گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

بایگانی
محبوب ترین مطالب

967 - دوستان جان جانان

شنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۶، ۰۴:۱۷ ق.ظ

اقای همسر دو تا دوست بسیار بسیار صمیمی داره که از سال اول لیسانس با هم اشنا شدند و همینطور هی با هم صمیمی و صمیمی تر شدند تا الان! جالب اینجاست که تو یه بازه زمانی 6 ماهه هر سه نامزد کردند و مجددا تو یه بازه زمانی 6 ماهه جشن عروسیشون رو برپا کردند :))

من همیشه به ارتباط این سه دوست غبطه میخورم.. با اینکه شخصیتشون بسیااار بسیااار با هم متفاوته و هیچیشون بهم نمیخوره ولی خیلی خوب کنار هم موندند و هستند.. 

قبل از اینکه ازدواج کنند با اینکه خونه هاشون از هم فاصله داشت، ولی بسیار بیشتر همدیگرو میدیدند.. هر هفته با هم کوه میرفتند و حتما در طول هفته برنامه سینما یا استخر یا شام داشتند.. 

یادم هست تو دوره عقد که بودیم کافی بود یکیشون پیام میداد بچه ها امشب استخر پایه اید؟ فورا اوکی! بچه ها اخر هفته کوه؟ بعله هستیم! 

یا وقتهایی که بهم پیام میدادند و نیاز به دیدار داشتند برای حل یه مشکلی یا حتی دردلی فورا به پیامشون جواب مثبت داده میشد .. بویژه همسر من و یکی از دو نفر که دور از خانواده بزرک شده بودند و یه جورایی مرد خودشون و زندگیشون بودند... این سه نفر برای دوستیشون عجیب ارزش قائل بودند.. من لقب سه تفنگدار رو بهشون دادم :) 

وقتی هر سه عروسی کردند بخاطر زندگی متاهلی ارتباطشون بسیار بسیار کمتر شد و من مدام میدیدم پیامها و تماسهای دوستاش رو که بابا دلمون برامون تنگ شده یه وقت بذارید همدیگرو ببینیم .. 


اخرین وقتی که این سه نفر همو دیده بودند عروسی یکی از همین دوستان بود سه ماه پیش .. و ما به عنوان همسر کسی که زودتر از همه سرو سامون گرفته بود تصمیم گرفتم استارت دیدار این عشاق رو بزنم و این بود که دعوتشون کردیم بیان خونه .. 

ساعت 7 به اتفاق همسرانشون اومدند خونمون ... تا نیمه های شب دور هم بودیم ... دلشون نمیومد از هم دل بکنند.. از ساعت 11 هی گفتند بریم بریم تا ساعت 2 که دیگه رسما خوابشون میومد و گفتند دیگه واقعا باید بریم! 

و من چقدر دوست نداشتم که برن از بس حسشون خوب بود ... 




پیدا کردن دوست خوب خیلی سخته 

و نگه داشتنش بسیار سخت تر! 


یادمه از یکی از بچه های دانشگاه که ارتباط خیلی نزدیکی با من داشت انرژی مثبتی نمیگرفتم برای همین ارتباطم رو باهاش کمتر و کمتر کردم و من هر چه بیشتر فاصله گرفتم اون بیشتر بیشتر نزدیک میشد تا اینکه یبار بهم گفت لعنتی چرا نمیخوای ارتباطتو با من ادامه بدی؟ تو اگر اونقدر قوی هستی که به دوست احتیاج نداری، ولی من اینطور نیستم! من ادم ضعیفی ام که به دوستایی مثل تو احتیاج دارم.. و این شد که من هنوز باهاش دوستم :) و خیلی دیر به دیر از هم با خبریم ولی هنوز از هم با خبریم! 

و منم اونقدر قوی نیستم که به شخصیتی به اسم دوست احتیاج نداشته باشم 

ولی

معتقدم دوستی پایدار باید یک رابطه دو طرفه باشه نه یک طرفه! :)


  • فریba

نظرات  (۱)

چه خووووب از همه جالب تر اینکه همشونم باهم ازدواج کردن اگه یکی تک میفتاد و کلی دیرتر از بقیه ازدواج میکرد دپرس میشد، چون خواه ناخواه بعد ازدواج آدم وقتی که برا دوستاش میتونه بزاره محدود تر میشه. حالا شما خانوماشونم باهم رفیق شدید یا نه؟ یعنی امیدی به ادامه رابطه هست عایا؟

پاسخ:
اتفاقا یکیشون اصلا قصد ازدواج نداشته وقتی میبینه این دو تا ازدواج کردند و کم کم داره تک میفته زوری ازدواج میکنه :))))))
خدا رو شکر ما خانومها تا فعلا با هم خوبیم و دوست داریم ارتباطات ادامه پیدا کنه چون داشتن دوستان خانوادگی مخصوصا طوری که بین مردها ارتباط وجود داشته باشه خیلی بهتره ... انشالله که ارتباطات ختم به خیر بشه :))))))))))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
بانك اهداكنندگان غير خويشاوند