گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

بایگانی
محبوب ترین مطالب

از غم ای کاش ها...!

چهارشنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۲، ۰۱:۴۳ ب.ظ

داشتم به این فکر میکردم که:

هممون حتما تا حالا به این آرزو رسیدیم که کااش تو زندگی میشد زمان رو به عقب برگردوند ( و چه بسا بعضی ها دوست دارند زمان رو به جلو ببرند!!)، میخوام اینو به عنوان حسن ختام پستهای این هفته از همتون و من جمله خودم بپرسم و شما رو به خدای بزرگ و منان بسپارم تا هفته آینده!

در ضمن تا همه به این پست جواب ندن، از پست جدید خبری نیست! خوشحال باشید.

میخوام بپرسم که:

اگر یه همچین امکانی وجود داشته باشه که بتونی زمان رو به عقب برگردونی یا جلو ببری چه تصمیمی میگیری!؟

اول بگو زمان رو به عقب میبری یا جلو! ( یه کدومش هر دوتاش نمیشه!)

و بعد بگو که در صورت فراهم شدن این شرایط چه کارایی انجام میدی (یا چه کارایی که انجام دادی رو پس میگیری)

هیچ محدودیتی در نوشتن وجود نداره، هر چه میخواهد دل تنگت بگو. میخوام نوشته های همتون رو پست کنم تو وبلاگم. قرار نیست همش من بنویسم که!

منتظرم.

در ضمن از این سوالم هدف دارم! نگی که خب که چی بشه که به آرزوی محال فکر کنیم!؟ تو فعلا جواب بده!

آخر هفتتون خوش.

 

پاسخ دوستان:

چهارشنبه 13 آذر1392 ساعت: 19:30 توسط:شهد

من به گذشته ! تو بچگی همیشه دلمون میخواس بریم جلو ولی الان میخوام برم عقب ولی نه صرف انجام بعضی کارا !
میخوام برگردم عقب قدر لحظه هایی که با آدمایی بودم که الان نیستن رو بیشتر بدووونم قدر بعضی لحظه ها رو ندونستم (بعضی خوشی های گذشته که واسمون عادی بود تکرار ناپذیره) !

تک تک لحظه های زندگی رو در جستجوی زندگی از دست دادیم!!!!


جمعه 15 آذر1392 ساعت: 22:3 توسط:شبنم
من دلم می خواد برسیم به اون لحظه ایی که داشت نطفه ام بسته می شد. بعد اونجا خدا می گفت آقا این فلان آدم شبنم نام، با این خصوصیات و مشخصات، اینو جلوشو بگیرین. این قرار نیست بیاد دنیا. دوست دارم از همون اولش نبودم... نیست بودم.



 
شنبه 16 آذر1392 ساعت: 12:52 توسط:نوشین
راستش دوست دارم برای چند لحظه گذرا برم آینده و ببینم با این اوضاعی که مردم الان برای آیندگان درست کردن چه جوری میخوان زندگی کنن! یا اینکه تکنولوژی مرز کجاها رو در مینورده و چه چیزای جدیدی اختراع میشه . اما اگه فقط یه بار بتونم زمان و به جلو یا عقب ببرم عقب رو انتخاب میکنم و میرم به زمانی که پدر عزیزم کنارم بود و من قدرشو اون طور که باید و شاید ندونستم! اون به عنوان پدر واسه من سنگ تموم گذاشت ولی من به عنوان فرزند شاید "نه". شاید خیلی بیشتر و بهتر بهش نشون میدادم که چقدر دوستش دارم و بهش افتخار میکنم! یا شاید خیلی از حرفا و لجبازیا و کارای بچگانه که باعث رنجش خاطرش میشد انجام نمیدادم! شاید قدرش و بهتر میدونستم !شاید اون روز صبح که بهم گفت عزیزم امروز حال خوشی ندارم, حرفشو جدی تر میگرفتم! شاید اصلا هیچ وقت به اون دانشگاه پا نمیذاشتمم و اون 6 سال و کنار پدرم میموندم! شاید اون شب دلشو با گریه هام نمیشکستم! شاید اون روز اون جمله رو نمیگفتم! شاید... شاید... چرا همیشه فکر میکنیم آدم های عزیزی که الان کنارمون هستن تا ابد خواهند بود!
وب سایت ایمیل
از غم ای کاش ها...!


یکشنبه 17 آذر1392 ساعت: 15:44 توسط:هاجر
من دوست داشتم برم به آینده...
فکر میکنم اون چیزی رو که در گذشته انجام دادم اگرچه در بیشتر موارد اشتباه ولی برای رسیدن به این مرحله لازم بوده. تغییراتی که میخواستم تو گذشتم انجام بدم اونقد زیاد نبوده که بخوام به عقب برگردم...
اما آینده همیشه چیزای جدیدی برای آدم میاره گاهی خوب و گاهی بد پس دیدن اونا برای من جالبتره تا تکرار گذشته
 وب سایت   ایمیل
از غم ای کاش ها...!

  • فریba

نظرات  (۷)

من به گذشته ! تو بچگی همیشه دلمون میخواس بریم جلو ولی الان میخوام برم عقب ولی نه صرف انجام بعضی کارا !
میخوام برگردم عقب قدر لحظه هایی که با آدمایی بودم که الان نیستن رو بیشتر بدووونم قدر بعضی لحظه ها رو ندونستم (بعضی خوشی های گذشته که واسمون عادی بود تکرار ناپذیره) !

تک تک لحظه های زندگی رو در جستجوی زندگی از دست دادیم!!!!
پاسخ:
پاسخ:
راست میگیا!
بچه که بودیم هی میخواستیم بزرگ بشیم،
حالام که بزرگ شدیم هی دوست داریم برگردیم به بچگی...
موافقم ... قدر بعضی لحظات رو ندونستیم و الان...
ولی الان هم دیر نشده! آخر هفته که اومدی سعی کن قدر تک تک لحظات با من بودن رو بدونی!
من دلم می خواد برسیم به اون لحظه ایی که داشت نطفه ام بسته می شد. بعد اونجا خدا می گفت آقا این فلان آدم شبنم نام، با این خصوصیات و مشخصات، اینو جلوشو بگیرین. این قرار نیست بیاد دنیا. دوست دارم از همون اولش نبودم... نیست بودم.
پاسخ:
پاسخ:
اِوا شبنمممممممممممم؟؟؟؟؟
دلت اوووومد؟؟
همش یه دنیاست و یه شبنممممم!
اگه تو نبودی اونوقت کی خاطرات زیبای اتاق 301 رو برای ما میساخت با اون لحن خاص صحبتش و خنده های به یاد موندنیش!
اگه تو نبودی دنیای فرانسه یه اسطوره رو کم داشت!
اگه تو نبودی خونواده نیک رفعت یه عزیز کم داشت!
اگه تو نبودی اتاق 301 ما هیچ صفایی نداشت!
اگه تو نبودی...
دل من همیشه غم داشت...

نداشتیم از این حرفها وا!
والا!
راستش دوست دارم برای چند لحظه گذرا برم آینده و ببینم با این اوضاعی که مردم الان برای آیندگان درست کردن چه جوری میخوان زندگی کنن! یا اینکه تکنولوژی مرز کجاها رو در مینورده و چه چیزای جدیدی اختراع میشه . اما اگه فقط یه بار بتونم زمان و به جلو یا عقب ببرم عقب رو انتخاب میکنم و میرم به زمانی که پدر عزیزم کنارم بود و من قدرشو اون طور که باید و شاید ندونستم! اون به عنوان پدر واسه من سنگ تموم گذاشت ولی من به عنوان فرزند شاید "نه". شاید خیلی بیشتر و بهتر بهش نشون میدادم که چقدر دوستش دارم و بهش افتخار میکنم! یا شاید خیلی از حرفا و لجبازیا و کارای بچگانه که باعث رنجش خاطرش میشد انجام نمیدادم! شاید قدرش و بهتر میدونستم !شاید اون روز صبح که بهم گفت عزیزم امروز حال خوشی ندارم, حرفشو جدی تر میگرفتم! شاید اصلا هیچ وقت به اون دانشگاه پا نمیذاشتمم و اون 6 سال و کنار پدرم میموندم! شاید اون شب دلشو با گریه هام نمیشکستم! شاید اون روز اون جمله رو نمیگفتم! شاید... شاید... چرا همیشه فکر میکنیم آدم های عزیزی که الان کنارمون هستن تا ابد خواهند بود!
پاسخ:
پاسخ:
پاسخت رو تو یه کامنت جدا گونه میدم! اینجا جاش نشد!
  • فریبا در پاسخ نوشین
  • شاید ... شاید که نه! مسلما یکی از آرزوهای همه کسانی که عزیزی رو از دست دادند اینه که زمان رو بتونند به عقب برگردونند تا بتونند وقت بیشتری با اون بگذرونند و یا بیشتر بهش محبت کنند و بیشتر دوستش داشته باشند و ... چه بسا بتونند مانع از مرگش بشند و .... اما ....
    اما رفته ها این رو برای ما به یادگار میگذارند که قدر هم دیگه رو و اونایی که موندن رو بیشتر و بهتر بدونیم چون خیلی زود این مائیم که به آرزوها میپوندیم...

    تو زندگی هم ما همه برای پدر و مادرامون و عزیزانمون ارزش قائلیم و با تموم وجود دوستشون داریم، ولی بعضی جاها دست خودمون نیست و یه چیزی میگیم و یه کاری میکنیم که به قول تو ممکنه دل طرف رو بشکنه... ولی پدر و مادر خیلی مهربون تر از این حرفهان که دلشون با حرفهای بچشون بشکنه و بخوان به دل بگیرن...

    یه چیز دیگه هم اینکه همه دنیا رو بهم بهمون بدن باز هم ای کاش ها... برای پدر و مادرامون هست! چون میدونیم تا آخر عمرمون هم نمیتونیم زحماتشون رو جبران بکنیم..

    و آخر اینکه آنچه که دوست داری زمان برگرده و برای پدرت انجام بدی... این روزها رو برای مادرت.. خواهرت ... همسرت... ماهان ... و تمام عزیزانی که هنوز در این دنیا هستند جبران کن... دل پدرت هم همیشه از تو روشنه..

    خداوند به همه رفتگانمون آرامش بده...
    حرفاتو دوست داشتم مخصوصا پاراگراف آخرو... آنچه که دوست داری...
    با تمام توانم سعی میکنم ... ممنونم دوست عزیزم

    پاسخ:
    پاسخ:
    خیلی ممنونم فریبا تو خیلی لطف داری. مرسی :-)
    باور کن اینارو نگفتم تاخودمو لوس کنم ...
    در یک لحظه از اعماق وجودم حس کردم که اینو می خوام. البته می دونم این مربوط به یه جور ضعف شخصیتیه. اما باورت نمیشه با حس کردن این که اصلا از همون اول نباشم چه احساس راحتی و آزادی بهم دست داد...
    :-)

    پاسخ:
    پاسخ:
    خب حالا که ناچارا هستی دیگه! تحملت میکنیم!!

    در گوشی برای شبنم:
    [کفر نگو دختر خدا بدش میاد!!]
    من دوست داشتم برم به آینده...
    فکر میکنم اون چیزی رو که در گذشته انجام دادم اگرچه در بیشتر موارد اشتباه ولی برای رسیدن به این مرحله لازم بوده. تغییراتی که میخواستم تو گذشتم انجام بدم اونقد زیاد نبوده که بخوام به عقب برگردم...
    اما آینده همیشه چیزای جدیدی برای آدم میاره گاهی خوب و گاهی بد پس دیدن اونا برای من جالبتره تا تکرار گذشته

    پاسخ:
    پاسخ:
    چه انتخاب جالبی!
    ولی من از آینده میترسم. از اینکه برم به یه زمانی که ممکنه عزیزانم دیگه نباشند، یا به اون جائی که میخوام برسم نرسیده باشم و ...
    با این حرفت موافقم"اون چیزی رو که در گذشته انجام دادم اگرچه در بیشتر موارد اشتباه ولی برای رسیدن به این مرحله لازم بوده.."

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی
    بانك اهداكنندگان غير خويشاوند