گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

بایگانی
محبوب ترین مطالب

۳۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۳ ثبت شده است

بعضیا 24 ساعت شبانه روز تو فیس بوک نشستند، 

که پستهای این و اون رو لایک کنند!!! 

مهم هم نیست تو چی گذاشته باشی ها!!! 

فقط لایـــــــــک!!

 

این آدمها رو باید گرفت با همون انگشت لایک، خفه کرد! 

والا!

  • فریba
کاش میشد، 

از توی خاطراتت،

یکسری آدمها رو میکشیدی بیرون! 

بهش میگفتی از اولش هم اشتباهی اومدی تو خاطرات من! 

جاده صاف رو بهش نشون میدادی و میگفتی، راهت از اول همین بود! همین رو بگیر و برو دیگه اینورا پیدات نشه! 

  • فریba

آغا ما عزم جزم کرده بودیم که آخر امسال یه ماشین بخریم

و از اونجا که وسعمون به پراید بیشتر نمیرسید این بود که داشتیم برنامه ریزی هامون رو انجام میدادیم و حتی رنگش رو هم انتخاب کرده بودیم!

ولی امشب که با ماشین این قوم گرامی که پراید هست و از اتفاق پراید سفید رنگ (رنگ منتخب من برای پراید!!!) اومدیم، حسابی از کت و کول افتادم، یعنی تو عمرم اینقدر سختی نکشیده بودم که امروز تو این پراید اذیت شدم!!! وقتی پیاده شدم حس کردم یه دور رفتم قله دماوند و اومدم اونقدر که بدنم کوفته بود!!!

من همیشه طولانی ترین مسیری که با پراید رفته بودم از خونه خودمون تا خونه خواهر و یا دیگه نهایت تا باغ بود! ولی امشب... وااااای ... مردم! 

 

خلاصه که پشیمون شدم حسابی! لذا باید سرمایه م رو بیشتر بگذارم و روی گزینه ای دیگری برنامه ریزی کنم!! 

 
  • فریba
قسمت شد امشب کاملا اتفاقی بیام خونه!

ولی بی خبر!

حدودای 8 شب همراه یکی از اقوام جمع کردیم اومدیم. 

حدودای دوازده و نیم رسیدم خونه. بابا و مامان خواب بودند و برادرها نیمه خواب. خواهر جان هم از روشنایی چراغهای طبقه بالا معلوم بود که بیدارند. 

به حدی خسته بودم که فکر کردم الان برسم خونه همون دم در غش میکنم، ولی الان با دیدن ساعت ثبت پست میبینید که اینطوری نیست!! و ساعت از 3 هم گذشته و من همچنان بیدارم. 

نشستیم با برادرها کلی گفتیم و خندیدیم، انگار نه انگار کسی خوابه!! از سروصدای ما، مادر جان بیدار شد و از اتاق اومد بیرون و گفت چه خبرتونه! متوجه شد که به جز برادرها کسی دیگر هم تو جمع حضور داره! تو خواب و بیداری و تاریکی خونه زل زل نگاه میکرد ببینه من کی ام! 

برادرم خندید و گفت فریبا اومده! مادرجان همینطور نگاه میکرد و گفت: کی؟! فریبا!؟ از کجا؟! 

اون یکی میخنده میگه، خربزه باز کردیم از توش اومد بیرون!!! (این خربزه ماجرا داره که قابل تعریف نیست!!! :))))

بدین گونه مادر هم به جمع ما پیوست و یه دو ساعتی گفتیم و خندیدیم، آخر سر با تذکر برادر گرامی که پاشید برید میخوام بخوابم صبح بیدار نمیشم برم سرکار!!! ما متفرق شدیم. 

من اومدم یه سر اتوماسیون رو چک کنم، همینطور گیر کردم تو نت! 

نه که سرعت وای فای هم خوبه ها، اصن آدم رو مجذوب خودش میکنه! 

الانم که درگیر مباحثه با دوستان گرام هستیم که مثل من خواب از سرشون پریده و تو وایبر و فیس.بوک و الخ چرخ میزنن!

شب بر همگی .... نه ببخشید... صبح شما بخیر!!!

 

بعدا نوشت:

هم اکنون که مشغول ثبت این پست بودم، پدرجان هم بیدار شد و با دیدن من که سر جای همیشگیم نشسته م و  زل زده م به مانیتور، خواب از چشمان مبارکشان پرید!!! 

  • فریba
گفتم پنج شنبه رفته بودم واحد پیوند برای کارای جشن،

یه لیستی دستم بود

مشخصات اهداکنندگان عضو و گیرندگان اعضای پیوندی اهدائی

باید با گیرندگان اعضای پیوندی تماس میگرفتم و برای جشن نفس دعوتشون میکردم.

با مرد میانسالی تماس گرفتم، گیرنده کلیه بود، خودش گوشی رو برداشت... فامیلیم رو پرسید و خیلی از همه بچه های واحد پیوند تشکر کرد و گفت من همیشه از ته دلم برای شما دعا میکنم .. خیر ببینید... زندگیم رو مدیون شما هستم ... حتما جشن رو میام تا از نزدیک همه کسانی که تو این کار هستند رو ببینم و ازشون تشکر کنم...

پسر 19 ساله ای گیرنده قلب بود، تماس گرفتم پدرش گوشی رو برداشت... خیلی خوشحال شد... گفت ممنون که هنوز هم از ما یاد میکنید.. حال پسرش رو پرسیدم، گفت حالش خیلی خوبه، خدا رو شکر.. الان دانشگاهه سر امتحانه.. برای جشن دعوتشون کردم، گفت ما شهرستان هستیم و همه تلاشمون رو میکنیم که به جشن بیایم.

جوان 29 ساله ی اصفهانی... وسط هر جمله ش دعای خیر و تشکرش قطع نمیشد، گفت من اصفهانم، ولی حتما میام.. ممنونم.. خیلی ممنونم...

خانمی گیرنده کلیه بود، خوشحال از اینکه به جشن دعوت شده بود ... گفت اگر دعوت نمیکردید هم میومدم! من هر سال در این جشن شرکت میکنم...

 

اما!
در این میان بودند کسانی که خیلی از تماس من خوشحال نشدند و به قول خودمون تحویل نگرفتند....

 

و بودند کسانی که ... فوت کرده بودند...

 

وقت داشت تموم میشد و به ساعت تعطیلی واحد نزدیک میشدیم، و من غرق فرمهایی بودم که دستم بود...

و به این فکر میکردم که یعنی میشه یه روز تو این فرم اسم من باشه...

نام و نام خانوادگی فریبا...

سن ؟؟....

علت مرگ مغزی ؟؟..

اعضای اهدائی: تمام اعضای قابل اهدا!

 

چه بهتر از نفسهایم،

کسی در خستگیهایش نفس گیرد.

هوای زندگی را در تنش جاری کند با من

 

تو جشن نفس منتظرتونم!

 

  • فریba

این پست تا روز برگزاری مراسم، ثابت می باشد! سایر پستها در زیر این مطلب درج میگردد.

یازدهمین جشن نفس، جشن زندگی

پنج شنبه 13 شهریور ماه 1393

ساعت 19 الی 24

سایت ورزشی برج میلاد

 

برای دریافت پوستر جشن کلیک کنید!

 

بعدا نوشت:

توضیح: برای کسانی که نمیدونند جشن نفس چی هست!

واحد اعضای پیوندی بیمارستان دکتر مسیح دانشوری هر سال به پاس تقدیر از خانواده هایی که اعضای بدن عزیزانشون رو اهدا کردند و گرامیداشت یادشون، مراسمی رو با عنوان جشن نفس برگزار میکنه. در این مراسم خانواده های اهدا کننده عضو، دریافت کننده اعضای پیوندی، مسئولین و همچنین هنرمندان و ورزشکاران حضور دارند.

ورود به این جشن برای عموم آزاد و رایگان هست.  

  • فریba

سلام سلام صد تا سلام

آخر هفته تون چطور بود؟

پنج شنبه و جمعه من که خیلی خوب و عالی گذشت.

پنج شنبه صبح من بعد از کلاس سه تار، رفتم واحد پیوند برای کارای جشن نفس. تا حدودای 6 اونجا بودم. (در مورد این قسمت من یه پست خواهم نوشت)

قرار بود من آخر هفته برم خونه هاجر اینا ولیکن چون به شدت خسته بودم و نا نداشتم برم جائی، از هاجر خواستم بیاد خونه ما. سر خیابون بهم رسیدیم و رفتیم خونه.

هاجر هم طبق عادت همیشگی رفته بود کلی چیپس و پفک و بستنی خریده بود اومده بود. من خودم هم هفته پیش یه عالمه از این آت آشغالا خریده بودم! الان ما تو خونمون یه سوپر مارکت داریم!!!

نشستیم کلی حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم و درددل کردیم و فیلم (اقلیما) دیدیم (نوشین جات رو خیلی خالی کردیم) و کامواهایی که هفته پیش خریده بودیم رو نشستیم به بافتن. البته من نشسته بودم و هاجر میبافت!! :)))

هاجر دو تا دستکش خوشگل بافت برای هردو تامون. (هاجر عکسش رو بفرست برام بذارم تو وب) منم بلدم هاا، ولی این هاجر نمیذاشت! هی میگفت بده من ببافم!!!

جمعه هم چون شب قبلش تا ساعت 3 بیدار بودیم، لذا تا ظهر گرفتیم خوابیدیم. بعدش یه صبحانه مفصل و ادامه بافتنی و دیدن فیلم ( The Others) و هله هوله خورون!

ما شب مهمون داشتیم. صاحب خانه گرامی قرار بود بیاد خونه برای تمدید قرار داد خونه صحبت کنیم. من دست تنها بودم و کلی باید خونه رو مرتب میکردم. آشپزخونه و سرویس رو شستم و تمام کابینت ها و درب ها و چارچوب در و مبل و میز رو دستمال کشیدم. چیدمان میز و گلدونا رو با هاجر عوض کردیم. پادری ها رو برداشتم تا خونه خیلی شلوغ به نظر نیاد. میز مطالعه رو گذاشتم یه گوشه و کتاب های زبان هم خونه ای و کتاب های موسیقی خودم + لپ تاپ و خودکار و مدادها رو چیدم روش.

بعدشم پریدیم با هاجر بیرون تا میوه بخریم.

تمام وسایل پذیرایی رو اعم از شیرینی و شکلات و خرما و میوه و چای و ... رو آماده کردم و روی میز چیدم.
ساعت حدودای 7 بود که هم خونه ای از راه رسید، با چشمان وق زده که ای ول بابا فریبا چه کردی!!!!

خلاصه صاحب خانه گرامی حوالی ساعت 7:30 به همراه همسر گرامی اومدند خونه برای تمدید قرارداد و با کلی چک چونه زدن به یه قیمتی توافق کردیم و خونه رو تمدید کردیم.

وقتی داشتند میرفتند بهمون گفت دوست داریم دخترامون رو بفرستیم پیش شما هر از چندگاهی باهاشون صحبت کنید یکم ازتون یاد بگیرن!!! ما هم گفتیم خب بیاااااااااااان قدمشووووون رو چشم.

همسایه طبقه پائینی از اینکه ما خونه رو تمدید کردیم و موندنی هستیم در پوست خود نمیگنجید! به محض رفتن صاحب خانه به ما زنگ زد و گفت بدوئید بیاید پائین یه چائی دور هم بخوریم!

ساعت 12 از خونه همسایه برگشتیم و منم یه دوش گرفتم و خوابیدم...

صبح روز شنبه تون هم بخیر!

 

  • فریba
دارم از خستگی غش میکنم!

نازنین گیر داده بیا بریم پارک لاله. نمیدونم این بچه چی از جون پارک لاله میخواد، سرش رو میگیری، تهش پارک لاله است!

فردا صبح کلاس سه تار دارم. میزانهای آخر لاو استوری رو هر کاری کردم نتونستم بزنم! نتها رو قاطی میکنم!! تو کلاس همه شاگردا انتظار دارند من از همه بهتر بزنم!  فردا خب از همه بهتر گند میزنم!! :))

فردا بعد از کلاس میخوام برم واحد پیوند، برای کارای جشن نفس. 

خوب شد دیروز نرفتم! دیروز یه مورد اهدای عضو داشتند. وای... :(

آخر هفته خوبی داشته باشید. 

روز بر همگی خوش!

 

  • فریba
خودم تنها، تنها دلم           چو شام بی فردا دلم

چو کشتی بی ناخدا          به سینه دریا دلم

تو ای خدای مهربان            تو ای پناه بی کسان

بسنگ غم مشکن دگر        چو شیشه مینا دلم

تو هم برو ای بی وفا           مبر بر لب نام مرا

دل تنگم بیگانه شد            نمی خواهد دیگر تو را

نشان من دیگر مجو            حدیث دل دیگر مگو

دلم شکسته زیر پا             نمی خواهد دیگر تو را

تو ای خدای مهربان            تو ای پناه بی کسان

بسنگ غم مشکن دگر        چو شیشه مینا دلم

 

دانلود با صدای بانو هایده عزیز.

 

  • فریba

دیروز برای اولین بار خاک گلدون عوض کردم!

خاک سه تا از گلدونام رو.

میگن خاک گلدون عوض کردن، دست میخواد!

مثلا میگن طرف دستش خوبه، یا دستش بده! اگه دستت بد باشه، گل قهر میکنه و خشک میشه!! تو تمام این مدت من نگران بودم که نکنه گلم قهر کنه... نکنه دستم خوب نباشه!!

با وجود این استرس، دیروز یه بسم الله گفتم و سه تا از گلها که بزرگ شده بودند و گلدونشون کوچیک شده بود رو برداشتم بردم تو پاگرد خونه و گلدونشون رو عوض کردم.

موقعی که داشتم از گلدون درشون میاوردم تا بذارمشون یه گلدون دیگه اونقدر قربون صدقه شون رفتم و نازشون کردم و بوسشون کردم که مبادا بهشون بربخوره و ناراحت بشن و قهر کنن و ...

همون موقع همسایه پائینی داشت از خونه میرفت بیرون، صدای من رو میشنید که میگم: دختر گلم... قربون برگهای تازه ت برم که اینقدر کوچولوئن، میخوام خونه ت رو عوض کنم، بری یه خونه بزرگتر، خاک بهتر، بزرگ بشی، خانوووم بشی!!!

با خودم گفتم الان میگه دختره زده به سرش! داره با کی حرف میزنه تو راه پله؟!!!

:)))))

 

تا شب ده بار بهشون سر زدم ببینم یه وقت پژمرده نشده باشند!!

صبح که میومدم حالشون خوب بود!!!

 

یه گلدون دیگه دارم، اون دیگه خیلی بزرگ شده، شبیه درختچه شده، جرات نمیکنم به اون دست بزنم، چون عوض کردنش کمک میخواد و یه نفری نمیشه به راحتی کاشتش، بعدشم اینکه خیلی سخته دیگه به این بزرگی! منتظرم به یه بهونه ای مامانم رو بکشونم تهران تا این رو برام عوض کنه، ضمن اینکه باهم بریم گلخونه یه چندتا دیگه گلدون بخریم برای خونمون.

 

ادم حس زندگی بهش دست میده وقتی رشد گلها رو میبینه.

 

من در حال حاضر تو خونه 6 تا دختر قد و نیم قد دارم! یکیشون رو به این زودی ها باید قلمه بزنم و تو یه گلدون دیگه بکارم! یه عکس دسته جمعی هم میگیرم تا باهاشون آشنا بشید! :)))

 

هنوزم دلم برای اون دو تا دختر نازنینم که هوای آپارتمان بهشون نساخت و خشک شدند، غمگینه و تنگ!! :(

  • فریba
میگم

اگه موقع آدامس خوردن هی بادش کنی بعد تو دهنت بترکونیش،

زشته!؟

اونم تو محل کار، پشت میزت، تو سایت پروژه که 10 نفر دیگه هم نشستند!؟؟؟.

.

.

.

.

خب باشه زشت!

من دوست دارم.

کیف میده خیلی! مخصوصا صدای ترکوندنش!

 

  • فریba
یه دوره تخصصی مدیریتی داره برگزار میشه، 

 به قول خودشون مطابق با سر فصل های بین المللی آموزشیه.

برای همین درخواست کردند که هر کی میخواد تو این دوره شرکت کنه روزمه علمی – اجرائی ش رو بفرسته تا بررسی بشه ببینند شرایط شرکت تو دوره رو داره یا نه!

من دوره قبلیش رو یه بررسی کردم، تصاویرش حاکی از حضور ادمهایی بود که سالهای سال دود چراغ خوردند و چه میزها که پشتش ننشستند و چه سمتهایی که حکم نگرفتند!

حالا تصور کردم که منم بخوام قاطی بشم با اینها!!

از طرفی گفتم اونا همون پروفایل من رو که ببینند و سنم رو بفهمند ردم میکنن! میگن جوجه تو رو چه به این دوره!

از طرفی دیگه چون من خیلی اعتماد به نفس بالایی دارم و از خودم مطمئنم، میگم من روزمه م اندازه خودم پر باره! اگر منو رد کنن، خودشون ضرر کردند!!

از طرفی دیگه تر، من پارسال سر جریان انتشار بی اجازه مقاله م تو ویژه نامه این مرکز که داره دوره رو برگزار میکنه، بحثی داشتم حسسابی و آخرش کارم کشید به شکایت از این مرکز به سیویلیکا که آقا بردار اون لینک مقاله بی صاحاب رو از تو سایتت! کی به تو اجازه داده مقاله منو چاپ کنی آخه!!!

دیگه اینجوریاست که احتمال عدم پذیرش من برای شرکت تو این دوره از احتمال پذیرشش خیلی خیلی کمتره!!!

ولی من خیلی دوست دارم شرکت کنم. میتونم بگم مورد علاقه ترین دوره ای هست که تو عمرم میتونم شرکت کنم. مخصوصا اینکه به موضوع پایان نامه ارشد و دکترام (انشالله تعالی) میخوره!

میخوام خب!

:(

 

  • فریba
ما جمعه اینجا بودیم، 

برای برگزاری این جشن ما جلسه داشتیم. 

ابتدای جلسه، ایشون  از 6 نفر از سفیران فعال در حوزه فرهنگ سازی این امر تقدیر کردند!

که من هم جزو این 6 نفر بودم!

تا اخر جلسه من اینجوری   بودم!

آخه قبلش هماهنگ نکرده بودند و یهو اول جلسه گفتند این افراد بیان روی سن! من پا شدم با یه قلم کاغذ رفتم بالا!!! فکر کردم میخوان کارگروهها رو تشکیل بدن!!! :))

 

 

 

پی نوشت:

* در حال حاضر یک تیم فعال تو مرکز داره هماهنگی های برگزاری این جشن رو انجام بده تا امسال به صورت متفاوت تر و شایسته تری این مراسم برگزار بشه. 

جشن تو شهریور ماه برگزار میشه. زمان و مکان دقیق جشن رو حدود یک هفته قبل از مراسم بهتون اطلاع میدم. البته شاید تا اون موقع خودتون از رسانه ها با خبر بشید. 

به هر جهت اگر کسی خواست بیاد به من اطلاع بده! 

  • فریba
تا زنده هستی، نسبت به کسی که به خودت علاقمندش کردی مسئولی!!!! 

 

 

جالب بود!

خیلی وقتها به این مسئولیتهایی که جنبه معنوی دارند کمتر دقت میکنیم!!

 

  • فریba

یه موضوع مهم دیگه ای که هنگام ازدواج در شناخت اخلاقیات یک پسر میتونه مورد توجه قرار بگیره، میزان محبت و توجه اون شخص هست. البته در کل که تمام امور در نهایت معطوف به همین امر محبت و توجه طرفین میشه، اما این چیزی که من میخوام در موردش صحبت کنم جنبه روحی و معنوی داره. یعنی اینکه پسر مورد نظر چقدر به روحیات یک دختر اشناست و چقدر حاضره از لحاظ معنوی هزینه کنه.

بذارید اینطوری بگم: دخترا اصولا انتظار دارند بهشون توجه زیادی بشه و بدونن که برای شخص مقابلشون مهم هستند. حالا شخص مقابل میتونه هر کسی باشه! حالا اگر اون شخص مقابل پسری باشه که داره باهاش یک رابطه دوستی رو تجربه میکنه و یا اینکه داره باهاش اشنا میشه برای امر مقدس ازدواج، این مورد اهمیت صدچندان پیدا میکنه.

اون تو تمام مدتی که با یک پسر هست داره رفتاراش رو دیتکت میکنه ببینه کجا بهش کم توجهی شده کجا بهش بی توجهی شده و کجاها خیلی بهش توجه شده!!

لذا یه پسر باید بلد باشه که در عین اینکه لازم نباشه 24 ساعته وقتش رو در اختیار دختر قرار بده ولی نشون بده که برای اون خانوم مورد نظر ارزش و احترام زیادی قائل هست و براش مهمه که داره چیکار میکنه و با کی بوده و کجا میره و چی شده و ...
البته برخی از اقایون به دلیل ویژگی بارز "غیرتی " بودنشون این مورد رو از حد گذروندن و دیگه ادم رو کلافه میکنن از بس زنگ میزنن و اسمس میدن و ...!! اونقدر که دختره میگه آقا جون من نخوام تو از حال من باخبر باشی کیو باید ببینم!؟؟

همچنین:

حواستون باید باشه جلوی دختر مورد نظر با هیچ خانوم دیگه ای صحبت نکنین، مخصوصا اگر با اون خانوم رابطه صمیمانه ای داشته باشید مثلا همکاری همکلاسی دختر خاله ای چیزی که باهاش بگو بخند و شوخی و اینا دارین، به هیچ وجه نباید جلوی دختر مورد نظرتون باهاش گپ و گفت کنین!! تا زمانی که ایشون بتونه بپذیره که اون دختر صرفا یه همکلاسی یا همکار یا ... هست و هیچ نقش دیگه ای تو زندگی شما نداره!!

(البته دخترایی هم هستند که اصلااااا براشون اهمیت نداره و چه بسا اجازه میدن که همسرشون با خانومای همکار و همکلاس و .. بره شام بخوره و بگرده و بخنده و ... خلاصه!!!)

 

خب روشهای ساده ای وجود داره برای اینکه این توجه رو نشون بدین!

مثلا:

هر روز صبح که از خواب بیدار میشی بهش صبح بخیر بگی و روز خوبی رو براش آرزو کنی و یا شب موقع خواب بهش شب بخیر بگی و ارزوی فردایی خوب رو براش داشته باشی

اگر درگیر یه کاری هست و یا مشغله ای داره پیگیر باشی ببینی مراحل انجامش به کجا رسیده و ازش بخوای هر جایی به کمکت احتیاج داره بهت خبر بده و یا یه جاهای که حس میکنی میتونی بهش کمک کنی، حتی شده زبونی بهش بگی میخوای اینکارو من انجام بدم!؟

اگر شاغله تو برخی روزهای کاری، بهش پیام بدی و بهش خسته نباشید بگی!

اگر یه مدتیه همدیگرو ندیدین یا با هم حرف نزدین، مراتب دلتنگی خودتون رو به هر طریق ممکن اعلام کنین!

اگر جائی رفتی، فیلمی دیدی، اهنگی شنیدی، چیزی خوردی، که میدونستی اون خانوم بهش علاقمند بوده، بهش یاداوری کن که مثلا جات خالی امروز رفتیم بام تهران! همونجایی که تو خیلی دوست داری. یا امروز معجون خوردم همونی که تو عاشقشی!

و از این قبیل.

شما چه مثالهای دیگه ای میتونید بزنید!؟ خب کمک کنید!!!

 

 

پی نوشت:

الان خیلی عجله دارم و باید خودم رو برسونم خونه،

یکسری موارد دیگه هست که بعدا به این پست اضافه میکنم، ضمن اینکه ادامه مطلب هم با عنوان "مورد داشتیم که ...." تکمیل خواهد شد!!
فعلا.

 

  • فریba
یه جک امروز تو وایبر خوندم یه ربع تموم داشتم میخندیدم!!

گفتم تعریف کنم شما هم بخندید!

یه تهرانی، یه اصفهانی، یه یزدی و یه آبادانی تو کافی شاپ نشستند با هم گپ میزنن!

تهرانیه میگه من خیلی وضعم خوب شده و تصمیم دارم بانک ملی رو با همه سرمایه ش بخرم!!

اصفهانیه میگه منم خیلی پولدارم و قصد دارم شرکت بنز رو با تمام شعبه هاش بخرم!!

یزدیه میگه من سرمایه م از همتون بیشتره و میخوام مایکروسافت رو بخرم!!

آبادانیه قهوه ش رو هم میزنه و قاشقش رو میذاره رو میز و یه مقدار از قهوه ش رو میخوره و به آرامی میگه:

" نمیفروشم"!!!

:))))))

  • فریba
از تلفن محل کارم روزی 10 بار موبایل خودم رو میگیرم و به آهنگ پیشوازم گوش میدم!!! 

 

 

پی نوشت:

این رو محض زنگ تفریح نوشتم، بحث ازدواج همچنان ادامه دارد!!

 

  • فریba

اول بریم سراغ پول که اینهمه پسرا سرش منت میگذارند!

آقا از قدیم گفتن پول مرده رو زنده میکنه!!! (در جهت تاکید بر اهمیت جنبه مادی زندگی)

بعد گفتن مردی که از پولش بگذره، از جونش هم میگذره!! (نشون میده مردها چقدر به پول علاقه دارند!! حتی از جونشون بیشتر!!)

من شخصا (ضمن تاکید بر اهمیت بعد مادی زندگی آدمی) آدم مادیگرا نیستم و کلا از ادمهایی که فکر و ذکرشون فقط و فقط پوله و خوشبختی رو تو پول میبینند، بیزارم. اگر پسری بیاد و تو جمله اول نه دوم حرف از پول و مال و منالش بزنه نمیتونم بهش اعتماد کنم و پیشنهاد میکنم پسرا هم پیرو دختری که اولین سوالش اینه که چقدر حقوق میگیری و یا اینکه خونه داری؟ ماشین داری و ... نباشید!! چون نمیشه بهشون اعتماد کرد و به عنوان شریک روزهای سخت زندگی روشون حساب کرد!!

بگذریم...

گفتم یکی از مواردی که برای دختر خانوما خیلی اهمیت داره، نحوه برخورد پسرا با دختراست. خب یکی از مواردی که تو این رفتار خیلی به چشم میاد و اهمیت داره نحوه خرج کردن پسرا بویژه در دوره اشنایی هست!!

خیلی مهمه که وقتی شما یه خانوم رو دعوت میکنی بهش نشون بدی که چقدر براش ارزش قائلی و بهش احترام میگذاری و اینکه شما چقدر این وسط از جیبت مایه بذاری و نشون بدی که میتونی به خاطر اون خانوم از پولت بگذری نقش بسیار موثری در جلب توجه خانوما داره.

یه چند تا مثال میزنم:

اگر قرار به صحبت کردن در یک فضای آرومه خب بعضی وقتها سر زدن به یه کافی شاپ شیک و دنج که محلش رو قبلا شما پیدا کردی ( نه اینکه همون موقع تو خیابون با هم بگردید و یه جایی سر راه پیدا کنید!!! ) میتونه نشون بده که شما مکانی که قراره اون خانوم رو ببینی قبلا برنامه ریزی کردی و این خودش یه جور ارزش گذاشتن به ایشونه!! دست دختر مردم رو نگیر ببرش رو پله های سینما یا لبه جدول یا سکوی ورودی یه آپارتمان!!!

اگر دیدارتون طولانی شد و تا تاریک شدن هوا هم همچنان با هم هستید، حتما یبارش رو شام مهمونش کنید! اونم تو یه رستوران یا کافی شاپ درست و حسابی. نه فلافلی و جیگرکی که تو خیابون رو صندلی پلاستیکی بشینی!!

اگر دیروقته حتما تا در خونه ش یا حداقل نزدیکی محل سکونتش برسونیش، اگر ماشین نداری همراهش بری، اگر فرصتش رو نداری براش آژانس بگیری، اگر آژانس براتون گرونه، حداقل هزینه یه کورس تاکسی رو که میتونی براش حساب کنی!؟ (شما اینجا باید پول خرج کنی ولی کنار اون 20 – 30 تومنی که داری میدی نشون میدی که یه جو غیرت و معرفت تو وجودت هست و دختر مردم رو نصف شب تو خیابون ول نمیکنی بری!!!)

اگر دیدارتون به جلسات بیشتری کشیده شد براش هدیه بخرید! اون هدیه لازم نیست خیلی گرون باشه که به قولی انتظار طرف رو ببره بالا، دخترا به یه شاخه گل، یه عروسک کوچیک، یه سرسوئیچی و یا هر چیزی کوچیکی که توش محبت رو بتونه بگنجونه میتونه قشنگ باشه. (این هزینه ای که اینجا میپردازی محبت شما رو نشون میده)

اگر با هم ویترین مغازه ها رو نگاه کردین و اون از چیزی خوشش اومد، اگر در حد توانتون بود براش همون لحظه بخرید..

.....

خلاصه خیلی کارای دیگه

تمام این چیزایی که مثال زدم خیلی کم هزینه، ولی به چشم یه دختر بسیاااااار مهمه!! در واقع این موارد کم اهمیت در اصل داره مرام و مردونگی یه پسر رو ثابت میکنه! به نظر من پسری که نخواد برای دختر مورد علاقه ش هزینه کنه رو اصلا نباید برای ساعتی تحمل کرد (کمااینکه خیلی از ما دخترا به خاطر دل ساده و مهربونمون با این پسرا کنار میایم و میگیم نداره! گناه داره! مگه من خودم پول ندارم!؟ و ... اشتباهی که من خودم بارها مرتکب شدم!!!!)

از طرفی هم پسرا باید حوااسشون به دخترایی که قصد تیغ زدن طرف رو دارند باشه! و این به زیرکی و درایت یه پسر بستگی داره که بتونه یه دختر با اخلاق رو از دختری که فقط به فکر مادیاته تشخیص بده.

 

حالا بریم سراغ مواردی که حول محور پول چرخیده ولی در اصل نچرخیده!! (تمامی این موارد واقعیت محض است!!)

  • فریba

خیلی از آقایون تو صحبتهاشون میگن: دخترا همش دنبال پولن و مرد پولدار میخوان و همه چی رو تو پول میبینن و .... 

از جانب خودم (و 98 درصد دخترایی که میشناسم) باید بگم: آقا کی از پول بدش میاد!؟؟ نه کسی هست که بدش بیاد؟؟ خب من و امثالهم هم پول رو خیلی دوست داریم! و صد در صد بین دو گزینه ای که همممه چیشون مثل همه و مورد تائید ولی یکیشون پولدارتره و اون یکی بی پول، عقل سلیم میگه کدوم انتخاب کن!؟ معلومه دیگه!!

ولی شخصا اعتقاد دارم پول رو میشه به دست آورد، ولی یه سری چیزا هست که مرد باید وقتی پا پیش میذاره برای ازدواج (یا حتی داشتن یک رابطه ساده با جنس مونث) باید داشته باشه و بیاد! نه اینکه تازه بیاد یاد بگیره.  

مهمترینش دونستن طرز برخورد با یک دختره!!! همین طرز برخورد خودش خیلی از ابعاد شخصیتی طرف رو، رو میکنه!

پسرا باید این رو بدونند که وقتی با یه خانوم همقدم یا هم صحبت هستند، پسر داره حرف میزنه!! و خانوم در عین اینکه داره به تک تک کلماتش توجه میکنه سرتاپای پسر رو ورنداز میکنه و تک تک ابعاد صورت اون فرد رو زیر نظر داره و حتی حرکات دست و پای اون رو هم داره بررسی میکنه ببینه تطابق داره یا نه!

من خودم شخصا که همینطورم!!

شاید خیلی مورد اهمیت نباشه برای یه پسر، ولی برای دخترا بسیاااااااار به چشم میاد! اینکه طرف بلد باشه با یه خانوم چطور رفتار کنه. چطور پاشه بشینه حرف بزنه و خیلی چیزای دیگه!

خیلی از پسرا ممکنه تو جمع خونوادگی یا دوستاشون هر کاری بکنند و هر حرفی بزنند و هر رفتاری ازشون سر بزنه، ولی این خیلی مهمه که وقتی دارند با یک خاااانووووم رفتار میکنند، بدونند باید چطور رفتااار کنند! مخصوصا اگر میخوان توجه اون خااااانووووم رو به خودشون جلب کنند و مخصوصاتر که بخوان دل کسی رو بدست بیارن!!

 

تو پستهای بعدی هم یکسری موارد رو تا حد امکان توضیح میدم و هم اینکه مواردی که به خاطرش دختری به پسری جواب رد داده رو که در واقع مثال عینی و واقعی هست رو میگم.

فعلا!

 

  • فریba
من 

به عنوان

دختری که :

سالهاست از خانواده مستقل شده و دستش تو جیب مبارک خودشه و برای خودش زندگی کرده و واسه خودش میره و میاد و کسی هم ازش نپرسیده کجای میری کجای میای و با کی میری و با کی میای و تو این سالهای مجردی زندگی کردنش با انواع و اقسام مشکلات زندگی دست و پنجه نرم کرده و در عین داشتن تمام احساسات و لطافت ها و لوس بازی های زنانه، برای خودش مردی شده!!! مسلما تن به ازدواج با هررررر کسی نمیده!

به قول یکی از دوستام که میگفت امثال ما مردی میخوایم که بتونه از پسمون بربیاد و یه نگاه بهمون بکنه حساب کار دستمون بیاد و در مقابلش نتونیم زبون درازی کنیم!!! و چشم آقا و چشم آقا از زبونمون نیفته! :))))

و به قول دیگری که میگفت امثال ماها، یه مردی میخوایم که یه درجه از خودمون مردتر باشه!!

این انتظار بالایی هست الان!؟

  • فریba
شاید اطراف شما هم زیاد باشه! شاید که نه! حتما!

چی زیاد باشه؟

دخترانی که تحصیلات عالیه دارند و شغل آبرومندی و کمالاتی و درآمدی و چهره مناسب و ظاهر پسندیده و اخلاق مورد قبول و ... و ... و ... ولی مجردند!

آمار این دختران مجرد (که خودم هم جزئی از این آمار هستم) داره هر روز افزایش پیدا میکنه و کسی نیست که براش راهکاری بیاندیشه.

از طرفی هم مدام و مدام دارند تو رسانه های اجتماعی و تلویزیون و رادیو و گلبرگ و امثالهم دارند در مورد ازدواج آسان تبلیغ میکنند که خانوما سخت نگیرید و دست بالا نگیرید و ازدواج کنید و در جلسه خواستگاری چی بگید و تو دوره نامزدی چه کنید و ... 

یکی نیست بگه عزیزان دل خواهر! شما اول شرایطی فراهم کنید که دختران ازدواج کنند، والا من قول میدم از طرف همه دختران مثل خودم که نه مهریه بالا بخوام و نه عروسی تو باغ و نه عکاسی تو کویر و نه آرایشگر خلیج و ...! 

والا!

در این پست و پستهای آینده میخوام از نظر خودم (و نه کسی دیگر!!) به مقوله عدم تن دادن دخترانی مثل خودم به ازدواج بپردازم!

باشد که آقایونی که این وب رو میخونند دستشون بیاد چرا خواستگاری دخترایی مثل من که میرن، همون پشت آیفون یه "نــــع" میشنوند و دست از پا درازتر برمیگردند!

 

اینجا جا داره از حاجی تشکر کنم که با این پست و این پست و این پست و نیز این پست جرقه نوشتن پست حاضر رو در من ایجاد کردند!

همینجا هم اعلام میکنم که با تمام دلایل ایشون مخالفم و امثال دخترانی که ایشون مثال زدند رو من ندیدم!!! 

والا!

  • فریba
به سرعت هر چه تمام تر امد و ماند و رفت... ماه رمضون رو میگم! خیلی زود گذشت! 

امسال برای من این ماه بی مصرف ترین ماه رمضونی بود که تو عمرم داشتم! از هیچ لحاظ هیچ استفاده ای نتونستم ازش بکنم. تنها عایدش برای من بهم ریختگی برنامه کاری، غذایی و خواب من بود و ضعف بسیاری که بر من غالب شده و تا کی من بتونم جبران کنم! 

فردا هم که عیده و نماز عید فطر و زیارت اهل قبور. 

نمیدونم چرا سرعت گذر زمان به این شدت شده! قبلنا به این زودی زمان نمیگذشت! ولی الان انگار دنیا هم برای تموم شدن عجله داره و زمین داره تندتر میچرخه و روزها و شب ها دنبال هم گذاشتند و خلاصه همه چی دست به دست هم دادند که زودتر زمان بگذره و امروز بشه دیروز و فردا بشه امروز!

ما هم غافل از این گذر.. 

 

القصه!

امروز از اون برنامه دیشب فقط رسیدم سه تار تمرین کنم و دونات درست کنیم با ارسلان. عصری به بهونه خرید آرد و پودر شکلات و در اصل جهت خرید نون خامه ای کل شیرینی فروشی های شهر رو زیرپا کردیم، کلا نسل هر چی شیرینی تر بود منقرض شده بود!!! 

دونات درست کردیم با فسقلی. با اینکه حداقل مواد رو برای تزئین و طعم دهی داشتیم ولی خیلی خوب شد، جزو شیرینی های ساده و بسیار راحت و خوشمزه و در عین حال سیر کن خانگی است!

عکس هم گرفتم، فرصت کردم میگذارم ببینید. خیلی عجله ای پختیمش (چون میخواستیم با برو بچ فامیل بریم پارک و من داشتم تند تند اینا رو آماده میکردم و عروس جان سرخ میکرد که ببریم پارک)، خیلی ظاهر خوبی شاید نداشته باشه.

البته مورد پسند مشتری کوچولومون یعنی فسقل خاله واقع نشد! عرض کرده بودم که ایشون دونات شکلاتی دوست داشتند و من نتونستم شکلات تخته ای تلخ پیدا کنم برای تزئین. 

عیدتون مبارک و التماس دعا.

 

پی نوشت:

مهدیه (یکی از دوستام) مامانش به سرطان مبتلاست. یقین دارم دعای شما در سلامتی مامانش خیلی تاثیر داره. قبلا برای سلامتی مامان یکی دیگه از دوستام که تومور مغزی داشت از طریق اینترنت طلب دعا و شفا کردم، میدونم که تو سلامتی و بهبودی ش بی تاثیر نبوده!

براش دعا کنید.. خیلی ... 

  • فریba
دارم همچنان محیط بلاگ رو بررسی میکنم برای نقل مکان. 

میخوام همه چی به اصطلاح رادستم باشه!!

امروز مادربزرگ و خاله و اینا به بهونه دیدن من اومدن خونمون، خاله پرسید فریبا کی اومدی! گفتم ... پنج شنبه!!! 

یهو خودم رفتم تو فکر گفتم: پنج شنبه!؟؟ یعنی من الان 4 روووزه اومدم؟؟ چقدر زود گذشت؟ چرا هیچ غلطی نکردم پس؟؟؟

یاد تمرینای سه تار و گزارشات عقب افتاده، افتادم!

این نت 24 ساعته کلا من رو از زندگی انداخته. فردا که صبح با فسقل خان برنامه دونات رو داریم، من در عجبم از حافظه عجیب این بچه که امکان نداره چیزی بهش بگی یادش بره، همچنین سماجت و پشتکارش برای بدست اوردن چیزایی که قولش رو گرفته ستودنیه. ما هم اگه اینطوری بودیم الان برای خودمون کسی بودیم!!!

لذا فردا تصمیم گرفتم بعد از پخت دونات، برسم به گزارشام و تمرینام. 

پس فردا هم که عیده و دو روز بعدشم که باید برگردم منزلگاه در ته ران! (چی گفتم!!! :)))))

  • فریba
برای اولین بار، سرویس آوای انتظار همراه اول رو روی موبایلم فعال کردم،

حداقل اینطوری کسانی که با من تماس میگیرند و پاسخی دریافت نمیکنند، با شنیدن این آوا، یکم آروم میگیرن و کمتر فحش میدن بهم!!

بعد کلی کنکاش تو لیست آوای انتظار، قصه های مجید رو انتخاب کردم! 

 

پی نوشت:

1.

اگه شماره م کمی خصوصی تر بود و کل مدیران و همکاران پروژه و موسسه و پژوهشکده و ال و بل شمارم رو نداشتند، حتما آهنگ "خونه مادربزرگه" یا "گنجیشک لالا، مهتاب لالا" رو میگذاشتم!!

2.

یکی از مضرات اینترنت 24 ساعته، آپ کردن بیخود و بی جهت است! 

 

  • فریba
داشتم طرز تهیه شیرینی های خانگی رو تو اینترنت سرچ کردم، این ارسلان فسقل از راه رسید و کله ش رو کرد تو لپتاپم و پرسید اینا چیه! 

گفتم دونات. 

میگه من خیلی دوست دارم، خیلی خوشمزه است. 

یه جمله از دهن من در رفت و گفتم برات درست میکنم عزیزم!!

هیچی دیگه! امشب اینجا مونده که صبح پاشیم بریم مواد لازم رو بخریم و دونات درست کنیم! پودر شکلات هم باید بخریم چون حضرت آقا دونات شکلاتی دوست دارند!

بچه هم بچه های اون دوره زمونه!!

  • فریba
میخوام برم موهامو رنگ کنم!!!!

تا حالا اینکارو نکردم، چون هر وقت رفتم تصمیم به رنگ بگیرم همه گفتند واااااااای نه ه ه ه حیفه ه ه ه از الان بخوای رنگ کنی پدر موهات درمیاد و اینا

ولی بعد از لاک یکی از مهمترین علایق آرایشی من رنگ موئه!

برای شروع میخوام یه رنگ نزدیک به موهای خودم انتخاب کنم، یه چیزی تو مایه های قهوه ای روشن، قهوه ای ملایم و اینا!

کسی میدونه چه ترکیبی باید استفاده کنم، چه مارکی بخرم که پدر موهام درنیاد؟

 

پی نوشت: اول میخواستم عنوان این پست رو بگذارم " آقایان لطفا نخوانند" بعد دیدم مشالله آقایون تو استفاده از همه نوع لوازم آرایشی دارن کم کم گوی سبقت رو از خانوما می ربایند!!!

فقط مونده لاک بزنند و کلیپس بزنند!!

که اونم کم کم ...!

والا!

  • فریba
دوستان و گرامیان 

آقایان و بانوان 

لیدیز اند جنتلمن

همراهان 

یک تصمیم جدید!

به علت مشکلات عدیده و مکرر پیش امده در بازگشایی وبلاگ چه از پنل مدیریت و چه از پنل هوم، ثبت و پریدن مکرر پستها و کامنتها، عدم درج تصاویر علی رغم در نظر گرفتن شرایط وبلاگ و صدها مشکل دیگر که در این محیط روزانه نویسی موجود بوده و به قول معروف ما را "....." (شما بخونید عاصی!!) نموده است، تصمیم بر آن گرفته پس از گذشت بیش از 8 سااااااال همراهی با بلاگفا، این دیار کهن را ترک گفته و منزل را به blog.ir رهسپار شویم!

باشد که رهنمون شویم!

نظر مثبتتان چیست!؟

 

محض اطلاع اینکه احتمالا شاکی خواهید شد که چرا و نه و این همه خاطره و این همه کامنت و از این حرفها، باید بگم که بلاگ این امکان رو فراهم کرده که محتوی این وبلاگ رو تمام و کمال با تمام اسباب و اثاثیه بار کامیون کنیم و به بلاگ منتقل کنیم! لذا نگران خاطرات کهنه این خانه نباشید!

  • فریba
یکی از چیزایی که من از بچگی تو رویاهام داشتم و بعید میدونم این زندگی ماشینی لعنتی با این روزمرگی ها و مشغولیت های ذهنی ای که به همراه داره اجازه بده من بتونم حتی برای یک روز هم که شده این رویا رو به مرحله واقعیت برسونم اینه که:

وسط یه جنگل پوشیده از دار و درخت بطوریکه نور به سختی بتونه ازش عبور کنه، یه کلبه داشته باشم یا حتی اگر برای خودم نباشه بتونم برای چند صباحی اجاره ش کنم... 

ترجیحا یک نفر!!! هم باید باشه. 

صبح در حالیکه هنوز افتاب بطور کامل طلوع نکرده و اون یک نفر هنوز خوابه، من پاشم برم بیرون از کلبه و یه سبد بردارم برم تو جنگل تمشک بچینم. بعد یکساعت که برگشتم ببینم اون یک نفر!!! از خواب پا شده و خورده چوبهایی که دیروزش با هم از کف جنگل جمع کردیم رو یه گوشه آتیش زده و یه چای آتیشی دبش دم کرده. 

همونجا روی زمین کف جنگل بشینیم و چای بنوشیم و از گذشته و حال و آیندمون بگیم... 

بعدشم همونجا دست گل گردن هم کنیم و دراز بکشیم رو زمین و به شاخ و برگها و تکه های آبی آسمون که از اون وسطها پیداست زل بزنیم و فکر کنیم ... 

 

خدائی این چیز دست نیافتنی ای نیست!! ولی من میدونم حسرتش آخرش هم به دل من میمونه... 

  • فریba
نمیدونم چجوریه که من قصد خرید هر چی میکنم دو تا اتفاق میفته:

یا اون چیز مورد نظر نایاب میشه!

و یا گرون میشه!

مهم هم نیست چی باشه هااا، فقط کافیه من قصد کنم بخرم! همین!

میتونه یه مدل اسنک باشه که من تو جشنواره دیدم و خوشم اومد و دیگه هر چی گشتم پیداش نکردم!!!

تااااا ماشین و خونه و ....!

اون موقع که میخواستم لپتاپ بخرم، یهو قیمت لپتاپ کشید بالا! من لپتاپم رو در عرض دو هفته ۲۰۰ تومن گرونتر خریدم!

رفتم گوشی بخرم، خودش تو اون گرونی بود، من قصد کردم بخرم قیمتا همینطور رفت بالا رفت بالا!!

رفتیم خونه اجاره کنیم! دو ماه قبلش دوستم با ۱۰ - ۱۵ میلیون پیش راحت خونه پیدا کرده بودند، حالا ما دمار از روزگارمون درومد تا تونستیم این رو اجاره کنیم! امسال هم که میخوایم خونه رو عوض کنیم اصلا با این ۲۰ تومنی که ما میخوایم بدیم خونه پیدا نمیشه!!

از پارسال دلم رو صابون زده بودم و کلی برنامه ریزی کرده بدم که آخر امسال ماشین بخرم، خب چه وضعشه!! پراید شد ۲۰ میلیون تومن!! تصور کن من ۲۰ تومن بدم پراید بخرم، آخرش هم تو همین جاده دو بانده میرم زیر تریلی جنازه م رو هم نمیتونن از لای پاره آهنا دربیارن!!!

مسئولین رسیدگی کنند!

بعد هی میگن جوونا جوونی نمیکنن! چطوری آخه!!

 

پی نوشت:

دوستان اگر احیانا میخوان چیزی رو به فروش برسونند، اعلام کنند که من نیت خرید اون جنس رو کنم تا گرون بشه بتونن راحت بفروشن!! پورسانت مورسانت هم نمیخوام!!!

والا!

 

  • فریba
وای مردم از گشنگی

چرا اذون نمیگن؟

اذون اینجا یه ده دقیقه زودتر از تهرانه و من اونقدر ذوق میکنم برای همین ده دقیقه!!!

خیر سرمون دو روز اومدیم مرخصی!

امروز ایمیل پروژه رو باز کردم، دیدم مدیر محترم یه ایمیل به همه مدیرای همکار زده برای پیگیری مصوبات جلسه نفس گیر روز چهارشنبه، آخرش هم نوشته رو نوشت به سرکار خانم فریبا جهت تسریع در ارسال گزارش جلسه!!!

خواستم به خودش و تمام مدیران همکار ایمیل بزنم و بگم بنده در مرخصی به سر میبرم ناسلامتی!! 

کلاس سه تار این هفته هم خوب بود. دو تا درس بهمون داد. یکی چهارمضراب جلال ذوالفنون و یکی دیگه هم لاو استوری!

تا حالا شنیده بودید؟؟ لاو استوری با سه تار!! خیلی قشنگه.

البته به شرطی که نتهای ریزش رو بتونم همونطور ریز بزنم! من مشکلم فقط همینه! همین حل بشه خیلی عالی میشه. کلی میتونم قطعه بزنم و تند تند آپ کنم شما فیض ببرید!

باشد که یاد بگیریم. 

  • فریba
بانك اهداكنندگان غير خويشاوند