گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

بایگانی
محبوب ترین مطالب

864 - میزبانی متاهلی

شنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۴، ۰۵:۱۳ ب.ظ

هفته پیش پدر بخاطر نمایشگاهی که داشتند حدودا ده روزی تهران بودند. 

اقای همسر مسافرت بود و پدر منزل یکی از دوستان. 

همسر که از سفر برگشت گفت به بابا بگو بیان اینجا. خونه خالیه کسی نیست. 

بابای ما هم تعارفی و خجالتی. بعد کلی اصرار و دعوت و اینا قبول کردند که یه چند روزی منزل همسر ما بگذرونند. 

محل نمایشگاه از منزل همسر یکساعتی فاصله داشت که هیچی خیلی هم بد مسیر بود یه سه چهار خطی مترو و تاکسی باید عوض میکردی تا میرسیدی. 

از طرفی هم بابا فرصت نمیکرد تو نمایشگاه یه ناهار درست و حسابی بخوره همونجا از غرفه های بغلی که مواد غذایی میفروختند خودشو با اش و نون پنیر و غذاهای حاضری سیر میکرد لذا لازم بود که شام مفصلی براشون تدارک بچینیم. 

و از طرف دیگه من تا ساعت 4 سرکار بودم و تا میخواستم جمع کنم و برسم خونه همسر میشد ساعت 6 الی 7. 

تو این مدت ما خیلی زحمت دادیم به آقا. خیلی وقتها میدیدم دیر میشه تو راه تماس میگرفتم با همسر و میگفت یه وعده گوشت بذار بپز، پیاز سرخ کن، برنج خیس کن، سبزی پاک کن، میوه بشور... خلاصه!! 

همچنین بخاطر بعد مسافت از منزل تا نمایشگاه، تو تمام این شبها اقای همسر میرفت دنبال پدر و میاوردشون خونه. خیلی وقتها هم که وقتش ازاد بود زودتر میرفت تا تو کارای نمایشگاه بتونه به بابا کمک کنه. 

و تمام این کاراها رو انجام داد بدون اینکه ذره ای اعتراض کنه که مثلا چرا بابات خودش نمیاد یا چرا هی من باید برم دنبالش یا چرا باید من غذا درست کنم و ... خیلی چیزای دیگه که ممکن بود اگر خودم میبودم غر میزدم!!!!!! 

البته به شوخی خیلی کل کل میکردیم، ولی تو تمام این مدت تو تمام شرایط احساس وظیفه میکرد و هر کار و کمکی ازش برمیومد انجام میداد. 

خیلی وقتها من صبح زود از خونه میرفتم بیرون ولی ایشون میموند صبحونه مفصل اماده میکردند با بابا میخوردند و باز بابا رو میرسوند و بعد میرفت سر کار خودش. 

و من فقط اینجا خدا رو شکر میکردم که اینقدر این پسر مهربونه! 


پدر اولین مهمون متاهلیمون بود. البته قبلا برادر همسر و برادر خودم مهمونمون بودند ولی در حد یه شام و ناهار. اما پذیرایی از مهمون چند روزه که پس از عروسی مسلما خواهیم داشت، رو تجربه کردیم و خیلی هم خوب از پسش براومدیم. 


چشم مون نزنید!!! ما دعوا هم زیاد داریم. ولی من عمدا فقط هر چی خوبیه اینجا مینویسم تا فقط همیشه خاطرات خوبمون به یادگار بمونه. :))

 



  • فریba

نظرات  (۲)

  • دختر بهارنارنج
  • بازم بنویس بنویس :))  زود زود اپ کن خواهررر
    ایشالا عاقبت بخیر باشید ^_^
    پاسخ:
    چشم چشم!! 

    فدای تو دخترم. :* :*
    بله دیگه مهمون پدر زن بوده هااااااا الکی که نیست باید مثل پروانه دورش بگردن والا 😉
    پاسخ:
    بله دیگه!
    والا! :)


    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی
    بانك اهداكنندگان غير خويشاوند