گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

بایگانی
محبوب ترین مطالب

هر موقع میومدم یه چیزی بنویسم، نمیدونم چرا نوشتنم نمیومد.. 

حتی تو اینستا هم نمیتونستم پست بذارم! 

حس خوبی نداشتم.. کار خاصی نمیتونستم انجام بدم! و این بیشتر من رو آزار میداد.. 

دلم میخواست با تیم هلال احمر برم منطقه که یاد زلزله بم افتادم و گفته ها و شنیده هاا.. 


همش تو کانالها اخبار کرمانشاه رو پیگیری میکردم .. 

با مردمشون اشک میریختم و با کسایی که همت کردند و کمک جمع میکردند ذوق میکردم .. 

انصافا مردم چه همت کردند .. خدا خیرشون بده.. 

و چقدر نا مرد بودند کسانی که تو این شرایط به فکر سو استفاده و مطرح کردن خودشون بودند .. و چه بی شرف بودند اونایی که به مناطق زلزله زده حمله کردند تا وسایل زلزله زده ها رو بدزدند.. 

تراژدی ای که 15 سال پیش در بم تکرار شد .. 15 سال وقت بسیار خوبی بود که بشه برای چنین شرایطی امادگی کسب کرد اما حیف که ما همیشه ادمهای دقیقه 90یم! 

مهمترین نتیجه ای که این زلزله داشت این بود که ما ضعیف ترین و بی درایت ترین سازمان مدیریت بجران جهان رو داریم! 

که در تمام طول سال پول یا مفت مملکت رو میگیرند برای چنین شرایطی، اما در لحظه عمل کاسه چه کنم چه کمک دست میگیرند! 




  • فریba

دیشب اخرین اخبار رو خوندم که تا الان ده نفر کشته شدند تو زلزله... 

ته دلم میگفت زلزله بیاد تو ایران و فقط ده تا کشته بده؟ با اینکه دلم برای تک تک خانواده هایی که عزیزشون رو از دست دادند میسوخت ولی بازم خدا رو شکر کردم که فاجعه از این وحشتناکتر نبود...زلزله بم نبود ...

ولی آمد به سرم از آنچه میترسیدم... 

ده نفر دیشب الان شد هزاااااار نفر... 

خدایا امون بده .. 

مردم من چه گناهی به درگاهت کردند؟؟

چرا هر چی مصیبته برای مردم بیگناه و مظلومه؟؟

نکنه زور تو هم به گردن کلفتها نمیرسه؟

اونا مهرشون به مردم نرسید و خونه هاشون رو رو سرشون خراب کرد... تو مگه خدا نیستی؟؟؟ 

هنوز تن ایران از غم بم زخمه ... 

هنوز داغ دلمون از پلاسکو تازس... 

هنوز سال سربازامون نشده ... 

گل دختراموت تازه پرپر شدند...

خدایا کسی به این مردم نمیرسه... کسی رحمی نداره...

خداااااایا 

خدااایی کن... مهربااانی کن ...

رحمممم کن رحم کن به ایران به ایرااانم رحم کن... 😢😢😢

  • فریba

از اونجایی که من قصد داشتم فردا منزل خود را به مقصد منزل پدری ترک کنم، 

امروز همچون کوزتی از صبح نشستم به سابیدن خونه! 

در اون حد که حتی فرش ها رو هم شامپو فرش کشیدم و تمام کابینت ها رو دستمال کشیدم و تک تک سرامیک ها و گلدونها و .. اصن یه وضعی!

چون میدونستم در نبود من دوست اقای همسر احتمالا بیان پیششون که تنها نباشن این بود که گفتم خونه تر تمیزتر باشه نگه اینجاش اینجور بود و اونجاش اینجور! 

عصر هم رفتم یکم برای خودم خرید مرید، نمیدونم چرا کاموا خریدم! 

شاید از بس هوا سرد بود، 

شاید هم از بس همه داشتند میخریدند منم جو گیر شدم خریدم! 

میخوام شال و کلاه ببافم... 

ولی بلد نیستم! از اون مدل ساده ها که تو راهنمایی میبافتیم بلدم، میخوام یه مدل دیگه باشه! 

به نظرتون چه مدلی فشنگه؟ شما بافتنی بلدین؟ به منم یاد بدین :) 


اینم کامواهایی که انتخاب کردم :) 

  • فریba

دو دقه رفتم پارکینگ گلدونام رو بیارم بالا تا توش گل بکارم، 

دیدم همه نوشتند هی داد و بیداد زلزله اومده!!! 

یکی نوشته بود من از ترس پریدم تو حیاط! 

یکی نوشته بود انقدر گریه کردم نفسم بند اومده! 

یکی گفت داشتم تلویزیون میدیدم حس کردم صندلیم تکون میخوره فکر کردم بچه ها دارن بازی میکنند!!! 

خلاصه هر کی یجوری حس کرده بود یه لرزشی! 

منم هر چی فکر کردم که ببینم چیزی حس کردم یا نه فقط یادم اومد همون لحظه که تو پارکینگ بودم حس کردم وسایلای تو انباری تکون میخورن! ترسیدم فکر کردم موشی چیزی اون توئه! این بود که من این رو ربطش دادم به زلزله!!! 

تمام وقتی که داشتم گلدونام رو درست میکردم سعی ام بر این بود که نترسم و بهش فکر نکنم! 

واسه همین قرار بود دو تا گلدون درست کنم نمیدونم چی شد شد 6 تا گلدون!!! 

قرار بود فردا برم شهرمون پیش مامان اینا و اقای همسر هم اخر هفته به ما بپیونده! 

نمیدونم چرا الان نمیخوام برم! 

یه چیزی هی بهم میگفت یعنی بری بعد زلزله بیاد همسر تنها باشه؟؟ 

تنها فرار کنه هیچ کسی رو نداشته باشه تو این شهر غریب؟ 

حتی اگر هم بناست زلزله بیاد زیر اوار بمونیم اون بمونه تو نه؟ یا شاید هم برعکس من بمونم زیر اوار و اون نه؟ 

چجور دلت میاد اصلا همسر رو تنها بذاری!؟

این بود که تصمیم گرفتم که نرم! والا حالا دو روز فرقشه دیگه میمونم! گناه داره! 

چه زن خوب و وفاداری ام من! قدر بدون اقای همسر والا! 


پی نوشت: 

خبر خیلی بد و ترسناکی بود. 

من نگران اون شهرهایی هستم که الان لب مرز تو این شبهای سرد مجبورن بیرون بخوابن.. خونه هاشون خراب شده .. عزیز از دست دادند.. هر چند ده نفر در مقابل فاجعه زلزله امار قابل توجهی نیست! ولی به نظر من حتی یک نفر هم تو زلزله بمیره برای خانوادش عزیزه و مرگش دردناک.. 


زلزله نه قابل پیش بینیه نه قابل پیش گیری! فقط خدا باید بهمون رحم کنه همین! 


انشالله فردا همه همدیگرو ببینیم باز!! 


اسم زلزله که میاد یاد پایان نامم و بابی میفتم. حتم دارم اونم فقط یاد من میفته از بس که من دانشجوی خوبی بودم :))))))))


پی نوشتم از خود پست بیشتر شد! 

 

  • فریba

یکی از تفریحات روزانه من دیدن عکسهای عروسی و ذوق کردنهایمان از عکسهاست! 

بویژه عکسهایمان در لوکیشن کویر .. عکسها خیلی ساده است چون از ناشی ترین عکاس ممکن دعوت به عکاسی کردیم چون رسم نداریم عکاس اقا سر صحنه بیاوریم لذا از خانم عکاس اقا دعوت کردیم بیایند کویر. از طرفی هم عکسهای لوس بازی دوست نداشتیم و مدام تاکید میکردیم به عکاس که از ما نخواهی ادا در بیاوریم و هی اینطوری وایسیم و اونطوری وایسیم خوشمان نمیاید!! طبیعی طبیعی!!

انصافا عکاس پایه ای بودند.. تا من گفتم عکاسی در کویر انگار برق از کله ش پریده باشد گفت پایه اید؟ 

گفتم ما چهار پایه ایم شما چطور؟ 

ایشان هم گفت من به همه عرو س و دامادها التماس میکنم که شما را به خدا کمی وقت بیشتر بگذارید برای عکاسیتان و انقدر عجله عجله عکس نگیرید چون اخر عروسی تنها چیزی که یادگار میماند همین فیلم و عکس است. 

اینگونه بود که ما گفتیم عاقا ما عکاسی در کویر میخواهیم چه کنیم؟ که فرمودند حلللللللله! 

و اینگونه بود که ما در ظهر ظل (ذل؟ ضل؟زل؟)  گرمای روز عروسیمان هلک هلک رفتیم کویر!! برهوووت.. همه هم برایشان عجیب بود که این دو تا ماشین مشکوک با ماشین گل زده عروس و داماد کجا دارند میروند وسط بیابان چون طرفای ما کسی انقدر حال و حوصله ندارد که برود تا کویر عکس بگیرد و بیاید!!!! (شما بخوانید خل و چل به جای حال و حوصله!!!)

و اینگونه شد که ما تمام خطرات راه من جمله به گند کشیده شدن لباسهایمان، ریختن ارایشمان در ان گرما و گیر کردن ماشینمان در شن را پذیرفتیم و بسی عکسهای خوشگل موشگل  در کویر گرفتیم که دل همه را آب میکند..!! 

و از انجایی که عکاس ما بسیار ادم خوب و ادم حسابی بود فردای ان روز به ما زنگ زد که یک فلش بیاورید و تمام عکسهایتان را بگیرید و دل سیر تماشا کنید و سر فرصت انتخاب کنید برای البومتان و به همین دلیل است که بعد گذشت هشت ماه ما هنوز نرفته ایم سراغ البوم! چون تمام عکسها دستمان است و البوم میخواهیم چکار :)))


پی نوشت: 

بگردم ببینم عکس مجاز دارم که جهت اب شدن دل شما بینندگان و خوانندگان در پست بعدی آپ کنم یا خیر! 

  • فریba

رفتیم ثواب کنیم کباب شدیم! 

یکی از دوستانم مدیر استخدام در یک شرکتی هست، با من تماس گرفت که سه تا نیروی درست و درمون میخوایم با این مدرک تحصیلی و این توانایی تو که ارتباطات خوبه اگر ادم مطمئن میشناسی معرفی کن. 

من هم گشتم از بین دوستان و به چندتاییشون گفتم و رزومه هاشون رو گرفتم برای دوستم فرستادم و سفارششون هم کردم که یجورایی تلاش کن اینا جذب بشن بیکارن و گناه دارن و اینا! 

بعدشم دیگه پیگیری نکردم دیگه خب به من چه گفتند معرفی کن منم معرفی کردم دیگه! 

حالا گویا هیچ یک از افراد معرفی شده من شرایط استخدام رو نداشتند و دعوت به مصاحبه نشدند.. 

خب بازم به من چه! 

الان دیگه جواب سلام هم نمیدن .. مگه من مسئول استخدام بودم بابام جان! 

والا اکر دست من بود که میگفتم بیاید همتون ور دل خودم کار کنید! 

کاری که از دستم برومد کردم! 

والا کار خیر هم نمیشه کرد دیگه :// 

  • فریba

من چیکار کنم که انقدر همه چیمون با هم فرق میکنه!؟ 

مثلا من یه روز تعطیل همش دوست دارم تو خونه باشم به گل و گیاه برسم، به خونه برسم یا مهمون دعوت کنم یا مهمونی برم! 

اقای همسر از کوچکترین فرصت میخواد استفاده کنه بپره بره تو کوه و کمر! من اصلا حوصله ندارم!! 

به دیرتر از ساعت 6 صبح هم راضی نمیشه و هی میگه لذتش همون صبح زوده و جای پارک دیگه گیر نمیاد و هوا گرم میشه و طلوع رو ببینیم و ...!! 

الانم گیر داده فردا تولدته بیا بریم آهار پاییزش قشنگه! 

برو بابا حال داری! 

صبح جمعه میخوام بخوابم تا لنگ ظهر بعدش هم پاشم کلی گلدونام رو سر و سامون بدم! تازه کلی هم درس دارم نا سلامتی سه هفته دیگه امتحاااان دارم!!

تو این سرما پاشم بیام اهار چی بگم؟ 

البته طبیعت آهار تو پاییز بس دیدنیه هااا 

عکس زیر یه گوشه ای از طبیعت زیبای آهاره که دو سال پیش گرفتم خیلی عااالیه.. ولی انصافا حسش نیست.. 

باز ساعت 9 و 10 بگه بیا بریم یه چیزی! 6 صبح؟؟؟؟ :////


* عکس رو چون برای کانال و اینستا آماده کرده بودم لذا اسم و فامیلم رو روش زدم که ازش سو استفاده نشه، و بنا بر مصلحت فامیلم رو خط زدم :)) 

  • فریba

داشتم مسواک میزدم 

نمیدونم چرا چشمم خورد به جا مسواکی و یه لحظه هنگ کردم!! 

دهنم رو شستم و همسر جان رو صدا کردم: 

- مسواک نارنجیه برای توئه؟ 

+ آره! چطور؟!

 - هیچی از این به بعد بیشتر حواسمو جمع میکنم! :/


آخه چه معنی داره ادم بره مسواک نارنجی برای خودش بخره و مسواک آبی برای خانمش!! 

والا خب اشتباه میشه دیگه!! 


مورد داشتیم دو بار مسواک زده شده! یبار با نارنجیه یه بار هم با آبیه! 

والا خب چیکار کنم!!!!! 



  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۵ آبان ۹۶ ، ۰۰:۰۳
  • فریba

خب مهمون که میاد خونه هدیه میاره دیگه! 

ایشون خانم کردیلین هستند، هدیه مهمانان عزیزمان.  :)

اینجا هم جمع دختران من

البته یه سریاشون اینجا جاشون نشد، گوشه اشپزخونه ن، یه تعدادی تو راهرروئن و یه تعدادی هم تو اتاق موسیقی :)  

شاید حوصلم شد بعدا عکسشونو گذاشتم. 



  • فریba

به نظر من از شجاع ترین ادمها کسانی هستند که: 

تو یک راهی قدم برداشتند، مسیر زیادی رو هم طی کردند، زمان زیادی هم براش گذاشتند، هزینه زیادی هم پرداختند،

اما یه جایی میفهمند که این مسیر مناسب نیست و تمام این مدت اشتباه کردند! 

با خودشون کلنجار میرن

تمام مسیر پشت سرشون رو نگاه میکنند 

تاسف میخورن 

به عمر هدر رفته شون نگاه میکنند و باز متاسف میشن 

نمیپذیرند که اشتباه کردند... نمیخوان که بپذیرند!

اما بالاخره به اشتباه خودشون اعتراف میکنند .. قبول میکنند. .. 

من اشتباه کردم و باید راهمو عوض کنم... بسه.. 




یکی از مهمترین تصمیمات برای جبران یک تصمیم اشتباه اسمش هست طلاق!

که همه با شنیدن اسمش لبشون رو گاز میگیرن و چشماشون از حدقه درمیاد که وااای نعععععه چی میگی!!! 

ولی به نظر من وقتی ادامه راه رو ممکن نمیبینی جدایی میتونه بهترین تصمیم برای بهتر کردن مسیر پیش روت باشه! 

مسلما مثل هر شکست دیگه ای تبعات خودش رو داره ... ولی از اینده تیره و تاریکش خیلی بهتره! 

اگر تو جامعه ما ارتباط دختر و پسر انقدر محدود نبود، ازدواج انقدر در ظاهر ارزشمند ولی در باطن بی ارزش نبود و از همه مهمتر طلاق و مطلقه رو انقدر تقبیح نمیکردند.. چه بسا جوانهایی که به جنگ اعصاب و روان نمیرفتند و چه بسا بچه هایی که بی سر و سامان نبودند و سر از ناکجا ابادها در نمیاوردند! 



تلخی هر شکستی تجربه هایی داره که در اینده زندگی رو شیرین تر میکنه ! از شکست نباید ترسید حتی شکست در ازدواج!! :)



  • فریba

اقای همسر دو تا دوست بسیار بسیار صمیمی داره که از سال اول لیسانس با هم اشنا شدند و همینطور هی با هم صمیمی و صمیمی تر شدند تا الان! جالب اینجاست که تو یه بازه زمانی 6 ماهه هر سه نامزد کردند و مجددا تو یه بازه زمانی 6 ماهه جشن عروسیشون رو برپا کردند :))

من همیشه به ارتباط این سه دوست غبطه میخورم.. با اینکه شخصیتشون بسیااار بسیااار با هم متفاوته و هیچیشون بهم نمیخوره ولی خیلی خوب کنار هم موندند و هستند.. 

قبل از اینکه ازدواج کنند با اینکه خونه هاشون از هم فاصله داشت، ولی بسیار بیشتر همدیگرو میدیدند.. هر هفته با هم کوه میرفتند و حتما در طول هفته برنامه سینما یا استخر یا شام داشتند.. 

یادم هست تو دوره عقد که بودیم کافی بود یکیشون پیام میداد بچه ها امشب استخر پایه اید؟ فورا اوکی! بچه ها اخر هفته کوه؟ بعله هستیم! 

یا وقتهایی که بهم پیام میدادند و نیاز به دیدار داشتند برای حل یه مشکلی یا حتی دردلی فورا به پیامشون جواب مثبت داده میشد .. بویژه همسر من و یکی از دو نفر که دور از خانواده بزرک شده بودند و یه جورایی مرد خودشون و زندگیشون بودند... این سه نفر برای دوستیشون عجیب ارزش قائل بودند.. من لقب سه تفنگدار رو بهشون دادم :) 

وقتی هر سه عروسی کردند بخاطر زندگی متاهلی ارتباطشون بسیار بسیار کمتر شد و من مدام میدیدم پیامها و تماسهای دوستاش رو که بابا دلمون برامون تنگ شده یه وقت بذارید همدیگرو ببینیم .. 


اخرین وقتی که این سه نفر همو دیده بودند عروسی یکی از همین دوستان بود سه ماه پیش .. و ما به عنوان همسر کسی که زودتر از همه سرو سامون گرفته بود تصمیم گرفتم استارت دیدار این عشاق رو بزنم و این بود که دعوتشون کردیم بیان خونه .. 

ساعت 7 به اتفاق همسرانشون اومدند خونمون ... تا نیمه های شب دور هم بودیم ... دلشون نمیومد از هم دل بکنند.. از ساعت 11 هی گفتند بریم بریم تا ساعت 2 که دیگه رسما خوابشون میومد و گفتند دیگه واقعا باید بریم! 

و من چقدر دوست نداشتم که برن از بس حسشون خوب بود ... 




پیدا کردن دوست خوب خیلی سخته 

و نگه داشتنش بسیار سخت تر! 


یادمه از یکی از بچه های دانشگاه که ارتباط خیلی نزدیکی با من داشت انرژی مثبتی نمیگرفتم برای همین ارتباطم رو باهاش کمتر و کمتر کردم و من هر چه بیشتر فاصله گرفتم اون بیشتر بیشتر نزدیک میشد تا اینکه یبار بهم گفت لعنتی چرا نمیخوای ارتباطتو با من ادامه بدی؟ تو اگر اونقدر قوی هستی که به دوست احتیاج نداری، ولی من اینطور نیستم! من ادم ضعیفی ام که به دوستایی مثل تو احتیاج دارم.. و این شد که من هنوز باهاش دوستم :) و خیلی دیر به دیر از هم با خبریم ولی هنوز از هم با خبریم! 

و منم اونقدر قوی نیستم که به شخصیتی به اسم دوست احتیاج نداشته باشم 

ولی

معتقدم دوستی پایدار باید یک رابطه دو طرفه باشه نه یک طرفه! :)


  • فریba

یه چند روزی تو گیر بیمارستان و این مطب و اون مطب بودیم.. 

یه روزش رو اجبارا از ساعت 6 صبح تا 4 بعد از ظهر تو بیمارستان سیر کردم.. 

به جز دو ساعت اولش که باید میرفتم یه سری دارو تهیه میکردم بقیه ش رو تو اتاق انتظار همراه بیمار گذروندم با یه سری همراه نگران دیگه! اونم تو یه بخش بسیار حساس و استرس زای پزشکی هسته ای! که روی هر ورودیش کلی اخطار و ضرب در قرمز زده بودند که با لباس محصوص وارد بشید و با بیمار تماس نداشته باشید و ماسک بزنید و درب رو حتما ببندید و از این حرفها.. 

برای اینکه حوصلم سر نره و البته بیشتر از حس کنجکاوی تمام حواسم رو جمع رفت و امدهای بخش ها کردم... 

بخشی من رو به روی درش نشسته بودم مربوط به سرطانی ها بود.. و بخشی که پشت سر من بود مربوط به بیماران قلبی بود! 

هر دو یک مسئول پذیرش داشتند یه خانومی که هر چی سعی کردم متوجه بشم اسم و فامیلش چی بود نفهمیدم! 

من که کلا به برخورد بد پزشکان و پرستاران تو بیمارستان ها عادت کرده بودم .. صبح اون روز برای تهیه داروی مورد نیاز دوره درمان به داروخانه بیمارستان مراجعه کردم و بعد 45 دقیقه معطلی بهم گفتن دارو رو نداریم و باید از بیرون تهیه کنید، ساعت حدودای 7 و ربع برای پذیرش بیمارم وارد بخش شدم و بر خلاف تصورم که الان خانومه میگه چرا انقدر زود اومدی؟ چرا دارو رو نخریدی یا دارو رو نیاری پذیرش نمیکنم یا هر بهانه ی دیگه ای... با استقبال بسیار گرم این خانوم مواجه شدم ازم پرسید دارو رو خریدی؟ گفتم خیر داروخانه نداشت نمیدونم از کجا پیدا کنم الان... گفت اشکال نداره! پرونده بیمارت رو بده به خودش هم بگو بیاد بره اتاق بیماران اماده بشه شما هم سریع برو به این ادرس دارو رو بخر و بیا.. 

منم شوکه از برخورد مهربانانه این خانم سریع رفتم این کارا رو انجام دادم و رفتم بیرون بیمارستان دارو رو خریدم و برگشتم و تو اتاق انتظار نشستم.. 

تمام وقت حواسم صرف این خانم بود.. 

وقتی کار پذیرش تمام مراجعه کننده ها رو انجام داد، یه تماس با پزشک شیفت اون روز گرفت و گفت که اشتباها اسم بیماری که بهش وقت داده شده تو لیست ثبت نشده و خواهش کرد که این بیمار رو هم پذیرش کنه و گویا پزشک شیفت قبول نمیکرد ولی ایشون اصرار کرد و گفت همیشه چند تایی کنسلی داریم شایدم امروز کنسلی داشتیم و ایشون جایگزین بشه .. انصاف نیست به خاطر اشتباه ما ایشون دوباره بره یه روز دیگه بیاد و اینطوری بود که پزشک هم پذیرفت! 


بعد رفت سراغ پرونده های بیمارانی که اونجا بود و وقت گرفته بودند برای کارای اسکن یا پرتو درمانی یا سایر کارای دیگه که مربوط به اون بخش میشد، وقتها رو چک کرد و به یک یکیشون زنگ زد.... سلام اقای فلانی خوبی؟ چه خبر بهتری؟ هفته بعد وقت داری میای؟ قطعی کنم؟ باشه... 

سلام منزل فلانی؟ از بیمارستان تماس میگیرم برای وقت ید درمانی؟ تشریف بردند خارج ؟ پس فلان تاریخ نیستند؟ یعنی من وقتشو کنسل کنم؟؟ متشکرم! 

سلام خانم فلانی خوبی؟ ببین یه کنسلی داشتم میتونم وقتت رو بندازم جلو برای درمان میتونی فلان تاریخ بیای؟ افرین خوبه پس وقت رو تنظیم میکنم!  فلان دارو رو نخوری ها؟؟ فلان کار رو نکنی ها اگر نه ازمایشاتت جواب نمیده .. 

- تماس با یکی دیگه : داروهاتو مصرف کردی؟ اگر فلان دارو رو مصرف نداشتی میتونی هفته بعد بیای وقت بذارم برات... 

- تماس با دیگری:  الان بهتری؟ اون تاریخی که بهت دادم رو قطعی کنم؟ چرا دیر میشه برات خوب نیست ها؟ نه سعی کن بیای! 

-....

تمام وقت گوشی دستش بود با بیماران تماس میگرفت و وقت دوره درمانیشون رو چک میکرد، کنسلی ها رو یادداشت میکرد وقت ها رو جابجا میکرد.. 

با پزشکا تماس میگرفت و وقتها رو بهشون یاداوری میکرد .. 

یه دستگاه خراب شده بود و با یه بیمارستان دیگه هماهنگ میکرد که اگر امکانش باشه بیماران ضروریشون رو بفرستن اونجا مبادا دیر بشه و مشکلی براشون پیش بیاد ... 


تمام اون هشت ساعتی که ایشون شیفت بود به جرات میتونم بگم یک دقیقه استراحت هم نداشت! به تلفن بازی مشعول نبود! به گپ زدن با این و اون نمیگذروند! کله ش تو تلگرام و اینستاگرام نبود! 


اونقدر دلسوزانه رفتار میکرد که اخر سر یکی از همراهای بیمار که اونجا بود بلند شد و رفت ازش تشکر کرد و گفت بخاطر این همه دلسوزی و صبوریت و اخلاق خوبی که داری برات ارزوی خیر و سلامتی میکنم.. ما اینجا همه شاهدیم که چقدر با همه مدارا میکنی و چطور با دقت داری کارت رو انجام میدی .. خدا خیرت بده و ... 

اون خانم هم با یه لبخندی تشکر کرد و گفت من دارم وظیفه م رو انجام میدم..!


درست هم میگفت! اون داشت وظیفه ش رو انجام میداد و ما از بس بی مسئولیتی دیدیم وقتی میبینیم یکی داره وظیقه ش رو درست انجام میده تو پوست خودمون نمیگنجیم و میگیم عجججب یعنی همچین ادمهایی هنوز هستند؟؟!!! 


.

.

.

شیفت این خانوم عوض شد و مسئول پذیرش وقت عصر با یه خرمن آرایش اومد.. کیفش رو پرت کرد رو میز، موبایلش رو دراورد و شروع کرد به کلیپ دیدن با صدای بلند!!! حتی جرات نمیکردی بری ازش سوال بپرسی چه برسه اینکه بهش بگی خانوم صدای موبایلتو کم کن!!!


اگر هر کسی تو هر جایگاهی که قرار گرفته کارش رو درست انجام بده وضع مملکت درست میشه! 

از خودمون باید شروع کنیم! 



  • فریba

بعد یکماه دوری از وب!

اومدم 😊

اتفاقای زیادی افتاد تو این مدت که من فرصت نکردم بیام بنویسم در موردشون..

شاید به مرور زمان حوصلم شد و نوشتم!

فعلا خوبم ☺

نظراتتون رو هم خونوم به وقتش جواب میدم 🙆🙆

  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۷ مهر ۹۶ ، ۰۱:۴۱
  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۵ مهر ۹۶ ، ۰۱:۵۹
  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۹ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۱۱
  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۲ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۵۹
  • فریba

به وبلاگ گردی عادت دارم. 

از همون سال 85 که برای اولین بار برای خودم وبلاگ درست کردم و نوشتم وبلاگ گردی منم شروع شد! 

از وبلاگهایی که طرف از زندگی خودش مینویسه خیلی خوشم میاد. 

انگار یه ادم جدید وارد زندگیت شده با تجربه های جدید! 

یک دوست مجازی که هرگز همدیگرو ندیدید ولی از جیک و پیک زندگی هم خبر دارید :) 

من از توی این وبلاگها دوستای خوبی هم پیدا کردم، مریم (که فردا شب عروسیشه) و یبار هم از نزدیک همو دیدیم یه دختر خانوم و خوشگل، و ثنا که همدیگرو ندیدیم ولی کلی عکس برای هم فرستادیم. خیلی تلفنی با هم صحبت کردیم صداش عین دوبلوراست. یه دختری که تو یه شرایط سختی بزرگ شده و با تلاش خودش الان داره روزای خوبی برای خودش میسازه!! عاشق شخصیت ثنام یه جورایی مثل خودمه :)))))) ولی یه ورژن بهتر! 

بر عکس مریم و ثنا که همچنان ازشون خبر دارم، 

یه چندتایی وبلاگ هست که خیلی وقته دیگه آپ نمیشن :(

بانو آخرین اپدیتش برای تیر 95 یعنی یک ساله! زندگی پر ماجرایی داشت.. یه مدت هر روز مینوشت! یهو دیگه ننوشت! 

سما هم بعد از فوت مادرش دیگه هیچی ننوشته .. تقریبا دو سال میشه! ادرس ارامگاه پریا رو دارم شاید یبار رفتم بهشت زهرا تا پیداش کنم ببینم چرا دیگه نمینویسه!

مژگان وبلاگش فرق میکرد.. وبلاگش پر بود از داستانهای زندگی این و اون که بهشون مشاوره میداد و ما هم میخوندیم یاد میگیرفتیم یا تو مشاوره ها کمک میکردیم... مژگان قول داده بود حداقل هر هفته سر بزنه! ولی الان فکر کنم دو سه ماه شده که دیگه سر نزده!!! 


با اینکه نمیشناسمشون ولی نگرانشونم .. ندیدمشون ولی از هر کدومشون یه تصویر تو ذهنم ساختم و انگار تو همسایگی من زندگی کردند! منم باهاشون زندگی کردم! 


شاید دیگه حوصله وب نویسی نداشتند!

شایدم مثل من وبلاگ قدیمیشون رو ول کردند رفتن یه ادرس جدید زدند! 

نمیدونم.. امیدوارم هر جا هستند سالم باشن و دلشون شاد باشه همین. 

  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۲ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۳۸
  • فریba
بانك اهداكنندگان غير خويشاوند