گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

بایگانی
محبوب ترین مطالب

۳۷ مطلب با موضوع «ازدواج» ثبت شده است

فاز اونایی که به شوهرشون میگن "آقام" رو نمیفهمم!

من فقط به یه نفر میتونم بگم آقام، اونم بابامه.

😑😑

  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۲ دی ۹۶ ، ۰۱:۵۱
  • فریba
تو این دو سه ماه اخیر همه مدام از این میپرسن که باردار نیستی؟ نمیخوای بچه دار بشی؟ چرا؟ دیر میشه ها؟ تا داری دکترا میخونی یه بچه بیار! و خیلی از حرفها! 
وقتی هم میای از سختی های بچه دار شدن اون هم تو یه شهر دیگه و هزینه هاش و تربیتش و اینده ش و اینا حرف میزنی همه میگن خیلی داری سخت مییگری! یه بچه بیار میفهمی اونقدرام سخت نیست!!! :/

تو این مدت خیلی فکر کردم به این موضوع! البته ما تا 2-3 سال دیگه مطلقا تصمیم به بچه دار شدن نداریم چون اصلا شرایطش رو نداریم! ولی به این فکر کردم که مثلا همون 3 سال دیگه هم من بخوام بچه دار بشم واقعا میتونم با این همه سختی کنار بیام؟ 9 ماه تموم یه موجود کوچولو رو تو خودم پرورش بدم و به خاطر سلامتی اش باید خیلی کارها بکنم و خیلی کارها هم دیگه نکنم! 
وقتی به دنیا بیاد تا دو سال باید چشم ازش برندارم! 
بعدش شروع کنم به تربیت کردنش.. 
و تا بیاد رابیفته و بفهمه چی به چیه من باید از همه چی خودم بزنم.. چون به هیچ وجه اعتقاد به مهد و پرستار و خاله و اینا ندارم! بچه بااااید پیش مادرش بزرگ بشه!
به نظرم کار خیلی سختی اومد! سختیاش هم برام ملموسه چون من در طول مدت بارداری خواهرام من حضور فعال داشتم تا بدنیا اومدن بچه هاشون و تا الان که یکیشون دانشگاه میره یکشون مدرسه میره و یکیشون شیر میخوره همه رو شاهد و ناظر بودم و میدونم چه دردسرایی داره و اگر نبود حضور فعال خانواده ما و همسرانشون واقعا نمیتونستند به راحتی بچه هاشون رو بزرگ کنند! 
این یه موضوعیه که خیلی فکر من رو درگیر کرد. 
و موضوع بعدی اینکه چه لزومی داره حتما ادم بچه از خودش داشته باشه! 
وقتی اینهمه بچه بی سرپرست تو پرورشگاه هست، چه اشکالی داره بریم یکی از این بچه ها رو بیاریم تو خونه بزرگ کنیم؟ 
مثلا یه دختر 6 ماهه؟ یا شایدم بزرگتر؟ دو ساله یا چند ساله!؟ 
من که دوست دارم مادر باشم و دلم برای بچه میتپه ولی میتونم اون سختی های اولش رو نکشم و بجاش یه دختر بیگناهی که از قضای روزگار پدر و مادری نداره رو به فرزندی قبول کنم؟
این موضوعی بود که من قبل از ازدواج با همسرم باهاش صحبت کردم و با هم توافق کردیم که اگر روزی دلمون بچه خواست بریم از پرورشگاه بیاریم ولی بعد ازدواج هیچوقت درموردش صحبت نکردیم چون شرایطش پیش نیومده !! 
ولی موضوعی که هر وقت به این فکر میفتم خیلی من رو نگران میکنه اینه که ایا ممکنه مهر یه بچه ای که از خودم نیست تو دلم بیفته؟ نکنه نتونم مثل بچه خودم بهش نگاه کنم؟ نکنه نتونم مثل یه مادر بهش محبت کنم؟ نکنه نتونیم زندگی خوبی براش فراهم کنیم؟نکنه... 
و خیلی چیزای دیگه .. 
چون پذیرفتن یه بچه بی سرپرست، مسئولیت خیلی بزرگیه! و من به عنوان کسی که دوست دارم یه روزی اینکار رو بکنم باید خیلی جوانب رو بسنجم! 
نظر شما چیه؟ 
ادم از خودش بچه داشته باشه بهتره یا سرپرستی به بچه دیگه رو قبول کنه؟ 
  این نگرانی های من طبیعیه به نظرتون؟ 

  • فریba

همسر جان سرما خورده 

به من میگه تقصیر توئه! نصف شب سردم شد پا شدم دنبال پتو میگشتم دیدم یه چیزی گوله شده گوشه تخت.. همه پتو رو هم پیچیده دور خودش!! منو میگفت! 

بهش میگم خب من ساعت 3 اومدم بخوابم دیدم تو همینجور بدون پتو گرفتی خوابیدی گفتم لابد سردت نیست :// 

حالا تا شب هی منو خانوم پتو پیچ صدا میکنه!!

 

خیلی از دوستام از اینکه وقتی همسرشون مریض میشه عزا میگیرن که خیلی لوسن و بهونه میگیرن و ادمو خسته میکنند و اینا .. ولی همسر جان ما دریغ از یکم لوس بازی و ناز و ادا! 

تو هیچ موردی به ادم وابسته نیست و اصلا اعلام نیاز نمیکنه! (به جز یه مورد :| ) از بس که مستقله این بشر!! 

بارها شده حین بازی یا کار اسیبی دیده یا جاییش زخم و کبود شده، هیچی نمیگه مگه من یهویی متوجه بشم!!

مثلا دستشو محکم فشار دادم چنان جیغی کشید که فهمیدم هنگام کار انگشتش در رفته!! یا موقعی که داشت لباس عوض میکرد پهلوش زخمی و  کبوووود بود فهمیدم نمیدونم کجا خورده به یه میله ای!! اومد یه چیزی به من بده دیدم کف دستش زخم و زیلی! اندازه یه فرغون شن و سنگریزه تو دستش بود فهمیدم تو فوتبال یکی نامردی کرده هلش داده ایشونم خورده زمین دستاش کف زمین اسفالتی کشیده شده زخمی و خونی مالی!! ولی میاد خونه اصلا هیچی نمیگه! 

البته یه سری موارد دیگه هم هست که در موردش صحبت نمیکنه! مثلا امتیازاتی که تو کار میگیره، تقدیرنامه هایی که بهش میدن و من بعد مدتها وسط وسایلاش پیدا میکنم و کلی ذوق میکنم!! درجه ای که پارسال گرفت که هر کی جای اون بود حتما یه جشن میگرفت و من وقتی بهش گفتم چرا هیچی نگفتی با بی خیالی گفت مگه چیه!! گفتن نداشت!! ://

از طرفی اینکه لوس نیست خیلی خوبه! 


و از طرفی من رو به شدت ناراحت میکنه .. وقتی یادم میاد که طبق گفته مادر جانش از 18 سالگی که رفته دانشگاه دیگه مستقل شده و روی پای خودش بوده .. میفهمم تمام این نگفتنهاش و به خود متکی بودنهاش از اینه که همش تنها بوده... کسی نبوده که پیگیرش بشه ببینه کجاست چیکار میکنه!! هی برای خودش اومده و رفته و زمین خورده و پاشده و ..!! 

یبار برام تعریف کرد که بخاطر جراحی دندونش سه شبانه روز تو خونه تنها بوده و درد کشیده و نخوابیده و .. ! :(

وقتی به این فکر میکنم چطور هشت سال تک و تنها تو تهران خونه داشت و به زندگیش میرسید ناراحت میشم .. 

روز جلسه اشنایی مون مادرش با ذوق تعریف میکرد که روزی که پسرمون میرفت سربازی ما داشتیم میرفتیم مسافرت .. باباش براش پول گذاشت لب طاقچه و رفتیم .. وقتی برگشتیم دیدیم پول رو طاقچه اس و برنداشته بود!! 

و من بعدها وقتی برادرم رفت سربازی و دیدم که چقدر مادرم براش بی تابی کرد و چقدر گریه میکرد و کل فامیل جمع شدند و برادرم رو بدرقه گردان کردند، تازه فهمیدم یکی تنها بار سفر ببنده اونم سربازی و کسی نباشه از زیر قران ردش کنه یعنی چی! 

وقتی تعریف میکردند که پسرمون انقدر مستقله که از روی که رفته دانشگاه تا الان یه ریال از ما پول نگرفته، من همش به این فکر میکردم که چطور دلشون اومد اجازه بدن پسرشون تنهایی تمام سختی های زندگی رو بکشه و اینا الان بیان پزش رو به ما بدن! 

و من گاهی به همسرم خیره میشم و تمام تنهایی ها و روزهای مستقل بودنش رو تصور میکنم و دلم میخواد های های براش گریه کنم!! (هر چند خودم هم دست کمی ازش نداشتم و همیشه تنها و مستقل بودم با این تفاوت که من خودم خواستم اینطوری باشم و همسر شرایط ایجاب کرد که اینطوری باشه!) 


بخاطر همین بود که من به خودم قول دادم تو تمام شرایط درکش کنم و کنار باشم.. 

بخاطر همین قول دادم که هیچوقت مثل خانوادش نباشم و هیچ جا تنهاش نذارم! 

برای همین تصمیم گرفتم بیشتر از حد توانش ازش چیزی نخوام! زندگی رو بخاطر مادیات براش حروم نکنم ...

برای همین بود که تو مراسم عقد و عروسی تا جایی که تونستم باهاش راه اومدم و از خیلی چیزها صرف نظر کردم .. بگذریم از خانواده محترمش!!! 

یه روز تو دوره عقد که تو خونه مجردی نقلی و کوچیکش از ارزوها و اینده زندگیمون گل میگفتیم و گل میشنفتیم... بهش گفتم من تو همین خونه حاضرم باهات زندگی کنم، مهم خودم و خودتی دو نفر ادم مگه چقدر جا میخوان .. لبخندی زد و گفت بیشتر از این اذیتم نکن! خودم به حد کافی ناراحت هستم .. و من متعجب که وااا از چی ناراحتی؟ اونم با همون لبخندش گفت ناراحت اینم که نکنه نتونم یه زندگی خوب و یه رفاه کامل برات فراهم کنم .. ناراحت اینم که تو لیاقتت خیلی بالاتر از این خونه و زندگیه و من الان نمیتونم برات فراهمش کنم .. 

و من چقدر از شنیدن این حرفها ناراحت شدم و همون لحظه دستهاشو گرفتم و گفتم هیچوقت نمیخوام فکرت رو اعصابت رو سلامتیت رو بخاطر مادیات اذیت کنی! هیچوقت پول برای من ملاک نبوده و نیست! سلامتی و ارامش از خونه انچنانی و ماشین انچنانی و طلا و جواهر و هر چی که ذهنت رو مشغول کرده برای من مهمتره! 

همین حرفها باعث شد که الان همسرم همه جوره با من همراهه! همه جوره هوام رو داره و کوچکترین کاری نمیکنه که مبادا من ناراحت بشم! و اگر ناراحتی هم پیش بیاد قطعا بی دلیل بوده و تمام تلاشش رو میکنه از دل من دربیاره و از همه مهمتر اینکه من همه بلایی سرش میارم ولی هیچ اعتراضی نمیکنه :)))



  • فریba

یکی از تفریحات روزانه من دیدن عکسهای عروسی و ذوق کردنهایمان از عکسهاست! 

بویژه عکسهایمان در لوکیشن کویر .. عکسها خیلی ساده است چون از ناشی ترین عکاس ممکن دعوت به عکاسی کردیم چون رسم نداریم عکاس اقا سر صحنه بیاوریم لذا از خانم عکاس اقا دعوت کردیم بیایند کویر. از طرفی هم عکسهای لوس بازی دوست نداشتیم و مدام تاکید میکردیم به عکاس که از ما نخواهی ادا در بیاوریم و هی اینطوری وایسیم و اونطوری وایسیم خوشمان نمیاید!! طبیعی طبیعی!!

انصافا عکاس پایه ای بودند.. تا من گفتم عکاسی در کویر انگار برق از کله ش پریده باشد گفت پایه اید؟ 

گفتم ما چهار پایه ایم شما چطور؟ 

ایشان هم گفت من به همه عرو س و دامادها التماس میکنم که شما را به خدا کمی وقت بیشتر بگذارید برای عکاسیتان و انقدر عجله عجله عکس نگیرید چون اخر عروسی تنها چیزی که یادگار میماند همین فیلم و عکس است. 

اینگونه بود که ما گفتیم عاقا ما عکاسی در کویر میخواهیم چه کنیم؟ که فرمودند حلللللللله! 

و اینگونه بود که ما در ظهر ظل (ذل؟ ضل؟زل؟)  گرمای روز عروسیمان هلک هلک رفتیم کویر!! برهوووت.. همه هم برایشان عجیب بود که این دو تا ماشین مشکوک با ماشین گل زده عروس و داماد کجا دارند میروند وسط بیابان چون طرفای ما کسی انقدر حال و حوصله ندارد که برود تا کویر عکس بگیرد و بیاید!!!! (شما بخوانید خل و چل به جای حال و حوصله!!!)

و اینگونه شد که ما تمام خطرات راه من جمله به گند کشیده شدن لباسهایمان، ریختن ارایشمان در ان گرما و گیر کردن ماشینمان در شن را پذیرفتیم و بسی عکسهای خوشگل موشگل  در کویر گرفتیم که دل همه را آب میکند..!! 

و از انجایی که عکاس ما بسیار ادم خوب و ادم حسابی بود فردای ان روز به ما زنگ زد که یک فلش بیاورید و تمام عکسهایتان را بگیرید و دل سیر تماشا کنید و سر فرصت انتخاب کنید برای البومتان و به همین دلیل است که بعد گذشت هشت ماه ما هنوز نرفته ایم سراغ البوم! چون تمام عکسها دستمان است و البوم میخواهیم چکار :)))


پی نوشت: 

بگردم ببینم عکس مجاز دارم که جهت اب شدن دل شما بینندگان و خوانندگان در پست بعدی آپ کنم یا خیر! 

  • فریba

توی این خریدایی که میرفتیم 

هم مادر و همسر من رو همراهی میکردند، و هم اینکه عکسهای بعضی چیزها رو تو تلگرام برای دوستام میفرستادم تا نظرشون رو بگن. 

یک چیزی که من متوجه شدم این بود که سلیقه من کلااااااااااا با همشون متفاوت بود!!! 

یه چیزی من میپسندیدم و خیلی خوشم میاد بقیه میگفتن عهههه این دیگه چیه بابا!! 

یه چیزی هم که من خیلی بدم میومد و میگفتم عه چقدر زشته همه میگفتن وااای همینو بگیر خیلی قشنگه! 

اخه چرا واقعا! 

به قول همسر سلیقه من یه سلیقه خاصه که همه کسی نمیپسنده! همیشه میگه چیزایی به چشمت میان و میخری که عمرا کسی اصلا ببینه!! 

چنین ادم خاص و خوصی هستیم ما! :) 


سر همین خاص و خوص بودنه که الان یه سری چیزایی که به سلیقه خودم نخریدم رو دوست ندارم! مثلا مبل رفتیم کرم قهوه ای گرفتیم که همه کس پسند باشه! ولی من میخواستم صورتی طوسی سفارش بدم! 

میخواستم روتختی رنگ جیغ سفارش بدم ولی نشد! رفتیم یه منظره بهاری انتخاب کردیم برای روتختی! 

و به همین منوال خیلی خریدای دیگه! 

نمیذارن ادم مدرن خرید کنه دیگه. 

من اصلا از ست کردن خوشم نمیاد! دوست دارم هر چیزی یه رنگ باشه! دوست دارم خونم رنگی رنگی باشه! 

ولی حیف که مردم سلیقه ندارن. :)))

 اونوقت میان میگن خونه نبود که مهدکودک بود! پرده زرد! مبل صورتی! رو بالشی ابی! تخت بنفش! 

والا! :))))))))))))))))))))


  • فریba

عروس دیدین دونه دونه جهازشو خودش بره بخره بیاره بچینه؟؟ ندیدین؟ حالا ببینین! 

فریبا هستم یک عدد عروس جهاز بخر خودت برو بچین! :))))))


ولی یه خوبیش اینه که همه چی رو خودت به سلیقه خودت میری میخری و میاری صاف میذاری سر جاش! 

صد دور خونه این و اون نمیچرخوبی خانواده داماد پا نمیشن چادر چاقچول کنند و بیان جهاز ببینید چش و ابرو برات بیان! (البته این مرحله رو نمیشه صرف نظر کرد و بخوای نخوای خانواده همسر جان باید بیان خونه رو ببینید! فقط فرقش اینه که همونایی که خودت میخوای رو دعوت میکنی بیان نه همه! )

الان که من اینجا هستم حدودا 20 روزه که ما اومدیم تو خونه جدیدمون، 

تقریبا سفارش همه وسایلمون رو دادیم 

یه بخشیش اومده و یه بخش دیگه ش مونده که برسه به دستمون 

از میون تموم خریدام دو تا چیزی که خیلییییی دوستشون داشتم و دقیقا با سلیقه خودم خیلی جوره سرویس خوابه و سرویس قابلمه ها! :)
حالا تونستم عکسشون رو میذارم :) 

ماکروفرم هم دوست دارم ولی به شرطی که برم باهاش کار کنم ببینم چقدر باهام کنار میاد :)


این وسط یه اعصاب خوردی هایی هم داشتم! 

سرویس ارکوپالی که سفارش دادم وقتی برام فرستادن با هم جور نبودن! منم زنگ زدم به فروشنده گفتم کل سرویس رو برات پس میفرستم و میام یه مدل دیگه برمیدارم. بیچاره هم با کلی شرمندگی گفت هر جور صلاح میدونید عذر میخوایم و اینا ... 

دیشب اقای همسر شیفت بود، 

یهویی هم به من زنگ زدند که وسایلت اماده س داریم میفرستیم! 

من بودم و 10 تا کارتن انواع وسایل اشپزخونه! از کفگیر ملاقه بگیر برو تا برسی به بلور و کریستال!!!! بسته های عدس و نخود و لوبیا هم اضافه کنید :)

من از تنهایی و نبود همسر جان استفاده کردم و همه رو سر وقت چیدم سر جاش. اگر همسر بود انصافا نمیذاشت انقدر با حوصله بچینمشون! هی میگفت اینو کجا بذاریم! اینو کجا نذاریم!! :)


فکر کنم هفته بعد که سرویس خوابمون برسه دیگه خونمون تکمیل بشه بتونم مهمون دعوت کنم :)





  • فریba


یکی از مسائل من و اقای همسر شرکت در مهمانی های خانواده دو طرف هست! 

من به ایشون میگم از مهمونی های خانواده شما خوشم نمیاد خیلی رسمی و تعارفیه!!! 

ایشون هم میگه منم خیلی حوصله مهمونی های شما رو ندارم چقدر شلوغید! 

خدائی راس میگه ما خیلی شلوغیم. مهمونی معمولی معمولی مون زیر 20 نفر نیست!!! یه عالمه هم که بچه مچه اون وسط میلوله!!!

 همش هم داریم میخوریم و میخندیم هر کی هم میگه با اجازتون ما دیگه بریم همه میگن کجا بابا حالا سر شبه! حالا سر شبه مثلا ساعت 9 و 10 و اینا نیستااا ساعت 1 نصف شبه مثلا!!!! 

البته ایشون کم کم داره از جمعهای ما خوشش میاد (به شرطی که خیلی طولانی نشه و نکشه به نیمه های شب) و میگه شما خیلی فامیلای باحال و رله ای دارید!!! چقدر دور هم بودن و جمعهای فامیلی تون براتون اهمیت داره. 

در حالیکه بستگان اقای همسر در عین محترم بودن بسیار خشک و رسمی هستند و من با گذشت حدود دو سال هنوز نتونستم باهاشون ارتباط خوبی برقرار کنم و منم تو جمعشون میشم مثل خودشون ://

اوایل من خیلی مشکل داشتم با این قضیه! یعنی هر دومون داشتیم! 

واقعیتش اینه که من و اقای همسر دو قطب کاملا مخالف شخصیتی هستیم. من بسیار پر جنب و جوش و هیجانی و فعال. اقای همسر بسیاااااار ارام و ریلکس اونقدر که بعضی وقتها میخوای از دستش سرتو بکوبی به دیوار بتنی!!!! 

این بود که اوایل سر همین چیزای کوچیک مسئله داشتیم. مثلا نمونه ش همینی که گفتم. از مهمونی های همدیگه فرار میکردیم و هر کدوم سعی میکردیم یه دلیل موجه پیدا کنیم که نریم!! :))))))))

تا اینکه کم کم به این تصمیم عقلانی رسیدیم که ازدواج یعنی همین! فامیل شوهرته (زنته) مجبوری بهشون احترام بگذاری و مجبوری باهاشون ارتباط داشته باشی حتی اگر چشم دیدنشون رو نداشته باشی! 

اخ که چقدر این تعارفهای زورکی بده! 

عه عه 



  • فریba

یکی از آشناها اومده بود تهران خونه بستگانش! 

از بدو ورود به تهران مدام زنگ زنگ که بیا اینجا ببینمت! 

حالا منم خونه و زندگیم رو ول کردم رفتم بست نشستم تو خوابگاه دانشگاه که مثلا هر چی تا الان درس نخوندم این دو ماه مونده به امتحانای پایان ترم بخونم. بجاش اخر هفته با خیال راحت و بی دردسر در خدمت خانواده باشم. 

حالا ایشون هی اصرااار اصراااار که بیا اینجا یه شب پیش ما بمون و جمع خانومانه س و بریم بگردیم و ...

من هر چی میگفتم بابا بخدا درس دارم وقت بشه حتما میام و تعارف ندارم و .. به حرجش نرفت! تا اینکه قول دادم 5 شنبه حتما برم اونجا. 


بگذریم که چقدر اقای همسر غر زد که در طول هفته که میری دانشگاه و اخر هفته هم که با دوستات قرار میذاری پس من چی! :))) 


تو این اوضاع بودیم که یکی از دوستان پیام داد:

+ فریب! شنیدم فلانی اومده تهران؟ خبری ازش داری؟ 

- گفتم بله! ما رو هم نمود از بس گفت بیا ببینمت! 

+ میگه: وای فری نری هااااااااااااااا نری خونه شون هااااااااااا 

- واااااااااا برای چی نرم؟ یه دو ساغت میخوام برم سر بزنم دیگه زشته انقدر زنگ زده! 

+ ولششش کن بهووونه بیار نرووو .. 

- وا خب واس چی؟ 

+ بابا اون جادو گره! همه ازش میترسن! حتما میخواد طلسمت کنه نری هااااااااااا

- برو بابااااا تو همم عه اون به من چیکار داره!

+ اگه باهات کار نداره برای چی انقدر اصرار داره بری خونش؟؟؟ حالا از ما گفتن بود! ببین حالا که میخوای بری.. رفتی چیزی برات اورد نخوری ااا مثلا چائی شربتی چیزی ... نخوری هاااا ... فریبااااااااا


خلاصه ما رفتیم و اونجا یه چای و میوه و بستنی هم خوردیم! 

حالا من هی در حال بررسی شرایطم هستم ببینم ایا طلسم شده ام یا خیر :))))))))))



  • فریba

8 فروردین عروسیمون برگزار شد. 

خیلی روزای استرس اوری بود 

از عید عملا هیچی نفهمیدیم چون همش در حال بدو بدو بودیم 

نمیدونیم چه شانسیه چه وقتی پسر زن میدیم چه دختر شوهر، اونی که میدوئه خانواده ماست! :))) 

ما ریسک کردیم عروسیمون رو تو باغ بابا گرفتیم. اولین باری بود که میخواستیم چنین مراسمی تو باغ برگزار کنیم این بود که هم خیلییییییییییییییی کار داشتیم و هم خیلییییییییییییی استرس که نکنه اتفاقی بیفته که برنامه رو بهم بزنه. 

خدا رو شکر همه چی خیلی خیلی خیلی خوب برگزار شد. 

اگر حرص  دادنای خانواده همسر نبود که دیگه نور علی نور بود :))))))))))


گوشی نازنینم هم موقع چیدن میز صندلی ها شکست :(((((((((


اینجوری شد که ما دیگه رسما متاهل شدیم به قول دوستان!! :))) 


  • فریba

یه هفته درس و کار و زندگی رو تعطیل کردم و اومدم ولایت که بریم دنبال کارای عروسی 

امروز خدا رو شکر تونستم لباس شب عروسی رو انتخاب کنم.

به قول ابجی، انگار این لباس رو به تن تو دوختند. 

تمام مزونهای موجود رو سر زدم تا بتونم لباس مورد علاقمو پیدا کنم ولی دیگه کم کم داشتم نا امید میشدم و استرس من رو میگرفت که نکنه باید برگردم تهران و اونجا در به در دنبال لباس بگردم؟؟ که خدا رو شکر امروز تونستم تو مزون ترانه یه لباس خوشگل موشگل پیدا کنم. 

فورا به اقای همسر پیام دادم و گفتم لباسمو پیدا کردمممممممممممممم

ایشون هم اصرار که عکسشو بفرست برام منم گفتم عمرااااااا باید تا شب عروسی صبر کنی :)





ابتدای امسال که دو پسر عموی نازنینمون بر اثر تصادف به رحمت خدا رفتند در حالیکه من داشتم برنامه ریزی جشن عروسی ام رو میکردم، شوک بزرگی بهم وارد شد.. اونقدر که دیگه فکر عروسی و جشن و شادی هم نمیتونستم بکنم.. همون موقعها به همه گفتم من دیگه جشن نمیگیرم و یه سفری میریم و میریم سر زندگیمون.. ولی مامانم اجازه نداد و گفت صبر کنید یه مدت از این حادثه بگذره تا بتونیم تصمیم بگیریم... 

الان که در تدارک مراسم جشن و خرید و عروسی بازی هستم میفهمم اگر مراسم نمیگرفتم چه لذت بزرگی رو به خودم حروم میکردم! 

روزای خوبی رو دارم میگذرونم... 

برای تمام دوستای نازنینم این روزها رو از ته دل آرزو میکنم... 

  • فریba

خیلی وقته ننوشتم،

ولی اخیرا اتفاقاتی افتاد که من رو به این فکر انداخت که اینجا یه اشاره ای بهش بکنم،

البته الان وقت ندارم در موردش بنویسم فقط به گفتن دو جمله بسنده میکنم:

اول باید بگم من بهترین همسر دنیا رو دارم. بهترین مردهای دنیا رو هم که بیارید باز همسر من یه قدم بالاتر وایستاده.. . :))) 

دوم خدا رو به خاطر اینکه همسرم رو تو مسیر زندگی من قرار داد شکر میکنم. صدها بار شکر میکنم. هزارها بار شکر میکنم... اصلا بی نهایت شکر میکنم ... 


:* :* 

  • فریba

یه سری پست میذارم بعدها، عنوانش دقیقا همینه که بالا نوشتم، یعنی: 

ویژه متاهلین! 

99 درصد این پستها رمز داره و رمزش هم فقط به متاهلا میدم! 

فقططططط! :)))) 



  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۶ دی ۹۴ ، ۱۶:۰۱
  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۰ دی ۹۴ ، ۱۸:۱۰
  • فریba

اون شب تموم شد و برگشتیم به خونه


البته اخر شب که داشتیم برمیگشتیم بهم پیشنهاد داد بریم شام بخوریم ولی چون مسیر رو اشتباه رفتیم خیلی دیر شد و اینطوری شد که من گشنه تشنه رفتم خونه!!!!


تو راه برگشت خیلی خندیدیم و وسط این بگو بخندها نزدیک بود تصادف کنیم!!!! یه ماشین با سرعت بسیار بالا از سمت راستمون سبقت گرفت درحالیکه ما هم داشتیم میرفتیم به سمت خروجی سمت راست. رسما خطر از بیخ گوشمون گذشت چون اگر ثانیه ای زودتر میرسیدیم یا اون دیرتر رد میشد فاتحه من خونده بود و ایشون هم پرت میشد تو اسمونها حالا شانس میاورد برمیگشت زمین یا نه !!!!


دم در وقتی داشتم ازش خداحافظی میکردم حس کردم یه چیزی ته دلمو قلقلک میده و باعث شد ایندفعه نه از رو اجبار بلکه از روی احترام واقعی لبخندی بزنم و تشکر کنم و خداحافظی!


برگشتم خونه، حمیده بیدار بود و ازم پرسید که خب چی شد!!!؟ گفتم نمیدونم!!! فکر کنم بیشتر احتیاج به فکر کردن دارم.


.


.


.


چقدر حیف که تاریخ ها رو یادداشت نکردم. هر چند ارشیو همه چت های پس از دیدار رو دارم تو واتس آپ. باید امشب برم همه تاریخ ها و محل قرارهای مهم رو دربیارم.


.


هر دفعه میگم باید اینکارو بکنم باید اونکارو بکنم و هی یادم میره!!!!

  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۵ دی ۹۴ ، ۱۳:۳۲
  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۵ آذر ۹۴ ، ۱۱:۰۵
  • فریba

دارم از اول آنچه که اتفاق افتاده از اول تا کنون رو مینویسم. 

البته اگر شرح وقایع خوب یادم مونده باشه! 


اول دارم همه ماجرا رو از دید خودم مینویسم، و بعد تو همون پستها دیدگاه آقای همسر رو هم خواهم نوشت! 

خودم وقتی بهش فکر میکنم خیلی خنده م میگیره! :)))))


تا چند جلسه اول دیدگاهها و برداشتهامون متفاوته ولی بعدش دیگه راهمون یکی میشه. 



  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۹ آذر ۹۴ ، ۱۵:۴۱
  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۴ آذر ۹۴ ، ۱۵:۵۸
  • فریba

اول میخواستم از اول بگیرم بیام همه رو بنویسم، 

ولی دیدم عمرا حوصله م بشه!

پس بهتره از همینجا بنویسم، هر وقت هم فرصت کردم گریزی به گذشته هم خواهیم زد. 

البته که خیلی از پستهای متاهلی رمز دار خواهد بود، لذا دوستانی که رمز میخوان از همین الان زنبیل بذارن. :))


دیروز به خاطر اجلاس به ما تعطیلی خورد،

من هم که واقعا نتونسته بودم آخر هفته استراحت کنم عصری رفتم خونه خودم و بغچه م رو زدم زیر بغل و رفتم خونه اقای همسر. 


اقای همسر صبح زود باید میرفت محل کار چون بازدید داشتند. من هم ساعت 9 بیدار شدم و صبونه نخورده دست و رو نشسته یه وعده گوشت از فریزر دراوردم و نشستم جلوش که حالا با تو چی درست کنم!!! ساعت 11 که شد تصمیم گرفتم لوبیا پلو درست کنم!!

کم نمک شد. 

یه خوبی آقای همسر اینه که اصلا غر نمیزنه! سر هیچی غر نمیزنه اصلا!! بر عکس من!

مثلا غذا سوخته هم باشه میخوره میگه خوبه! ادم دوست داره با ماهیتابه بزنه تو صورتش وقتی میخوره و میگه خوبه!!!! البته من تا حالا غذا نسوزوندم ولی غذام یه دو بار بی نمک شد و اکثر اوقات هم ناهارم دیر اماده میشه بنده خدا غش میکنه از گشنگی!! :))))


غروب هم رفتیم یه دوری بیرون زدیم و رفتیم تو اون هوای یخی جمشیدیه!! 

من هی غر غر که هوا سرده برای چی اومدیم بیرون!! ورودی پارک یکی داشت بلال و چای و آش و .. میفروخت. اقای همسر پیشنهاد داد بلال بخوریم. منم بعد کلی ناز و نوز گفتم بلال نمیخوام! اش دوغ خریدم و همسری هم بلال خرید. داشت بلال رو میخورد و گفت بیا یه گاز بزن ببین چقدر خوشمزس! ضرر کردی نخوردی! 

من هم با بی میلی یه گاز کوچیگی زدم دیدم واااای چه بلااالی! بدو بدو رفتم یه بلال برداشتم گفتم منم میخوام!!!! 

جاتون خالی سه تا بلال خوردیم و تو اون تاریکی جمشیدیه کلی عکس گرفتیم. 


ساعت 11 رسیدیم خونه... اقای همسر همینجور رو مبل خوابش برد.. من هم یه خروار ظرف های نشسته رو شستم و چسبیدم به بخاری و خوابیدم! 


صبح ساعت 6 بیدار شدم، اقای همسر در خواب عمیق بود. دلم نمیومد بیدارش کنم که منو برسونه. برای همین یواش از جام بیدار شدم و رفتم دست صورتم رو شستم و مسواک زدم. داشتم حاضر میشدم دیدم همینجوری خواب الو نشسته سر جاش. سلام و صبح بخیر. 

گفتم بخواب. خیلی خسته ای. 

میگه همونجور خواب با چشای بسته میگه برسونمت! 

میگم نمیخواد خودم میرم. تو گناه داری خوابت میاد. 

با همون حالت میگه: تو بیشتر گناه داری.

و اینجوری شد که پا شد من رو رسوند تا یه مسیری تا خودمو برسونم سر کارم. :) :*





  • فریba

یه سوال متاهلی!

میگم زن و شوهرایی که مدام ور دل همدیگه دارن پچ پچ میکنند و یا اینکه وقتی از هم دورند یک ثانیه گوشی از دستشون نمیفته، چی میگن بهم!؟

نه خدایی؟

ما چرا ده دقه ای حرفهامون تموم میشه پس؟؟ 

:))





  • فریba

کلی حرف دارم برای گفتن!

ولی دستم به نوشتن نمیره،

از روزهای آشنایی مون، از حرفهامون، از حس هامون،

از نامزدی، از عقد،

از دوران مجری، از متاهل شدن،

 از حس مشترک شدن مسیر زندگی، از حس همسر بودن،

از این روزها، از اون روزها...!

 

همه میپرسن الان که متاهلی چه حسی داری!؟

وقتی بهش فکر میکنم نمیدونم بگم چه حسی دارم! یه چند تا حس با هم که نمیتونی مزه هیچکدومشون رو غالب بدونی! قاطیه فعلا!!

 

تنبل شدم!

خیلی وقته نمینویسم و این خوب نیست!

 

باید فرصت کنم خیلی چیزها رو خیلی حرفها رو خیلی خاطرات رو ثبت کنم.

 

 

این روزها با وجود تمام نگرانی ها و استرس هاش،

ولی روزهای قشنگیه...

دوستش دارم.

:)

 

 

  • فریba

22  مرداد 1394 .... 

.

.

.

.

 ..... 



  • فریba

در به در دنبال لباسم!!! 


کجا برم!؟؟ 

 

چی بخرم؟!!



  • فریba

کم کم دارم وارد چهارمین ماه میشم! 

استرسها داره جای خودش رو به یک آرامش نسبی میده! 

نگرانی ها کمتر نشدند! ولی منطقی تر شدند و در جست و جوی راهکار!

....

دارم خودم رو برای یک تغییر مهم تو زندگیم آماده میکنم!

یک تغییر قشنگ ولی پر از مسئولیت و نگرانی و استرس و .... !! 

....

به موقعش مطالب رمز دار رو تکمیل میکنم و بعد از اون یا رمز رو برمیدارم و یا رمز رو اطلاع میدم به دوستان! 


براتون روزهای خوب رو ارزو میکنم، شما هم همینکار رو بکنید! :))



  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۹ خرداد ۹۴ ، ۱۰:۱۳
  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۴ خرداد ۹۴ ، ۱۱:۵۸
  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۲ خرداد ۹۴ ، ۱۰:۰۱
  • فریba
بانك اهداكنندگان غير خويشاوند