گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

بایگانی
محبوب ترین مطالب

۸ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

رفتیم یه دوری تو میدون بزنیم و بهره ای از چهارشنبه سوری ببریم انقدر ترقه زیر پامون انداختند فرار رو بر قرار ترجیح دادیم!
تو مسیر برگشتنی با دختر خانمی که همسایه طبقه بالایی ما هستند بهم رسیدیم 

همینطور خوش و بش کنان اومدیم در خونه 

ماشین شون رو دیدیم که جلوی در پارکه 

همسر جان گفت کاش شما ماشینت رو بیاری تو امشب خیلی خطرناکه 

ایشون که انگار منتظر چنین پیشنهادی بود گفت اتفاقا میخواستم بیام ازتون خواهش کنم اجازه بدین ماشینمون رو بیاریم تو خیلی نگران بودم. 

ولی خب روم نمیشد.. 

منم گفتم نه بابا رو چیه .. امشب خطر داره .. بذار پارکینگ رو باز کنیم بیار تو ماشینت رو . 

در این لحظه یهو ایشون مکث کرد و گفت:

فقط یه چیزی من صبح زود میخوام برم سرکار.. مزاحم شما نشم برای باز کردن در پارکینک؟

با تعجب پرسیدیم صبح زود یعنی چه ساعتی؟

گفت ساعت 8:30 - 9 اینا!! 

من و همسر یه نگاهی به هم کردیم و من گفتم نه نگران نباشید من اون ساعت بیدارم! 



پی نوشت:

ما تو این اپارتمان حق دو تا پارکینگ داریم ! و دو تا از واحدها پارکینگ ندارند!! علتش هم اینه که پارکینگ دومی مزاحم هست :) 

خدا رو شکر یکی دیگه هم صبح زود رو معنا کرد و من متوجه شدم فقط برای من این ساعت زود نیست!! والا من هر وقت میگم صبح زود ساعت 11 همه میخندن!! :)))

  • فریba
من جاهای زیادی کار کردم و نتونستم به هزار و یک دلیل دوام بیارم 
که مهمترین دلیلش عدم تعهد و حمایت و بی توجهی بالادستی ها بوده چون من شخصا ادمی هستم که شرایط معنوی کاری برام خیلی مهمتر از شرایط مادی هست. 
و متاسفانه خیلی جاها همین شرایط معنوی محدود رو نتونستند فراهم کنند! 

تو این گروهی که تازه بهشون پیوستم .. تعدادی از بچه ها هستند که روحیه کار تیمی شون به شدددددت بالاست. 

رئیس سازمان هر هفته جلسه با بچه ها میگذاره و در مورد موفقیت و تجربه ها و خطاهای احتمالی تو کار و .. توضیح میده 
بی مزد و منت 
البته مزدش رو در اینده میگیره از تلاشی که بچه ها تو سازمان میکنند و موفقیتی که حاصل میشه که مسلما رئیس سودش رو خواهد برد
ولی ندیدم کسی رو وقتی که کسی بخواد از سازمانش بره به هر دلیلی چه شخصی چه کاری، بره باهاش صحبت کنه و کمکش کنه که مشکلش رفع بشه تا سازمان رو ترک نکنه!!! بلکه میاد بهش میگه خب به سلامت!!! چیزی که زیاده نیروی کار!!! 
ولی اینجا معتقدند هر کسی جایگاهی داره و ما نباید بذاریم کسی جایگاهش رو از دست بده و بااااید به هم کمک کنیم تا بتونند راه موفقیت رو پیدا کنند! 

من اولین جلسه ای که سر کلاسش حاضر شدم میتونم بگم مهمترین اتفاق زندگیم رخ داد و اون تغییر نگرشم به زندگی و اینده و خودم و اهدافم بود!!! 
من محسور صحبتهای رئیس شده بودم و مدام میگفتم چقدر قشنگ داره زندگی من رو توصیف میکنه! و چقدر ساده داره نکات موفقیت رو برای ما توضیح میده! 
نکاتی که هییییییچ وقت بهش توجه نکرده بودم!!!

من هر یکشنبه منتظر یه درس بزرگ هستم.. درسی که از این ادم میگیرم.. 
و این ادم و صحبتهاش نقطه عطف زندگی من بود! 

دیشب مدیرمون بعد کلاس یواشکی یه ندا داد که برید کافی شاپ کنار شرکت یه میز بگیرید جلسه داریم. 
گفتم من و شما و خانم فلانی؟
گفت بله ما سه تا با رئیس جلسه داریم! 

اوووووووووووووووووووووووووو وه! باورم نمیشد یه جلسه خصوصی ؟؟؟؟ 
گفت اره ازش خواهش کردم یه ساعتی وقت بذاره و بیاد باهامون صحبت کنه شما هم فکر کنید هر سوالی به ذهنتون میرسه بپرسید.. فقط سریع باشید!!! 

یکساعت با هم صحبت کردیم. 
من اصلا متوجه گذر زمان نشدم.. مثل تمام مدتی که سر کلاساشون هستم.. 

چطور یه ادم میتونه انقدر خوب باشه!! چرا نیومد بگه به من چه! چرا نیومد بگه تو نباشی یکی دیگه! چرا نیومد بگه خب اینکاره نیستی دیگه خانوم برو کنار باد بیاد!!! 

من چقدر به این ادم مدیونم .. چقدرررر .. 

حیف اسلام دست و پامون رو بسته بود وگرنه همونجا محکم بغلش میکردم و میگفتم تو نمیدونی با زندگی من چه کردی!! تو نمیدوووووووووووووونی!!! 


رئیس ما یه کارخونه داره!
یه کارخونه آدم سازی !! 
اونی که تو این سیستم با همه سختی هاش کنار بیاد و بتونه خودش رو بالا بکشه یه ادم همیشه موفق خواهد بود :) 

  • فریba

این روزها به شدت کار دارم 
همش در حال دویدنم 
از خونه به شرکت 
از شرکت به کلاس 
از کلاس به پاتوق 
از پاتوق کله تو تلگرام و حضور در جلسات و کلاسهای تلگرامی! 
دلم برای این روزام تنگ شده بود 
روزهایی که زمان کم میاوردم و دیر میخوابیدم و زود بیدار میشدم و ولی انرژی ام تموم نمیشد! 
و باز هم میدویدم و میدویدم 
دلم خیلی برای این روزها تنگ شده بود 
روزهایی که از هر ثانیه و هر لحظه ش دارم استفاده میکنم 
در اون حد که تو مترو و تو اتوبوس و حتی مسیرهای خلوتی که پیاده میرم کتاب میخونم که زمان از دست ندم!!
اووووه چه ادم فرهیخته ای شده ام من :)) 
باورم نمیشد اونقدر شیفته این کتابها بشم که حتی موقعی که زود میرسم شرکت و میبینم هنوز کسی نیومده در رو باز کنه همونجا پشت در شرکت رو زمین میشینم و کتاب میخونم!!! 
عههههههههههه اونم کی منننننننننننننن!!! 

امشب ساعت 5 از شرکت اومدم خونه .. واقعا خسته بودم و حس کلاس نبود 
از طرفی باید یه گزارشی رو فردا حتما به شرکت تحویل بدم چون برای جلسه میخوان. 
ناهار نخورده بودم.. سریع غذا رو گذاشتم گرم بشه 
و چسبیدم به یک عالمه ظرفی که از روز قبل مونده بود
سریع ظرفها رو شستم و ناهارمو خوردم 
تمام وسایل آشپزخونه رو ریختم بیرون و شروع کردم به سابیدن همه جا 
از در و دیوار و پنجره بگیر تا کابینت و قفسه ها و شلف ها و حتی در شیشه ترشی ها!!!! 
تاااااااااااا الان که ساعت نزدیک یکه کارم همین بود.. 
هر از گاهی همسر رو صدا میزدم که بیا این رو بده من
اینو جابجا کن 
اینو بشور بده .. 

تو همین خونه فسقل مون تا حالا 33 بار تغییر دکوراسیون دادیم :)))
امشب بار 34م بود که جای میز ناهاخوری دو نفره و اون مبل تک نفره مزاحم رو جابجا میکردیم 
 جای فعلی میز ناهار خوری بسی مناسب استتتت 
عکسشو میذارم بعدااا

من برم سر گزارش 
فردا هم تا 7 شب کلاس دارم 
بعدشم باید همسر رو ببرم خرید!!! تا من نباشم عمرا چیزی نمیخره !!! ای بابااااا 
  • فریba

همه ی ما تو دلمون پر از آرزو و خواسته های دست یافتنی و یا حتی به تصور خودمون دست نیافتنیه! 

مثلا دوست داریم مدیر فلان شرکت باشیم 

دوست داریم فلان ماشین رو داشته باشیم 

دوست داریم یه خونه داشته باشیم که پنجره هاش رو به یه جنکل و یا دشت پر از گل و سبزه باز بشه 

دوست داریم کنار دریا خونه داشته باشیم 

دوست داریم بریم دور دنیا بگردیم 

دوست داریم وسط یه جزیره یه ماه زندگی کنیم 

دوست داریم یه نویسنده بزرگ بشیم 

دوست داریم یه کافی شاپ داشته باشیم مال خودمون و ادمهای از جنس خودمون 

دوست داریم .. دوست داریم .. دوست داریم.. 

خیلی چیزا رو دوست داریم داشته باشیم.. 


سوالی که اینجا مطرح میشه اینه که 

آیا ما لیاقت این چیزایی رو که آرزوش رو داریم؟؟ 

آیا ارزش ما همین جایگاهی هست که الان داریم و یا نه ما باید بالاتر از اینی باشیم که الان هستیم؟ 

اگر ارزش ما همینه که خب پس چرا به چیزای بالاتر فکر میکنیم و آرزو میکنیم!؟ 

و اگر ارزش ما این نیست! پس چرا برای رسیدن به جایگاه واقعیمون تلاش نمیکنیم؟! 

و اگر هم داریم تلاش میکنیم آیا تلاش ما متناسب با اون اهداف و ارزوهامون هست و یا فقط دل خودمون رو داریم خوش میکنیم!؟ 




بازم فکر کنیم! 

  • فریba

تو پست قبل پرسیدم که اگر روزی برسه که ما دیگه هیچ آرزویی نداشته باشیم چه اتفاقی میفته! 

من خودم وقتی به این سوال فکر کردم و اوون روز رو تصور کردم حس کردم اون روز، روز مرگ منه! 

آرزو یعنی امید به اینده یعنی امید به زندگی 

وقتی آرزو میکنی و چشماتو میبندی و تو رویاهات سیر میکنی یعنی امید داری که یه جای تو زندگیت این رویا رو تو واقعیت ببینی و لمسش کنی! 

و همین یعنی امید! 

حالا فکر کن روزی برسه بدونی همین کار رو هم نمیتونی بکنی!! 

وحشتناکه به نظر من! 

  • فریba

اگر امروز همه آرزوهات رو از دست بدی چی میشه؟!







بهش فکر کنید!

  • فریba
گفتم که تازگیا با یه جمعی اشنا شدم که خیلی با حالن. 
از طریق این دوستان با یه شخصیتی اشنا شدم که میتونم به معنای واقعی بگم جزو تاثیر گذارترین ادمهای زندگی من بود! 
به این صورت که دو بار که باهاش صحبت کردم زندگی من عوض شد! 
دیدگاه من نسبت به خودم و زندگیم و ایندم عوض شد! 
و من هر روز خدا رو شکر میکنم که مسیر زندگی من رو به این سمت تغییر داد! 
گاهی حس میکنم من زیادی تو جو رفتم 
اما وقتی به بچه های این گروه فکر میکنم.. به کراس فکر میکنم و زندگی اون رو تو سه سال پیش تصور میکنم که تقریبا تو وضعیت من بود و چه بسا بدتر، مطمئن میشم که اشتباه نیومدم! و راه من همینجاست.. 

صحبت با این شخصیت یک توانایی و نگرشی به من داد که بتونم گامهای محکم و استوار و سراسر امید و نور به اینده بردارم! 
قبلنا به همه ارزوهام و رویاهام با حسرت نگاه میکردم.. 
ولی الان به همشون زمان دادم 
میگم به زودی نوبتت میرسه.. 

یک قدرتی به من داد که نمیتونم و نمیشه دیگه برام معنی نداره! 
همه چیز برام شدن داره .. دیگه هیچی برام ارزو نیست و فقط یک هدفه که باید برای رسیدن بهش تلاش کنم.. 

و خدا رو بابت اینکه من رو تو این مسیر قرار داد شاکرم شاکرم شاکرم.. 


  • فریba

منزل یکی از دوستان دعوتیم. 

قرار شد هدیه براشون گل ببریم. 

به همسر میگم این همه گل داریم خونه یکیشون رو ببریم دیگه بخاطر یه گلدون اینهمه راه نریم باغ گل. 

میگن نه اینا مال خودمونه به اینجا عادت دارن! 

رفتیم یه گلدون خریدیم اومدیم به سلیقه خودم کلی تزیینش هم کردیم تازه 

حالا اقای همسر گیر دادن که نه این خیلی خوشگله و حیفه ببریم خونه اونا.. بیا یکی از همین گلهای خودمون رو براشون ببریم این بمونه :/ 

البته حیف از این نظر میگن که اونا حال و حوصله گل ندارن و این گل به این زیبایی حیف میشه .. بهتره یه گل مقاومتر ببریم این گناه داره!! 

حالا دو سه تا گلدون رو گذاشتیم کنار هم داریم تصمیم میگیریم که الان کدوما رو ببریم اونجا :/ 

  • فریba
بانك اهداكنندگان غير خويشاوند