کنین یه ساله خونه انقدر کرون نشه؟؟؟ مالک پارسال خونه ش رو اجاره میداده 50 میلون با 500 اجاره امسال کرده تش 40 میلیون با 1 میلیون و 400 اجاره!!! 

کی باید جلو اینا رو بگیره؟ 

با پررویی میگه خب مستاجرا اجاره نکنن تا قیمتها بیاد پائین!! گفتم حالت خوبه؟؟ طرف اجاره نکنه چکار کنه؟ بره وسط کوچه بخوابه؟ میگه خب همینه دیگه همه مجبورن اجاره کنن اینه که قیمتها میره بالا!!!! 


مملکت رسما دزد بازاره هیکشی هم به هیشکی نیست!!! 


القصه 

دو سه تا خونه با اجاره های میلیونی امروز پیدا کردیم ولی صابخونه نبود که بریم بازدید. قرار شد فردا عصر بریم ببینیم. 

هنوز سه روز نشده داریم میگردیم خسته شدیم! 

یادمه وقتی دنبال خونه مجردی بودم با دوستم بیشتر از یکماه گشتیم تا خونه خوب پیدا کردیم. ولی الان سر دو روز کم اوردم! و میخوام زودتر یه خونه از میون همینا بگیریم شرش کم بشه! 







  • فریba

عزیز دردونه خونه مون این هفته کنکور داره 

وای که چقدر همه استرس داریم 

تو این یه سال رنگ تفریح به خودش ندید! :(

حتی عروسی من هم نمیخواست بیاد میگفت من درس دارم. 

الهی قربونت برم انقدر نگرانتم که نکنه از استرس کنکورت رو خراب کنی و اونی که میخوای نتونی قبول بشی. خیلی اذیت میشی میدونم. خدا خودش همراهیت کنه. 

لعنت به کنکور واقعا!! 

تو این شبها از استرس و غصه دو نفر خوابم نمیبرد. یکی همین فندق خانوم. 

یکی هم دوستم که هنوز یکسال نشده فوت کرده و همسر بیمعرفتش رفت دوباره زن گرفت؛ حالا زن کرفتنش به درک زرت و زرت عکس زنه جدید رو میذاره پروفایلش که ببینید ببنیید!!! 

از ته دلم هر چی فحش بود نثارش کردم! 

دلمون خون شد سر فوت این دختر جوون از بس سخت و غمناک بود.. بد تر از اون عکسها و یادگارهایی بود که همین شوهر بیمعرفتش تا دو ماه بعد از مرگش همینطور تو تلگرام و اینستا پخش میکرد! حالا نمیدونم با چه رویی عکسهای همسر جدید رو پخش میکنه! اصلا چرااا پخش میکنه من نمیفهمم!!! 


خلاصه 

انقدر ذهنم درگیر این دو تا واقعه بود و سایر مسائل اعم از اسباب کشی و خریدها و اجاره خونه و .. که دیشب تا صبح فقط کابوس دیدم! 

خواب مرگ عزیزام .. خواب درد و غم .. اونقدر خوابم بد بود اونقدر سخت و تلخ بود که صبح بیدار شدم دو ساعت تموم گریه میکردم از وحشت این چیزایی که خواب دیدم. الانشم که بهش فکر میکنم تنم میلرزه وای خدایا قسمت نکن چنین چیزی رو که من میمیرم.
خدا رو شکر کسی نبود خونه وگرنه میگفتن این دختر دیوونه است!! 


خدا عاقبت همه رو بخیر کنه!



  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۸ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۳۲
  • فریba

شاید بعضیا بگن این دیگه چه خودشو لوس میکنه هی زرت زرت رمز دار میذاره! 

خودم هم از رمزی نوشتن زیاد خوشم نمیاد! 

ولی مطالب رمزی ام به دو دلیل هست! یه مسائل مربوط به زندگی متاهلیه که هر کسی نباید بخونه! 

یا مربوط به زندگی شخصیه منه و از اونجایی که یه سری از ادمهایی که قبلا اینجا رو میخوندن هنوز هم میخونن! (نمیدونم واقعا چرا هنوز داری میخونی!؟؟ :)))) ) دوست ندارم از زندگی من چه خوبش و چه بدش با خبر باشن! 

وگرنه چیز دیگه ای تو زندگی ما نیست والا! 

ما صاف و صوفیم عینهو کف دستمون. 



پی نوشت: 

خب هستی خانم عزیز که برای من کامنت خصوصی میذاری رمز میخوای. من چجوری بهت رمز بدم خب دخترم! :/

  • فریba

به نظر من حفظ ظاهر و تظاهر به یک حسی که اصلا نداریش خیلی توانایی بالایی هست. 

و من متاسفانه ندارمش! 

و بیشتر سوئ تفاهمهایی که پیش میاد ناشی از همین توانایی نداشته س! 

خیله بده! :؟



  • فریba


امشب ما افطاری دعوت مادر بودیم و همه هم بودن طبق معمول! من عصر به اقای همسر پیام دادم و یاداوری کردم امشب همه باغ دعوتنااا یادت نره!!!!! 

دیدم در کمال خونسری پیام میده عزیزم بابا اینا یکم کار دارن میخوام برم کمکشون شما برو... 

منم گفتم باشه ! منم نمیرم پس! 

جواب میدن: عه! برای چی نری؟ تنها بمونی چیکار؟ برو همه هستن خوش میگذره برو شما ... 

حالا از ایشون اصرار که من کار دارم و شما برو و حالا وقت شد میام و هوا خوبه و همه هستند و خوش میگذره و این تن بمیره و .. 

منم انکار که الا و بلا یا باهم میریم یا منم تنها میشینم تو خونه و نمیرم. 

خلاصه اخرین پیام رو ساعت 7 بهشون دادم که برنامه چی شد؟ ایشون هم مجددا فرمودند من کار دارم ... 

منم بدون هیچ غرولندی گفتم باشه عزیزم پس منم نمیرم و میمونم خونه! خدافظ !!


اینجوری  شد که ساعت 8 اقای همسر پیام دادند اماده ای بریم باغ؟ :)))))))))


  • فریba


یکی از مسائل من و اقای همسر شرکت در مهمانی های خانواده دو طرف هست! 

من به ایشون میگم از مهمونی های خانواده شما خوشم نمیاد خیلی رسمی و تعارفیه!!! 

ایشون هم میگه منم خیلی حوصله مهمونی های شما رو ندارم چقدر شلوغید! 

خدائی راس میگه ما خیلی شلوغیم. مهمونی معمولی معمولی مون زیر 20 نفر نیست!!! یه عالمه هم که بچه مچه اون وسط میلوله!!!

 همش هم داریم میخوریم و میخندیم هر کی هم میگه با اجازتون ما دیگه بریم همه میگن کجا بابا حالا سر شبه! حالا سر شبه مثلا ساعت 9 و 10 و اینا نیستااا ساعت 1 نصف شبه مثلا!!!! 

البته ایشون کم کم داره از جمعهای ما خوشش میاد (به شرطی که خیلی طولانی نشه و نکشه به نیمه های شب) و میگه شما خیلی فامیلای باحال و رله ای دارید!!! چقدر دور هم بودن و جمعهای فامیلی تون براتون اهمیت داره. 

در حالیکه بستگان اقای همسر در عین محترم بودن بسیار خشک و رسمی هستند و من با گذشت حدود دو سال هنوز نتونستم باهاشون ارتباط خوبی برقرار کنم و منم تو جمعشون میشم مثل خودشون ://

اوایل من خیلی مشکل داشتم با این قضیه! یعنی هر دومون داشتیم! 

واقعیتش اینه که من و اقای همسر دو قطب کاملا مخالف شخصیتی هستیم. من بسیار پر جنب و جوش و هیجانی و فعال. اقای همسر بسیاااااار ارام و ریلکس اونقدر که بعضی وقتها میخوای از دستش سرتو بکوبی به دیوار بتنی!!!! 

این بود که اوایل سر همین چیزای کوچیک مسئله داشتیم. مثلا نمونه ش همینی که گفتم. از مهمونی های همدیگه فرار میکردیم و هر کدوم سعی میکردیم یه دلیل موجه پیدا کنیم که نریم!! :))))))))

تا اینکه کم کم به این تصمیم عقلانی رسیدیم که ازدواج یعنی همین! فامیل شوهرته (زنته) مجبوری بهشون احترام بگذاری و مجبوری باهاشون ارتباط داشته باشی حتی اگر چشم دیدنشون رو نداشته باشی! 

اخ که چقدر این تعارفهای زورکی بده! 

عه عه 



  • فریba

یک همزاد پنداری خاصی با خواهران منصوریان داشتم.

البته با این تفاوت که پدر ما کارگر و فقیر نبود.. . پدر ما ما رو ترک نکرد.

پدرمون بود..  یعنی هست ... 

ولی انگار که نبود..

انگار که نیست... 



پی نوشت:

نمیدونم واقعا پدرشون رو بخشیدند؟ یا تو برنامه خواستند ظاهر حفظ کنند!

من که نمیبخشم... جای اونا هم بودم نمیبخشیدم! 


  • فریba

ماه رمضون رو دوست دارم

با اینکه نمیتونم روزه بگیرم ولی حس و حالش رو دوست دارم. 

مدتهاست (تقریبا یک سالی میشه) یه فکری برای استارت یه گروه خیریه تو ذهنمه ولی از شروعش ترس دارم 

میترسم کسی حمایت نکنه کسی اعتماد نکنه و نتونم به جاییش برسونم 

الان که ماه رمضانه دوباره فکرش اومده به سرم.. هی بالا پائین میکنم 

شروع کنم نکنم.. اعلام کنم نکنم.. 

نمیدونم.. 

کاش میدونستم ایده م میگیره خیلی کارها میشه کرد ولی همیشه شروع یه کار بزرگ سخته! 

دارم فکر میکنم.. 



  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۶ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۵۴
  • فریba

1. 

خیلی روزهای پر فشار و پر استرسی بود. 

همش در حال بدو بدو و کل کل بودیم. 

از اینور به اونور از این گروه به اون گروه از این کانال به اون کانال از این ستاد به اون ستاد 

حرفهای تکراری میشنیدم .. برجام، انرژی هسته ای، تورم، سند 2030، و عین اسفند رو آتیش جز جز میزدم که یه جوری بتونم بگم نههههههههههه این اونی نیست که شما فکر میکنید! نه اینطوری نیست! نه برو اینو بخون! نه ببین اینو ببین! نه نه ... 

تموم شد.. 

نفس راحنی کشیدم.. 

30 اردیبهشت راحت خوابیدم تا فردا ظهرش!!!!! 


2. 

دیروز دعوت شدیم به همایش فعالین ستادهای انتخاباتی دکتر روحانی! 

وووااااوووو 

دیدن رییس جمهور و معاون اول محبوبش از نزدیک برام خیلی جذابیت داشت.. 

دم در موبایل و دوربینا رو ازمون گرفتن.. تو دلم موند.. هر چند تونستم چند تا عکس بگیرم با گوشی یواشکی بچه ها ولی نچسبید بهم! 

میرزا اقا رو هم از نزدیک دیدم و کلی قربون صدقه چهره مظلوم رنجدیده ش رفتم.. 


3. 

دیروز سوم خرداد بود... 

ازادی خرمشهر.. 

من با اهنگ ممد نبودی خیلی خاطره دارم.. حس خیلی خوبی بهش داشتم تا دیروز!

تا دیروز که فهمیدم شهدای جهان آرا نه 3 نفر بلکه 4 نفرن! 

یک شهید هم در این نظام دادن! 

یک پسرشون (حسن) اول انقلاب اعدام میشه .. یه پزشک ... ممد نبودی ببینی داداشتو بعد 7 سال حبس اعدام کردند!!!!!

پدرش تو مصاحبه ش گفته بود التماس میکردم که پسرم رو ببخشید.. ما 3 تا شهید برای انقلاب و کشور دادیم این یکی رو به ما ببخشید... 

دیگه دوست ندارم شعر ممد نبودی رو گوش کنم و باهاش همخونی کنم.. 



4. 

این ترممون تموم شد. 

امتحانا هم نزدیکه 

هیچی درس نخوندم این ترم به معنای واقعی هیچی نخوندم! 

خدا بخیر بگذرونه شرش کم شه! :/




این کلید رو من از سال 92 که تو ستاد بودیم داشتم تا دیروز که جلو در وزارت کشور گمش کردم . :/


  • فریba

چقدر حس کلاس و دانشگاه ندارم! 

کاش زودتر این دو ماه هم بگذره از شر این ترم و کلا هر چی کلاسه خلاص بشم. 

هر چند بعدش تازه اول بدبختیه امتحان جامع و تز و سمینار و فرصت و ... کوفت و ... والا!! ولی بهتر از کلاس رفتنه! 

استادمون همش میگه ما خااااااارج که بودیم هیچوقت نشد صبح که پا میشدم برم دانشگاه بگم ای وای باز باید برم دانشگاه وای کی شه عصر شه برم خونه! 

خب یکی نیست بگه استااااد! اونا با شما چکار میکردن که اینجور مشتاق درس بودین؟ خب با ما هم همینکارو کنین دیگه من فراااااااااااری ام از دانشگاه فرااااااااااااری!! 

الان حسی که من دارم مثل یه زندونیه که داره لحظه شماری میکنه زودتر مدت حبسش تموم بشه آزاد بشه! 

والا 

با این دانشگاهاشون! :/



  • فریba

صحبت در مورد فرصت مطالعاتی و بورس های پژوهشی دانشگاه بود. 

دوستان در مورد مدت زمان ها و هزینه ها و سختی ها و مزایاش صحبت میکردند. 

به عنوان یه ادم دنیا دیده :)) بهشون توصیه کردم تا مجردند از این فرصت ها استفاده کنند! 

پرسیدند تو نمیری؟ 

گفتم والا چی بگم! خیلی دوست دارم برم ولی فکر نکنم طاقت بیارم! 

میفرمایند: طاقت چی؟ دوری؟؟ 

فرمودم بله خب! حداقل 3 ماه باید همسرمو بذارم برررم خااارج! دلم تنگ میشه خب!! 

غش غش میخندن و میگن وااااااااااای چه بت نمیااااااااااد!! :؟ :/ 

واقعا دوستان چی فکر کردن در مورد من؟؟ خبر ندارن همسر محترم الان دو روزه رفته ماموریت من دارم پر پر میزنم از غم دوری!! 

والا! 

:/



  • فریba

پیرو پستهای قبل، دارم به این فکر میکنم که این صداقت مورد نظر رو تا چه حد باید رعایت کرد؟ 

مثلا: 

از یکی خوشم نمیاد و به تلفنهاش جواب نمیدم و باهاش هم تماس نمیگیرم! اتفاقی منو میبینه و میگه عههه چه کم پیدایی؟؟ چرا تلفن جواب نمیدی؟ چرا زنگ نمیزنی؟؟ 

بهش بگم خوشم از ریختت نمیاد؟ :/


یا مثال همون داستان فامیل جن گیر! که من اصلا خوشم نمیومد برم خونشون ببینمش ولی از بس اصرار کرد و التماس من قبول کردم و رفتم دیدمش! 

اگر میخواستم خیلی صادق باشم باید بهش میگفتم ببین خانوم همه میدونند شما اصلا چشم نداری منو ببینی و مدام تو در و همسایه پشت سر من و مامانم داری حرف میزنی الان چی شد که هی دلت برا من تنگ میشه و هی زنگ میزنی منو ببینی؟؟؟ اصلا شاید میخوای یه چیزی به خورد من بدی رابطه من و شوهرم به هم بخوره! اجنه ریختتو ببرن عه دست از سرم بردار دیگه بابا! 


خب اینطوری که فاتحه روابط خونده است که! :/



پس اینگونه است که نتیجه میگیرم صداقت زیادی هم خوب نیست :)))
  • فریba

"عروس خانم خوشگلم، برای تازه عروس هایی که به ما افتخار میدن همکاری کنند، یکسال تاخیر در انجام تمام امور محوله مجاز و قابل توجیه می باشد. " 


پاسخ مدیر پروژه به پیام درج شده در پست قبلی! 


پی نوشت: 

1. پاسخ رو حال کردین؟ :)

2. نکته: مدیر پروژه خانم می باشد!!! 

3.. عمرا اگر فکر کرده باشین مدیر پروژه ممکنه خانوم بوده باشه! نه!؟  :))))

4. به نظرتون اگر مدیر پروژه مرد بود (بویژه همونی که باهاش کار میکردم!!!!) چه جوابی میداد!؟ :/



  • فریba

یه کاری رو تحویل گرفته بودم قبل از عید 

قرار بود نهایتا تا 20 اسفند دیگه نشد تا اخر اسفند براشون بفرستم. 

با اینکه همون موقع کار تموم شده بود و انجامش داده بودم و حتی پیام دادم به مجری کار که من کار رو انجام دادم و براتون میفرستم نمیدونم چی شد که وقت نکردم بفرستم! 

درگیر خریدای عروسی بودم ... امروز و فردا کردم و کردم و کردم تا یادم رفت کلا!!!

دیدم امروز تو گروه پیام دادن که چرا کسانی که قرار بود قبل عید کاراشون رو تحویل بدن تحویل ندادن و خیلیا شروع کردن به عذرخواهی که ما تا اخر هفته میفرستیم و داریم روش کار میکنیم! 

اوه!

حالا من چی بگم؟

تو محل کارمون یاد گرفته بودم سابقه خودمون رو خراب نکنم و همیشه برای تاخیراتمون تو انجام وظائف دلیل بیارم که به این دلیل و اون دلیل این کار انجام نشده! مبادا طرف فکر کنه پشت گوش انداختیم! یعنی همون دروغ مصلحتی! 

اینجا بود که دروغهای مصلحتی زیادی که مدیرم بهم یاد داده بود به ذهنم اومد: 

من کار رو مجددا بررسی کردم و وقت زیادی گذاشتم؟ 

من براتون ایمیل کردم به دستتون نرسیده؟ 

یا حتی اینکه تعطیلات بود نمیدونستم چطوری براتون بفرستمش! 

فکر کردم باید حضوری تحویل بدم! 

و ... و... 

ولی هیچکدوم از اینها واقعیت نبود! وافعیت این بود که من بدقولی کرده بودم و یادم رفته بود! 

من این جمله رو واسه مدیر پروژه فرستادم:

من عذرخواهی میکنم همانطور که اطلاع داده بودم من کار رو اواخر اسفند انجام دادم ولی متاسفانه به خاطر مسائلی که پیش امد فراموش کرده براتون ارسال کنم! تاخیر یکماهه من در ارسال نتیجه کار هیچ توجیه منطقی نداره چون نباید فراموش میکردم . امیدوارم این قصور من رو ببخشایید. در صورتی که ادامه همکاری میسر باشه در سایر موارد جبران خواهم کرد. 

متشکرم. 


حالا یا از پروژه ریپورت میشم یا اینکه ادامه میدن با من.. 

هیچ کدومش مهم نیست.. مهم اینه که من وجدانم دیگه از دروغ ازاد شده و مجبور نیستم دروغ پشت دروغ بگم! 


پی نوشت:

1. یکی از تصمیماتی که تو سال جدید کرفتم این بود که به هیچ وجه به هیچ وجه دروغ نگم! حتی ساده ترین و روزمره ترین دروغ ها. خیلی کار سختیه ولی دارم تمرین میکنم. 

2. خوشحالم که دیگه جایی کار نمیکنم که مجبور بشم بخاطر خوشایند مدیرش هر روز حداقل یک دروغ مصلحتی بگم! 

اون محیط لعنتی! 


  • فریba

من همیشه تو رویاهام تصور میکردم که بزرگ بشم میرم خارج از کشور و ایران نمیمونم!! 

درسته هر چی بزرگتر شدم به رویام نزدیک و نزدیکتر شدم ولی وقتی تصورش میکردم میدیدم خیلی سختمه! دور از خانواده تو مملکت غریب

هر چند هر کی رفته میگه بابا غریب کجا بود انقدر خوش میگذرهههههههههههههههههه

خلاصه که اخرین امیدمون که همانا ادامه تحصیل در مقطع دکتری در خارج از کشور بود با ازدواج کردنمون و قبول شدن دکتری در ایران به کلی پرپر گشت! 

ولی خب این باعث نمیشه که من خارج نرم بازم! 

این بود که توقعم رو از زندگی در خارج به مسافرت به حارج تقلیل دادم! 

حالا چندغاز پول دارم هی دارم بالا پائین میکنم که خب کجا برم چیکار کنم. 

ولی خب هر چی سرچ میکنم میبینم با این پولی که من دارم نمیشه رفت اونجاهایی که من خیلی دوست دارم! اخه من عاشق مناظر طبیعی و جاهای تاریخی ام! 

مثلا عشقمه برم افریقا رو بگردم! یا مصر رو ببینم! یا برم جزایر هاوایی!


بله یه ندایی از درون میگن فعلا این ترم کوفتی دکترات رو جمع کن برو سر زندگیت وقت واسه جهانگردی زیاده! 

بله همیشه حق با ندای درون هست! 

من برم درس بخونم! :/


  • فریba
بانك اهداكنندگان غير خويشاوند