گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

بایگانی
محبوب ترین مطالب

۱۵ مطلب در بهمن ۱۳۹۳ ثبت شده است

یه دوست جدید پیدا کردم! 

قضیه اینه که چند وقت پیش یک ایمیلی برام اومد از یه دختری 24 ساله به اسم ماتیلدا..! که کمی از خودش گفته بود و خواسته بود با من ارتباط داشته باشه. اصلا هم نمیدونم ایمیل من رو از کجا پیدا کرده! از این ایمیلهای تصادفی بسیار برای من میاد. ولی من هیچوقت توجه نکردم و همیشه دیلیتشون کردم. چون فکر نمیکردم این ایمیلها منبع انسانی داشته باشه و از دسته ایمیل های انبوه هست. ولی این یکی رو نمیدونم چرا جواب دادم! شاید چون متن ایمیلش کوتاه بود، شاید چون دارم زبانم رو تقویت میکنم و مثلا میخواستم ارزیابی کنم خودم رو و ...!!

 خوندم و پاسخ هم دادم در حد چند خط! 

امیدی هم نداشتم که پاسخی دریافت کنم!

ولی دیدم بعد از دو روز ماتیلدا جواب داد و از اینکه بهش پاسخ دادم ابراز خوشحالی کرده بود و از خودش و زندگیش مفصل تر گفت. اینکه پدرش فوت کرده و مادرش تو یه شهر دیگه زندگی میکنه و خودش هم تو میامی هست. از رشته ش، شغلش و علائقش برای من گفت... و از من خواست خودم رو بیشتر معرفی کنم. 

منم مجددا پاسخ دادم.. و گفتم دوست دارم باهاش ارتباط داشته باشم و در مورد فعالیت بشر دوستانه ای که داره انجام میده بیشتر بدونم.

امروز یه ایمیل دیگه با توضیحات مفصل تر ازش داشتم، یه جمله توی ایمیلش خیلی توجه من رو جلب کرد و من رو به فکر فرو برد! 

نوشته بود که: 

میدونم تو این دنیا هیچ چیزی بصورت تصادفی و بی هدف اتفاق نمیفته و میدونم که آشنایی و ارتباط من و تو هم تصادفی نیست و میتونه به کارای خوبی منجر بشه! 

و از من دعوت کرد که به میامی برم و کارشون رو از نزدیک ببینم ...!

 عکسش هم برام فرستاد و قرار شد منم براش عکسمو بفرستم! 

:)



  • فریba

داور مقاله م به یکی از مواد مورد استفاده در کارم گیر داده که ایا واقعا همینطوری هست که شما میگی!؟ اگه هست پس رفرنس معتبر بده!

حالا چیزی که من تو مقاله م بهش اشاره کردم یکی از بدیهیات رشته ماست و اصولا کسی رفرنس نمیده!!! 

ولی این داوره یه جوری نوشته بود تو ارزیابیش که من خودم شک کردم! یکم سرچ و سورچ کردم، ولی جهت اطمینان خاطر به یکی از اساااااتید گراااااام مراجعه کردم و گفتم شما میدونید به چه سنجنده هایی میگن V-H-R!؟ 

یکم نگا نگا کرد و دو ساعت توضیح داد که اینا مطلق نیست و نسبیه و بستگی به کار داره و من اونجا بودم این سنجنده ها اینجوری بود و اینجا بودم اونجوری بود و خلااااصه! حرفهاش که تموم شد گفتم بله فرمایش شما صحیحه ولی ما تعدادی سنجنده داریم که به V-H-R معروفن! یعنی شناخته شده اند! 

دوباره یکم نگا نگا کرد و رفت سراغ سیستمش و سرچ کرد و گفت اها پیدا کردم... اینجا نوشته زیر یک متر میشه V-H-R!! گفتم مطمئنید!؟

میگه آره! 

گفتم میشه رفرنسش رو بدید، 

میگه ایناها تو ویکی پدیا نوشته!!!!! برو تو ویکی پدیا ببین!!!!!!!!!!!!


خدایااا

منو از اینجا ببر.....

:((((((((


تصور کن تو مقاله بیام رفرنس بدم ویکی پدیا!!! عین همون دانشجوی ارشد حقوقی که سایت گوگل رو به عنوان یکی از رفرنس های پایان نامه ش معرفی کرده بود!!!!!!!!!!



  • فریba

میگه:

فریبا؟!


میگم:

هوم!


میگه:

چرا وقتی دارم باهات حرف میزنم سرت تو کامپیوتره!؟


میگم:

تو وقتی با من حرف میزنی من سرم تو کامپیوتر نیست! وقتی من سرم تو کامپیوتره تو میای با من حرف میزنی!! 



  • فریba

از بعد از تاریخ 17 بهمن ماه، 

زندگی من رنگی دگر به خود گرفته است!


بس سردرگم و سرشلوغ! 


الان که فکر میکنم میبینم چقدررررررر زمان کم دارم!

کاش میشد هر روز من چند روز بود! 

کاش میتونستم نخوابم!!

کاش چند تا بودم... یعنی چند تا فریبا بودم..

اینطوری

یکی رو میفرستادم سر کار! 

یکی رو میفرستادم کلاس موسیقی!

یکی هم میرفت کلاس زبان! 

خودم هم مینشستم تو خونه درس میخوندم و بقیه رو مدیریت میکردم! 


الان که هیچکدوم از اینها ممکن نیست، 

پس باید خر بشم! خر کار! 

این روزها از اون روزهاییه که خیلی دوست دارم، 

هر چند هنوز سردرگمم، 

ولی باید زودتر مدیریت کنم کارامو! 

چون اینطوری فقط دارم وقت تلف میکنم.. 


:)



  • فریba

من اصولا ادمی هستم اهل ریسک!

ادمی که همیشه دنبال ماجراجویی و کشف چیزای جدیده. 

ادمی که دوست داره هر چیزی رو برای یکبار هم که شده تجربه کنه. 

البته قدرت ریسک پذیری ام خیلی بالا نیست ها! در حد عقل و توان و جرات خودم. 


همیشه از مسیرهای جدید و متفاوت استقبال میکنم. 

از ادم های جدید

کار جدید

تجربه جدید

غذای جدید

...


روز جمعه صبح وقتی چشام رو باز کردم پیام یکی از دوستای خوبم رو تو وایبر دیدم که از حال نه چندان خوب من با خبر شده بود و جویای احوال من شده بود.. 

جواب من همانا و صحبت سه ساعت و نیمه ما تو وایبر همانا و مسیر جدیدی که مشتاقانه پیش پای من گذاشت همان! 

صحبتهای دو دوست خوب تو همون روز، یه روزنه جدیدی تو ذهن من بوجود آورد.. 

البته این حالت با کمی تشویش، تفکر، نگرانی و .. نیز همراهه! این روزها خیلی تو خودمم و اصلا فکرم به هیچ چی نیست! مدام دارم برنامه ریزی میکنم.. 



جمعه مورخ 17 بهمن، نقطه عطفی تو زندگی من بود! امیدوارم نقطه عطف باقی بمونه.. 


در موردش چیزی نمیتونم بگم فعلا.. شاید تا یکسال دیگه... شاید کمتر... و شاید بیشتر ... و شاید هیچوقت نتونم در موردش چیزی بگم.. 


ممنون دوست خوبم. 


  • فریba

خیلی سخته که 

به عزیزت که داره شیمی درمانی میشه 

و 

تمام موهاش در عرض کمتر از یک روز ریخته 

نگاه کنی 

به زور خودتو نگه داری و نذاری چشمات گریه کنه 

و 

بخندی 

و

بگی :


عی کچل ل ل 


بابا با کلاااااااس


خیلی بهت میاااااادااااا


ادم دوست داره بزنه پس کله ت همچین بچسبه! 

....

.....



* روحی تو خوب میشی... 

من مطمئنم ... 

ما مطمئنیم... 




  • فریba

خیلی بده که آدم آزاد و رها باشه!

خیلی بده که آدم تعلقی نداشته باشه!


کاش یه وابستگی... یه دلبستگی... یه چیزی ...!


یه تصمیمی میخوام بگیرم! 

مستاصلم.. 



  • فریba

کاش خدا هم بعضی وقتها میومد و دستتو میگرفت و بهت میگفت:

ببین دخترم! 

چرا اینقدر بی تابی!

مگه نسپردیش به من؟

خب تحمل کن! 

صبر کن!

دارم برات روزهای خوبتو میسازم... 

میاد.. میرسه.. 

ولی به وقتش!

فقط دوست دارم به من اعتماد کنی!؟

باشه؟


بعدشم پیشونیتو ببوسه و بره... 


تو هم لبخند بزنی و داد بزنی،

خدااااا ممنون که هستی....


ولی وقتی خدا نیست... رفته... 


:(




  • فریba

صدای امواج

نمیذاره بخوابم...


ساحل ...


خدا....


کجایید؟؟



  • فریba

نمیدونم

چطوری باید خودم رو آروم کنم!


دریای طوفانی به اون عظمت،

یه ساحل داره که با تمام نیرو بزنه بهش و خودش رو خالی کنه... 


من هر چی نگاه میکنم، 

ساحل نمیبینم... 


خدا هم که رفته...



 

  • فریba

دیشب

مثل تمام این شبها،

با افکاری مشوش خوابیدم... 

نصف شب با صدای رعد و برق از خواب پریدم، با اینکه پرده های خونه خیلی ضخیم هستند ولی نور ناشی از رعد و برق قشنگ خونه رو روشن میکرد!

صدای رگبار تگرگ ها که به شیشه و سقف خونه بغلی میخورد وحشتناک بود! و و حشتناک تر از اون صدای برخورد تگرگ ها با کولر بود که صداش از دریچه ها شنیده میشد!

به ساعت نگاه کردم، از 4 گذشته بود... احساس سرما کردم، یه نگاهی به لباسام انداختم، تاپ و شلوارک! با خودم گفتم زمستون و تابستون برات فرقی نمیکنه!!! هر چی خوشت بیاد میپوشی دیگه.. 

در حالیکه داشتم به این چیزا فکر میکردم دوباره خوابم برد:

نکنه این باد و بارون به کولر آسیب بزنه؟ هر چی باشه ما مستاجریم و مسئولیتش با ماست.. کاش همون اول زمستون میپوشوندمش... 

وقتی وسط شهر اینطوری رگبار تگرگه، پس اون بالا الان تو برف خفه شده دیگه.. فردا چی بپوشم؟ اون مانتو قهوه ای کتانه... با بوت مشکیه... نه حوصله بوت ندارم! توش احساس خفگی میکنم.. مخصوصا وقتی قراره شلوارم بیاد روی ساقش! عه!

یاد خواب دیشب فاطمه افتادم که میگفت خواب دیدم دنیا رو به اتمامه... به این فکر کردم که اگر صبح پاشم ببینم دنیا تموم شده و ما اون دنیایی شدیم!؟ چی میشه؟؟ چقدر خوب میشد!! 

همه مشکلات تموم میشد... همه انتظارا برای بهبود پیدا کردن همه چی ... 


یه لبخند زدم به امید پایان ... پایان هر چی... حتی شاید پایان زندگی!

.

.

.

.

.

صبح پاشدم، اولین کاری که کردم پرده رو زدم کنار ببینم بیرون چه خبره؟ برخلاف تصورم، هوا بس صاف و افتابی بود.. هیچ خبری از اشفتگی دیشب نبود.. 


کاش این اشفتگی زندگی ما هم کوتاه مدت بود و یه رگبار میومد و تموم میشد و روز بعدش یه اسمون صاف و افتابی رو تو زندگیمون میدیدیم...

.

.


 

  • فریba

این روزها... 

.

.

.

.

.


.

.

.


.

.

.


 تعطیلم رسما!!!!



  • فریba

من نمیدونستم اگر پیوند نگیره!

همه چی تمومه... 


از دیشب که فهمیدم، همه تنم داره میلرزه.. 


خدایا تو که اینکارو نمیکنی که!؟ مگه نه!؟



  • فریba

یه بنده خدایی از نروژ!!!!!! به من ایمیل داده که داره روی زلزله بم و زرند کرمان کار میکنه!!!!!!!! و در جست و جوهای اینترنتی اش برخورد به مقالات منتشر شده از یکی از بچه های دانشکده ما!!! و هر چی به اون بچه ایمیل داده جوابی ازش نگرفته! باز گشته و گشته و گشته تا رسیده به من! 

حالا اینکه چطوری و از چه طریق از اون رسیده به ایمیل من خودم هم موندم! البته حدس میزنم از طریق وبلاگ علمی که دارم رسیده باشه بهم!

حالا عز و جز و التماس که تروخدااااا داده هایی که ایشون استفاده کرده و مقاله هاش رو به ما بدین! ما میخوایم کار کنیم. 

منم که اصلا حوصله چنین کاری رو نداشتم، جواب دادم که من و ایشون هر دو فارغ التحصیل شده ایم و ارتباطی با هم نداریم و شرمنده و .... 

ایشون هم نه گذاشت و نه برداشت خیلی محتاطانه و در لفافه به من گفت شما ایرانیا تو علم خسیسید و نمیخواید کمک کنید و ....  

اینجوری بود که من""عرق"" ملی ام گل کرد و تو رودربایستی موندم که یه خارجی از ما دیتا خواسته و ما برای حفظ آبروی ایران عزیزمون هم که شده باید بگردیم از زیر سنگ هم شده این اقای هم دانشکده ای رو پیدا کنیم، لذا از اساتید و همکاران موبایل طرف رو پیدا کردم و زنگ زدم بهش!

که عاقاااا بیا یه خارجی کارت رو پسندیده... دیدم آقا در کمال پر رویی گفت اره بابا دیدم ایمیلشووووو!! 

گفتم دیدی و یه جواب بهش ندادی بدبختو؟؟؟ تو اگه بدونی در عرض سه روز به من 11 بار ایمیل داده!

گفت باشه دارم براش داده ها رو جمع اوری میکنم میفرستم تا هفته بعد! 

گفتم پس من بهش ایمیل میدم که شما داده ها رو میفرستی دیگه!!!! 

منم در کمال خوشحالی و غرور به ایشون ایمیل دادم که صاحب اثر رو پیدا کردم و داره داده ها رو براتون فراهم میکنه!!!!! میفرسته براتون... 

اوشون هم کلللی خوشحال و تشکر و عذرخواهی و ... 


یه ده روزی گذشته از اون روز! 

دوباره ایمیل داده فریبای عزیز میشه شماره تماس اون اقا رو به من بدی!؟ نفرستاد برای من چیزی که!!! 


عجب گیریه!

میخوام بهش بگم عزیز دل برااااادر به خدا تو پایان نامه ما ایرانیا هیچی ی ی در نمیاد! هیچی ی! 

به جون تو!!! 

بیخیال شو!!!


حالا هی بگین خارجیا چرا پیشرفته ند!


من یه ایمیل میزنم به یه پروفسور خارجی! فرداش جوابش رو ایمیلمه. 

یا مثلا مشکلات نرم افزاریمو با سایت های پشتیبانشون در میون میذارم، اونقدر پیگیری میکنند تا آدم به غلط کردن میفته!! 


حالا این بچه ...زو! واسه ما میاد کلاس میذاره سه هفته گذشته هنوز یه جواب به ایمیل این بنده خدا نداده!


عکّــــه هی!


  • فریba

----------


  • فریba
بانك اهداكنندگان غير خويشاوند