گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

بایگانی
آخرین مطالب

979 - همسر جان

شنبه, ۴ آذر ۱۳۹۶، ۰۱:۱۶ ق.ظ

همسر جان سرما خورده 

به من میگه تقصیر توئه! نصف شب سردم شد پا شدم دنبال پتو میگشتم دیدم یه چیزی گوله شده گوشه تخت.. همه پتو رو هم پیچیده دور خودش!! منو میگفت! 

بهش میگم خب من ساعت 3 اومدم بخوابم دیدم تو همینجور بدون پتو گرفتی خوابیدی گفتم لابد سردت نیست :// 

حالا تا شب هی منو خانوم پتو پیچ صدا میکنه!!

 

خیلی از دوستام از اینکه وقتی همسرشون مریض میشه عزا میگیرن که خیلی لوسن و بهونه میگیرن و ادمو خسته میکنند و اینا .. ولی همسر جان ما دریغ از یکم لوس بازی و ناز و ادا! 

تو هیچ موردی به ادم وابسته نیست و اصلا اعلام نیاز نمیکنه! (به جز یه مورد :| ) از بس که مستقله این بشر!! 

بارها شده حین بازی یا کار اسیبی دیده یا جاییش زخم و کبود شده، هیچی نمیگه مگه من یهویی متوجه بشم!!

مثلا دستشو محکم فشار دادم چنان جیغی کشید که فهمیدم هنگام کار انگشتش در رفته!! یا موقعی که داشت لباس عوض میکرد پهلوش زخمی و  کبوووود بود فهمیدم نمیدونم کجا خورده به یه میله ای!! اومد یه چیزی به من بده دیدم کف دستش زخم و زیلی! اندازه یه فرغون شن و سنگریزه تو دستش بود فهمیدم تو فوتبال یکی نامردی کرده هلش داده ایشونم خورده زمین دستاش کف زمین اسفالتی کشیده شده زخمی و خونی مالی!! ولی میاد خونه اصلا هیچی نمیگه! 

البته یه سری موارد دیگه هم هست که در موردش صحبت نمیکنه! مثلا امتیازاتی که تو کار میگیره، تقدیرنامه هایی که بهش میدن و من بعد مدتها وسط وسایلاش پیدا میکنم و کلی ذوق میکنم!! درجه ای که پارسال گرفت که هر کی جای اون بود حتما یه جشن میگرفت و من وقتی بهش گفتم چرا هیچی نگفتی با بی خیالی گفت مگه چیه!! گفتن نداشت!! ://

از طرفی اینکه لوس نیست خیلی خوبه! 


و از طرفی من رو به شدت ناراحت میکنه .. وقتی یادم میاد که طبق گفته مادر جانش از 18 سالگی که رفته دانشگاه دیگه مستقل شده و روی پای خودش بوده .. میفهمم تمام این نگفتنهاش و به خود متکی بودنهاش از اینه که همش تنها بوده... کسی نبوده که پیگیرش بشه ببینه کجاست چیکار میکنه!! هی برای خودش اومده و رفته و زمین خورده و پاشده و ..!! 

یبار برام تعریف کرد که بخاطر جراحی دندونش سه شبانه روز تو خونه تنها بوده و درد کشیده و نخوابیده و .. ! :(

وقتی به این فکر میکنم چطور هشت سال تک و تنها تو تهران خونه داشت و به زندگیش میرسید ناراحت میشم .. 

روز جلسه اشنایی مون مادرش با ذوق تعریف میکرد که روزی که پسرمون میرفت سربازی ما داشتیم میرفتیم مسافرت .. باباش براش پول گذاشت لب طاقچه و رفتیم .. وقتی برگشتیم دیدیم پول رو طاقچه اس و برنداشته بود!! 

و من بعدها وقتی برادرم رفت سربازی و دیدم که چقدر مادرم براش بی تابی کرد و چقدر گریه میکرد و کل فامیل جمع شدند و برادرم رو بدرقه گردان کردند، تازه فهمیدم یکی تنها بار سفر ببنده اونم سربازی و کسی نباشه از زیر قران ردش کنه یعنی چی! 

وقتی تعریف میکردند که پسرمون انقدر مستقله که از روی که رفته دانشگاه تا الان یه ریال از ما پول نگرفته، من همش به این فکر میکردم که چطور دلشون اومد اجازه بدن پسرشون تنهایی تمام سختی های زندگی رو بکشه و اینا الان بیان پزش رو به ما بدن! 

و من گاهی به همسرم خیره میشم و تمام تنهایی ها و روزهای مستقل بودنش رو تصور میکنم و دلم میخواد های های براش گریه کنم!! (هر چند خودم هم دست کمی ازش نداشتم و همیشه تنها و مستقل بودم با این تفاوت که من خودم خواستم اینطوری باشم و همسر شرایط ایجاب کرد که اینطوری باشه!) 


بخاطر همین بود که من به خودم قول دادم تو تمام شرایط درکش کنم و کنار باشم.. 

بخاطر همین قول دادم که هیچوقت مثل خانوادش نباشم و هیچ جا تنهاش نذارم! 

برای همین تصمیم گرفتم بیشتر از حد توانش ازش چیزی نخوام! زندگی رو بخاطر مادیات براش حروم نکنم ...

برای همین بود که تو مراسم عقد و عروسی تا جایی که تونستم باهاش راه اومدم و از خیلی چیزها صرف نظر کردم .. بگذریم از خانواده محترمش!!! 

یه روز تو دوره عقد که تو خونه مجردی نقلی و کوچیکش از ارزوها و اینده زندگیمون گل میگفتیم و گل میشنفتیم... بهش گفتم من تو همین خونه حاضرم باهات زندگی کنم، مهم خودم و خودتی دو نفر ادم مگه چقدر جا میخوان .. لبخندی زد و گفت بیشتر از این اذیتم نکن! خودم به حد کافی ناراحت هستم .. و من متعجب که وااا از چی ناراحتی؟ اونم با همون لبخندش گفت ناراحت اینم که نکنه نتونم یه زندگی خوب و یه رفاه کامل برات فراهم کنم .. ناراحت اینم که تو لیاقتت خیلی بالاتر از این خونه و زندگیه و من الان نمیتونم برات فراهمش کنم .. 

و من چقدر از شنیدن این حرفها ناراحت شدم و همون لحظه دستهاشو گرفتم و گفتم هیچوقت نمیخوام فکرت رو اعصابت رو سلامتیت رو بخاطر مادیات اذیت کنی! هیچوقت پول برای من ملاک نبوده و نیست! سلامتی و ارامش از خونه انچنانی و ماشین انچنانی و طلا و جواهر و هر چی که ذهنت رو مشغول کرده برای من مهمتره! 

همین حرفها باعث شد که الان همسرم همه جوره با من همراهه! همه جوره هوام رو داره و کوچکترین کاری نمیکنه که مبادا من ناراحت بشم! و اگر ناراحتی هم پیش بیاد قطعا بی دلیل بوده و تمام تلاشش رو میکنه از دل من دربیاره و از همه مهمتر اینکه من همه بلایی سرش میارم ولی هیچ اعتراضی نمیکنه :)))



  • فریba

نظرات  (۱)

خانم پتو پیچ😃😃توجیهت واسه اینکه پتو روش ننداختی عالی بود( گفتم لابد سردت نیست 😂😂)
آخی چه مظلومه حالا توام سواستفاده نکن از مظلومیتشا 😜😜
مرد باید مستقل و خودساخته باشه دیگه، والا مرد تی تیش مامانی به درد لای جرز دیوار میخوره، تو باید از خانوادش ممنون باشی که هرچند ناخواسته و در کمال قساوت قلب 😆 بوده ولی پسرشون مستقل بار اومده، والا به خدا.
حالا اون حرف خوشگلارو که براش زدی خالی بستی و الان داری پدرشو درمیاری یا واقعی بود 😂😂😂😂
پاسخ:
والا به خدا از بس گرماییه منم گفتم سردش نیست دیگه اونم تو اون شب سررررد و سوزناک :))))))))
اعصابت خورد میشه از بس هیچی نمیگه ادم دوست داره کله ش رو بکوبه به دیوار! ://
من منتظرم یه روز برسه انقدر سر پدر و مادرش داد بزنم که چرا بچه شون رو تنها گذاشتند تو سطل ماست به خداااا :// 
واااا به من میاد زن پدر دراری باشم؟؟؟؟ نگاااا... من به این خوووووبی :) :* 


ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
بانك اهداكنندگان غير خويشاوند