گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

بایگانی
محبوب ترین مطالب

۲۹ مطلب در مرداد ۱۳۹۱ ثبت شده است

بخدا حوصله هیچی رو ندارم

نمیدونم چم شده

دلم میخواد با سر برم تو دیوار

حال هیچکاری رو ندارم

سه تا نمازم مونده(منظور نماز سه شبانه روزم!)

این ماه رمضونم تموم نمیشه که...

تازه گی هم این زلزله بدجوری رفته رو مخممم

دلم خیلی براشون سوخت

من شنیدم 300نفر اسیب دیدن ولی تو چت روم یکی از بچه ها میگفت 6500نفر کلا اسیب دیدن.

نمیدونم چی بگم دیگه

کاش یه نفر اینجا بود مفصل کتکش میزدم...البته یه نفر...!

خیلی چیزا میخوام بگم ولی خصوصیه و نمیشه گفت دیگه...!

ببخشید سرتون رو درد اوردم...

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد !

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد.

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یک ریز پی در پی دم گرم گلوی خویش را اندر گلویم سخت بفشارد.

وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.

بدینسان بشکند دائم سکوت مرگبارم را

  • فریba

امروز یه خبر تو سایت دانشگاه خوندم جالب بود! گفتم بگم شما بی نصیب نمونید:

خبر مربوط به افتخار آفرینی دانشجویان پسر دانشگاهمون در المپیاد ورزشی دانشجویان سراسر کشور،

کلا ۵ تیم فوتبال و فوتسال و والیبال و دو میدانی و شنا به این مسابقات اعزام شده بودند،

بشنوید اخبار رو:

در رشته فوتبال: تیم دانشگاه با شکست حریفان به عنوان تیم اول گروه خود به دور بعد صعود کرد ولی در عین شایستگی از گردونه مسابقات حذف شد.
در رشته فوتسال: متأسفانه تیم فوتسال با یک پیروزی و 2 باخت از گروه خود صعود نکرد و در همان دور اول حذف شد.
در رشته والیبال: تیم والیبال با شکست دادن همه حریفان در گروه خود و دور حذفی مقتدرانه به نیمه نهایی مسابقات صعود کرد ولی متأسفانه در دور نیمه نهایی با نتیجه 3 بر 2 شکست خورد و از صعود به فینال بازماند. در مسابقه رده بندی نیز به تیم دانشگاه فردوسی مشهد باخت و چهارم شد.
در رشته دوومیدانی: تیم دوومیدانی موفق به کسب یک مدال طلا در ماده 3000 متر و یک مدال نقره در ماده 1500 متر توسط آقای محمد خزایی شد.

در رشته شنا: تیم شنا متاسفانه هیچ امتیاز و مقامی کسب نکرد.

موندم سایت دانشگاه با چه اعتماد به نفسی این اخبار رو منتشر کرده!

 

  • فریba

من تا حالا از پَسِ همه چی بَرومدم جز یه چیز! اونم از پس خودمه!!

هنوز نتونستم با خودم کنار بیام  که اگه صبح زود قراره جائی برم یا کاری دارم یا قول و قراری دارم، یه چند ساعت خواب رو بذارم کنار و پاشم برم دنبال کارام! بیدار میشماااا یه نگا به ساعت میکنم، جای بالشتمو عوض میکنم باز میخااابم!! چه بسا کلا پوزیشن رو عوض کنم! ولی به هر حال میخاااابم باز!

الانم شدید دارم با خودم کلنجار میرم که بخابم یا نخابم! از یه ور کم کم داره خابم میگیره، از یه ور میترسم بخاابم و صب بیدار شم ببینم ظهره و به هیچ کاریم نرسم! به حدی هم فردا کار دارم که نگو! همممش باید اینور اونور بدووم م م..

سحری استنبولی پختم، فعلا برم بخورم تا اذونو نگفتن! بعدش تصمیم میگیرم بخابم یا نه!

فلن.

 

  • فریba

 یه سر به این سایت بزنید! واقعا مایه تاسفه!

http://namazruze.blogfa.com/

 


پ.ن: هر چی فکر کردم چه اسمی برای این پست بذارم عنوان مناسبی پیدا نکردم! تجارت دین، ادای فریضه تجارت عقیده، درآمدهای اخروی... هر چی دوست داری بذار خودت!

 

  • فریba

این روزها:

با اینکه سرم خیلی شلوغه و حساب زمان حسسسابی از دستم رفته،

با اینکه استادم کلاااا ساختار پایان ناممو ریخته بهم و دارم به زوووور  ادیت میکنم تا آخر هفته بتونم تحویل بدم!

با اینکه میدونم نمیرسم آخر هفته تحویل بدم و میررره برای بعد از تعطیلات!

با اینکه نرسیدم مقالمو ترجمه کنم و برسونم به کنفرانس هلند!

با اینکه بعضیا این روزها با خودخواهیشون اعصاب برام نذاشتن!

با اینکه این روزها بیشتر از هر وقت دیگه ای احساس تنهایی میکنم!

با اینکه این روزها خبرهای خیلی خوبی بهم نمیرسه!

با اینکه در کل این روزها اصلا خوووب نیست و دوستشون ندارم...

ولی

خوشحالم!

چون این روزها داره تموم میشه... اونائیش که دست خودمه رو خودم تموم میکنم، خوب و بدش مهم نیست مهم اینه که تمووومش کنم!

اونائیش که دست من نیست، سپردم دست خدا و دعا میکنم برای پایان خوششش...

 


این روزها:

رمضان امسال با سالهای دیگه خیلی فرق داشت، خیلی هاااا، دوست ندارم اصلا! میخوام زودتر تموم بشه!

یه کلاس گرفتم تو یه مرکز جدید، دقیقا پای ایستگاه توچال! هر روز دارم میرم کوهنوردی! کلاسمو دوست دارم، مخصوصا وقتی آخرش کارآموزت بهت میگه شما خیلی خووب درس میدین میشه دوره ی بعدی هم باشین!؟

هدیه دادن رو خیلی دوست دارم، برای یکی از بچه ها یه ست لوازم آرایش خریدم، خوشگله!

برا أسلم (منظور ارسلان است!) عروسک گرفتم البته چند وقت پیش! انگری برد قرمز و مشکی و خوک سبز!

امروز رفتم یه جلد قرآن هم برای مامان خریدم، از اون مدلاش که درشت خطه و حروف ناخوانا رو با یه رنگ دیگه مشخص کرده و اینا! اینقده حس خوووبی داشتم وقتی داشتم میخریدم، نمیدونم! از لحظه ای که گرفتم تا اومدم خوابگاه تمام وقت تو بغلم گرفته بودمش!

اگه وقت کنم باید برم انقلاب برای اون دوتا وروجک(الناز و امیرعلی) هم یه چیزی بخرم، ولی فکر نمیکنم برسم.برای لی لی و الهام هم نیز! شاید سفر بعدی! 

با کلی برنامه ریزی میخواستم تولد عطی رو بهش تبریک بگم ولی بااز اشتباه کردم! سه روز تاخیر! حیف اونهمه خلاقیت برای تولدت عطی تو رووووحت!

تصاویر زلزله آذربایجان خیلی دردناکه، مخصوصا اونائی که بچه شون رو کفن پوش کردن و بغل کردن... خیلی بده خیلی ی....اندازه یه پست حرف دارم برای این مصیبت، در همین حد بگم که مرگ ۳۰۰ نفر براشون اهمیتی نداشت! چون میترسیدن برنامه ریزی این کنفرانس لعنتی بهم بریزه، اگه بگم میلیارد برای این کنفرانس هزینه کردن اغراق نکردم! خواهید دید و شنید!

در ادامه، زنگ زدم به روژان، نزدیکای منطقه زلزله زده س، گفت حالمون خوبه ولی تو این شبها هممش بیرون میخوابیم از ترس...

 


و اما آینده:

از چهارشنبه این هفته تااااااا شنبه هفته ی بعدش، نه، بعدیش نه، بعدیش دانشگاه و خوابگاه تعطیله! پنج شنبه دارم میرم خوووونه، خر کیفم خیلی! هر چند مجبورم به خاطر این کلاسه هفته اینده دو روزه بیام و برگردم!

حساب کنید ببینید امیرعلی و الناز چند تا بخابن، من برمیگردم تهران!!

خوابگاه رو میخوان رنگ بزنن گفتن باید کلهم جمع کنید وسایل رو بگذارید انبار! همه دارن غر میزنن که کی حال داره جمع کنه بعد ۱۵ روز دوباره بیاد پهن کنه، ولی من مهم نیس برام! خوشحالم هستم تازه! وقتی برمیگردی هممه چی عوض شده، البته امیدوارم!

 

در حال حاضر:

دارم سحری درست میکنم، قیمه!

دارم ارزیابی دقت مدلم رو میسنجم، تا الان یه مدلش شده ۷۴ درصد دقت، امیدوار کننده است!

و موسیقی که بدون اون نمیتونم کار کنم!

" سفر کردم" معین...

پنج تا إسمس بی پاسخ دارم! شارژ ندارم جواب بدم،(حالا سال تا سال کسی از ما خبر نمیگیره ها!!) 

عطیه و حمیده رو همینجا جواب میدم:

عطیه یبار دیگه تاریخ دفاع ازم بپرسی من میدونم با تو!!!

حمیده: توصیفات بالا وصف حال کامل بود! روال همونه با این تفاوت که تا اذان ظهر خواااااابم!!

الهام و منیژ و سمی هم باشن در اولین فرصت،

چقدرررر حرف زدم!

 

 پ.ن: به عنوان پست نگاه میکنم میبینم اون چیزی که تو ذهنم بود و براش این عنوان رو گذاشتم با این چیزی که نوشتم زمین تا آسمون فرق داره!!

 

  • فریba
دوستای خوبم سلام

بخصوص برای فریبا که تا من پامو از تهران میذارم بیرون اس ام اس میده که داره میاد تجریش....                           من دارم از۴شنبه شب تا دوشنبه میرم دیارمون.گفتم قبل از رفتنم در جریان باشید نگرانم نشید یکهوووووووووووو.کسی میاد بریم؟

بچه های خوبی باشین.دووووستتون دارم.زودی میام.پست بذارین کامنتم بذارین حوصلتون سر نره...به منم اس بدین...بووووس واسه همه...اهان راستی عیدتونم پیشاپیش مبارک.عیدی من یادت نره

 

نویسنده: راضیه.

  • فریba
خیلی وقته دلم گرفته بچه ها  نمیدونم چرا حس خوبی ندارم.همش بغض دارم بی دلیل.احساس دلتنگی میکنم ...نمیدونم واسه چی یا حتی کی؟....نمیدونم چرا حتی خنده دارترین چیزها شادم نمیکنن.نمیدونم تاحالا اینطوری شدین یا نه...خیلی بده...خیلی

به بیماری عجیبی مبتلا شده ام این روزها...مدام گم می شوم توی خیابان های این شهر کوچک، سر که بلند می کنم به هوای رسیدن ، نمی دانم کجام...کوچه ها غریبه اند و آدم ها غریب...باید جایی به سمتی می پیچیده ام که فراموش کرده ام و حالا سر از نا کجا درآورده ام...این بیماری از آنجائی آغاز شد ، که من در درون خودم گم شدم...با خودم غریبه شدم و بعد با همه جا و با همه کس...سرم سنگین شده...سرم سرگیجه گرفته...سرم خسته شده از پچ پچ های مداوم توی ذهنم...سرم درد می کند، آنقدر که گریه ام می گیرد از درد...دلم می خواهد سرم را بگذارم توی آغوش یکی از قدیمی ترین دوستانم و گریه کنم...در آغوش یکی از همان دوستانی که پشت میزهای سرد مدرسه با هم می نشستیم و خیال می بافتیم...دلم می خواهد بگویم دیدی که زندگی چیزی نداشت جز انتظار و غم؟...دیدی که هرسال که گذشت قلبم فشرده تر شد و دلم تنگ تر...سرم جسمی اضافه است روی پیکرم، سرم سنگین است...سرم لانه ی زنبورها ، سرم بازار مسگرهاست

 

  • فریba

دلم خیلی هواشو کرده ...

خیلی دلتنگشم...

امروز دقیقأ 6 ماهه که ندیدمش...

دوباره دیشب خوابش و دیدم خیلی واقعی بود، بغلش کرده بودم و تند تند بهش میگفتم خیلی دوست دارم خیلی دوست دارم...

اون فقط نگام میکرد و لبخند میزد...

خوشحال بودم، میگفتم میدونستم خدا یه فرصت دیگه بهم میده میدونستم دوباره میبینمت ولی این بار میخوام محکم بوست کنم و با صدای بلند بهت بگم که چقدر دوست دارم دیگه نمیذارم دیر بشه ..

این بار دیگه میخوام هر کاری که تو دوست داری انجام بدم...

دیگه حتی به شوخی ام شده باهات کل کل نمیکنم تا حرف خودم و به کرسی بشونه هر چند همیشه میدونستم که  تو راست میگی...

اصلا این دفعه هر چی تو بگی ...

فقط بیا...

یه بار دیگه، فقط یه بار بابا ...


نویسنده: نوشین

  • فریba
شبایی که فقط یبارن تو ســـــــال
و قرار با دوستی که همه ی ســــــــــال و لحظه لحظه، باهامه
چقد برا من که تو کل ســــــــال همین چند شب رو دارم برا دیدنش، سرشار از شوق و البته نگرانیه...


و چقد زیبا گفته ابوسعید ابوالخیر:

بازآ، بازآ، هر آنچه هستی بازآ

و چقد همین یه جمله پر از حرف و امیـــــــــــده...


دوستان این شبا همه رو دعا کنید، به ویژه برا مریضایی که فقط به دعاهای ما امید دارن و بس...

  • فریba

بچه ها سلام میگم بیاین بعدازاینهمه التماس دعا یه کم بخاطر کسب مدال طلا و نقره ی ورزشکارای کشورمون در المپیک خوشحالی کنیم تبریک میگم.همین که پرچممون با افتخاردر صدر بود یه المه لذت بخش بود...البته بازی بوکس دیشبم خوب بود ولی حالا یه باختو چشم پوشی میکنیم...

 

 

  • فریba
سلام مجدد

بچه ها تو شهرمون خیلی ها دارن واسه یه جوون 20 ساله که یک ماه پیش عمل کرده دعا میکنن

بیچاره وسط عمل تقریبا 2 دقیقه اکسیژن بهش نمیرسه و تا یک ماه پیش درجه هوشیاریش رو 4/5 بوده و الان رو 7 هست.

اونجوری که من شنیدم وقتی درجه هوشیاریش بیاد روی 8 تازه وارد کما میشه.

خلاصه شمام یه دعایی براش بکنین گناه داره تو جوونی از دست بره.

آخه همین یه دونه بچه س و امید پدر و مادرش...

از تکنیسین بیمارستان هم شکایت شده ولی مسئولیتشو قبول نکردن و گفتن خود بیمار به مواد بیهوش کننده حساسیت داشته

راستی اسمش هم مجید هست

دیگه چیزی نموند که بگم

فقط دعا کنین


نویسنده: الهام

  • فریba

 

تاریخ قبرستانی است طولانی و تاریک، ساکت و غمناک، قرنها از پس قرنها هم تهی و هم سرد، مرگبار و سیاه و نسلها در پی نسلها، همه تکراری و همه تقلیدی، و زندگیها، اندیشه ها و آرمانها همه سنتی و موروثی، فرهنگ و تمدن و هنر و ایمان همه مرده ریگ!
ناگاه در ظلمت افسرده و راکد شبی از این شبهای پیوسته، آشوبی، لرزهای، تکان و تپشی که همه چیز را بر میشود و همه خوابها را برمیآشوبد و نیمه سقفها را فرو میریزد. انقلابی در عمق جانها و جوششی در قلب وجدانهای رام و آرام، درد و رنج و حیات و حرکت و وحشت و تلاش و درگیری و جهد و عشق و عصیان و ویرانگری و آرمان و تعهد، ایمان و ایثار! نشانه هایی از یک «تولید بزرگ»، شبی آبستن یک مسیح، اسارتی زاینده یک نجات! همه جا ناگهان، «حیات و حرکت»، آغاز یک زندگی دیگر، پیداست که فرشتگان خدا همراه آن «روح» در این شب به زمین، به سرزمین، به این قبرستان تیره و تباه که در آن انسانها، همه اسکلت شده اند، فرود آمده اند.
این شب قدر است.
شب سرنوشت، شب ارزش، شب تقدیر بر یک انسان نو، آغاز فردایی که تاریخی نو را بنیاد میکند

دعا یادتون نره.

  • فریba

سبدی دارم در دست،

میروم سوی خدا

"یا علی" می گویم...

می روم تا درگه نور و امید

تا بجایی که ملک ره نبرد

میروم سوی خدا..

سوی حق...

 

بچه ها این شبها خیلی برای همه دعا کنید... حتی برای اونایی که نمیشناسید و نمیدونید دردشون چیه..

فقط دعاا کنید.. و از خدا بخواهید ...

 

 

  • فریba
سلاممممم

اینم اولین پست مننننن

اره جاتون خالی نخ سون خاله فریبا جات خالی دو شب پیش افطار باغ بابابزرگم یا بهتر بگم باغ بابای خاله فری بودیم... برا افطار کله پاچه داشتن هی ی ی وا ی ی من ن چه کله ای بود خدایی!...

زبون داشت این هواااا

مغز داشت چرب چرب که البته به من نرسید...

گوشتشو که دیگه نگووووو عین پنبه بود!

سیرابی داشت مثه سفره!

پاچه داشت عین فیل!

ابش هم که نگو خییییییلی خوشمزه بود

نخ سوزن با اب لیمووووو

خلاصه جای همگی خالی خیلی حال کردیم

با عرض پوزش از اونایی که حالشون بد شد یا زبون روزه دهنشون اب افتاد!


نویسنده : الهام.


  • فریba

قبل از اینکه برم سراغ پستم همین جا اعلام میکنم که چند پاسخی ممنوع! یعنی هر کی فقط حق داره جواب نظر پست خودشو بده! دیگه نبینم هی برا یه نظر شصت نفر جواب گذاشتنااا، احیانا کسی حرفی داره بره نظر جدید بذاره، پس زین پس فقطط نویسنده ی پست اجازه پاسخ دادن و تایید نظر مربوطه را دااارد.

خب!؟

نقظه سرخط:


آقا این هم اتاقی های من و دوستانشون که در اتاق بغلی ما سکونت دارند، همیشه در حال بحث و گفت و گو هستند!! و گاها در حال فعالیت عملی!

حال ببینید و بشنوید موضوع بحث و فعالیتهای این دوستان کارشناسی اررررشدد و بعضا دکترااا:

یک فعالیت بسیااار بسیاار مهم این دوستان، ورق بازی است! (قابل توجه بعضی از دوستان صاحب سبک در این عرصه!!) یعنی اینا همممش ورق دستشونه! یا دسته جمعی دارن بازی میکنن یا تکی دارن فال میگیرن برا خودشون! یعنی میگم همممش اغراق نیستااا! وقتهای آزادشون همینه!

بحث مهمشون هم: یا دارن در مورد انواع فال ورق صحبت میکنن و زندگی آینده شون رو باهاش تحلیل میکنن و جالب اینه که چنااان این تحلیل استادانه و جددانه (تایید جدی!) انجام میشه که فکر میکنی سرنوشتی که برات رقم خورده همینه و بس!

و یا دارن در مورد خاطراتشون در مورد ‌B.F هاشون با هم حرف میزنن! و ماجراهای همدیگرو تحلیل میکنن و بهم یاد میدن که چجوری باشون باشن و نباشن و ...

خلاااصه اینا رو گفتم که بدونین، من بیچاره که از هر دو جنبه فوق محروومم این وسط موندم تک و تنها! نه میتونم باهاشون هم کلام بشم چون حرفی برای گفتن ندارم و نه میتونم همکار بشم چون بلد نیستم!!!

برای همین مجبوووورم صب تااا شب کله مو بکنم تو این لپ تاااپ، هیچچی هم ندارم تو لپم که دلمو بهش خوش کنم، نه فیلمی نه آهنگی نه بازی ای ...

قابل توجه بعضیا که میگن به من : همینطور یه بند اینجا (یعنی پشت لپ نشستی!!) نشستی!!؟

  • فریba
شما هم با این صحنه ها مواجه شدید؟؟؟

25r30wi.gif25r30wi.gif25r30wi.gif

  • فریba

خیلی اوقات ، آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد ...

تو چی؟؟؟؟

بگووو دیگه

  • فریba

اوه اوه

چهارده روز از رمضون گذشت ت ت!!

چقدرر زووووود

انگار همین دیروز بود که پست گذاشتم گفتم چهار روز...

چقدر عمرم داره زود میگذره هاااا، اصلن نمیفهمم کی شب میشه کی رووز کی امروز میشه دیروز! شعر گفتم!؟ مثش میمونه!

الغرض که عمر گران میگذرد خواهی نخواهی

چقدرم زود میگذرد! اه ه

خب بابا صبر کن یکم برسیم بهت

همینجووووری داره تموووم میششه ه ه

 

چرا افطار نمیشه!؟ گششنمه خب!

 

  • فریba

  • فریba

 تلویزیون داشت مردم و که تو صف آش و حلیم وایساده بودن نشون میداد، دلم خیلی هوای ماه رمضون هایی که تو خوابگاه بودیم و کرد ...

یادش بخیر دم افطارا تو صف حلیم سید مهدی که تا وسط خیابون کشیده شده بود، خسته و گرسنه تا نیم ساعت بعد افطار وایمیسادیم آخ که مزه حلیم خوشمزه اش هنوز زیر دندونمه...

یادش بخیر سحرا یه ساعت قبل از اذان پا میشدیم و سه ربع میخندیدیم و یه ربع آخر اینقدر هول هولکی غذا میخوردیم که دل درد میگرفتیم...

یادش بخیر چه پیراشکیا و چه غذاهای وقت گیری که درست نمیکردیم یکی نبود بهمون بگه آخه سه ماه تابستون تو اون گرما اونم تو ماه رمضون موندین خوابگاه که پیراشکی درست کنین ؟!

یادش بخیر شبای قدر خوابگاه آخ آخ چه آتیشایی که نسوزوندیم ، مسجد دانشگاه ، مسجد بیرون از دانشگاه! صف نذری ، آخ که چقددددددر دلم تنگه اون روزاست...

یاد سحریای قبل تر خوابگام بخیر اون روزایی که تو خوابگاه مطهری بودیم چقدر الکی خوش بودیم و همش در حال خنده و شوخی و مسخره بازی ، اصلا نمیفهمیدیم روزا چه جوری میگذره ...

یادش بخیر سحری که نوبت یکی از بچه ها ( فکر کنم همه بتونن حدس بزنن کدوم یکی از بچه ها ) بود که پاشه سحری و گرم کنه و بیاره، وقتی داشت قابلمه برنج و میاورد از دستش افتاد و همه برنجا ریخت رو موکت دم در، ده دقیقه ام بیشتر به اذان نمونده بود حدس بزنین چیکار کرد؟ اصلا هول نشد یه قاشق خورشت برداشت و ریخت رو برنج و شروع کرد به خوردن تند تند میخورد و میگفت زود باشین وقت نیست ما هم داشتیم از خنده میمردیم! ما که اون روز و بی سحره روزه گرفتیم ولی نوش جون دوستمون ...

واقعا یاد اون روزا بخیر...

فکر کنم به عنوان اولین پست خیلی حرف زدم ...  

 

    

  • فریba
دوستان سلام

خوبین؟ اول از همه خدا رو بر این نعمت که فریب کلید خونه شو داده دستمون سپاس میگوییم (شمام تکرار کنید خب) و از او پایداری و شایستگی در کلیدداری خونه اش مسئلت می نماییم، باشد که فریب، خاطری خوش زما در زندگیش داشته باشد و خلاصه همیشه به یادمون باشه و اینا.


میگم کاش یجوری بشه میزبان رو دور زد و مثلن مطالبی گذاشت که چیز باشه، برا ایشون قابل دسترسی نباشه بشه پشت سرش حرف زد اونم خاله زنکی، بخندیم دور همی و اینا

حالا اینا رو میبینه ینی؟ بذا ببینیم چی میشه حالا 


 


  • فریba

بچه ها بچه ها!

پسورد همتون رو به پسورد همیشگی یعنی وبلاگ قبلی تغییر دادم، نام کاربریتون هم اسم کوچیکتونه!

به این شرح:

nooshin - hamide- razieh- hajar- fateme- atie

میدونید که چجوری باید وارد بشید!؟

اول وارد سایت بلاگفا میشید به آدرس: www.blogfa.com

بعد در قسمت نام کاربری میزنید(مثلا حمیده جون میخواد وارد بشه) :

نام کاربری: Hamide@home91

پسورد: *********

این @ حیاتیه ها! باید بزنید.

ببینم چیکار میکنید!

 

  • فریba

بچه ها بچه ها!

برا همتون نام کاربری ساختم ولی نمیدونم برای کی چه پسوردی گذاشتم!!!؟؟

 

 

  • فریba

بچه ها

یادتون میاد

لیساااانس

یه استاد داشتیممم

 جووون بوووود

شوووخ بووود

خیلی باهاش راحت بودیممم

خوووب بووود

اصلا خودشو نمیگرفت ت

باهامون اومد شماااال

خیلی بهش احترام میگذاشتیممم

خیلی ما رو تحویل میگرفت ت

همشهری مصوم اینا بووود

بعدا شد دوماد رئیس دانشکده ه ه

یادتون میااااد!؟؟

ولی اون دیگه ماها رو یادش نمیاااد!!!

بی جنبه!

 

  • فریba

خب دوستان عزیز که جهت همکاری اعلام آمادگی نموده اند و دوستانی که بالاجبار باید اعلام آمادگی نمایند، همگی توجه کنید:

نویسنده این وبلاگ شدن الکی نیست! شرط داره! من این خونه رو با خون دل ساختم! باید بدونم شمایی که قراره سایر طبقاتش رو بسازید چند زنه(مرد کجا بود این دور زمونه!!والا!!) حلاجید!!

خب عرض به حضورتون که شرایط ایناست، مجبووورید قبول کنید نه و نو نداریم!!

۱. اول از همه باید پول بدید!! شماره حسابمو اسمس میکنم براتون، محدودیت هم نداره هر چی کرمتونه، ماه رمضون هم هست ثواب داره!!

۲. اسمتون که وارد وبلاگ شددد دیگه حذف ف... چی!!؟؟؟ ... ندااریم م!!

۳. هر روووزز... ممم... نه زیاده!! حداقل هر هفته باید همتون یه مطلب بگذارید!!

۴. هر کی یه هفته بگذره و مطلب نذاره جریمه میشه!

۵. عنوان مطلب و محتواش هم آزاده، ولی ترجیحا از خودتون بنویسید دیگه! هی عین بعضی ور ندارید ایمیلایی که براتون میاد رو کپی کنید تو وبلاگ!! از حال و روزتون بنویسید، درددل کنید، جک بگید، خاطره تعریف کنید، عکس بگذارید، خلاصه مجلس خودمونیه ه ه، رااحت باشید و صمیمی!!

۶. هر نویسنده ای حق داره نظرات مربوط به نوشته های خودش رو ویرایش کنه و جواب بده! اگه احیانا نویسنده ای تمایل داشت به نظر پستهای بقیه جواب بده باید اول اسمشو بنویسه و جلوش جوابشو! واضح بود!؟ حالا تو کارگاه عملی بیشتر آشنا میشیم!!

۷. الان دیگه چیزی یادم نمیاد!

۸. شما هم اگه شرط خاصی به ذهنتون میرسه بفرمائیداااا تعارف نکنیدااا

خب دوستان تا اینجاش موافقند دیگه!؟ امضا بزنید لطفا!

 

  • فریba

چهارمین روزه! هر چهار روز رو بی سحری گرفتم، ولی نه گشنم میشد نه تشنه! ولی امروز نمیدونم چمه! حال ندارم اصلن ن

از صبح اومدم گروه، عصرم کلاس دارم، تولد یکی از دوستانه باید به فکر هدیه باشم اگر امروز فرصت کنم باید برای خرید برم، دیگه ه

گشنم نیست! تنشمم نیس! ولی میدونم یه چیزیم هست! نمیدونم چی!

وللش کن ن

میگماا، روزه هم شده فقط نخوردن و نیاشامیدنهااا، بقیش چی میشه معلوم نیس!

میگم خدا که روزه رو گذاشته، گفته همه اعضا و جوارح باهممم از گناه به دووور، خب ب

خب مگه ما در کل ساال نباید روزه باشیم؟ پس چرا ماه رمضون رو گذاشته!؟ نه اینکه اینطوری خیلیا گناهاشونو میگذارن در طول سال و همین یه ماه رو خوب میشن!؟

البته این هم خودش یه فرصتیه هااا، طرف ممکنه سر عقل بیاد ادم خوبی بشه،

ولی خب یه جورایی هم خوب نیست!

میدونی چی میخوام بگم!؟ خودمم نمیدونم! درک کنید دیگه! ۹۹ درصد مغزم الان کار نمیکنه!

 

 

  • فریba

دوستان و همراهان گرامی توجه کنید:

میخوام یه پیشنهاد بدم و موظفید قبول کنید دیگه

خدایی ضایع نکنید دیگه پایه باشید!!

میخوااااام بگممم که ه ه ه اییین ن ن چیزززز

مممم

نه نه میگم میگم!

میخوام بگم که بیایم با هم دیگه وبلاگ بنویسیم! سکوت کنید لطفا الان توضیح میدم:

بیایم تو همین وبلاگ بنویسیم ، یعنی من برای همتون یه نام کاربری و پسورد میسازم، بعد شمام مثل من بیاید از خودتون بنویسید، هر چی ی دلتووون خواست! بدوون هییچ محدودیتی

هوم؟

قبوله؟

خوب میشه هااا

فکراتونو کنید زود خبر بدید!

زوود

 

  • فریba

آخه یکی نیست به من بگه ...

خب وقتی یکی نیست بگه، برا چی بگم!

هوم!؟

 

  • فریba

احتمالا میدونید که من به شدت!! به موسیقی علاقه دارم و اصولا یا باید یه چیزی دور و برم بخونه و یا خودم بخونم!!

و از اونجایی که ارشیو 70 گیگیه موسیقیم رو به کل از دست دادم و این برای من حکم یک فاجعه رو داره! دست به دامن سایتهای اینترنتی شدم، دو تا سایت پیدا کردم که یکیشون در دست تعمیره ولی اون یکی فعاله.

آرشیو موسیقی سنتی ایرانه، البته نه خیلی سنتی!

القصه

یه سر به این سایت بزنید و هنرمند مورد علاقتون رو انتخاب کنید و به موسیقی دلخواهتون آنلاین گوش بدید!

اینم سایته : http://www.javanemrooz.com/music

یه پیشنهاد: موسیقی فیلم "پهلوانان نمی میرند" اثر دکتر اصفهانی که در آلبوم "فاصله" قرار داده شده رو از دست ندید. من که واااقعا از شنیدنش لذت بردم. امیدوارم شما هم.

یه چیز دیگه:

احیانا اگر به این سایت رفتین و موسیقی قشنگی به گوشتون خورد حتما من رو هم در جریان قرار بدین.



  • فریba
بانك اهداكنندگان غير خويشاوند