گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

بایگانی
محبوب ترین مطالب

۲۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۲ ثبت شده است

سلامعلیکم!

اومدم بگم من یه مدت نیستم. 

نگران نشید!

;)


  • فریba
عرضم به حضورتون که:

امروز تولد ماست! 

به روایت اهل ثبت احوال! 

تولدمان مبارک و میمون باد!!


-------------

بعدا نوشت:

این آهنگ معین رو امروز همش زمزمه کردم، نمیدونم چرا میومد تو ذهنم. 

برای روز میلاد تن من

نمیخوام پیرهن شادی بپوشی....

اینم لینک دانلودش: http://s4.picofile.com/file/7764969351/01_Milad.mp3.html


  • فریba

 خبر دارم خــــــــــبــــــــــــــــر!!!

دومین گردهمائی ورودیهای 83 ج ط ش! (رمزی نوشتم که کسی پیدام نکنه!!!)

پس از برگزاری موفقیت آمیز و سراسر شور و هیجان اولین گردهمائی ورودی های 83 ج ط ش!!!! به پیشنهاد دوستان دومین مراسم دیدار در اوایل مهرماه برگزار خواهد شد!

لذا بدینوسیله از دوستانی که میان این وبلاگ رو میخونند دعوت میکنیم که گشاد بازی درنیارن، کلاس نذارن، برای چیزای دیگه برنامه ریزی نکنن، مهمونیاشون رو زودتر برن، مرخصیاشون رو رزرو کنن خلاصه "..." بازی درنیارن و برای اون روزی که قراره برنامه ریزی کنیم آمادگی خودشون رو اعلام کنند هر چه سریعتر.

بنده مثل همیشه وظیفه هماهنگی رو دارم ولی اینبار به خودم زحمت نمیدم هی زنگ و اسمس به همه. اوناییش که میان وبلاگ که خب باخبر شدند! اونائیش هم که ایمیل دارند دعوت نامه براشون ایمیل میشه. اونائی م که از این دو دسته خارجند که خب به من چه!!!

خلاصه این بود خبر.

  • فریba

آغا

کسی میدونه چطوری میشه آنتی ویروس رو غیر فعال کرد!!!؟

 

  • فریba

بمیری با این کامنتت، مردم از خنده!

قبلنا مودب تر بودیااا، با کیا داری میگردی تازگیا!؟؟

اون دانشگاه "چیز" هم خیلی دلت بخواد تدریس کنی! بچه های دکتراش هم نتونستند به راحتی واحد بگیرن خانووووم!!

والا!

 

پی نوشت:

آخیش، هی مونده بودم چی بنویسم برای امروز! شهدجان موضوع داد دستم! :)

 

بعدا نوشت مجددا برای شهد!!

عی تو روووووحت ت ت ت!!!!

 

  • فریba

آغا

واجبه آدم هر از چندگاهی بره یه سر به بیمارستان بزنه، تا قدر سلامتی خودش رو بدونه!

من دیروز به مدت 7 ساعت بیمار های جورواجور رو تماشا کردم و خدا رو شکر کردم به خاطر سلامتی خودم و خونوادم.

دیروز ساعت 10 که من معاینات و آزمایشاتم تموم شد، دکتر بهم گفت منتظر بمونم تا متخصص بیاد. یه مورد مشکوک دیدیم میخوایم مطمئن بشیم!!!!! تو این 4 ساعت و ربعی که من و چند نفر دیگه که بیمار اون دکتر بودند و همشون حداقل دو برابر من سن داشتند و هی منو چپ چپ نگاه میکردند و هی میپرسیدند تو چته و مگه چند سالته و دکتر چی بهت گفته و بلا دوره و انشالله که هیچیت نیست و .... من هزار بار مردم و زنده شدم!!! هی گفتم یعنی مورد مشکوک چیه آخه!؟ این دکتره هم که اینقد سگ بود مگه جواب میداد به آدم! هی میگفت چیز خاصی نیست فقط میخوایم مطمئن بشیم، خب خبر مرگت توضیح بده عین آدم!!

خلاصه من تو این مدت ختم خودم رو هم گرفتم و وصیتم رو نوشتم و عکسی که میخواستم رو قبرم بذارم رو هم تو ذهنم انتخاب کردم و ... ! (همونجا وصیت کردم گوشیم رو بدن به عشرتی!!)

همه اونایی که اونجا بودند یه همراه داشتند که هی بیاد بهشون سر بزنه و دلداریشون بده و کاراشون رو انجام بده! من عین یه تک غنچه نوشکفته!!!!! برا خودم نشسته بودم اون وسط وپا روی پا انداخته بودم و اون کاور آبی هم که داده بودند بپوشیم رو درنیاورده بودم و با همون نشسته بودم و کیفم رو زده بود تو بغلم و بادوم و انجیر میخوردم!!! ظاهری خونسرد ولی تو دلم پر بود از فکرای جورواجور! (تا حالا با دلتون فکر کرده بودین!!! فکر کنین یکم!!!) مخصوصا اینکه اطرافیان تو تمام این مدت داشتند از جزئیات بیماریشون و اثراتش و توابعش و اینا تعریف میکردند و از رو به روی هم قطار بیمارانی که اکثرا تو وضعیت بدی بودند و کلی بهشون دستگاه مستگاه وصل بود ، سوار بر برانکارد میومدند و میرفتند..

بالاخره دکتر بعد از 4 ساعت نزول اجلال فرمود از طبقه بالا و باز چون من از همه بچه تر بودم آخرین نفر ویزیت شدم و  گفت موردی نیست فعلا و سه ماه دیگه باید اینا رو مجدد انجام بدی ببینیم در چه وضعیتیه. با اینکه خیلی علاف شدم و اعصاب خوردی بود و خسته شدم و ... ولی وقتی دکتر بهم اطمینان خاطر داد از لحاظ اینکه خطری نیست، حس کردم منو از لب گور برگردوندند! اونقدر حس خوبی داشتم که با وجود خستگی و اینکه میدونستم الان کسی دانشگاه نیست و همه دارند میرن، ولی باز پاشدم اومدم سرکارم و کلی هم خوش بودم و ...

سلامتی مهمترین نعمتی هست که خدا بهمون میده ولی وقتی به ارزشش پی میبریم که از دستش میدیم و یا مثل من تو چنین تهدیداتی گیر میکنیم.

خدا رو مجددا به خاطر سلامتی خودم و خونوادم و شما دوستای گلم هزاران مرتبه شکر میکنم...

 

  • فریba

آغا یعنی آدم گیر گرگ بیابون بیفته!

ولی گیر این دکتر و بیمارستان نیفته!!!

بگو آمین!

 

یعنی اگه بگم گشنه و تشنه از ساعت ۸ صبح تا دو نیم بعد از ظهر تو بیمارستان بودم باورتون نمیشه. (برای چی و چم بود و چی شد و ایناش بماند!!) سرجمع کارم شاید نیم ساعت هم طول نمیکشید، ولی امان از این کاغذ بازی و  تو نوبت بودن و انتظار برای ظهور پزشک متخصص و ....

منم هی اسمس میدادم به دکتر مرخصیم رو تمدید میکردم!!! فردام جلسه داریم، نمیدونم اصلا جلسه اوکی شد یا نه!! دکتر هم آخر سر زنگ زد و یه احوالی پرسید و گفت تو به کارت برس، بهت ایمیل دادم باید چیکارا کنیم.

منم عین یه کارمند وظیفه شناس به محضی که کارم تموم شد خودم رو رسوندم دانشگاه!! مدیر داخلی گروهمون میگه الان چه وقت سر کار اومدنه!!!؟ میگم خب شما الان دارید تعطیل میشید میرید ؛ من اومدم بالا سر بچه ها باشم گروه خالی از مدیر نباشه!!!!!! 

خلاصه این امروز ما بود! ناهارمون رو هم که از دست دادیم، الانم شدید گشنمه! چی بخورم!؟

 

پی نوشت:

کامنتهای همه رو خوندم، سر فرصت جواب میدم.

باز نیاین بگین کامنت من کو!!! کامنت من کو!!!!

 

بعدا نوشت:

دکتره گفت مصرف سیگار رو ترک کنم!!!!!!!! حالا من چیکار کنم!؟

  • فریba

امروز با مدیر بحثم شد! البته من تمام وقت ساکت بودم چون اگر چیزی میگفتم بدتر میشد! عین زودپز در حال انفجار بودم، هی میرفتم جوابشو بدم باز میگفتم فریبا اروم باش . تو که اخلاق اینو میدونی. پس هیچی نگو، دوستداشتم بهش میگفتم فکر نکن چون من ساکتم و چیزی نمیگم یعنی حق با شماست! بلکه شما اینقدر بی منطق و خودرای تشریف داری که نمیشه باهاتون حرف زد!!

آدم دوست اره یه چیزی بهش بگه، عوضی! اعصابش از جای دیگه خورده اول صبحی سر بقیه خالی میکنه. جواب کم کاری خودم رو خودم باید جواب بدم، جواب اهمال کاری ایشون و سایرین رو هم باز من باید جواب بدم! 

اونقدر عصبانی بودم که یه آن تصمیم گرفتم استعفام رو بگذارم رو میز و جمع کنم برم. 

البته این تصمیم یه آنی فعلا همچنان تو ذهنم ملکه است! شاید تو این هفته یکم سرچ کنم ببینم اوضاع کاری چجوریه. با اینکه خیلی محیط کاری و گروه رو دوست دارم، ولی واقعا اخلاق آقای دکتر.ح برام غیر قابل تحمل شده! یه حرفهایی تو دلم هست اینقده دوست دارم فرصتش پیش بیاد بهش بگم که حد نداره!

میترسم روزی برسه که چنان دعوایی باهاش بکنم که بعدش دیگه روم نشه پام رو بگذارم تو گروه! البته بدمم نمیاد که این اتفاق بیفته، آخه فقط من نیستم که ازش دلخورم بقیه بچه های پروژه هم یجورایی خوششون نمیاد از برخورداش. ولی خب اونا هیچکدوم باهاش کار نمیکنند بلکه غیر مستقیم باهاش در ارتباطند، تنها کسی که مستقیم و غیر مستقیم آماج برخوردای خوب و بد ایشون هستند، من بیچاره م!

نظر شما چیه!؟ من بااین آدم چیکار کنم!!؟

دوست داشتم تو تیم مهندس.م میبیودم. هم شخصیت داره و برای اطرافیانش شخصیت قائله و هم شعورش میرسه با ادمها چجور برخورد کنه و هم اینکه قدر زحمتای ادم رو میدونه. 



  • فریba
یکی نشسته از صبح تا حالا داره وبلاگ منو میخونه!

خیلی دوست دارم بدونم کیه!!!


  • فریba
+عجب غلطی کردم اینهمه کلاس ثبت نام کردم ها

جم نمیتونم بخورم از جام!

یه پنج شنبه جمعه وقت دارم بشینم سر کارام،

اونم همش کلاسم.

تا آخر تابستون وضعم همینه.

 

+بچه ها میگن تا هوا خوبه و تابستونه و اینا بریم بگردیم آخر هفته ها رو. برعکس سایر دوستان، هم خونه ای هام خیلی پایه ن برای همه چی. فقط مشکل اینه که وقت نداریم!

یه نکته جالب!

اون زمانا که خوابگاه بودم. از دانشگاه که برمیگشتم، یه چرخی بیرون میزدم. شده یه سوپری برم، یه سر برم انقلاب، تو بلوار قدم بزنم خلاصه یه هوایی میخوردم. ولی الان که نزدیک ۱۰ روزه اومدیم تو خونه و از هفت دولت آزادیم، هممون عین موش میخزیم تو لونه مون و تا فرداش جم نمیخوریم!

فهیمه میگه چون تو خوابگاه میدونستی ساعت ۹ در بسته میشه برای همین از وقتی که داشتی استفاده میکردی ولی اینجا میدونی کسی باهات کاری نداره برای همین اصراری برای بیرون رفتن نداری! راست میگه ها!

 

+ اندر احوالات خونه عرض کنم که دیشب مادر و پدر گرامی مهمونمون بودند و فرش اوردند و پرده اوردند و که من اندازه ها رو اشتباه داده بودم هیچکدومشون اندازه نبود!!!!! دوباره بردند که پرده بلندها رو بیارن و کلی میوه اوردند و ترشی و مربا و خلاصه شب خیلی خوبی بود.

شب هر سه نفر کنار هم خوابیدیم، خیلی ارامش داشتم. فقط تا صبح ده دفعه بیدار شدم و پتوپیچ شده میرفتم از تو بالکن ماشین رو که کنار دیوار خونه بغلی پارک شده بود رو چک میکردم ببینم هست یا نه!

 

+دیشب قبل از اینکه بابا اینا بیان رفتم یکم خرید کردم و طبق عادت همیشه یه نون بربری هم خریدم، تو راه فرهاد منو دیده میگه" شما کم کم لهجتون عوض میشه ها! گفتم چطور؟ میگه آخه هر دفعه شما سه تا رو میبینم نون بربری دستتونه!!!! :)

 

+طبقه اول خونمون یه خانم تنهای حساس همیشه عصبانی ولی در عین حال مهربون زندگی میکنه. دیروز که دیدم بابااینا خیلی میوه خریدن گفتم یه ظرف براش ببرم، ولی موقعی که بابا داشت ماشینش رو پارک میکرد، هی از پشت پنجره نگاه کرد و غرغر کرد که مبادا ماشین ما به ۲۰۶ همیشه پارک شده جلوی در خانوم، سپر به سپر بشه! برای همین منم پشیمون شدم و گفتم کوفت بخوره!! :)) ولی مامان گفت براش ببر! تنهاست باهاش دوست باشید!! منم بازم میگم کوفت بخوره ولی براش میبرم شاید!

 

+فردا آخرین روز داشتن اینترنت برای من تو این هفته است و من مقاله م رو که مدتهاااا پیش نوشتم رو هنوز برای اون همایش بین المللیه نفرستادم. امشب باید ویرایشش کنم بفرستم.

 

+دیگه چیزی نموند برای گفتن!؟

آها! ۵ تا گلدون هم برامون اورد مامان. یه برگ از این گلها کم بشه حسابمون با کرام الکاتبینه!!

 

+چشم چشم! سرم خلوت بشه عکس هم میگذارم.

 

+دوستان بیاین خونه تا میوه ها تموم نشده! بعدا دیر اومدین با اب و نون خشک پذیرایی کردم نگین نگفتی!

 

بدرود!

 

  • فریba

آغا! (نوشین این یعنی خانوم دیگه!!)

بگو کی زنگ زد!؟؟

بابی بزرگ! راهنمای گرام.

آغا

ایشون که زنگ میزنه من چنان استرسی میگیرم که نگو! الان بیش از یکسال و نیم میگذره که من و ایشون در ارتباطیم. ولی من به محض دیدن اسمش روی گوشیم، همه بدنم میلرزه! اینجوری:  

یه بیست روز دیگه سالگرد دفاع مقدس منه! هیچ خوش ندارم به اون روزها فکر کنم چون اصلا خاطره خوبی از اون روزها ندارم!!

 

  • فریba
اینو ببینید!

خیلی باحاله.

من که مردم از خنده. 


  • فریba

عاقا ما خیلی دوست میداریم جای این خانوم باشیم. :)



پی نوشت:

خب چیه! بده آدم آرزو داشته باشه!؟

نخند!


  • فریba

آقا این مدیر ما که عرض کردم همیشه ایراد میگیره! البته خودش میگه عمدا اینکارو میکنم که تو یاد بگیری!!!!

یعنی چی بشه دیگه از چیزی تعریف کنه!

دیروز که من فایل نهایی گزارش رو دادم گفت خیلی خوب شده و ممنون و امروز وقتی فایل رو  صحافی شده تحویل دادم، گفت خیلییی کارت درسته!

من:

----------------------------

باید برم وزارت،

خوشحال بودم که میرم وزارت و از اونور جیم میشم میرم خونم.

دیدم مدیر گفت با آژانس برو و برگرد که خیلی منتظر نمونی! کلی کار داریم!!!

 

کسی کاری نداره اونورا؟

بچه های خوبی باشین، دست به چیزی نزنین، سر کیف من نرین!

من زود برمیگردم!


-------

بعدا نوشت: 

ساعت راس 12 ظهر! من برگشتم! میگ میگ!


  • فریba

این آهنگ منو یاد خاطرات قشنگی میندازه.

کی یادشه!؟

رفیق من سنگ صبور غمهام

به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیشکی نمیپرسه چه حالی دارم

چه دنیای رو به زوالی دارم

.....

بقیه ش یادم نیست! :)

 

------

مخم داره سوت میکشه! چشام داره در میاد. ضعیف تر شدن چشمام رو به وضوح دارم حس میکنم! قبلنا میتونستم عددای ساعت دیواری رو از این فاصله ببینم ولی الان نمیتونم!

گشنمم هست، کی برسم خونه کی شام درست کنم. هی موندم تا الان تو گروه بلکه این گزارش تموم بشه، حالا مگه میشه!! آخرش مجبورم کارم رو بغل کنم ببرم خونه!

آقامون هم ممنوع کردند کار ببریم خونه، دیگه چیکار کنم! یا باید جواب اون آقا رو بدم یا جواب این آقا رو! :)

راستی

یه مقنعه خریدم به رنگ آلبالویی فکر کنم! هر کی میبینه میگه خیلی خوشگله و خیلی بهت میاد و رنگی بپوش همیشه و آره! :)

 

همزمان با حمیرا عزیز داریم با هم کار میکنیم، من گزارش مینویسم و ایشون هم میخونن:

به جز قصه این عشق

چی گفتم چی شنفتم

همه ش درد دلم بود

اگه قصه میگفتم

چه حرفهای نگفته

هنوز روی لبامه

چه شعرای نهفته

هنور توی صدامه

تو قلبم تو رو دارم

اگه خونه به دوشم

من این عالم عشق رو به عالم نفروشم !

آره! :)

  

  • فریba

یه دختری کنارم نشسته  بود،

هیکلش از این در تو نمیاد! خوابگاهی هم بود.

داشت با مامانش صحبت میکرد در مورد اینکه چرا اون روز با من اومدی خوابگاه، نذاشتی من اون کمده رو بگیرم! چرا گفتی کمدم رو عوض کنم!؟ این کمده کوچیکه وسایلم توش جا نمیشه! نخیر، من وسایلمو چیده بودم شما گفتی ببرم اون کمد بهتره. تازه اتاقمو میخوام عوض کنم. همون اتاق اولیه بهتر بود. همونکه شما نذاشتی برم توش!

راستی مامان 30 تومن برام بفرستین میخوام برم کیف عسلیه رو بخرم. نخیر اون پولی که بابا برام میریزه هر ماه جداست! این رو باید جدا برام بریزین. من فردا شب مهمونی دعوتم کیف ندارم... "

هر چی به ذهنم فشار اوردم اصلا یادم نمیاد تو زندگیم چنین گفتگویی با خانوادم داشته باشم. کمدمو مامانم بیاد عوض کنه و در مورد اتاقم تصمیم بگیره و پول برام بریزن برم کیف عسلی بخرم و ....! اووه! خوشحالم از اینکه اونقدر مستقل بار اومدم که در مورد همه چیم خودم تصمیم میگیرم و دیگه مسئله چی باشه که من نتونم تصمیم بگیرم و با خونواده مشورت کنم. به حدی رسیدم که به خاطر یه کیف عسلی نخوام سر مامانم غر بزنم! به حدی رسیدم که پدر و مادرم با خیال راحت منو 8 سال تموم تو تهران تنها گذاشتند و من برای خودم رفتم و اومدم و بارها خوردم زمین و پا شدم تا رسیدم به اینجائی که الان هستم. بعضی وقتها از این مستقل بودن و خودکفا بودن خودم خسته میشدم، دوست میداشتم دخترونگی کنم، دوست داشتم عین بقیه دخترا برا بابا مامانم ناز بیام و جیک جیک همه چیو تعریف کنم و تا تقی به توقی بخوره زنگ بزنم های های گریه کنم! ولی از اولش بلد نبودم این چیزا رو! هر وقت هم میرفتم خونه اینقدر حرف میزدم از دانشگاه و خوابگاه و میخندیدم که همه سرسام میگرفتند و میگفتند چقدر حرف میزنی! ولی اصلا نمیتونستم وسط حرفهام بگم آره فلان روز این اتفاق هم افتاد و این جوری شد و این مشکل برام پیش اومد و ... . تا جائی که دیگه همه فکر میکردند من چقدر اینجا اوضاع رو به راهی دارم! یکسری مسائلی رو که من خیلی راحت باهاشون کنار میام برای خیلیا قابل درک نیست اصلا.

البته اینقدارم خودکفا بودن و مستقل بودن (تمام جنبه ها رو در نظر بگیرید) خیلی هم خوب نیست، اثرات جانبیش رو به وضوح میبینم!

من تقریبا طعم همه جور سختی رو چشیدم، میدونم که برای زندگی اینده م خیلی سرسخت و محکمم. به این راحتی وا نمیدم. هر چند این شرایط رو برای من خیلی سخت تر میکنه، هم انتظارا از من خیلی بالاتر میره و هم انتظار خودم از سایرین بالاتر میره، اینطور زندگی کردن چیزی بود که همیشه تو ذهنم تصور میکرد (هر چند هنوز به اون چیزی که تو ذهنمه خیلی فاصله دارم ولی خب!!

ولی با این وجود بعضی وقتها دوست دارم دختر باشم! دختری کنم... بلد نیستم ولی، از بچگی پسرونه باراومدم!!!  

(البته اون ظرافت و ریز بینی و احساسات دخترونگیم رو دارم خیلی هم زیاد!! )

  • فریba

من این متن رو دوشنبه هفته پیش نوشتم!

خب

بریم سراغ خونه.

عرض کنم حضور سروران گرامی

ما تو این دو ماهی که دیگه خیلی جدی دنبال خونه بودیم، به خیلی جاها سر زدیم و با خیلی ها سروکله زدیم و کلی خونه دیدیم و کلی صاحبخونه زیارت کردیم و ...

این خونه ای که الان درونش ساکن هستیم، فرهاد بهمون معرفی کرد همون موقع ها و رفتیم دیدیم و اون موقع (این فرهاد هم جریانش جداست! میگم بعدا) ، عی ی پسندیدیم و نپسندیدیم. فاطمه و حمیده خوششون اومد ولی من به خاطر طبقه سومی بودنش مخالفت کردم.

خلاصه باز گشتیم و گشتیم و زمان برای ما تنگ تر میشد چون هر سه مون اخر مرداد قراردادهامون تموم میشد و باید دنبال جای دیگری میبودیم.

بالخره اواسط مرداد رسید و جای مناسبی پیدا نکردیم و یا جاهای بسیار مناسبی پیدا کردیم ولی آدم ناحسابی صاحبخونه بود. این بود که دوستان گفتند بریم پیش فرهاد و اون خونه که خیلی تعریفش رو میکرد و صاحبخونه ش رو خیلی قبول داشت، بریم همون رو دوباره ببینیم و بگیریم دیگه تا از دستمون در نرفته.

فرداش زنگ زدیم و در کمال ناباوری دیدیم فرهاد گفت خونه اجاره رفته. هیچی دیگه ما هم دوباره راه افتادیم دربه در دنبال خونه.

یه روز سر ظهر که من در اوج خواب بودم، یکی به گوش من زنگ زد. موبایل 0912. من با صدایی در اوج خواب جواب دادم:

-بله؟

- خانوم فلانی؟

- بله!

- من فرهادم!

- بله!؟؟

- فرهاد! فرهاد!!

- بله! بله!

- اون خونه هه بود که گفتیم اجاره رفته و اینا. میخواینش هنوز؟

- بله!

- آخه اون خونه هه اجاره نرفته!! اگه میخواید با دوستاتون هماهنگ کنید بیاید قرارداد ببندید و ....

- بله!

.....

فرداش پاشدیم رفتیم دفتر فرهاد و با صاحبخونه محترم اون خونه دیدار کردیم. نگو جریان از این قرار بوده که ایشون خونه رو به یه خانوم و یه بچه اجاره میدن. قرارداد میبندن و 32 میلیون رهن کامل هم ازشون میگیرن!! روزی که میخوان کلید تحویل بدن، صاحبخونه میبینه که اینا دو نفر نیستند و چهار نفرن (دو آقای دیگه هم اضافه شدند)!! یکیشون هم همچین وضعیت جالبی نداره و ممکنه امنیت ساکنین آپارتمان رو به خطر بندازه اینه که از بیخ پشیمون میشه از قراردادش و میسپره به فرهاد که اون سه تا خانوم محترم و مقید (که ما باشیم) رو ببین اگه خونه رو میخوان بگو بیان زودتر قرارداد ببندن تا من اینا رو جواب کنم.

هیچی دیگه ما هم پاشدیم رفتیم خونه هه رو دیدیم و دوستان ما یک دل نه صد دل عاشق این خونه شدند و من همچنان مخالف بودم!!! ولی خب رای با اکثریت بود دیگه! دو به یک بودیم!

با کلی صلاح مشورت و راهنمایی فرهاد بالخره ما راضی شدیم به اجاره این منزل مسکونی لذا گفتیم حللله!! ما برای اول شهریور قرارداد میبندیم. صلواتی فرستادیم و گفتیم مبارکه. پاشدیم بریم که فرهاد گفت: کجا!! خب پول رو بدین دیگه! گفتیم جااااااااااااان؟؟؟ الان بدیم!؟؟ گفت خب آره دیگه!! گفتیم خب چرا الان!؟؟ ما نداریم همین الان که!!

نگو صاحبخونه با پول رهنی که از این مستاجره گرفته، مستاجر قبلی رو رد کرده!! الانم ما باید پول رو میدادیم که این مستاجره  نیومده رو رد کنه و قرارداد رو به نفع ما فسخ کنه!

باز ما موندیم که خب پول از کجا بیاریم این وقت شب! باز به چکنم و چکنم افتادیم. بعد از نیم ساعت مشورت با یکدیگه، ناجارا دست به دامان گرم خانواده ها شدیم و مبلغ ناچیز 10 میلیون تومان آنلاین جمع کردیم دادیم به صاحبونه و سایر مبالغ رو در وعده های مختلف پرداخت نمودیم. البته ما خونه رو رهن و اجاره کردیم! یعنی تبدیل شد ضمن اینکه 2 میلیون هم تخفیف داد بهمون مثلا!!

اینگونه بود که ما این خونه رو گرفتیم.

البته این ماجرا الان اصلا استرس زا نبود! ولی اون موقع فشار زیادی بر ما و بیشتر از ما بر صاحبخونه حاکم بود. چون اون اصلا راضی به اجاره به اون مستاجرها نبود و یه جوری بی عقلی به خرج داده بود و از طرفی هم ما یهویی تو عمل انجام شده قرار گرفتیم و تصمیم نهایی رو گرفتیم.

خلاصه که صاحبخونه بهمون گفت این خونه برای تمام ساکنین و مستاجرینش خوش یمن بوده و شانس داشته و انشالله برای شما هم شانس میاره و استخدام رسمی میشین و ازدواج میکنین و صاحبخونه میشین و .... آره!

القصه

بفرماااائید خووونه! بفرماااائید تعارف نکنید...

 

در حال حاضر که 3 روز از سکونت ما در این منزل گذشته، خونه ما عین زلزله زده هاست. به فکرم افتاد چندتا عکس بگیرم از خونه و بذارم تو وبلاگ. در اولین فرصت اینکار رو میکنم! هفته بعد هم عکس خونه تر و تمیز رو میگذارم تا بدونین چه خانومای خوش سلیقه ای هستیم ما! بعله!

 

 

  • فریba
وای خدا اینترنت ت

اینجا اینترنت داره

چقدر اینترنت

چقدر زیاده 

چقدر کابل شبکه

چقدر مودم وایرلس

وای خدا خارج! (این تیکه قضیه داره!!)

منو اینهمه خوشبختی محاله!محاله! محاله!


خب چیه؟!!

آدم قریب به یه هفته اینترنت نداشته باشه همین میشه دیگه!!! 

عین معتاداااا

اینترنت که نیست فکر میکنم اصلا زندگی جریان نداره!

دیگه چخبر؟


  • فریba

به شدّدت همه جام درد میکنه! 

چرا کار این خونه تمومی نداره!

هی هر روز خسته کوفته از سرکار برمیگردیم سه تایی، تا شب ور میریم. آخر شب باز میبینیم یه عالمه وسیله مونده رو زمین! 

دیشب که من آخر وقت افتاده بودم به جون گاز! با انواع اقسام وسایل و مواد شوینده چسبیده بودم بهش. هی فاطمه میگفت ولش کن فردا تمیزش میکنیم. منم میگفتم من امشب باااید یه چایی تو خونه خودم بخورم! آخرشم آرزوش به دلم موند و نشد دیشب گاز رو وصل کنیم. یعنی جونی نمونده بود برامون و هر سه تا ولو شدیم کف زمین! 

امروز دیگه وسایلی که جا نداره باید جاگیر بشن. فعلا تمومه. یه فرشمون رو دادیم قالیشویی امروز قراره بیارن.

یه فرش دیگه و پرده و گلدون رو قراره آخر هفته پدر جان برام بیاره از خونه. اونوقته که دوباره کارمون شروع میشه. 

راستی!

اصل قضیه رو نگفتم.

عرض کردم که این خونه ای که ما گرفتیم جریاااان داره مفصصل. 

خب چون خیلی طولانیه، الان وقت نمیکنم چیزی بگم ازش. اصلنم حالم خوب نیست. چون به شدت خسته م و قلب گرامی نیز امروز خیلی بی تابی میکنه نمیدونم چرا. شاید از فشار کارای این چند روزه،

 برم گزارش رو تحویل بدم. شاید تونستم یکم زودتر برم خونه. 

خونمون اینترنت نداره. عین خونه قبلی م همسایه مهربون نداریم که پسورد بده بهم! ولی از این لحاظ خیلی خوبه چون دیگه ول نمیچرخم تو نت و میشینم سر کارام!

امشب وقت کردم جریان خونه هه رو مینویسم براتون تا فردا آپ کنم.

پس تا فردا...


پی نوشت:

بفرمائید بریم خوووونه! تعارف نکن جون فریبا. منزل خودتوووونه. بفرماااائید... :)



  • فریba

این مدیر ما کلااااا آدم ایراد گیریه! یعنی از هر چی باااید یه ایراد بگیره. اینو فقط من نمیگم ها، همکارام هم میگن!! یعنی امکان نداره تو یه چی بهش بگی یا یه کاری بکنی یه گیر ازش درنیاره. بارها و بارها شده مثلا یه چیزی رو پیشنهاد میدی. بعد میگه نه لازم نیست این کارو بکنی. فلان کارو کن! بعد یه مدت میگذره دقیقا همون چیزی که تو پیشنهاد دادی رو از جانب ایشون دریافت میکنی!!!!! که برو اینو انجام بده!!!!

یا مثلا یه کاری که بهش تحویل میدی. صدتا ایراد ازش درمیاره و بازخواستت میکنه. بعد میگه الان ویرایش شده ش رو برات میفرستم برو بخون. بعد که میری میخونی میبینی خیلی هم با اون چیزی که تو تحویل دادی تفاوتی نداره! فقط لازم بوده تو یه غر اضافه بنشوی!!

خب مسلما باید یه تفاوتی بین من و ایشون که ده سال از من بیشتر سابقه کار دار باشه دیگه! نه!؟ انتظار نباید داشت با 6 ماه کار کردن آدم همه فن حریف بشه که!!!

خلاصه من نمیدونم باید چیکار کنم!

فعلا که همش میگم چش چش چش....!

  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۲ شهریور ۹۲ ، ۱۱:۲۷
  • فریba
خانوم هااا

آقایاااان

لیدیز أند جنتلمن

دوستان و گرامیان 

أذکار و أناث گرامی!


بفرمائید بریم خوووووونه!! ;)


جزئیات داره این خونه فرااااوووون! در پستهای آتی خدمتتون عرض خواهم کرد.

فعلا بفرماااائید بفرماااائید منزل خودتوووونه! تعارف نکنید.... 


  • فریba
بانك اهداكنندگان غير خويشاوند