گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

بایگانی
محبوب ترین مطالب

۳۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۱ ثبت شده است

سکانس اول:

شب، داخلی، نمازخانه معروووف، ساعت ۱ بعد از نصفه شب؛

من و الهام و زهرا و هانیه و طاهره و سمیه و ۴ نفر دیگه که نمیدونم کی هستن! نشستیم هر کی به کاری مشغوله: درس و فیس و مناجات و اینا! من و الهام و زهرا مثلن ن درس میخونیم! فرشته صدا میزنه از اتاق میگه بیاید چااای بخورید! بفرمائید چاااای...

 

سکانس دوم:

همان زمان، همان مکان، یه ساعت بعد؛

من و الهام و هانیه و طاهره، زهرا هم وسایلش هست ولی خودش رفته سحری درست کنه، فردا میخواد روزه بگیره.

من دارم  تحلیلای "اسمشو نیار" مینویسم!! الهام یه کتاب پزشکی خفن دستش گرفته داره ترجمه میکنه! اه ه ه یاد کتاب پردازش خودم افتادم م... عی ی ...

 

سکانس سوم:

نزدیک به سحر ولی همچنان همان مکان! دو ساعت بعد!!

من و الهام تنااائیم، من خااابم میاااد اساسی، الهام میگه نخاااب یباره نماز بخون بخاااااب!!

 

سکانس چهارم:

همان و همون، یه رب بعد،

زهرا و فاطمه با یه سفره و یه فلاسک چای و قابلمه و بشقاب و اینا پهن شدن وسط نمازخونه سحری میخورن!! خیلی دلم میخااااد برم باشون بخورم م، هی هم دارن تعارف میکنن میگن بیااا بیاااا، ولی نگا میکنم میبینم اندازه خودشونم نیست چه رسد به من!!

خودم رفتم بیسکوییت آوردممم.

الهام داره نماز شب میخونه! میگه پاشو تو هم بخون شب اول شعبانه.

 

سکانس پنجم:

همون و همان، ساعت ۳:۴۳:

سکانس قبلی فقط فاطمه و زهرا سر سفره بودند!!! الان به ترتیب هدیه، زهرا اتاق بغلی، سمیرا، فریبا اتاق بالایی!! و زلیخا هم به سفره اضافه شدند!! نسی به هم به جمع گشنه ها یعنی من و الهام پیوست و در بیسکوییت ما شریک شد!!

 

سکانس ششم:

ه.ه. ساعت ۳:۵۶ :

همه رفتن دارن مسواک میزنن و وضو میگیرن و اینا، فاطمه داره سفره جمع میکنه و من و الهام همچنااااان داریم درس میخونیم مثلا!! یکی به این سمیرا بگه عزیزم ساعت ۴ نیمه شبه!! ملت خاااابن ن، یواااش بخندددد...

منم ببندم در این اسباب لهو و لعب رو برم ببینم میشه یه خط ارتباط با عرش بگیریم یا نه!! شاید امشب به برکت این جماعت روزه دار، فرجی شد و دعای ما هم گرفت!

همتون بلاشک الان خوااابید! خواااب خوووب ببینیددد، روز خوبی داشته باااشید...

خااابم اساسی پریده!!

شب/سحر/صبح خوووش.

 


پ.ن: از عصر تا حالا یه شیشه دلستر خوردم، یه شیشه کوچولو آب، یه قاچ هندونه خوردم، آخر شب هم یه لیوان چااای، حالا سکانس به سکانس باید برم چیز!! چه وضعشه آخه!

 

 

  • فریba

دور و برمان شلوغ است...

سرمان از دور و برمان شلوغ تر!!

ولیکن:

احساس تنهااااااااایی میکنم...

تنهاترر...

 

ادامه:

دلم جای دیگر است...

 

 

  • فریba

من اگه تو این مملکت کاره ای بشم، دو کار مهمی که انجام میدم اینه که:

۱. این تعطیلات سال رو برمیدارم!

۲. خانوم یزدانفر رو عوض میکنم!

البته شاید خانم جعفرررر ... چیز ... وایسا الان میگممم...ممم... پناه؟؟ زاده؟؟ فر؟؟ یادم نیست به خدا! ، حالا مهم نیست، هم عوضش کردم!!

 

 

 

 

  • فریba

آخه خداااا وکیلی

دوششنبه

روز وسسسط هفته ه

توی این لحظات بحرانی آخر تررررم م

وقت تعطیلیه ه!!!

ای بابااااا

بگی جلو دهنمو تا یه چیزی نگفتم!!

 

  • فریba

الان تو اتاق تلویزیون نشستم، البته اینجا به نحوی نمازخانه خوابگاه هم به حساب میاد!

فصل امتحاناست و دیگه ملت دنبال یه سوراخ میگردن که بچپن توش درس بخونن! آخ که چقد خوشحااالم امتحان ندارم.

تو این اتاق ۲۷ متری الان حدود ۱۳ نفر آدم بالغ دارن فعالیت میکنن!

 دو نفر دارن فوتبال میبینن

یکی داره تو فیس بوک میچرخه

 ۴ نفر دارن گروهی درس میخونن

دو نفر دارن ارائه ی فرداشون رو تمرین میکنن

یکی از دیشب یه کتاب معارف دستشه داره میخونه، کتاب رو اگه خورده بود تا الان تموم شده بود!

شد چند نفر!؟

دو تا هم اون ته دارن جدا جدا برا خودشون درس میخونن.

یکی هم تو این گیر ویر داره نماز میخونه!!! ولی چشاش به همه وری هست الا اون جا که باید باشه!

شد ۱۳ تا!؟ خودم پس چی!!!؟

خودمم آدم حساب نکردم دیگه!! عین ملا که داشت خرهاشو میشمرد وقتی سوار بود یه خر کم میومد وقتی پیاده میشد درست میشد! الان من همونم...

البته دور از جووونم!

اصلاح میکنم، ۱۴ نفر!! که یکیشون این گوشه مثل یه دسته گل ل ل نشسته پایان نامه مینویسه!

خب وسطش باید به فکر خوراک فردای شما هم باشم دیگه!

 

  • فریba

دیشب این برنامه رو توی Sticky Notes نوشتم که تا این ساعت که در دانشگاه حضور دارم یادم باشه انجامشون بدم:

فصل سوم :

رگرسیون لجستیک

پرینت به دفتر متکان

فصل چهارم:

تحلیل نتایج رگرسیون

فازی سازی

جدول فازی

نوشتن دستورات فازی

نتیجه گیری فازی

مهندس ببینه نتایج رو

----------------------------------

تماس با موسسه

وقت شد برم

اگه بشه برم آموزش کل نامم رو پیگیری کنم

 

هیچکدومش رو انجام ندادم! خسته نباشم!

البته هیچی هیچم نه هااا: رگرسیون رو تا حدودی آماده کردم و برنامه فازی رو هم بستم فقط باید پیاده کنم رو کاااغذ!!

فکر کنم حالتون از فازی و رگرسیون بهم خورده دیگه نه!؟ منم همینطور!!

 

  • فریba

این مهندس ح. اتاق پشتی سایت سکونت داره. وقتی از تو اتاقش میاد بیرون،

موها پریشون و آستینا تا حلق بالا زده ست!! انگار همین الان از رو گوسفندی که که ذبح کرده بلند شده!

چیکار میکنه اون تو!؟

فقط صدا تیک تیک موس میاد.

البته بگم یبار که کاااملا اتفاقی رفتم در اتاق باش کار داشتم، دستش تو دماغش بود! همین فقط!

 

  • فریba

در محضر یکی از اساتید قدیم بودیم،

موقع خداحافظی میگه: میدونی شبیه کی شدی!؟ شبیه کلئوپاترا، ملکه مصر!! دیدیش!؟

میگم نه استاد، فقط اسمش رو شنیدم، حالا خوبه یا بد!؟

میگه برو سرچ کن ببین کیه!! تا بفهمی خوبه یا بد!!

۲۰۱۴ سال پیش ملکه مصر بوده ه!!! سرچ کردم اینا اومد، من کجا شبیه اینام!!!!؟ 

راستی کسی دیدتش!؟

 

 

  • فریba

داشتم کیفمو مرتب میکردم، ته کیفم یه برگه فال حافظ بود که خیلی وقت پیش از یه دختر بچه خریده بودم ولی هیچوقت نخونده بودمش:

خــط عـــذار یــــار کــــه بـــگــرفـــت مــاه از او

خوش حلقه ایست لیک به در نیست راه از او

ابروی دوست گوشه ی محراب دولت است

آنجا بمال چهــــــــره و حـــاجت بخواه از او

 

آروم گرفتم...

من همیشه هر چی خواستم فقط از "او" خواستم،

انصافا تا حالام دستمو رد نکرده... یعنی اینبار هم!؟...

چشم امید به او...

 

  • فریba

رفتم سوپری:

 یه آبمیوه پاکتی، یه بیسکویت ساقه طلایی کرم دار، یه ماست پاکبان با یه چی توز

خریدم، شده ۴۸۰۰ تومن!! خوبه نه!؟

نوش جووونم!!

 

 

  • فریba

من موندم موقعی که خانوم رئیسسس دستور سرامیک کردن کف سوئیت های اینجا رو میدادن،

عقلشون داشت کجا کار میکرد!!!!

کافیه یه ذره این سرامیک خیس باشه، میتونی به راحتی اسکی بازی کنی روش!!

هر چند بازی هم نکنی، خودش بازیت میده، همچین سر بخوری که نفهمی کی پهن زمین شدی!!

باز خوبه در و دیوارهای اینجا به حدی کافی تنگ و باریک هستند که آدم موقع سر خوردن بند کنه بهشون و با مخ نیاد رو زمین!!!

اگه شانس بیاری با کله یا کـ...ن نیای رو زمین!! حتما زانو، کف دست، ارنج... خلاصه یه جائیت به یه جائی میخوره و خلاصه بی نصیب نمیشی!

 

 

  • فریba

ساعت سه و ۲۸ دقیقه نیمه شب!

من و الهام بیداریم هنووووزز!

من دارم به فصل چهار ور میرم و الهام داره از زندگیش میگه...

یه پشه هم این وسط داره میره رو "نرو" دوتامون!!

هی هم با نگامون دنبالش میکنیم ببینیم کجا آروم میگیره بزنیم تو سرش خونمونو بریزیم،

انگار از نقشه شوممون با خبر شده و بنشین یجا نیست که نیست!

چیزی به اذون صبح نمونده، یکم دیگه ور برم به فصل چهاااار!

شب بخیرر

ینی صب بخیر!

 

  • فریba

برای خودم جایزه در نظر گرفتم که اگه امشب فصل چهارم رو تموم کنم یا حداقل بخش تحلیل آماریشو انجام بدم، فردا به خودم استراحت بدم و برم بگردم!

ولی هر چی فکر کردم دیدم نه جائی هست و از همه مهمتر نه کسی هست ادم باهاش بره یجائی پیدا کنه!!

اینه که خیلی به خودم سخت نمیگیرم!

فردا هم وقت دارم پسسس.

 

پ.ن: عطی اسمس داده بیا بریم کوه!! رفتن از اینجا تا ولنجک خودش کوهنوردیه عطی جان!

 

  • فریba

میگم

یه نگاه به پیوندهای مفید وبلاگ من بندازین!!

اینا رو من نذاشتماا، تبلیغاتیه.

ولی خیلی مفیده هااا مخصوصا قسمت طلا و بنزینش!!

 

 

  • فریba

دست خودم نیست، وقتی حوصلم سر میره دوست دارم با یکی حرف بزنم،

وقتی کسی نباشه،

مینویسم،

آخر هفته ها همینه دیگه، خدا بخیر کنه فردا رو!

هیچکی هم که نیست،

کاش حداقل تو بودی!

 

 

  • فریba

بَدیه خوابگاه ما میدونی چیه!؟ اینه که گربه نداره!! کوی که بودیم این مشکل رو نداشتیم، گربه و سگ بود که برا خودشون صفا میکردن!

اگه گربه داشتیم اونوقت تکلیف این غذاهایی که سلف خوابگاه میده و ما نمیخوریم روشن بود!!

الان ما موندیم و دو پرس جوجه کبااااب!!!!!! دست نخورده،

گربه ندارین شما!؟

 

  • فریba

میگه:

میدونی وقتی ورق زندگیت برگرده چی میشه!؟

نمیدونی!!

نمیدونم!؟ میدونم!!

 

 

  • فریba

میگمم

هیچکیتون در مورد رگرسیون لجستیک مطلب به درد بخور ندارین!؟

بخوره تو سرشون این بااانک اطلاعااااتی ی

 

 

  • فریba

این داشت از تو ذهن من رد میشد گفتم بیارمش اینجا!


دوست داشتم، بودنم برایت ارزش بود... نه عادت!

 

 


پ.ن: البته قبل از اینجا یه سر هم بردمش تو وب هاجر !

 

  • فریba

نمیدونم چی میشه بعضی از وقتها اونی که یه زمانی برات خیلی عزیز بود و دوست داشتنی،

اونی که یه زمانی حاضر بودی براش هر کاری کنی،

اونی که طاقت نداشتی یه روز هم ازش بیخبر باشی،

اونی که لحظه به لحظه کنکور رو با هم خوندین و وقتی اون قبول نشد و تو شدی، عذاب وجدان گرفتی که کاش بیشتر با هم درس میخوندین!

مریض میشد تو اینجا و اون یه شهر دیگه، ثانیه ای غافل از حالش نبودی، عین پرستار ولی از راه دور مراقبش بودی،

اونی که شده بود رفیق شفیق چندین و چند سالت...

در عرض کمتر از چند ماه با یه اتفاق نه چندان ساده میشه ...

زنگ زد امروز و گفت خیلی وقته میرم وبت ولی مطلب جدید نمینویسی، پس کی وب جدید میسازی!؟ خبرم کنیااا... پوسید دلم از بس نوشته هاتو نخوندم...

تو دلم گفتم دیگه نامحرمی برای من عزیز من ... نامحرممم ...

 

--------------------------------

پ.ن: خیلیا منو دوست خودشون میدونن ولی شاید من خیلی خوبی در حقشون نکردم، ولی در مورد این، با اعتماد به نفس کامل میگم من دوست خیلی خوبی براش بودم...ولی قدر ندونست هییچوقت، تیشه زد به ریشه این رفاقت...

پ.ن: خوشحالم!

 

 

 

  • فریba

این آهنگ ستار رو خیلی دوست دارم، فکر کنم شما هم خوشتون بیاد:

همسفر تنها نرو بذار تا با هم بریم
سرنوشتمون یکی هر دو مون مسافریم
تازه از راه رسیدم هنوزم خسته رام
همسفر تنها نرو ، بذار تا منم بیام

سخته دل کندن از این شهر و دل بستگی ها
موندن از خونه جدا ، با همه خستگی ها
جون به لبهام رسیده تا به کی دربدری
گرد غربت روتنم ، که بازم باید بری
بذار تا خستگی از این تن خسته بره
سخته دل بستگی از شهر دل بسته بره

اگه بذاری بیام ، من میشم سنگ صبور
گوش به قصه هات میدم ، شهر غربت راه دور

 

دانلود

 

  • فریba

امشب همراه الهام رفتم بیمارستان پارس،

باید میرفت برا ام آر آی

اونجا یه آقای جوونی یه پرونده دستش بود و داشت با مسئول پذیرش صحبت میکرد در مورد وقت ام آر آی،

گفت چند سالتونه؟ گفت من نیستم، پدرمه! ۶۳ سال.

داشت بلند بلند برا خودش میخوند مشخصات مریض رو... یهو رسید به عنوان بیماری... گفت سرطا... یه نیم نگاهی به جوونه انداخت و ساکت شد و فرم رو تکمیل کرد...

سرطان مغز! هر دوتاش وحشتناک بود! هم سرطان هم مغز!

تمام مدت حواسم به اون جوون بود ... هزار تا فکر اومد تو سرم... خودمو مشغول روزنامه خوندن کردم ولی نمیشد...

خیلی بد بود...

 

 

 

  • فریba

 

امیر ارسلان رو کم و بیش میشناسید! خواهر زاده م!

این بشر با یه وجب قد و سه سال سن و دو سانت زبون بعضی وقتها یه حرفهایی میزنه و یه چیزایی میگه که آدم بزرگ جلوش کم میاره!

بهش میگم دوستت ندارم! میگه خب نداشته باش مهم نیست!

داره با خواهرم حرف میزنه، هر چی خواهرم سعی میکنه این بشر رو قانع کنه، نمیشه، من اومدم کمک خواهرم و بهش میگم امیر ارسلان تو اگه اینکارو کنی فلان میشه و اینا! یه کلوم برگشته میگه من با شما صحبت نمیکنم دارم با خاله لیلا حرف میزنم!

 

آقا ما یه شب حس خاله بودنمون گل کرد تصمیم گرفتیم برای این جوجه قصه بگیم تا بخابه! ساعت نزدیک 1نیمه شبه:

جناب گیر دادن که حتما قصه گربه برام بگو! من هر چی تو تاریخ گشتم هیییچ قصه ای در مورد جماعت گربه پیدا نکردم! این بود که ذهنم رو یکم به کار انداختم یه قصه از خودم!!! درآوردم و تعریف کردم:

میگم یه گربه بود 5 تا بچه داشت، 

میپرسه بچه هاش چه رنگی بودن!! باز خوبه نپرسید اسمشون چی بود!

میگم گربه هه میحواست بره برا بچه هاش غذا بیاره، 

میگه چی میخورن؟ 

گفتم شیر ماست... ادامه میده پنیر کره...!

میگم گربه هه از خونه اومد بیرون بره دنبال غذا، 

میگه کی پیش بچه هاش میمونه!؟

میگم گربه هه رفت خونه کلاغه! 

میپرسه خونه کلاغه کجاست؟ 

میگم بالای درخت. میگه گربه هم رفت بالای درخت؟ 

میگم آره! 

میگه چجوری!؟ کلی براش توضیح دادم چیجوری،

بعد میگه مار نیومد؟؟ 

گفتم نه مار نیومد!! 

میگه چرا اومد!! 

میگم خب مار هم اومد، 

میگه نخوردش؟؟ 

گفتم کی؟ 

میگه ماره گربه رو نخورد؟؟ 

میگم نه با هم دوست بودن! 

میگه آها آره با هم دوووستن!

میگم گربه رفت رفت تا رسید در خونه سگه! 

میگه نخوردش؟ میگم کیووو؟؟ 

میگه سگه گربه رو نخورد؟؟ 

میگم گیر دادی حتما گربه هه امشب خورده بشه دیگه!؟ نه نخوردش! 

میگه اینا هم با هم دوست بودن!!؟

گربه هه رسید بالاخره در خونه مادربزرگه و باهم میخوان برن خونه گربه بچه هاش رو بیارن، 

میگه خونشون کجاس؟ میگم خونه کی؟ میگه خونه گربه هه، میگم دوووور، میگه خب کجا. میگم نزدیک باغ آقا جون! 

میگه پیاده میرن؟؟ میگم آره، 

میگه ماشین ندارن؟ میگم نه، گربه که ماشین نداره! میگه مادربزرگه هم نداره؟ میگم نه، 

میگه خب خسته میشن اینهمه راه پیاده میرن! 

در نهایت برا گربه و مادربزرگه اژانس گرفتیم!!


این قصه بالاخره تموم شد و شعر ماهی ها رو هم هشت دور براش خوندم و یه دور حسنی رو فرستادیم حموووم!!

 آخر سر میگه خاله من خوابم نمیاد بریم تو حیاط!

 

با این اوصاف ازش میپرسم، خاله فریبا رو بیشتر دوست داری یا زن دایی رو؟ میگه زن دایی و بستنی و یخمک!!

بچه هام بچه های اون دور و زمونه!!

یه عکس از این وروجک ببینید :

 

  • فریba

سایت فیس بوک خیلی هم بد نیستااا که اینا فیلترش کردن و میگن جرمه و اینا!

یه سری خبرایی که ممکنه خیلی دیر به دستت برسه رو از تو فیس میتونی بفهمی، مخصوصا اخبار دوستات که خیلی ازت دورن و ممکنه مدتها ازشون بیخبر بوده باشی رو میتونی از فیس پیگیری کنی، مخصوصا دوستایی که اینور اب نیستند دیگه! یا اخباری که باید خودت بفهمی از طریقی و ممکنه کسی بهت خبر نده!! و ...

امروز بعد مدتها رفتم یه چرخی زدم تو فیسم!

یه سری خبر خوب بود و یکیشون هممم... بد، خیلی بد!!

تو فیس دیدم یکی از بچه های قدیم دانشگاه، مامان شده!! عکس بچشو گذاشته بود.(شماها نمیشناسیدش هی نپرسید کی کی!!)

دعا میکنم که قدم بچه ش خیر باشه.

مطمئن شدم که رادا از ایران رفت ت، چون رو والش احساس دلتنگی شدید کرده بود و گریه و اینا!

دعا میکنم که با همسرش هر جا هستند موفق باشند و با دست پر برگردند ایران

یکی از بچه ها پروفایلش رو آپ کرده بود، تو یه شرکتی داره میره سر کار.

دعا میکنم روزی حلال همیشه تو سفرش باشه.

سمیه (نمیناسیدش، از دوستای ارشدمه!!) به پروفایلش قلب اضافه کرده بود، یعنی ازدواجیده، خیلی هم چاااق شده بود!!

دعا میکنم خوشبخت بشن و بیشتر از این چاق نشه که دیگه خیلی بد میشه!!

و ...

خبر بد

متنی بود که زینب یکی از دوستای قدیم گذاشته بود... همون سالی که ارشد قبول شدیم، فهمیدم مامانش سرطان داره و خیلی هم اوضاعش وخیمه ... بعد از تحمل چند سال درد... از این دنیا رفت ت...

خدا بیامرزدش ش... خدا به زینب و خونوادش صبر بده ...

 

 

 

  • فریba
بعضی از آدمها خیلی خودخواهن،

این آدمهای خودخواه خیلی زرنگن، از همه فرصتها به نفع خودشون استفاده میکنن، حتی اگر بدونن به ضرر تو داره تموم میشه!

این ادمهای خودخواه خیلی بی مسئولیتن، چون میترسن اگر بخوان برای کسی کاری انجام بدن وقتشون تلف میشه و یا از دنیا عقب میمونن و از طرفی اگه ببینن این کاری که انجام میدن خیلی براشون سود نداره براشون مهم نیست قراره به چه نتیجه ای برسه!

آدمهای خودخواه خیلی بدقولن، اصلا نمیشه رو حرفشون حساب کرد، یادشون میره چه حرفی زدن به این دلیل که اون قولی که دادن برای تو بوده نه برای خودشون!

من از آدمای خودخواه بدم میاد!

خودخواه!


  • فریba

میگم:

لقمه حروم چرا اینقدر راحت به دست میاد و راحت تر از اون از گلوی آدم میره پائین؟

ولی به جاش لقمه حلال به هزااار جون کندنی به دست میاد و شاید عمر آدمی قد نده که راحتی خوردنش رو ببینه!!

چرا؟

 

  • فریba

بعد از حسن توجه استاد محترم مشاورم که جا داره واقعا از دلسوزی ها و حمایت های ایشون تقدیر ویژه به عمل بیارم م م!!

نوبت میرسه به جناب محترم استاد راهنمای عزیززززم م م!! جناب اقای دکتر م. ملقب به بابا مَتی!!

باور میکنید من استاد راهنمام رو بعد از ۴ مااااه ه امروز دیدم م م!! خیلیه هاااا، امروز که با نگار استااااد شروع بشه احتمالا به وصال یار ختم بشه، غیر از این باشه دیگه برکت نداره!!

میگما ایشون هفته ای نهاااایت ت یک ساعت بیان دانشکده، یعنی ماهی میشه ۴ ساعت، حالا ما رندش میکنیم میگیم ۵ ساعت!! اصلا ۱۰ ساعت!! بعد ببینید ایشون تو این نهاااایت ۱۰ ساعتی که دانشکده هستند چه فعالیت مهمی انجام میدن که ماهی ۱۱ میلیون حقوق میگیرند!! خعلیه هاااا...

کوفتشون بشه همممگی!

 

  • فریba

شیطونه هی میگه پاشو برو اون لپ تاپ سونی جناب استاد مشاور که تازه خریده رو بچسبون به سقف و بیااا هااا

باز جلو خودمو میگیرم میگم نه! گنا داره!

آخه یکی نیس به این استاد مشاور عزیز من بگه اخه استااااد، منم ناسلامتی دانشجوتم م م

یه نگاهی ی، یه توجهی، چیزی ی

پوسیدم از بس محل ندادی به من ن!!

تو که میخواستی اینجوری کنی خب از همون روز اول میگفتی که من تکلیف کار دستم بیاد هی خودمو ضایع نکنم!!

حالا صبر کن، پس فردا که کرووور کرووور مقاله دادم!!!!!!!!!! اگه اسمت رو اوردم توش! حالا میبینی!

 

  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۶ خرداد ۹۱ ، ۱۳:۰۵
  • فریba

چرا اینقده این غروب جمعه دلگیره ه!؟

آی که میخاد اشک آدم درآد، مخصوصا اگه تو یه چار دیواری به اسم اتااااق تو این خوابگاه لعنتی تو این تهران مزخرف و به دور از هر دوست و آشنایی باشی!!

هیچ روز به اندازه امروز دلم نمیخواست یکی باشه که باهم بریم بیرون تو این بلوار یه قدمی بزنیم...

ولی هیشششکی نبوووددد...

 

 

----------

پ.ن برای نوشین: هی ی نوششین کجائی پایه ی تمام بیرون رفتنهای من ن ن

پ.ن برای همه! یه چند تا عکس میخوام بذارم، پیشنهاد بدین از کدوم روزهای باهم بودنمون بذاارم!

 

 

  • فریba
بانك اهداكنندگان غير خويشاوند