گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

محبوب ترین مطالب

دوست جونی که رمز خواسته بودین،

ادرس وبلاگتون رو بذارین لطفا. :)



  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۱ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۳۱
  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۳۳
  • فریba

یه هفته درس و کار و زندگی رو تعطیل کردم و اومدم ولایت که بریم دنبال کارای عروسی 

امروز خدا رو شکر تونستم لباس شب عروسی رو انتخاب کنم.

به قول ابجی، انگار این لباس رو به تن تو دوختند. 

تمام مزونهای موجود رو سر زدم تا بتونم لباس مورد علاقمو پیدا کنم ولی دیگه کم کم داشتم نا امید میشدم و استرس من رو میگرفت که نکنه باید برگردم تهران و اونجا در به در دنبال لباس بگردم؟؟ که خدا رو شکر امروز تونستم تو مزون ترانه یه لباس خوشگل موشگل پیدا کنم. 

فورا به اقای همسر پیام دادم و گفتم لباسمو پیدا کردمممممممممممممم

ایشون هم اصرار که عکسشو بفرست برام منم گفتم عمرااااااا باید تا شب عروسی صبر کنی :)





ابتدای امسال که دو پسر عموی نازنینمون بر اثر تصادف به رحمت خدا رفتند در حالیکه من داشتم برنامه ریزی جشن عروسی ام رو میکردم، شوک بزرگی بهم وارد شد.. اونقدر که دیگه فکر عروسی و جشن و شادی هم نمیتونستم بکنم.. همون موقعها به همه گفتم من دیگه جشن نمیگیرم و یه سفری میریم و میریم سر زندگیمون.. ولی مامانم اجازه نداد و گفت صبر کنید یه مدت از این حادثه بگذره تا بتونیم تصمیم بگیریم... 

الان که در تدارک مراسم جشن و خرید و عروسی بازی هستم میفهمم اگر مراسم نمیگرفتم چه لذت بزرگی رو به خودم حروم میکردم! 

روزای خوبی رو دارم میگذرونم... 

برای تمام دوستای نازنینم این روزها رو از ته دل آرزو میکنم... 

  • فریba

ادامه اون داستان جادو جنبل رو بنویسم!؟؟؟ ؟؟ 

داستان ترسناک و در عین حال پر هیجانیه!!

ولی میترسم باعث تحریف اذهان عمومی بشم! :))))))

لذا از شما میپرسم: 

ادامه داستان عجیب ولی واقعی رو بذارم!؟؟





  • فریba

1) از قدیم گفتند وقت سختی دوستان واقعی رو بشناس! وقت شادی همه یارن!!

آقا ما وقت سختی که خب همه پشت خالی کردن و نگفتن خرت به چند!

دیگه الان که وقته شادیه دیگه!

طبیعتا باید باشین!!!

من الان اسم شما رو چی بذارم!؟ 

کم کم دارند از عنوان دوست به آشنا تغییر نام میدن! 

.

.

.

کم کم دارم به اون سن میرسم که میگن یه دونه رفیق داشته باش ولی همون یه دونه رو برای همیشه داشته باش!!! 

:/ 




2)

خدا بخواد تاریخ دقیق عروسی مشخص شد و کارای اصلی مربوط به مراسم هماهنگ شد. 

البته این کارای اصلی از نظر بقیه س که هماهنگ شده .. ولی به نظر من تا وقتی عروس خریداش تموم نشده یعنی هییییچ کاری انجام نشده!!! والا! 



3)
داستان مربوط به جادو و جنبل ادامه داره! میذارم سر فرصت.. 

اجنه این وسط نیان سراغ وبلاگ ما صلوااااااااات!!!



  • فریba

این یه داستانه ولی واقعیت داره! 

نمیدونم چقدر به فالگیر و رمال و اینا اعتقاد دارید ولی من کم کم دارم بهشون اعتقاد پیدا میکنم:))) 

حالا نظرم رو اخر داستان مینویسم! 

سعی میکنم داستانمو هیجانی تعریف کنم که مثلا شما بتونید صحنه سازی کنید: :)))

داستان رو از زبان افرادی که شخصیتهای واقعه هستند تعریف میکنم: 



" - حاج خانوم چرا تو این فصل کارگاه خالیه؟ پس کو اون همه دفتر و دستک؟ کوه انقدر برو بیا؟ کو اونهمه ببر وربیار؟؟؟

++ دیگه خودت میدونی فاطمه خانوم، این خیلی وقته وضع ماست! امسال هم که با سیلی صورت خودمون رو سرخ نگه داشتیم و هی با همین ترشی ها و کارای خونگی من تونستم یه خورده پس اندازی داشته باشم خرجی دربیارم.. وضعیت کارگاه هم همینه که میبینی! هر سال بدتر از پارسال... امسال هم که هیچی به هیچی ... نه امدی نه خرجی ... نمیدونم والا... نمیدونم چی شد یهو زندگی ما از این رو به اون رو شد... همه چی گره خورده هیچوری هم باز نمیشه... نمیدونم این غصه ما چرا تمومی نداره... 

- حاج خانوم.. زندگیت نظر کرده است! زندگیت جادو شده! طلسم شده.. 

++ ای بابا فاطمه حانوم کی میاد زندگی منو چشم بزنه! ماشالله همه از ما داراترن و خوش تر.. به چی زندگی من نظر کنه.. به شوهر بیکارم؟ به بچه هام که همگی هشتشون گرو نه شونه؟ یا به وضع خودم که با این سن باید بشینم تو این سرما سبزی خورد کنم و ترشی درست کنم؟؟ 

- حالا تو باور نکن! ولی قسم میخورم زندگیت نظر کرده است.. قسم میخورم یکی یه دعایی به زندگیت بسته که اینجور شده! وگرنه من که سالهاست پیش شما کار میکنم.. کجا اینجور بود؟ کجا این وضع بود؟؟ یه روز در این کارگاه بسته نبود که الان یه ساله اینجور خاموشه.. کجا اینجور غمباد گرفته بودی شما... 

ببینم خونه ت رو نگشتی ببینی چیز عجیبی پیدا نمیکنی؟ تو در و دیوار این کارگاه بگرد ببین کاغذی پارچه ای دعایی چیزی یه وقت پیدا نمیکنی؟؟

++ والا نمیدونم .. نه دقت نکردم... فرض هم کن که باشه کی میتونه تو شلوغی اون خونه و این کارگاه پر از آشغال ورد و دعا پیدا کنه.. ولمون کن فاطمه ... 

- بیا حرف من رو قبول کن و برو پیش اینی که میگم.. کارش حرف نداره.. حرفشم درسته.. اصلا ببین نمیخواد بری حرف من رو بزنی.. برو بهش بگو وضع زندگی من خرابه میخوام خوب بشه! ببین چی میگه!

....

فاطمه خانوم کارگر فصلی ماست.. سالهاست وقتی باهاش کار داشتم و کمک میخواستم خودش و دختراش میومدن کمکم... از بچگی هم من و خانوادمو میشناخت و کمابیش از وضع زندگی ما خبر داشت.. وقتی اینو گفت منو به فکر فرو برد.. گفتم خب بذار حرفشو قبول کنم ببینم چی میگه.. ما که هر چی کلید بود رو درهای بسته مون امتجان کردیم ولی قفل زندگیمون باز نشد.. ببینم این چی میگه.. 

فرداش که دیدمش گفتم فاطمه دیروز چی میگفتی هی میگی جادو کردن زندگیمو و طلسم داره؟ 

گفت: یکی هست دعا نویسه! خبر از همه جا داره.. کارش هم خیلی درسته.. تا حالا نشده دروغ بگه و اشتباه بگه.. از این کلاشهای رمال هم نیست... این شمارشه.. برو از زندگیت بپرس ببین چی میگه.. اصلا میخوای که الان بهش زنگ بزنم باهاش حرف بزنی؟ گفتم خب باشه زنگ بزن... 

تماس گرفت و با یکی صحبت کرد و گفت اگر تلفنی میشه یکی مشکلشو برات بگه! و گوشی رو داد بهم و من تو چند جمله خلاصه گفتم جریان رو .. اون اقا پرسید امروز چند شنبه است؟ ... خب امروز که نمیشه! فردا هم که نمیدونم چند تا اصطلاح خودشون رو بکار برد که یعنی نمیشه سرکتاب دید و فردا هم نمیشه! شما پس فردا به من زنگ بزن تا بهت بگم... 

من تا پس فردا برسه دل تو دلم نبود.. هی میگفتم عجب کاری کردم .. این تو زندگیم کم بود که دیگه اضافه شد!!! 

پس فردا ظهرش رسید و دوباره زنگ زدم... 

از حرفهایی که زد داشتم شاخ درمی اوردم! وحشت کرده بودم.. قلبم تند تند میزد که خدایا این چی میگه... 

بعد از اینکه یه جزئیاتی از زندگیم رو گفت و من با تعجب همه رو تایید میکردم... ادامه داد:

=حاج خانوم نمیخوام بترسونمت .. ولی زندگیت بد جور قفل شده.. یه طلسم خیلی سنگین به زندگیت بستن.. خونه ت رو نگشتی؟؟ دعایی وردی کاغذی چیزی پیدا نکردی؟ چیزی نریختن تو خونه ت یه وقت ؟؟ 

++والا چی بگم.. حواسم نبوده .. چی مثلا؟ کجا رو بگردم؟ دنبال چی بگردم؟؟ 

= هیچی ولش کن! الان دیگه نمیتونی پیداش کنی.. اثرش بدجور تو زندگیت هست و حالا حالاها هم ادامه داره.. تا وقتی کامل اون دعاهه از بین بره! که اونم یجایی هست که دست کسی بهش نمیرسه که بهت بگم بری برش داری بندازیش دور!!! 

++ حالا میگید چیگار باید بکنم؟ 

500 تومن خرج داره! 

++ هی آقا.. من اگر 500 هزار تومن پول داشتم که الان این وضعم نبود.. 

= به هر حال حاج خانوم تا وقتی اون دعاهه هست وضع زندگیت از این بهتر نمیشه که بدتر هم میشه!! اگر میخوای حل بشه باید یه دعای بسیار قوی بنویسم که بتونه طلسم قبلی رو از بین ببره.. دیگه خودت میدونی.. 

++ اخه خیلی زیاده.. بخدا ندارم.. نمیشه کمترش کنی؟؟ 

= این قیمت رو من نمیگم.. بهم میگن.. عین همین پول رو هم باید بهشون بدم اگر نه که حل نمیشه! 

++ باشه .. ممنونم.. ببینم چکار میتونم بکنم... و با نا امیدی گوشی تلفن رو قطع کردم... 

.

.

.

.



نظر شما چیه؟

شما جای این خانوم بودین چکار میکردین؟ جای کسی که تمام درهای امید زندگیش بسته شده و همه راههاش به بن بست رسیده و هیچ مشکلیشون حل نمیشه ... ایا اعتماد میکردین؟ امتحان میکردین؟ بیخیال میشدین؟؟ 

.

.

.

.

من نمیدونم چرا باید یه ادم انقدر ضعیف و نحس باشه که بره برای اینکه خودش نمیتونه خوب زندگی کنه و نمیتونه خوبی زندگی بقیه رو ببینه.. بره زندگی کسی دیگه رو به اصطلاح جادو کنه! 

و از اون بدتر چطور وجدان این دعا نویس ها قبول میکنه که برای بدبخت کردن و سد زدن جلوی زندگی کسی، ورد بخونن و طلسم کنن! 


خدا چرا به بعضی از ادمها چنین قدرتی دادی که ادم بعضی وقتها از قدرت تو نا امید بشه!؟ 




-- این داستان رو شاید ادامه بدم! الان که دارم مینویسم به شدت ترسیدم :))))))

مرض دارم!!! 




  • فریba

دوست دارم چشام رو ببندم 

وقتی باز کنم که حال همه خوب باشه! 

حتی شده دیگه باز نکنم ولی حال همه خوب باشه! 

:(


حال ما خوب است! 

اما تو باور مکن!

:)

  • فریba

1.

یه پیامی خوندم: 

از بی سرانجام ترین جملات زبان فارسی میتونم به "یه روز برنامه کنید همدیگه رو ببینیم" اشاره کنم...!


تو این جمله خیلی از خصلت های ما ایرانیا نهفته است! 

تعارف 

دروغ 

دو رویی 

و .. 


2.

یه همسایه داشتیم خونه قبلیمون یه خانوم تنها بود که من اون اولا که تازه اومده بودیم این محل بهش خیلی سر میزدم به بهانه های مختلف 

این خانوم که تقریبا همسن مادرم هست هم که از خدا خواسته دنبال یه همزبون و یه هم سفره میگشت با من خیلی اخت شد جوریکه من بعد یه سال که از اون خونه رفتم هفته ای یه بار باهاش در تماسم و هر وقت هم از اون ورا رد میشم حتما به دیدارش میرم... 

یکساعتی که میرم اونجا فقط حالشو میپرسم و ازش میخوام از کارایی که تو این مدت کرده صحبت کنه.. تو اون مدت ایشون صحبت میکنه و من فقط گوش میدم.. 

وقتی از اونجا میرم چندین بار تماس میگیره و بابت رفتن به خونه ش از من تشکر میکنه.. 


3.به نظر من اگر کسی بخواد کسی رو ببینه و یه دیداری تازه کنه و یه حالی بپرسه لازم نیست وقت تعیین کنه و وقت بگیره 

هیچی بهتر از یه دیدار سر زده نیست!


4. 

وقتی یکی بعد از چندین بار تماس گرفتن و خواهش کردن برای اینکه یه ساعتی همدیگرو ببینید و یه دیداری تازه کنید مدام بهونه میاره و میگه خبرت میکنم و خبری ازش نمیشه..  ولی دیدارش با سایرین ادامه داره! 

این فقط یه معنی داره: نمیخواد ببیندت! خودتو اذیت نکن! 

همونطور که یه سریا با دیدنت حالشون خوب میشه... ممکنه یه سریا با دیدنت حالشون خوب نشه! 



به حال خودم باشم بهتره! :)



پی نوشت: 

فردا (یعنی امروز) دارم میرم تالار ببینم تالاری که به احتمال خیلی زیاد قرارداد نمیبندم چون بابت مسیر دورش بسیار استرس دارم و نکرانی این که مبادا اتفاقی تو این مسیر دور برای مهمونا بیفته از الان نمیذاره شب خوابم ببره! ولی خب دارم میرم ببینم که حداقل دیده باشم :))




  • فریba

دوست دارم قبل از اینکه دیر بشه 

بتونم برای مادرم کاری بکنم

آرزو دارم قبل اینکه مادر تموم بشه 

بتونه از زندگیش لذت ببره 

بتونه شبی رو بدون استرس به خواب بره 

بتونه بدون ناراحتی سر کنه 

دوست دارم 

روزی برسه که مادر بتونه از تمام داشته هاش استفاده کنه 

آرزو دارم روزی برسه 

که مادر حسرت هیچی رو نخوره 

از ته دل از خدا میخوام 

روزی نرسه که من حسرت تمام این ارزوها رو بخورم و تا عمر دارم رنگ ارامش نبینم که چرا مادر رفت و ندید... 



  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۳ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۴۲
  • فریba

مثل داریم تو خوبی میکن و در دجله انداز 

که ایزد در بیابانت دهد باز! 

نمیدونم چقدر به این جمله اعتقاد داری؟ من که بهش ایمان دارم. و در کل خیلی از موفقیتهام و باز شدن گره های کور زندگیم رو در این میدونم که یه جایی یه وقتی یه جوری در حد توانم دست کسی رو گرفتم .. 

اما

بعضی وقتها یه شرایطی پیش میاد تو از خیر و خوبی که به کسی کردی پشیمون میشی! 

این به اون علته که ما به همون اندازه که به کسی خوبی میکنیم ازش انتظار جبران داریم حالا به هر طریقی! 

اگر تو درسها بهش کمک کردیم باید تو درسهامون کمک کنه 

اگر بهش پول قرض دادیم بهمون قرض بده 

اگر همدردش بودیم همدردی کنه 

اگر همراهش بودیم همراهی کنه 

و .. 

اما همونطور هم که به وفور میبینم یک درصد از خوبی های ما هم توسط بقیه جبران نمیشه و متقابلا پیش میاد که ما سهوا یا عمدا خیلی از خوبی های بقیه رو یادمون بره جبران کنیم!! 

حالا اگر همه بیان این قانون رو برای خودشون بگذارند که توش اگر و به شرطی که باشه دیگه واویلاست! 

مثلا من یبار زنگ زدم حالا نوبت اونه زنگ بزنه! 

من رفتم خونه شون حالا باید اون بیاد 

اگر منو دعوت کرد منم دعوتش میکنم 

اگر اون روز با من میومد فلان جا الان منم باهاش میرفتم 

اگر ... اگر 

یعنی همه چی شرطی بشه! خوبی هامون شرطی بشه .. محبتمون شرطی بشه .. دوستی هامون ... 

و خیلی چیزای دیگه! 

اما از حق  نگذریم بالاخره هر انسانی یه توقعات متقابلی داره! اگر تو رو دوست داره میخواد تو هم دوستش داشته باشی! اگر بهت کمک میکنه انتظار داره دستگیرش باشی! و انتظار بیجائی نیست مسلما! 

تمام اینها رو گفتم که بگم 

من یه زمانی بی شرط بودم! 

فقط نگاه میکردم ببینم کی از من کمک میخواد! کار کیو میتونم را بندازم؟ چه کاری از من برمیاد؟؟ 

بعد یه جاهایی خودم کم میاوردم! دست دراز میکردم سمت کسی میدیدم کسی نیست! اون کار داره! اون یکی وقت نداره! این یکی اصلا نفهمید من چی گفتم و ... !! 

ولی باز گفتم اشکال نداره پیش اومده .. حالا بذار پاشم برم رد کارم تا بعد... 

مجددا تکرار میشد.. اونقدر که خوبی کردنهای تو جزو وظایفت دیده شد! اینکه باید اینجور مواقع باشی! اصلا نمیشه که نباشی! 

ولی در مقابلش همه شونه خالی میکردن! همه اونایی که تو بهشون احتیاج داشتی! 

اینجوری میشه که ادم خسته میشه حتی از خوبی کردنها .. میشه بیخیال! 

دلم میخوادااا ولی کار دارم! منم وقت ندارم! عه خب مهمون داشتم! عه خب کار خودم واجب تر بود! عه خب وقتش نبود! عه خب حالا مگه چی شده!! 

... 

اینجوری میشه که به قول معروف میگن خوبی کن برای خودت نه برای اینکه کسی برات جبرانش کنه که انصافا این خیلی سخته!

اینه که ادم ترجیح میده به کسانی خوبی کنه که هیچوقت باهاشون رو برو نشه که بخواد توقعی ازشون داشته باشه! فقط در راه رضای خدا .. تو خیابون یه پرمردی رو از خیابون رد کنه .. بار پیرزنی ببره در خونه ش.. غذا ببره برای کارگرا... دونه بریزه برای پرنده هاا... 

ته دلش هم برای خیلیا دعا کنه .. 

آزاد و رها..

نه منتی و نه توقعی .. 

نه اگری و نه امایی... 

.

.

.

کاش روزی نرسه ادم بگه پشت دستمو داغ کنم دیگه از اینکارا برای کسی نکنم! 


  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۴ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۱۰
  • فریba

رفتیم برا بچه لباس بخریم.. میگم این سایزش خوبه؟ تا عید براش تنگ نمیشه؟ خانومه میگه فکر کردی تا عید چقد دیگه مونده! همش 40 روز دیگه ... یه لحظه فکر کردم هفته بعد عیده!!!!!

.

.

.

میگم من نمیرسم جمع و جور کنم تا عید عروسی بگیرم... خیلی کار داره! میگن اووووووه تا عید میدونی چقدر دیگه مونده؟؟؟؟ 40 روووووز دیگه!!!! یه لحظه فکر کردم یسال دیگه وقت دارم!

:/

  • فریba

عاقا ما نیاز به یک تغییر و تحول اساسی داریم!!

هر چی فکر میکنم هیچی به ذهنم نمیرسه که چطور یه تحول به خودم و زندگیم بدم. 

اول فکر کردم برم مسافرت دیدم تو این سرما کجا بریم. تازه سرما به کنار وسط این همه درس و امتحان و ... عه! 

بعد فکر کردم بیام خونه والدین گرامی که فعلا اومدم و لنگر انداختم یه ده روزی هست!! 

بازم متحول نشدم! 

از بس هوا سرده نمیذاره ادم به برنامه های متحول کنونش برسه. 

اگر راهکاری به ذهنتون میرسه بگین من چکار کنم یک از این خلصه دربیام! 

دارم افسرده میشم کم کم!

.

.

.

راستی 

اصلش میخواستم اینو بگم: 

در راستای خارج از شدن از این حالت، تصمیم گرفتم برم موهامو فر کنم اونم موقت.. نهایتا یه ماه بمونه 

لطفا تجربه هاتون رو با من در میون بگذارین 

چکار کنم چکار نکنم 

ممنونم میشم 

:* :* 




بعدا نوشت: 

چقدر خوبه ما دخترا کلی کار مخصوص خودمون داریم برای سرگرم شدن و متحول شدن! 

خرید لوازم ارایشی 

مو رنگ کردن 

ارایش کردن 

لاک زدن 

لباس های رنگارنگ خریدن 

جوراب های رنگی 

گل سرای رنگی 

بدلیجات 

و کللللللللللللی چیزای دیگه که میتونه سیم ثانیه روحیه مون رو عوض کنه! 


میگم اقایون اینجور مواقع چه میکنند؟!


  • فریba

خواستم یه مطلب دیگه بنویسم، یهو دیدم یه پست ادامه دار دارم! 

الان ذهنم رو مشغول کرده و یجورایی انگار متعهد شدم که این پست رو تموم کنم بعد برم سراغ پستهای بعدی، در حالیکه اصلا حوصله نوشتن این پست رو ندارم!!! 

خلاصه شو میگم: 

شبنم (یعنی همون دوست خارجی ما) جالبه که اسمش شبنم بود، به شدت از ایران بد گفت بدین شرح: 

اول ایراد گرفت که چرا همه دارند دکترا میخونن در حالیکه همه بیکارن در حالیکه تو کشور ما (تاجیکستان) وقتی میری فوق میگیری یا دکترا میخونی که ختماا حتماا یه فرصت کاری بهتر و بالاتر برات وجود داره! و اصولا همه با همون لیسانس سر کارن و کم پیش میاد کسی بخاطر یافتن کار ادامه تحصیل بده مگه سرش درد کنه!!!! 

میگفت من بمیرم با پسر ایرانی ازدواح نمیکنم! پسر ایرانی مرد زندگی نیست!!!!!!! پسر ایرانی سوسوله! به درد نمیخوره!!! با اون موهای ژل زده و ابروهای برداشته و لباسهای رنگارنگ و شلوار تنگ... میخواد زندگی بچرخونه؟؟ عمرااا... پسرای تاجیک اصلا اینطوری نیستند.. این اداهای پسرای ایرانی مال دختراست نه پسرا!! عه عه عه عه..!!!!!!! 

به شدت به رفتار صمیمانه ای که پسرا با هم داشتند اعتراض میکرد و میگفت: چه معنی داره پسرا همو بغل کنند و ببوسن؟؟ جرا همو عزیزم صدا میکنند؟؟؟ 

ما سعی کردیم توجیه کنیم بابا اصلا تو کشور ما این رفتارا زشت نیست و پسرا وقتی با دوستاشون بهم میرسن با هم دست میدن.. روبوسی میکنند.. حتی بهم عزیزم هم میکن چه اشکالی داره!؟؟ 

جواب داد من تفاوت این دو تا رو خیلی خوب میفهمم! میفهمم کی از روی محبت همو بغل میکنه و کی از روی ...!!!! ما تو قزوین بودیم این رفتارها رو زیاد دیدیم و خیلی زشت بود...! (من دیگه حرفی برای گفتن نداشتم!!!!!!)

میگفت پیرمردهای ایرانی خیلی هیزن! وقتی میفهمن ما خارجی هستیم میخوان دست ما رو بگیرن و یا ما رو بغل کنند اگر بهشون رو بدی بوست هم میکنن!! چرا؟؟ مگر اونا مسلمون نیستند؟؟ یا فکر میکنند ما مسلمون نیستیم؟؟؟ وقتی میریم مغازه ای خرید کنیم فروشنده میفهمه ما خارجی هستیم میخواد دست ما رو بگیره!!! من خوشم نمیاد! عه خیلی زشته!!! 

.

.

.

خلاصه .... 

انقدر گفت و گفت و عه و اوه کرد که من مجبور شدم یه تومااار از خصلتهای خوب ایرانیا براش تعریف کنم که دیدش عوض بشه و فکر نکنه ایرانیا همینائین که دیده و ما ایرانی خوب داریم و کلا خوب و بد همه جا هست و ... و .. و ..!!! 


دست آخر از ما خیلی تشکر کرد و گفت من از وقتی با شماها آشنا شدم کلا دیدم داره نسبت به ایران عوض میشه و خیلی خوشم میاد از ایرانیا!! 

و امیدوارم از حرفهای من نسبت به ایرانیا ناراحت نشده باشید! ://



  • فریba

از خوب روزگار مدتی است که با تعدادی از دختران خارجی (روسی، تاجیکی، سوری، ترکیه ای...) که تو دانشگاهمون مشغول به تحصیل هستند دم خور شده ام.. 

یه شب یکیشون اومد که یه قرص استامینوفن بگیره برای سردردش.. ما هم دعوتش کردیم به صرف چای! 

این آمد و شد حدودا دو ساعت طول کشید و ما مفصل نشستیم با هم حرف زدیم.. اینکه از کجا اومده و چی میخونه و چند سالشه و نظرش درد مورد ایران چیه و . ... 

یک گفت گوی بسیااار بسیاار جالب بود.. یه دختر 17 ساله که خیلی میفهمید.. به 4 زبان میتونست صحبت کنه .. علوم سیاسی میخوند.. و از بچگی دوست داشت تو یه کشور دیگه درس بخونه!!!!!!!(حالا فکر کنید ما تو بچگی ارزوهامون چیه و بچه های خارجی چی ارزو میکنند!!!!)

تقریبا یک سالی بود که اومده بود ایران و از ماها بیشتر ایران رو گشته بود!! چیزایی دیده بود که خیلی براش تعجب داشت و در موردشون صحبت کرد که ما از شنیدنش یا تعجب میکردیم و یا خیلی شرمنده میشدیم!!!!!!!!!!!! 

حالا تو یه پست در مورد جزئیات نظراتش در مورد ایران مفصل توضیح میدم.. 

یه بخشی از ماجرا مربوط میشه به شم علوم سیاسی این خانوم و پرسیدن یکسری سوالات در مورد وضعیت جامعه ایران که در نوع خودش جالب بود! 

به عنوان مثال میپرسید شما این وضعیت فعلی ایران رو دوست دارید؟ حجاب اجباری رو دوست دارید؟ اینکه هیچ آزادی ندارید و زن تو ایران خیلی محدوده رو دوست دارید؟ 

و همچنین پرسید که چرا امکاناتی که تو دانشگاه به دانشجویان خارجی میدن به شما نمیدن؟ ما تو اتاقهامون تلویزیون و کتابخونه و میز مطالعه و .. داریم ولی شما چرا ندارید؟ و اینکه برای ما خیلی اردو و گشت و گذار میگذارند چرا شما ندارید؟ مگر نه اینکه همه ما از خانواده هامون دور هستیم و تو خوابگاه زندگی میکنیم!؟ پس چرا بین هموطنانشون و ما خارجی ها فرق میگذارند!؟ 


شما بودین چه پاسخی میدادین؟ 


  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۶ دی ۹۵ ، ۱۶:۰۱
  • فریba

نمیدونم چی بگم 

اوضاع خیلی از جوونای همسن و سال من الان همینه! 

اگر بخوام سر درددل رو باز کنم هر روز باید بنویسم،

نمیدونم شانس منه که گیر هر کی میفتم میخواد سوئ استفاده کنه یا اینکه مشکل از خودمه که رو میدم؟ 

خیلی سعی میکنم حسرت نخورم به روزی که بهترین موقعیت کاری برای من پیش اومده و به اعتماد حرف این ادمها که اینجا شرایط بهتری در انتظارته قید همشون رو زدم .. و وقتی وقت چیدن میوه ها بود به من گفتن شرمنده!!! سهمی برای شما نیست!! 

خیلی راحت یادشون میره حرفهاشون قولهاشون وعده هاشون همه چی.. 

تجربه س.. تجربه س.. تجربه س.. فقط همین منو دلگرم میکنه! 



به بهونه اینکه دانشجو هستم (مهم نیست دانشجوی لیسانسی یا دانشجوی دکترا!!! همین که اسمت دانشجوئه خود بخود میخوان ازت سوئ استفاده بشه انگار یه لطفی داره در حقت میشه که در قبال 100 درصد کاری که داری انجام میدی 20 درصد حقوق مییگری!!!)

داشتم میگفتم.. به این بهونه و با وجود اینکه میدونن در حال حاضر و تو این شرایط هیچ کسی به جز تو نمیتونه این حجم کار روی زمین مونده رو جمع کنه، انتظار دارند با تمام شرایط بد و خوب اونا بسازی و با این جمله که همینه که هست!! منتشون رو قبول کنی و با کله بری بگی بله که هستم من غلام بی جیر و مواجب شمام حقوق هم ندادی ندادی من برات کاااااااااااار میکنم مثل...!!! 


ولی بعد 4 سال بالاخره سر منم به سنگ خورد که دیگه بسه هر چی حمالی! 

تو اوج احتیاجشون به من رسما استعفامو بنویسم و تقدیم کنم که شرمندم! فقط شما نیستید که محتاجید! منم یه نیازها و انتظاراتی دارم! 

شرمندم نمیتونم! 

الان که استعفامو نوشتم و فرستادم برای مدیر حس میکنم یک دنیا ارامش برای خودم خریدم! 

مرسی از همسرم که همه جا کنار منه! 

مرسی ازت مرسی ازت مرسی ازت 


خب دیگه چه خبر؟؟؟؟ 

 


  • فریba

فردا یه امتحان خیلی سخت داریم 

با یه استاد خیلی خیلی ....!!!! 

روز چهارشنبه هم دو تا امتحان داشتیم .. از ثانیه ای که از امتحان قبلی برگشتم چشم از رو جزوه هام برنداشتم 

حالا در این حین که عین دو روز از پشت لپتاپت بلند نشدی و چشمات به جز x و y چیز دیگه نمیبینه و هی هم میزنی تو سر خودت که عای درسم موند عااای چرا تموم نمیشه 

اقای همسر بیاد در لپتاپتو ببنده و دفتر و دستکت رو جمع کنه و بگه بسسسه هر چی خوندی! داری از دست میری... پاشو بریم بیرون یه هوایی بخوریم.. 

هر چی هم بگی عاقا دررررس عاقااا امتحاااان .. 

ایشونم بگه اصلا امکان نداره حرفشو هم نزن یالا جمع کن بریم بیرون تا اینجاش که خوندی پاس میشی .. بسه.. نا سلامتی دکتراست نباید 20 بشی که! 

پاشو از دست رفتی خانومم 

پاشو عجیجم 



خوشبختی یعنی یه همسری داشته باشی که تو همه شرایط کنارت باشه ه


  • فریba
بانك اهداكنندگان غير خويشاوند