گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

بایگانی
محبوب ترین مطالب

۱۱ مطلب با موضوع «جیگیلی» ثبت شده است

یعنی عزم کردم تا اخر هفته برسم به هزار تا پست!!! 


میدونید که من دو تا خواهر زاده فسقل دارم که تو فاصله 5 ماه از هم بدنیا اومدن. 

الان یکیشون 20 ماهشه و اون یکی یک سال و نیم. 

من میمیرم براشون. 

مخصوصا الان که دارن حرف زدن یاد میگیرن. 

بزرگه که عینهو طوطیه! هر کلمه ای رو بگی فورا تکرار میکنه و خودش میخنده! 


باباش رو به اسم صدا میزنه و به مردای اشنا مثل بابای من یا شوهر خواهرم یا همسرم میگه بابا !! 

بقیه خانوما من جمله من و خواهر و مادرش و مادرم رو هم جملگی مامان صدا میکنه! :)))

داداشااش رو هم الا و اسا صدا میزنه! 

گویا تازگیا اقاجون و مامان جون و خاله و عمو رو یاد گرفته و داره یاد میگیره هر کسی رو به اسم خودش صدا بزنه! 


اون وروجک کوچیکه هم تازه زبون باز کرده کلمه ها رو تکرار میکنه .. آله.. ببعی .. امیر.. آجووو.. ماجووو 


کاش بچه ها همیشه تو همین سن بمونند بزرگ نشن! تو این سن خیلی خوردنین! 


اهان اینو یادم رفت بگم، این دو تا وروجک همدیگرو نانا و نونو صدا میزنند! :)))))))



  • فریba

عزیز دردونه خونه مون این هفته کنکور داره 

وای که چقدر همه استرس داریم 

تو این یه سال رنگ تفریح به خودش ندید! :(

حتی عروسی من هم نمیخواست بیاد میگفت من درس دارم. 

الهی قربونت برم انقدر نگرانتم که نکنه از استرس کنکورت رو خراب کنی و اونی که میخوای نتونی قبول بشی. خیلی اذیت میشی میدونم. خدا خودش همراهیت کنه. 

لعنت به کنکور واقعا!! 

تو این شبها از استرس و غصه دو نفر خوابم نمیبرد. یکی همین فندق خانوم. 

یکی هم دوستم که هنوز یکسال نشده فوت کرده و همسر بیمعرفتش رفت دوباره زن گرفت؛ حالا زن کرفتنش به درک زرت و زرت عکس زنه جدید رو میذاره پروفایلش که ببینید ببنیید!!! 

از ته دلم هر چی فحش بود نثارش کردم! 

دلمون خون شد سر فوت این دختر جوون از بس سخت و غمناک بود.. بد تر از اون عکسها و یادگارهایی بود که همین شوهر بیمعرفتش تا دو ماه بعد از مرگش همینطور تو تلگرام و اینستا پخش میکرد! حالا نمیدونم با چه رویی عکسهای همسر جدید رو پخش میکنه! اصلا چرااا پخش میکنه من نمیفهمم!!! 


خلاصه 

انقدر ذهنم درگیر این دو تا واقعه بود و سایر مسائل اعم از اسباب کشی و خریدها و اجاره خونه و .. که دیشب تا صبح فقط کابوس دیدم! 

خواب مرگ عزیزام .. خواب درد و غم .. اونقدر خوابم بد بود اونقدر سخت و تلخ بود که صبح بیدار شدم دو ساعت تموم گریه میکردم از وحشت این چیزایی که خواب دیدم. الانشم که بهش فکر میکنم تنم میلرزه وای خدایا قسمت نکن چنین چیزی رو که من میمیرم.
خدا رو شکر کسی نبود خونه وگرنه میگفتن این دختر دیوونه است!! 


خدا عاقبت همه رو بخیر کنه!



  • فریba

سال 90!  خونه بودم. 

اعصاب داغون! به خاطر پایان نامه و فشار درسها و یکسری مسائل دیگر. 

برای جشنواره رفته بودم خونه. 

یه چند روزی خونه بودم و به شدت دلم سکوت و خلوتی و ارامش میخواست. ولی مگه میشد؟ مگه میذاشتند؟ این خواهر میرفت اون خواهر میومد. این خواهر زاده رو از پنجره میکردیم بیرون اون خواهر زاده از در میومد تو! سرو صدا. شلووووغ. پر رفت و آمد. 

همه ش هم به خاطر من هاا. ولی خب من حوصله هیچکدومشون رو نداشتم. خواهرزاده هام رو مخصوصا اون دو تا فسقل وسطی رو دعوا میکردم که سروصدا نکنند و برن خونه های خودشون! به خواهر میگفتم برید خونه تون بذارید من یذره ارامش داشت باشم!

خلاصه!

شب بود و طبق معمول همه خونه ما بودند و من تو قیف بودم. 

مامان گقت بریم جشنواره رو ببین یکم. منم اصلا حوصله جشنواره رو نداشتم ولی برای خلاصی از شلوغی خونه رفتم. 

دم در با خانواده آبجی بزرگه رو به رو شدیم که داشتند میومدن خونه ما! گفتم مگه خودتون خونه زندگی ندارید همش اینجائید!؟ 

ما رفتیم و یساعتی چرخیدیم و یخ زدیم و برگشتیم!

وقتی اومدم خونه همه خیلی مرتب و منظم نشست بودند و لبخند ملیحی رو لبشون بود!

کم کم زمزمه کادو رو بیاریم و بهش بگیم و اینا گوش من رو تیز کرد که یهو اون سه تا وروجک که الان برای خودشون خرسی شدند گفتن خاله تولدت مبااااااااااارررررررککککککککککک و دست و جیغ و هورااا نیز!

منم مجددا مطابق با دو سال گذشته همینطور هاج و واج و از همه مهمتر شرمنده بابت برخورد امروزم با این بچه ها. مونده بودم چی بگم. 

یهو با خودم گفتم برم زود به داداشم بگم بره شیرینی بخره حداقل. پریدم تو اشپزخونه که یواشکی بهش زنگ بزنم دیدم داداشام و خواهرم دارن کیک رو از تو جعبه میارن بیرون. یهو داداشم داد زد هوووووووی برای چی اومدی اینجا؟ برو بیرون ببینم! 

من عینهو ادم برق گرفته پریدم بیرون و رفتم نشستم وسط خانواده! 

استرس گرفته بودم!

کیک رو اوردن و شمعهای بیست و اند سالگی خودم رو فوت کردم و ارزو کردیم و کادوها رو باز کردیم و کلی تبریک گرفتیم و دست و شادی و هورااا.. 

میتونم بگم بهترین جشن تولد من همون شب بود...


  • فریba

دوستان! 

ایشون  رو میشناسند احیانا!؟ 




  • فریba

خب چیکار کنم، 

سرم شلوغه!

وقت نمیکنم به موقع آپ کنم برای همین همیشه تاخیر دارم. 

مهم اینه که همه مطالبم برای شما تازه است! 


عرضم به حضور بگم از عید قربان. 

جاتون خالی رفتیم باغ. 

تصمیم رفتن به باغ شب قبلش که خونه ابجی بزرگه بودیم گرفته شد. 


صبح من خواب بودم که سروصدا اهل خونه به پاشد که داشتن وسایل رو اماده میکردند. منم زیر پتو تکون نمیخوردم. 

گفتم شما برید من وسایلم رو جمع میکنم و خودم میام.. 


حدود یک ساعت بعد، لپ تاپ و کتاب و لباس و خرت و پرتام  رو جمع کردم که وقت برگشتن به تهران دنبالشون نگردم، سه تارم و دفتر نتم رو هم برداشتم و رفتم باغ. 


هوا عالی، باغ عالی، جای همه شما خالی. 


کمی که نشستیم، من سه تارم رو اوردم و چند تا اهنگ دست و پا شکسته ای زدم.. لاو استوری، سلطان قلبها و چند تا قطعه من درآوردی!


بعدش اهنگ مرغ سحر رو زدم! خواهرها و خواهرزاده ها هم شروع کردند به خوندن!

مــــــــرغ ســــــــــــحـــــــــر نـــــــاله سر کـــــــــــن.... 

دااااااااااغ مـــــــــــــــرا تـــــــــــــازه تر کـــــــــــــن.... 


گرم زدن و خوندن بودیم که دیدیم یه صدای اضافه این وسط میاد!!! یکی پشت در باغ واستاده بود و ما که میخوندیم اون وسطش ناله میکرد!!! 

نمیتونستیم حدس بزنیم کیه! ولی میدونستیم هر کی هست آشناست!

بعد کمی مسخره بازی اومد تو چارچوب در ظاهر شد! 

پسر عمه م! گفت داشتم با ماشین رد میشدم، دیدم اینجا کنسرته!!! گفتم بیام همراه بشم باهاتون!

:))))


ما همه زدیم زیر خنده. 


اومد نشست و یه چایی دور هم خوردیم،

وقت رفتن گفت: 

ما ادمها، قدر زیبایی ها و خوشی هایی که داریم رو نمیدونیم! همه چی رو توی پول و زرق و برق دنیا میبینیم! همین دورهمی امروز و این چایی که با هم خوردیم و این اواز خوندنا بهترین خوشی دنیاست که نباید با هیچی عوضش کرد.. 

این هوای دلنشین باغ رو با دنیا هم نمیشه خرید! 

استفاده کنید!


بعد رو به من میکنه میگه: 

هوی! با توام! هی میری تهران برای خودت میگردی.. قدر اینجا رو بدون! قدر این لحظه رو بدون...! 



 

  • فریba
پست 668 رو یادتون میاد؟ 

تو آرشیو مرداد ماه بود!

خواستم بگم من قبول شدم! مجوز شرکت تو دوره رو دریافت کردم و شنبه صبح سحر عازم اصفهان هستم انشالله. 

اونجا قرار دوست و یار شیرین و دیرین نوشین عزیزم رو ملاقات کنم. 

شبی از اون شبهایی هم که در اصفهان میگذرونم، مهمون خونه ش باشم. 

بچه های خوبی باشید. 

اگر اینترنت داشتم اونجا،

از حال خودم باخبرتون میکنم، 

هر چند شما نمیپرسید! 

فردا هم جاتون خالی داریم میریم جشنواره گل و گیاه محلات. 

همه شدیدا به من سفارش کردند ترو خدا امشب رو زود بخواب! فردا هی نگی من خوابم میاد نمیام!

هر چند بعضی سفارش کردند که امشب رو برم تو ماشین بخوابم تا کسی نخواد منو صبح بیدار کنه به زور!!! 

:)))))

  • فریba
داشتم طرز تهیه شیرینی های خانگی رو تو اینترنت سرچ کردم، این ارسلان فسقل از راه رسید و کله ش رو کرد تو لپتاپم و پرسید اینا چیه! 

گفتم دونات. 

میگه من خیلی دوست دارم، خیلی خوشمزه است. 

یه جمله از دهن من در رفت و گفتم برات درست میکنم عزیزم!!

هیچی دیگه! امشب اینجا مونده که صبح پاشیم بریم مواد لازم رو بخریم و دونات درست کنیم! پودر شکلات هم باید بخریم چون حضرت آقا دونات شکلاتی دوست دارند!

بچه هم بچه های اون دوره زمونه!!

  • فریba

یه بشقاب

یه چاقو

سه تا قاشق و یه چنگال

یه ماهیتابه و یه قابلمه دیگه

به جمع ظرفهای نشسته تو سینک اضافه شد.

ولی بجاش صبح رختخوابم رو جمع کردم از وسط هال و الان به جاش یه عالمه کاغذ و جزوه پهن کردم اون وسط.

رفتم سراغ پروژه جدید. شروع کردم به خوندن و ترجمه کردن و نوشتن. خیلی سخته! اصلا نمیدونم چجوری بنویسمش.

تماس گرفتم با مطب دکتر رضوانی. ولی جواب ندادند. بهتر! میخواستم وقتم رو کنسل کنم خب جواب ندادند دیگه!

کلی خرید داشتم برای خونه، اومدنی یادم رفت برم فروشگاه. الانم اصلا حال ندارم جمع کنم برم بیرون باز. شاید غروبی رفتم یه هوایی بیرون خوردم و خریدام رو کردم.

امروز تولد النازه. عزیزم یادم میاد تولدش رو . موقع تولد الناز و امیرعلی مامانم ده روز بیمارستان بود!!!! چقدر میخندیدن همه.

وقتی به دنیا اومدند اسمشون رو گذاشته بودیم جکی و جیل! چقدر زود بزرگ شدند. امشب همه دورهمن و تولدش رو جشن میگیرن. جای منم که همیشه خالی.

از همین الان باید به فکر خرید ۴ کادوی تولد باشم! چون تولد امیرعلی هم هفته بعده و یه ماه بعد هم که تولد اون فسقله.

جایی وام میدن برای خرید کادوی تولد!!؟؟

 

  • فریba
یه عکس از امیر علی عززززززییییییززم در حال نواختن گیتار در جشن انقلاب مدرسه شون!

http://www.reupload.ir/uploads/4sug_dsc05155.jpg



  • فریba

جاتون خالی

با عطی از پریروز تا حالا کل تهران رو گز کردیم!

از تجریش گرفته تا انقلاب و سرسبیل و ...

آش نیکوصفت و حلیم سید مهدی!

خیلی وقت بود اینهمه جا یجا نرفته بودم!

خرید هم کردیم.

عطیه برای بچه خواهر و برادرش خرید کرد. لباس.

 من عاشق بچه و لوازم مرتبط با اونم! 

عشق میکنم وقتی روبه روی ویترین لباس بچه وامیستم و تماشا میکنم. 

منم میخوام یه سر برم همین پاساژ نزدیک خونه و برای امیر ارسلان لباس بخرم. 


پی نوشت:

منم برای بچه م اینو خریدم! :)

میگیرمش تو بغلم شبها میخوابم! خیلی خوشگل و دوست داشتنیه!

اینقدره این جوراب کوچولوئه به فروشنده گفتم فکر کنم این جوراب رو همون لحظه که بچه به دنیا اومد باید پاش کنی! به بعدش دیگه اندازه ش نمیشه!!

  • فریba

 

امیر ارسلان رو کم و بیش میشناسید! خواهر زاده م!

این بشر با یه وجب قد و سه سال سن و دو سانت زبون بعضی وقتها یه حرفهایی میزنه و یه چیزایی میگه که آدم بزرگ جلوش کم میاره!

بهش میگم دوستت ندارم! میگه خب نداشته باش مهم نیست!

داره با خواهرم حرف میزنه، هر چی خواهرم سعی میکنه این بشر رو قانع کنه، نمیشه، من اومدم کمک خواهرم و بهش میگم امیر ارسلان تو اگه اینکارو کنی فلان میشه و اینا! یه کلوم برگشته میگه من با شما صحبت نمیکنم دارم با خاله لیلا حرف میزنم!

 

آقا ما یه شب حس خاله بودنمون گل کرد تصمیم گرفتیم برای این جوجه قصه بگیم تا بخابه! ساعت نزدیک 1نیمه شبه:

جناب گیر دادن که حتما قصه گربه برام بگو! من هر چی تو تاریخ گشتم هیییچ قصه ای در مورد جماعت گربه پیدا نکردم! این بود که ذهنم رو یکم به کار انداختم یه قصه از خودم!!! درآوردم و تعریف کردم:

میگم یه گربه بود 5 تا بچه داشت، 

میپرسه بچه هاش چه رنگی بودن!! باز خوبه نپرسید اسمشون چی بود!

میگم گربه هه میحواست بره برا بچه هاش غذا بیاره، 

میگه چی میخورن؟ 

گفتم شیر ماست... ادامه میده پنیر کره...!

میگم گربه هه از خونه اومد بیرون بره دنبال غذا، 

میگه کی پیش بچه هاش میمونه!؟

میگم گربه هه رفت خونه کلاغه! 

میپرسه خونه کلاغه کجاست؟ 

میگم بالای درخت. میگه گربه هم رفت بالای درخت؟ 

میگم آره! 

میگه چجوری!؟ کلی براش توضیح دادم چیجوری،

بعد میگه مار نیومد؟؟ 

گفتم نه مار نیومد!! 

میگه چرا اومد!! 

میگم خب مار هم اومد، 

میگه نخوردش؟؟ 

گفتم کی؟ 

میگه ماره گربه رو نخورد؟؟ 

میگم نه با هم دوست بودن! 

میگه آها آره با هم دوووستن!

میگم گربه رفت رفت تا رسید در خونه سگه! 

میگه نخوردش؟ میگم کیووو؟؟ 

میگه سگه گربه رو نخورد؟؟ 

میگم گیر دادی حتما گربه هه امشب خورده بشه دیگه!؟ نه نخوردش! 

میگه اینا هم با هم دوست بودن!!؟

گربه هه رسید بالاخره در خونه مادربزرگه و باهم میخوان برن خونه گربه بچه هاش رو بیارن، 

میگه خونشون کجاس؟ میگم خونه کی؟ میگه خونه گربه هه، میگم دوووور، میگه خب کجا. میگم نزدیک باغ آقا جون! 

میگه پیاده میرن؟؟ میگم آره، 

میگه ماشین ندارن؟ میگم نه، گربه که ماشین نداره! میگه مادربزرگه هم نداره؟ میگم نه، 

میگه خب خسته میشن اینهمه راه پیاده میرن! 

در نهایت برا گربه و مادربزرگه اژانس گرفتیم!!


این قصه بالاخره تموم شد و شعر ماهی ها رو هم هشت دور براش خوندم و یه دور حسنی رو فرستادیم حموووم!!

 آخر سر میگه خاله من خوابم نمیاد بریم تو حیاط!

 

با این اوصاف ازش میپرسم، خاله فریبا رو بیشتر دوست داری یا زن دایی رو؟ میگه زن دایی و بستنی و یخمک!!

بچه هام بچه های اون دور و زمونه!!

یه عکس از این وروجک ببینید :

 

  • فریba
بانك اهداكنندگان غير خويشاوند