گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

پیرو پستهای قبل، دارم به این فکر میکنم که این صداقت مورد نظر رو تا چه حد باید رعایت کرد؟ 

مثلا: 

از یکی خوشم نمیاد و به تلفنهاش جواب نمیدم و باهاش هم تماس نمیگیرم! اتفاقی منو میبینه و میگه عههه چه کم پیدایی؟؟ چرا تلفن جواب نمیدی؟ چرا زنگ نمیزنی؟؟ 

بهش بگم خوشم از ریختت نمیاد؟ :/


یا مثال همون داستان فامیل جن گیر! که من اصلا خوشم نمیومد برم خونشون ببینمش ولی از بس اصرار کرد و التماس من قبول کردم و رفتم دیدمش! 

اگر میخواستم خیلی صادق باشم باید بهش میگفتم ببین خانوم همه میدونند شما اصلا چشم نداری منو ببینی و مدام تو در و همسایه پشت سر من و مامانم داری حرف میزنی الان چی شد که هی دلت برا من تنگ میشه و هی زنگ میزنی منو ببینی؟؟؟ اصلا شاید میخوای یه چیزی به خورد من بدی رابطه من و شوهرم به هم بخوره! اجنه ریختتو ببرن عه دست از سرم بردار دیگه بابا! 


خب اینطوری که فاتحه روابط خونده است که! :/



پس اینگونه است که نتیجه میگیرم صداقت زیادی هم خوب نیست :)))
  • فریba

"عروس خانم خوشگلم، برای تازه عروس هایی که به ما افتخار میدن همکاری کنند، یکسال تاخیر در انجام تمام امور محوله مجاز و قابل توجیه می باشد. " 


پاسخ مدیر پروژه به پیام درج شده در پست قبلی! 


پی نوشت: 

1. پاسخ رو حال کردین؟ :)

2. نکته: مدیر پروژه خانم می باشد!!! 

3.. عمرا اگر فکر کرده باشین مدیر پروژه ممکنه خانوم بوده باشه! نه!؟  :))))

4. به نظرتون اگر مدیر پروژه مرد بود (بویژه همونی که باهاش کار میکردم!!!!) چه جوابی میداد!؟ :/



  • فریba

یه کاری رو تحویل گرفته بودم قبل از عید 

قرار بود نهایتا تا 20 اسفند دیگه نشد تا اخر اسفند براشون بفرستم. 

با اینکه همون موقع کار تموم شده بود و انجامش داده بودم و حتی پیام دادم به مجری کار که من کار رو انجام دادم و براتون میفرستم نمیدونم چی شد که وقت نکردم بفرستم! 

درگیر خریدای عروسی بودم ... امروز و فردا کردم و کردم و کردم تا یادم رفت کلا!!!

دیدم امروز تو گروه پیام دادن که چرا کسانی که قرار بود قبل عید کاراشون رو تحویل بدن تحویل ندادن و خیلیا شروع کردن به عذرخواهی که ما تا اخر هفته میفرستیم و داریم روش کار میکنیم! 

اوه!

حالا من چی بگم؟

تو محل کارمون یاد گرفته بودم سابقه خودمون رو خراب نکنم و همیشه برای تاخیراتمون تو انجام وظائف دلیل بیارم که به این دلیل و اون دلیل این کار انجام نشده! مبادا طرف فکر کنه پشت گوش انداختیم! یعنی همون دروغ مصلحتی! 

اینجا بود که دروغهای مصلحتی زیادی که مدیرم بهم یاد داده بود به ذهنم اومد: 

من کار رو مجددا بررسی کردم و وقت زیادی گذاشتم؟ 

من براتون ایمیل کردم به دستتون نرسیده؟ 

یا حتی اینکه تعطیلات بود نمیدونستم چطوری براتون بفرستمش! 

فکر کردم باید حضوری تحویل بدم! 

و ... و... 

ولی هیچکدوم از اینها واقعیت نبود! وافعیت این بود که من بدقولی کرده بودم و یادم رفته بود! 

من این جمله رو واسه مدیر پروژه فرستادم:

من عذرخواهی میکنم همانطور که اطلاع داده بودم من کار رو اواخر اسفند انجام دادم ولی متاسفانه به خاطر مسائلی که پیش امد فراموش کرده براتون ارسال کنم! تاخیر یکماهه من در ارسال نتیجه کار هیچ توجیه منطقی نداره چون نباید فراموش میکردم . امیدوارم این قصور من رو ببخشایید. در صورتی که ادامه همکاری میسر باشه در سایر موارد جبران خواهم کرد. 

متشکرم. 


حالا یا از پروژه ریپورت میشم یا اینکه ادامه میدن با من.. 

هیچ کدومش مهم نیست.. مهم اینه که من وجدانم دیگه از دروغ ازاد شده و مجبور نیستم دروغ پشت دروغ بگم! 


پی نوشت:

1. یکی از تصمیماتی که تو سال جدید کرفتم این بود که به هیچ وجه به هیچ وجه دروغ نگم! حتی ساده ترین و روزمره ترین دروغ ها. خیلی کار سختیه ولی دارم تمرین میکنم. 

2. خوشحالم که دیگه جایی کار نمیکنم که مجبور بشم بخاطر خوشایند مدیرش هر روز حداقل یک دروغ مصلحتی بگم! 

اون محیط لعنتی! 


  • فریba

من همیشه تو رویاهام تصور میکردم که بزرگ بشم میرم خارج از کشور و ایران نمیمونم!! 

درسته هر چی بزرگتر شدم به رویام نزدیک و نزدیکتر شدم ولی وقتی تصورش میکردم میدیدم خیلی سختمه! دور از خانواده تو مملکت غریب

هر چند هر کی رفته میگه بابا غریب کجا بود انقدر خوش میگذرهههههههههههههههههه

خلاصه که اخرین امیدمون که همانا ادامه تحصیل در مقطع دکتری در خارج از کشور بود با ازدواج کردنمون و قبول شدن دکتری در ایران به کلی پرپر گشت! 

ولی خب این باعث نمیشه که من خارج نرم بازم! 

این بود که توقعم رو از زندگی در خارج به مسافرت به حارج تقلیل دادم! 

حالا چندغاز پول دارم هی دارم بالا پائین میکنم که خب کجا برم چیکار کنم. 

ولی خب هر چی سرچ میکنم میبینم با این پولی که من دارم نمیشه رفت اونجاهایی که من خیلی دوست دارم! اخه من عاشق مناظر طبیعی و جاهای تاریخی ام! 

مثلا عشقمه برم افریقا رو بگردم! یا مصر رو ببینم! یا برم جزایر هاوایی!


بله یه ندایی از درون میگن فعلا این ترم کوفتی دکترات رو جمع کن برو سر زندگیت وقت واسه جهانگردی زیاده! 

بله همیشه حق با ندای درون هست! 

من برم درس بخونم! :/


  • فریba

عاقا من چرا هر جا میرم حرف از جن هست!؟؟؟

امروز کیک پختم اوردم برای دوستام تو خوابگاه، از در نیومده تو میگن وااااااااااااااای فریباااااااااااااااا اتاااااااااااقموووووووووووون جن داااااااااااااااارهههههههههههههههههههه

هههه هههههههه! 


بعد توضیح میدن که در اتاق خودبخود قفل شده 

یکی میزنه به در وقتی میری پشت در میبینی کسی نیست! 

وسایل اتاق جابجا میشه 

و ........!!!!!!!


نکنه جنه داستان قبلی همراه من اومده باشه تا اینجا!؟ 

راستشو بگوووو 



  • فریba

یکی از آشناها اومده بود تهران خونه بستگانش! 

از بدو ورود به تهران مدام زنگ زنگ که بیا اینجا ببینمت! 

حالا منم خونه و زندگیم رو ول کردم رفتم بست نشستم تو خوابگاه دانشگاه که مثلا هر چی تا الان درس نخوندم این دو ماه مونده به امتحانای پایان ترم بخونم. بجاش اخر هفته با خیال راحت و بی دردسر در خدمت خانواده باشم. 

حالا ایشون هی اصرااار اصراااار که بیا اینجا یه شب پیش ما بمون و جمع خانومانه س و بریم بگردیم و ...

من هر چی میگفتم بابا بخدا درس دارم وقت بشه حتما میام و تعارف ندارم و .. به حرجش نرفت! تا اینکه قول دادم 5 شنبه حتما برم اونجا. 


بگذریم که چقدر اقای همسر غر زد که در طول هفته که میری دانشگاه و اخر هفته هم که با دوستات قرار میذاری پس من چی! :))) 


تو این اوضاع بودیم که یکی از دوستان پیام داد:

+ فریب! شنیدم فلانی اومده تهران؟ خبری ازش داری؟ 

- گفتم بله! ما رو هم نمود از بس گفت بیا ببینمت! 

+ میگه: وای فری نری هااااااااااااااا نری خونه شون هااااااااااا 

- واااااااااا برای چی نرم؟ یه دو ساغت میخوام برم سر بزنم دیگه زشته انقدر زنگ زده! 

+ ولششش کن بهووونه بیار نرووو .. 

- وا خب واس چی؟ 

+ بابا اون جادو گره! همه ازش میترسن! حتما میخواد طلسمت کنه نری هااااااااااا

- برو بابااااا تو همم عه اون به من چیکار داره!

+ اگه باهات کار نداره برای چی انقدر اصرار داره بری خونش؟؟؟ حالا از ما گفتن بود! ببین حالا که میخوای بری.. رفتی چیزی برات اورد نخوری ااا مثلا چائی شربتی چیزی ... نخوری هاااا ... فریبااااااااا


خلاصه ما رفتیم و اونجا یه چای و میوه و بستنی هم خوردیم! 

حالا من هی در حال بررسی شرایطم هستم ببینم ایا طلسم شده ام یا خیر :))))))))))



  • فریba

داشتیم با دوستان صحبت میکردیم از هر دری! 

نمیدونم چی شد بحثمون کشید به احمدی نژاد! :؟؟؟؟

یکی از بچه ها تمااااااااااااام قد از احمدی نژاد دفاع میکرد! 

با این دلایل که:

یارانه ش باعث شد مردم فقیر پول بگیرن 

بعد از احمدی نژاد همه چی گرون شد 

چرا روحانی پول بلوکه شده مون رو وقتی به ایران دادن به مردم نداد؟ 

احمدی نژاد همه دزدی ها رو فاش کرد!!!!!!!

احمدی نژاد خیلی خوب بود!

و ....


از اینکه یه دانشجوی دکتری سطح تفکرش همسطح مردم عامی جامعه س مخ ادم سوت میکشه! 

بعد میگن چرا ایران پیشرفت نمیکنه!!!!


بهش توصیه کردم یا تو جمع در مورد اوضاع سیاسی اقتصادی کشور صحبت نکنه یا اگر میخواد حرفی بزنه قبلش حتماااا چهار تا روزنامه سیاسی اجتماعی رو بخونه و یا حداقل تحلیل های ادمهای صاحب نظر رو در مورد شرایط ایران قبل و بعد از احمدی نژاد رو گوش بده! :/




  • فریba

یه اخلاقی که دارم اینه که 

از خیلی سال پیش یاد گرفتم 

هر چی که منو اذیت کنه و ارامش رو ازم بگیره از زندگیم دور کنم! 

حالا اون چی هر چی و چه بسا هر کی میتونه باشه! 

از این توانایی ام گاهی سود بردم و گاهی هم ضرر کردم!

ولی در کل ازش راضی ام. 

خوب بوده تا الان :)


پی نوشت:

اعتراف میکنم در بعضی موارد خیلی ضعیف عمل کردم و اون چی رو خیلی دیر حذف کردم که این خودش یه تجربه س! :)



ادامه نوشت:

چه خوبه که دوباره به وبلاگم برگشتم و فعال شدم. هعیییی حس خوبیه! :)


  • فریba

بزرگواری کامنت گذاشته که: 

از سال 91 مینویسی؟ :/


یهو یادم اومد که عهههههههههه من از سال 84 وبلاگ داشتم و دارم! 

هر چند چند بار ادرس تغییر دادم و خیلی از مطالب گذشته رو ندارم 

یهو یادم به وبلاگ قبلیم افتاد 

رفتم سرچ کردم دیدم هنوز هستش سر جاش وای که چقدر ذوق کردم. 

میدونستم برم توش فردا صبح درمیام این بود که فقط یه نگاه کلی به هیکلش انداختم و لبخند ملیحی زدم که هعیی یاااادش بخیر... 


چقدر بچه تر بودیم خوش بودیم و ساده دل 

هر چی بزرگتر میشیم تو مشکلاتمون بیشتر فرو میریم

خودم شخصا دایره دوستی و ارتباطاتم چقدررررررررررررررررررررررررر گسترده بود! نمونه ش تو دانشگاه تو یه مسیر کوتاه که میرفتم با صد نفر سلام احوالپرسی میکردم.. 

ولی هر چی بزرگتر میشم این دایره داره کوچکتر و کوچکتر میشه و ادمهاش خاص تر 

خوب یا بد نمیدونم.. 

دیگه مثل قدیم حال و حوصله ندارم.

بیشتر دوست دارم سرم تو لاک خودم باشه و نه با کسی کار داشته باشم و نه کسی با من کاری داشته باشه! 

خیلی از ادمها رو که یه زمانی خیلی دوستشون داشتم و براشون ارزش قائل بودم به مرور زمان و به دلایلی حذف کردم 

ترجیح میدم رد پاهای کمتری تو زندگیم باشه بجاش اونایی که میمونه بوی عطر و دلتنگی بده نه بوی بد ناراحتی و دلزدگی! 


یادش بخیر... 

 

  • فریba

عاقا ما امروز اومدیم وبلاگ رو چک کنیم 

دیدیم 1489 بار بازدید شده!!!!!!!!!!!

کیههههههههههههههه

کیههههههههههههههههه



قربون شکلد برم کی بودی که نشستی کل پستهای وبلاگ منو خوندی؟ 

منم سر ذوق اوردی نشستم سری بخاطرات گذشتم زدم و ارشیو رو خوندم انفدر خندیدم که نگو 

ولی دلم خیلی تنگ شد برای گذشته ها 

چقدر خوب بود :((



  • فریba

عاقا من هر رووووووووووووووووز خدا رو بارها شکر میکنم که از خانواده همسر بویژه جاری ها دور هستم! 

عاقا من تو این تعطیلات عید فهمیدم چقدر ساده هستم!

عاقا من تازه فهمیدم با چه ادمهایی طرف هستم! 

عاقا من تازه فهمیدم که به عنوان عروس تازه وارد خانواده دارم چقدر تو چشم جاری های محترم هستم! 

همینطور عادی هم که هستم اونا دارن حرص میخورن! 

عه عاقا آخه چرا!؟؟

والا من تازه واردم!! هنوز راه و چاه حرص دادن رو یاد نگرفتم که! 

اگر یاد بگیرم مثل خودتون باشم که بیچاره اید!! :)))  

ما ماهی یبار در حد دو ساعت همو میبینیم 

بیاید تحمل کنید منو همونجور که من میکنم! 


:)))))))))))



  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۷ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۵۹
  • فریba

8 فروردین عروسیمون برگزار شد. 

خیلی روزای استرس اوری بود 

از عید عملا هیچی نفهمیدیم چون همش در حال بدو بدو بودیم 

نمیدونیم چه شانسیه چه وقتی پسر زن میدیم چه دختر شوهر، اونی که میدوئه خانواده ماست! :))) 

ما ریسک کردیم عروسیمون رو تو باغ بابا گرفتیم. اولین باری بود که میخواستیم چنین مراسمی تو باغ برگزار کنیم این بود که هم خیلییییییییییییییی کار داشتیم و هم خیلییییییییییییی استرس که نکنه اتفاقی بیفته که برنامه رو بهم بزنه. 

خدا رو شکر همه چی خیلی خیلی خیلی خوب برگزار شد. 

اگر حرص  دادنای خانواده همسر نبود که دیگه نور علی نور بود :))))))))))


گوشی نازنینم هم موقع چیدن میز صندلی ها شکست :(((((((((


اینجوری شد که ما دیگه رسما متاهل شدیم به قول دوستان!! :))) 


  • فریba

دوست جونی که رمز خواسته بودین،

ادرس وبلاگتون رو بذارین لطفا. :)



  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۱ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۳۱
  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۳۳
  • فریba

یه هفته درس و کار و زندگی رو تعطیل کردم و اومدم ولایت که بریم دنبال کارای عروسی 

امروز خدا رو شکر تونستم لباس شب عروسی رو انتخاب کنم.

به قول ابجی، انگار این لباس رو به تن تو دوختند. 

تمام مزونهای موجود رو سر زدم تا بتونم لباس مورد علاقمو پیدا کنم ولی دیگه کم کم داشتم نا امید میشدم و استرس من رو میگرفت که نکنه باید برگردم تهران و اونجا در به در دنبال لباس بگردم؟؟ که خدا رو شکر امروز تونستم تو مزون ترانه یه لباس خوشگل موشگل پیدا کنم. 

فورا به اقای همسر پیام دادم و گفتم لباسمو پیدا کردمممممممممممممم

ایشون هم اصرار که عکسشو بفرست برام منم گفتم عمرااااااا باید تا شب عروسی صبر کنی :)





ابتدای امسال که دو پسر عموی نازنینمون بر اثر تصادف به رحمت خدا رفتند در حالیکه من داشتم برنامه ریزی جشن عروسی ام رو میکردم، شوک بزرگی بهم وارد شد.. اونقدر که دیگه فکر عروسی و جشن و شادی هم نمیتونستم بکنم.. همون موقعها به همه گفتم من دیگه جشن نمیگیرم و یه سفری میریم و میریم سر زندگیمون.. ولی مامانم اجازه نداد و گفت صبر کنید یه مدت از این حادثه بگذره تا بتونیم تصمیم بگیریم... 

الان که در تدارک مراسم جشن و خرید و عروسی بازی هستم میفهمم اگر مراسم نمیگرفتم چه لذت بزرگی رو به خودم حروم میکردم! 

روزای خوبی رو دارم میگذرونم... 

برای تمام دوستای نازنینم این روزها رو از ته دل آرزو میکنم... 

  • فریba

ادامه اون داستان جادو جنبل رو بنویسم!؟؟؟ ؟؟ 

داستان ترسناک و در عین حال پر هیجانیه!!

ولی میترسم باعث تحریف اذهان عمومی بشم! :))))))

لذا از شما میپرسم: 

ادامه داستان عجیب ولی واقعی رو بذارم!؟؟





  • فریba

1) از قدیم گفتند وقت سختی دوستان واقعی رو بشناس! وقت شادی همه یارن!!

آقا ما وقت سختی که خب همه پشت خالی کردن و نگفتن خرت به چند!

دیگه الان که وقته شادیه دیگه!

طبیعتا باید باشین!!!

من الان اسم شما رو چی بذارم!؟ 

کم کم دارند از عنوان دوست به آشنا تغییر نام میدن! 

.

.

.

کم کم دارم به اون سن میرسم که میگن یه دونه رفیق داشته باش ولی همون یه دونه رو برای همیشه داشته باش!!! 

:/ 




2)

خدا بخواد تاریخ دقیق عروسی مشخص شد و کارای اصلی مربوط به مراسم هماهنگ شد. 

البته این کارای اصلی از نظر بقیه س که هماهنگ شده .. ولی به نظر من تا وقتی عروس خریداش تموم نشده یعنی هییییچ کاری انجام نشده!!! والا! 



3)
داستان مربوط به جادو و جنبل ادامه داره! میذارم سر فرصت.. 

اجنه این وسط نیان سراغ وبلاگ ما صلوااااااااات!!!



  • فریba

این یه داستانه ولی واقعیت داره! 

نمیدونم چقدر به فالگیر و رمال و اینا اعتقاد دارید ولی من کم کم دارم بهشون اعتقاد پیدا میکنم:))) 

حالا نظرم رو اخر داستان مینویسم! 

سعی میکنم داستانمو هیجانی تعریف کنم که مثلا شما بتونید صحنه سازی کنید: :)))

داستان رو از زبان افرادی که شخصیتهای واقعه هستند تعریف میکنم: 



" - حاج خانوم چرا تو این فصل کارگاه خالیه؟ پس کو اون همه دفتر و دستک؟ کوه انقدر برو بیا؟ کو اونهمه ببر وربیار؟؟؟

++ دیگه خودت میدونی فاطمه خانوم، این خیلی وقته وضع ماست! امسال هم که با سیلی صورت خودمون رو سرخ نگه داشتیم و هی با همین ترشی ها و کارای خونگی من تونستم یه خورده پس اندازی داشته باشم خرجی دربیارم.. وضعیت کارگاه هم همینه که میبینی! هر سال بدتر از پارسال... امسال هم که هیچی به هیچی ... نه امدی نه خرجی ... نمیدونم والا... نمیدونم چی شد یهو زندگی ما از این رو به اون رو شد... همه چی گره خورده هیچوری هم باز نمیشه... نمیدونم این غصه ما چرا تمومی نداره... 

- حاج خانوم.. زندگیت نظر کرده است! زندگیت جادو شده! طلسم شده.. 

++ ای بابا فاطمه حانوم کی میاد زندگی منو چشم بزنه! ماشالله همه از ما داراترن و خوش تر.. به چی زندگی من نظر کنه.. به شوهر بیکارم؟ به بچه هام که همگی هشتشون گرو نه شونه؟ یا به وضع خودم که با این سن باید بشینم تو این سرما سبزی خورد کنم و ترشی درست کنم؟؟ 

- حالا تو باور نکن! ولی قسم میخورم زندگیت نظر کرده است.. قسم میخورم یکی یه دعایی به زندگیت بسته که اینجور شده! وگرنه من که سالهاست پیش شما کار میکنم.. کجا اینجور بود؟ کجا این وضع بود؟؟ یه روز در این کارگاه بسته نبود که الان یه ساله اینجور خاموشه.. کجا اینجور غمباد گرفته بودی شما... 

ببینم خونه ت رو نگشتی ببینی چیز عجیبی پیدا نمیکنی؟ تو در و دیوار این کارگاه بگرد ببین کاغذی پارچه ای دعایی چیزی یه وقت پیدا نمیکنی؟؟

++ والا نمیدونم .. نه دقت نکردم... فرض هم کن که باشه کی میتونه تو شلوغی اون خونه و این کارگاه پر از آشغال ورد و دعا پیدا کنه.. ولمون کن فاطمه ... 

- بیا حرف من رو قبول کن و برو پیش اینی که میگم.. کارش حرف نداره.. حرفشم درسته.. اصلا ببین نمیخواد بری حرف من رو بزنی.. برو بهش بگو وضع زندگی من خرابه میخوام خوب بشه! ببین چی میگه!

....

فاطمه خانوم کارگر فصلی ماست.. سالهاست وقتی باهاش کار داشتم و کمک میخواستم خودش و دختراش میومدن کمکم... از بچگی هم من و خانوادمو میشناخت و کمابیش از وضع زندگی ما خبر داشت.. وقتی اینو گفت منو به فکر فرو برد.. گفتم خب بذار حرفشو قبول کنم ببینم چی میگه.. ما که هر چی کلید بود رو درهای بسته مون امتجان کردیم ولی قفل زندگیمون باز نشد.. ببینم این چی میگه.. 

فرداش که دیدمش گفتم فاطمه دیروز چی میگفتی هی میگی جادو کردن زندگیمو و طلسم داره؟ 

گفت: یکی هست دعا نویسه! خبر از همه جا داره.. کارش هم خیلی درسته.. تا حالا نشده دروغ بگه و اشتباه بگه.. از این کلاشهای رمال هم نیست... این شمارشه.. برو از زندگیت بپرس ببین چی میگه.. اصلا میخوای که الان بهش زنگ بزنم باهاش حرف بزنی؟ گفتم خب باشه زنگ بزن... 

تماس گرفت و با یکی صحبت کرد و گفت اگر تلفنی میشه یکی مشکلشو برات بگه! و گوشی رو داد بهم و من تو چند جمله خلاصه گفتم جریان رو .. اون اقا پرسید امروز چند شنبه است؟ ... خب امروز که نمیشه! فردا هم که نمیدونم چند تا اصطلاح خودشون رو بکار برد که یعنی نمیشه سرکتاب دید و فردا هم نمیشه! شما پس فردا به من زنگ بزن تا بهت بگم... 

من تا پس فردا برسه دل تو دلم نبود.. هی میگفتم عجب کاری کردم .. این تو زندگیم کم بود که دیگه اضافه شد!!! 

پس فردا ظهرش رسید و دوباره زنگ زدم... 

از حرفهایی که زد داشتم شاخ درمی اوردم! وحشت کرده بودم.. قلبم تند تند میزد که خدایا این چی میگه... 

بعد از اینکه یه جزئیاتی از زندگیم رو گفت و من با تعجب همه رو تایید میکردم... ادامه داد:

=حاج خانوم نمیخوام بترسونمت .. ولی زندگیت بد جور قفل شده.. یه طلسم خیلی سنگین به زندگیت بستن.. خونه ت رو نگشتی؟؟ دعایی وردی کاغذی چیزی پیدا نکردی؟ چیزی نریختن تو خونه ت یه وقت ؟؟ 

++والا چی بگم.. حواسم نبوده .. چی مثلا؟ کجا رو بگردم؟ دنبال چی بگردم؟؟ 

= هیچی ولش کن! الان دیگه نمیتونی پیداش کنی.. اثرش بدجور تو زندگیت هست و حالا حالاها هم ادامه داره.. تا وقتی کامل اون دعاهه از بین بره! که اونم یجایی هست که دست کسی بهش نمیرسه که بهت بگم بری برش داری بندازیش دور!!! 

++ حالا میگید چیگار باید بکنم؟ 

500 تومن خرج داره! 

++ هی آقا.. من اگر 500 هزار تومن پول داشتم که الان این وضعم نبود.. 

= به هر حال حاج خانوم تا وقتی اون دعاهه هست وضع زندگیت از این بهتر نمیشه که بدتر هم میشه!! اگر میخوای حل بشه باید یه دعای بسیار قوی بنویسم که بتونه طلسم قبلی رو از بین ببره.. دیگه خودت میدونی.. 

++ اخه خیلی زیاده.. بخدا ندارم.. نمیشه کمترش کنی؟؟ 

= این قیمت رو من نمیگم.. بهم میگن.. عین همین پول رو هم باید بهشون بدم اگر نه که حل نمیشه! 

++ باشه .. ممنونم.. ببینم چکار میتونم بکنم... و با نا امیدی گوشی تلفن رو قطع کردم... 

.

.

.

.



نظر شما چیه؟

شما جای این خانوم بودین چکار میکردین؟ جای کسی که تمام درهای امید زندگیش بسته شده و همه راههاش به بن بست رسیده و هیچ مشکلیشون حل نمیشه ... ایا اعتماد میکردین؟ امتحان میکردین؟ بیخیال میشدین؟؟ 

.

.

.

.

من نمیدونم چرا باید یه ادم انقدر ضعیف و نحس باشه که بره برای اینکه خودش نمیتونه خوب زندگی کنه و نمیتونه خوبی زندگی بقیه رو ببینه.. بره زندگی کسی دیگه رو به اصطلاح جادو کنه! 

و از اون بدتر چطور وجدان این دعا نویس ها قبول میکنه که برای بدبخت کردن و سد زدن جلوی زندگی کسی، ورد بخونن و طلسم کنن! 


خدا چرا به بعضی از ادمها چنین قدرتی دادی که ادم بعضی وقتها از قدرت تو نا امید بشه!؟ 




-- این داستان رو شاید ادامه بدم! الان که دارم مینویسم به شدت ترسیدم :))))))

مرض دارم!!! 




  • فریba
بانك اهداكنندگان غير خويشاوند