گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

بایگانی
محبوب ترین مطالب

۶ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۵ آذر ۹۴ ، ۱۱:۰۵
  • فریba

دارم از اول آنچه که اتفاق افتاده از اول تا کنون رو مینویسم. 

البته اگر شرح وقایع خوب یادم مونده باشه! 


اول دارم همه ماجرا رو از دید خودم مینویسم، و بعد تو همون پستها دیدگاه آقای همسر رو هم خواهم نوشت! 

خودم وقتی بهش فکر میکنم خیلی خنده م میگیره! :)))))


تا چند جلسه اول دیدگاهها و برداشتهامون متفاوته ولی بعدش دیگه راهمون یکی میشه. 



  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۹ آذر ۹۴ ، ۱۵:۴۱
  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۴ آذر ۹۴ ، ۱۵:۵۸
  • فریba

اول میخواستم از اول بگیرم بیام همه رو بنویسم، 

ولی دیدم عمرا حوصله م بشه!

پس بهتره از همینجا بنویسم، هر وقت هم فرصت کردم گریزی به گذشته هم خواهیم زد. 

البته که خیلی از پستهای متاهلی رمز دار خواهد بود، لذا دوستانی که رمز میخوان از همین الان زنبیل بذارن. :))


دیروز به خاطر اجلاس به ما تعطیلی خورد،

من هم که واقعا نتونسته بودم آخر هفته استراحت کنم عصری رفتم خونه خودم و بغچه م رو زدم زیر بغل و رفتم خونه اقای همسر. 


اقای همسر صبح زود باید میرفت محل کار چون بازدید داشتند. من هم ساعت 9 بیدار شدم و صبونه نخورده دست و رو نشسته یه وعده گوشت از فریزر دراوردم و نشستم جلوش که حالا با تو چی درست کنم!!! ساعت 11 که شد تصمیم گرفتم لوبیا پلو درست کنم!!

کم نمک شد. 

یه خوبی آقای همسر اینه که اصلا غر نمیزنه! سر هیچی غر نمیزنه اصلا!! بر عکس من!

مثلا غذا سوخته هم باشه میخوره میگه خوبه! ادم دوست داره با ماهیتابه بزنه تو صورتش وقتی میخوره و میگه خوبه!!!! البته من تا حالا غذا نسوزوندم ولی غذام یه دو بار بی نمک شد و اکثر اوقات هم ناهارم دیر اماده میشه بنده خدا غش میکنه از گشنگی!! :))))


غروب هم رفتیم یه دوری بیرون زدیم و رفتیم تو اون هوای یخی جمشیدیه!! 

من هی غر غر که هوا سرده برای چی اومدیم بیرون!! ورودی پارک یکی داشت بلال و چای و آش و .. میفروخت. اقای همسر پیشنهاد داد بلال بخوریم. منم بعد کلی ناز و نوز گفتم بلال نمیخوام! اش دوغ خریدم و همسری هم بلال خرید. داشت بلال رو میخورد و گفت بیا یه گاز بزن ببین چقدر خوشمزس! ضرر کردی نخوردی! 

من هم با بی میلی یه گاز کوچیگی زدم دیدم واااای چه بلااالی! بدو بدو رفتم یه بلال برداشتم گفتم منم میخوام!!!! 

جاتون خالی سه تا بلال خوردیم و تو اون تاریکی جمشیدیه کلی عکس گرفتیم. 


ساعت 11 رسیدیم خونه... اقای همسر همینجور رو مبل خوابش برد.. من هم یه خروار ظرف های نشسته رو شستم و چسبیدم به بخاری و خوابیدم! 


صبح ساعت 6 بیدار شدم، اقای همسر در خواب عمیق بود. دلم نمیومد بیدارش کنم که منو برسونه. برای همین یواش از جام بیدار شدم و رفتم دست صورتم رو شستم و مسواک زدم. داشتم حاضر میشدم دیدم همینجوری خواب الو نشسته سر جاش. سلام و صبح بخیر. 

گفتم بخواب. خیلی خسته ای. 

میگه همونجور خواب با چشای بسته میگه برسونمت! 

میگم نمیخواد خودم میرم. تو گناه داری خوابت میاد. 

با همون حالت میگه: تو بیشتر گناه داری.

و اینجوری شد که پا شد من رو رسوند تا یه مسیری تا خودمو برسونم سر کارم. :) :*





  • فریba

تصمیم گرفتم در قدم اول پستهای بد این وبلاگ رو پاک کنم!!

پستهایی که وقتی میخونم خاطره خوبی به ذهنم نمیاره! یا ممکنه اصلا خاطره ای به ذهنم نیاره!


بعدش 

از روزهای خوب دو نفری مینویسم :)))



  • فریba
بانك اهداكنندگان غير خويشاوند