گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

بایگانی
محبوب ترین مطالب

۹۱ مطلب با موضوع «دل نوشته ها» ثبت شده است

تو روزهایی که همه جا پر از خبرهای تلخ و بد و نا امید کننده است 

خبرهای خوب رو از هم پنهان نکنیم...

چند روز پیش با دوستی با هم بودیم شاید نصف روز 

 و مثل روال همه جمعها صحبت از گرانی و تورم و خرج بیش از دخل و .. 

بعد سه روز گذشت از با هم بودنمون متوجه میشیم عههه بعد اینهمه ناله و زاری امروز خونه خریدن!!! 

شما چه حسی بهتون دست میده‍!؟

به ما حس غریبه بودن دست داد با وجود صمیمیتی که بینمون هست و رفت و امدها و درد دل ها ..! 

خب ما هم میتونیم این حس غریبگی رو حفظ کنیم و تبریک نگیم درسته!؟ :) 



  • فریba

عاقا من الان اتفاقی یه چیزی فهمیدم یعنی یه چیزی کشف کردم شایدم متوجهش شدم 

نمیدونم حالا هر چی 

فقط مهم اینه که من الان فهمیدم :))) 

دلم خنک ک ک ک شد هااای هاااای کیف کردم 

یه چیزی تو مایه های اینکه یکی در حقت یه کاری میکنه بعد واگذارش میکنی به خدا و طرف خووووب جواب میگیره یعنی خوووووب هاااا 

اخیش ش ش

دمت گرم خدا خیلی باحالی 

منم وقتش بشه خیلی بدجنسم خیلی خبیث :)) 

  • فریba

اخرین امتحان دانشگاهی عمرم رو (البته تا فعلا) دادم رففففف

بعدش یه دو هفته رفتم تو کما 

هزار و یک فکر به سرم اومد 

به تمام سالهایی که درس خوندم و نتیجه ای که تا الان گرفتم..

به فرصتهایی که بخاطر درس بدست اوردم و بخاطر درس از دست دادم... 

به رویاها

به علاقه ها

به برنامه ها

کلی فکر کردم و نوشتم..

الان ذهنم پر از ایده س پر از فکره پر از برنامه س..

طراحی سایتم رو شروع کردم 

الان تو مرحله چیدمان محصولاتم 

بعد باید به فکر عکاسی باشم از محصولات 

بعد قرار داد با پشتیبانی محصولات

هنوز هزینه رو براورد نکردم جراتش هم ندارم نمیدونم چقدر سرمایه میخواد ولی خب ایده ایه که دارم و نمیخوام از دستش بدم.

به اسم سایتم فکر کردم و میرم عناوین مشابهش رو سرچ میکنم یوقت با سایت بدی تشابه اسمی پیدا نکنه  😆😆😆

الان مسئله خونه نمیذاره تمرکز کنم

ذهنم اشفته است

این هفته به کارم زیاد نرسیدم از هدفم موندم هر چند تا الان نصفشو رد کردم ولی هنوز نصفش مونده!!

این ماه میخوام به مرحله 3 برسم و باااید برسسسم✊✊✊


  • فریba

هفته پیش به صاحبونه زنگ زدیم که اقا نزدیک موعد تمدید اجاره س و ما (علیرغم میل باطنی مون) به دلیل شرایط وحشتناکی که الان برای همه در جریانه ناچاریم به تمدید کردن! 

ایشون هم گفت باشه بهتون خبر میدم که چقدر میخوام بکشم رو اجاره!! 

مروز زنگ زد و با کلی مقدمه چینی که عاقا خبر دارید که چقدر گرونه همه چی و چقدر دلار بالاست و چقدر اله و بله ، گفت من پول پیش نمیخوام و ولی اجاره 1700. یعنی یهو 450 کشید رو اجاره!!!! من نمیدونم بر اساس چه منطقی چنین حرفی زد.. ولی همسر هم خوب جوایش رو داد گفت بله وضعیت مملکت جوری شده که دیگه هر کی هرکاری دلش میخواد میکنه و کسی هم نمیتونه بگه چرا! 

ایشون هم گفت بله دیگه شما برید قیمتها رو ببینید متوجه میشید که اجاره خونه ها الان همینه و دیگه چاره ای نیست و شما بخوای جابجا بشی کلی پول کمیسیون باید بدی و جابجایی و خرابی وسایل خونه و خلاصه همون براتون در میاد! حالا باز تضمیم با شماست!

همسر هم گفت باشه حالا بهتون خبر میدیم. 

قطع کرد و گفت چه کنیم. گفتم بهش بگو غلط کردی که اجاره همه جا همینه .. مردک فلان و فلان .. یه دست اقلا رو سر خونه ت بکش بعد بیا اینقدر اجاره بخواه.. 

بهش بگو بیشتر از این رقمی که الان هستیم نمیتونیم شما اگر مستاجر خوب میخوای بمونیم اگر نه که چیزی که زیاده خونه!!! 

همسر هم اول سعی کرد من رو قانع کنه بهش گفتم امکان نداره این پول رو بابت این خونه بدم! با این پول میشه خونه بهتر گرفت .. مردک فلان فلان :))))

بعد زنگ زد و کفت عاقا راه نداره یکم تخفیف بدین ما تمدید کنیم؟ گفت چرا حالا شما چون خوب بودین و اینا من 50 بهتون تخفیف میدم :/// 

من از اونور داشتم میشنیدم خواستم داد بزنم مگه داری به کدا پول میدی حریص طماع فلان :)))

میدونید من از همون اول هم از صاحبخونه خوشم نیومد برای همین مدام بهش فحش میدادم که خیلی دندون گردی و پول پرسیتی و اینا ... 

خلاصه همسر گفت خیر ما نمیتوتیم و ایشون هم گفت که پول پیش تون اماده است دیگه پس دنبال خونه باشید. چون منم الان مشتری دارم برای خونه. گفتم عارههه بیاد خونه رو ببینه دستش میاد.. 


خلاصه ما هم سریع شال و کلاه کردیم پریدیم دنبال خونه . 

یکی دو تا خونه دیدیم اجاره شون همین بود و البته رهن بالاتر ولی دیگه خدایی می ارزید به پولی که داریم میدیم!!! 

دیگه منتظریم که فردا اوکی بدن ببینیم صاحبخونه حاضره یکم خونه رو نو نوار کنه یا نه .. 


ولی انصافا همه تفصیر ها رو نباید گردن دولت و مسئولین انداخت! 

بدبختی از گور خود ما مردم بلند میشه! 

خودمون دیگه به خودمون رحم نمیکنیم! 

طرف کلا 240 تومن تو ارزونی این خونه رو خریده میخواد کل پول خونه رو از تو اجاره ش در بیاره! بابا یه رحمی مروتی چیزی .. 

یکی هست کلا بساز بفروشه .. به میلیون میگه پول ادامس خرسی .. خب برادر دیگه 100 تومن 200 تومن برای تو پول نیست ولی برای امثال من تو ماه میتونه پول باشه! 

ولی رحم نداریم! 


دعا کنید هر چه زودتر بتونیم یه خونه خوب پیدا کنیم .. از پس اجاره ش بر بیایم .. بتونیم صاخبخونه بشیم .. 


من تو این ایام بیشتر از همیشه به اون بی مروتی که 100 میلیون پول ما رو تو چنگش گرفته عین خیالش هم نیست و ما نمیتونیم چیزی بهش بگیم فحششششش دااادممممممممممم دلم خنک میششششهههههه پاش بیفته دیگه تو این ایام میرم تو روش هم میگم یه رکعت نمازت قبول نیست ... پول سفر کربلا و حجت هم حروووومههههه .. حالا بیااااا :)))) 


  • فریba

بزرکترین اشتیاهی که من تو زندگیم مرتکب شدم انتظار داشتن بود!!! 

هر زمان و هر جا از هر کسی انتظار هر چیزی رو داشته باشی اونجا شکست خوردی! 

چون ادمها همیشه خودشون در اولویت اول زندگیشون هستند و اینکه توقع داشته باشیم یکجایی تو رو و نیاز تو رو اولویت قرار بدن توقع بیجاییه!

اینطوری که الان قریب به اتفاق ادمها تنهان و از مشکلات روحی رنج میبرن چون همه ماها داریم مثل هم عمل میکنیم. 

و بعد میگیم خب نباید چنین انتظاری داشته باشی!! 

اگر قرار باشه ادم همه جا خودش باشه که خدا اینهمه ادم رو کنار هم نمی افرید!

انگار ما و اطرافیانمون مثل در و دیوار هستیم که فقط باید کنار هم باشیم بدون هیچ انتظاری .. ! 

دوستی که موقع سختی و نیاز به دردت نخوره کلا به درد نمیخوره دیگه برای همون روزای شادی خوبه که اونجام هم تا دلت بخواد ادم هست دیگه  جای خالی کسی رو نمیبینی!
دوستی که وقت نداشته باشه دو کلمه باهات حرف بزنه! 
دو قدم باهات راه بیاد! 
دو ساعت برات وقت بذاره! 
یه گوشش رو بکنه در و یه گوشش رو بکنه دروازه ولی به هر جهت پای حرفهات بشینه!
خب حیف اسم دوست که بخوای رو این ادمها بذاری! 
واژه دوست واژه مقدسه نمیشه به این راحتی یدکش کشید!
خرابش نکنیم. 

:) 
  • فریba

نمیدونم چی شد یهو یاد اولین وبلاگی که داشتم افتادم! 

آخه من دقیقا از سال 84دارم مینویسم! به قول بروبچ بلاگر بودم!!!

یادمه اون اوایل ادرسشو به همه داده بودم از بقال سر کوچه تا بروبچ کانون های دانشگاه!! 

خیلی از خاطرات دانشگاهم

خونه 

عکسهای یادگاری که الان از ارشیو پاک شده 

ارزوهام 

درددلهام 

بچگی هامون 

خوشی هامون 

همه تو این وبلاگ ثبت شده .. 

من حتی از توی این وبلاگ... 

از توی همین وبلاگ هم من ... 

بیخیال .. 


زیاد ادرس عوض کردم .. 

از این خونه به اون خونه 

به هر حونه ای هم که رفتم یه عده رو دیگه راه ندادم! :)(


رفتم نشستم به ارشیو خوندن.. سالهای دور 

برام جالب بود که افکار و عقیده هام زیاد عوض نشده 

همون موقع اخبار اجتماعی رو دنبال میکردم 

و به حوادث واکنش نشون میدادم و مدام از رویاهای بزرگم میگفتم 

اما 

چقدر من درجا زدم! 

چقدر راه گم کردم و پیدا کردم 

چقدر من وقت تلف کردم 

جقدر من اشتباهات زیادی انجام دادم و بعد این همه عمر باطل کردن تازه دارم معنی واقعی زندگی کردن رو میفهمم... 

چقدر دیر ولی خب بازم از نفهمیدنش بهتره ... 


وقتی به تاریخ پستهام دقت میکردم و به کامنت بچه ها 

به این فکر میکنم که چقدر زمان زود میگذره و ما غافلیم.. 

هر کدوم از اون بچه هایی که باهم تو یه خوابگاه بودیم الان یجایی از این دنیای بزرگ هستند 

یادمه اون موقعها حتی تابستون هم که از هم دور بودیم بازم دلهامون بهم نزدیک بود! 

ولی الان شاید خیلی بهم نزدیکیم اندازه یک خیابون.. اندازه یه کورس تاکسی! ولی وقتی برای باهم بودن و از حال هم با خبر شدن نداریم :/ 

غافل از اینکه ناگهان چقدر زود دیر میشود... 



بی ربط نوشت!

فردا سالگرد عزیزان از دست رفته مان هست.. 

عزیزانی که من هنوز رفتنشون رو به اون ناگهانی باور ندارم .. 

عزیزانی که هنوز عکسشون رو توی گوشیم دارم و هر از گاهی بهشون نگاه میکنم و میگم یعنی واقعا رفتند؟! 

کسانی که وقتی از کنار گلزار رد میشیم به سه چراغ مقبره شون نگاه میکنم و میگم حیف از شما که زیر خاکید .. صد حیف ... 

و وقتی بهشون فکر میکنم ... 

میگم کاش میشد مهربونتر بود.. کاش مهربونتر بودیم حتی به اندازه یک سلام! یک جواب سلام! 

شاید فردا دیگه نباشیم و ما بمونیم یک دنیا حسرت از دریغ محبت... 



  • فریba
اقای همسر اومده بود دنبالم از در خونه که بیرون رفتم یهو یه چهره اشنا دیدم که داره با همسر احوالپرسی میکنه!
همون دم در جا خوردم!
موندم برم نرم وایسم .. که یهو صدای بلند سلامش منو مجبور به تصمیم کرد. 
سلام کردم و حالشو پرسیدم .. اونم احوال بابا و مامان رو پرسید.. منم به سردی جواب دادم و زوری لبخند زدم و رفتم سمت ماشین .. پشت ماشین همسر ماشین دوستمو دیدم مسیرمو عوض کردم و رفتم سمت زهره و احوالپرسی در حالیکه فکرم جای دیگه بود..
دیدم از همسر خداحافظی کرد و رفت تو مغازه .. 
منم برگشتم و رفتم سوار ماشین بشم که دیدم از مغازه براپ دست تکون میده که بفرما بریم خونه .. 
مونده بودم! 
نه به اون شوری و شوری نه به این بی نمکی .. 
همسر گفت چرا اینجوری برخورد کردی!
گفتم واا چجوری برخورد کنم.. توقع داری قربون صدقه ش برم؟!
گفت حالا میون ادمها یکی پیدا شده از رفتار و کردارش پشیمون شده .. نزن تو ذوقش گناه داره .. خیلی تو فکر رفتم .. 
شب اومدم خونه برا خواهرم تعریف کردم .. اونم گفت اتفاقا پریشب تو احیا هم کلی منو تحویل گرفت و مدام پذیرایی کرد و مواظب بچه بود.. خندیدم و گفتم یادته شب محرم بهمون چای نداد 😁😁😐
گفت آره .. ولی دلم خیلی میسوزه براشون .. گناه دارن .. 
گفتم آره منم خیلی ناراحت شدم ... ولی آدم میمونه چکار کنه .. بعد اونهمه توهین و بی احترامی الان باید چه کرد .. 
دوباره گفتم خب اونیکه باید ببخشه من و تو نیستیم.. به نظرم حالا که پشیمون شدند ما نمک رو زخمشون نپاشیم بذاریم کمتر درد بکشن گناه دارن...
اما امان از جوانی و بی عقلی ... خدا همه رو به راه راست هدایت کنه!!
.
.
امشب این اتفاق باعث شد به خیلی از ادمهای زندگیم فکر کنم 
اونایی که خیلی تو زندگی بهشون مدیون هستم رو دعا کردم عاقبت به خیر بشن و تقدیرشون به بهترینها رقم بخوره.. 
و اونایی که نتونستم از ته دل ببخشم رو هم به یاد اوردم هر چند تعدادشون کمه اما دردشون عمیقه!
هنوز بعد سالها نتونستم ازشون بگذرم ... به زبان شاید اما اصل دله که باید ببخشه که خب هنوز نبخشیده😑
  • فریba

یه لیستی نوشتم از همه ادمهایی که میشناسم.. 

دوست و دشمن 

دور و نزدیک 

فامیل و غریبه 

به همشون امتیاز دادم .. امتیازهای مختلف.. 

تو یه سری هاشون بدون اینکه فکر کنم دادم 10 یعنی خیلیییییییی عاالی! و به یه سری ها دادم 2 .. 1..!! 

 عدد 10 هام زیاد بودند! به ظاهر خوب بود ولی در باطن حس میکردم زیادی خوش بینانه امتیاز دادم!! 

بهشون پیام دادم و کار جدیدم رو بهشون معرفی کردم  و ادرس کانال و گروه رو دادم ..

... 

از اون همه عدد 10 اگر چندتاشون به من تبریک گفته باشن و گفته باشن خیلی عالیه موفق باشی و جوین شده باشند خوبه...!؟؟ :) 


.

.

امتیازها رو از نو نوشتم!! :) 


  • فریba

یه دوستی دارم.. البته دوست که چه عرض کنم من زیادی روش حساب کرده بودم ولی وقتی فهمیدم از اوناییه که تو روت میخنده و از پشت خنجر میزنه دیگه فاصله م رو باهاش حفظ کردم 😉

چند وقت پیش که صحبت شرکتی که نمایندگی محصولاتش رو گرفتیم شد، یهو عین ...!! پابرهنه پرید وسط و گفت واااای خیلی بی کیفیتن! اصلا خوب نیست... من خیلی خرید ازشون دریغ از یه درصد اثر و تغییر! منم که خیلی دوست داشتم بزنم تو دهنش گفتم اتفاقا من تا از یه چیزی مطمین نشم سراغش نمیرم اعتبار و سرمایه بذارم!!!

خلاصه خدا رو شکر تو اون جمع کسی به حرفهاش گوش نداد و همه ازم پرسیدن چی هست و ایناا...

گذشت و یه هفته پیش یهو دیدم تو کانال محصولات اوریفلم اددم کرده!!

بلافاصله پیام داد سلام فریبا جووون چطوری عزیزززم خووبی 

من نمایندگی اوریفیلم گرفتم تو گروه اددت کردم دوست نداشتی لفت بده ولی محصولاتش خیلی خوبه و اله و بله و جیمبله!!!

عاقا هی رفتم بگم رووووت رو برررم هعی ی ی ی 

رفتم بگم عهههه اتفاقا من استفاده کردم خیلیییی افتضاح بودن و ... 😒😒


ولی بخاطر شخصیتی که تو کلاسامون بهمون یاد دادند بهش تبریک گفتم و گفتم در اولین فرصت میام حضوری محصولاتو رو میبینم اتفاقا به فلان و فلان کرم احتیاج دارم بهم معرفی کن 😏😏

خلاصه از اون روز هر روز پیام میده قربون صدقه میره!!!

عاقا خب یه ذره یواشتر رنگ عوض کنید آدم نفهمه خر حسابش کردید دور از جونم والا!!😁😁😁


  • فریba

همه ی ما تو دلمون پر از آرزو و خواسته های دست یافتنی و یا حتی به تصور خودمون دست نیافتنیه! 

مثلا دوست داریم مدیر فلان شرکت باشیم 

دوست داریم فلان ماشین رو داشته باشیم 

دوست داریم یه خونه داشته باشیم که پنجره هاش رو به یه جنکل و یا دشت پر از گل و سبزه باز بشه 

دوست داریم کنار دریا خونه داشته باشیم 

دوست داریم بریم دور دنیا بگردیم 

دوست داریم وسط یه جزیره یه ماه زندگی کنیم 

دوست داریم یه نویسنده بزرگ بشیم 

دوست داریم یه کافی شاپ داشته باشیم مال خودمون و ادمهای از جنس خودمون 

دوست داریم .. دوست داریم .. دوست داریم.. 

خیلی چیزا رو دوست داریم داشته باشیم.. 


سوالی که اینجا مطرح میشه اینه که 

آیا ما لیاقت این چیزایی رو که آرزوش رو داریم؟؟ 

آیا ارزش ما همین جایگاهی هست که الان داریم و یا نه ما باید بالاتر از اینی باشیم که الان هستیم؟ 

اگر ارزش ما همینه که خب پس چرا به چیزای بالاتر فکر میکنیم و آرزو میکنیم!؟ 

و اگر ارزش ما این نیست! پس چرا برای رسیدن به جایگاه واقعیمون تلاش نمیکنیم؟! 

و اگر هم داریم تلاش میکنیم آیا تلاش ما متناسب با اون اهداف و ارزوهامون هست و یا فقط دل خودمون رو داریم خوش میکنیم!؟ 




بازم فکر کنیم! 

  • فریba

دوست داشتم خونه بالکن داشت رو به پارک 

پتو میپیچدم دور خودم و لیوان چایی داغ رو دستم میگرفتم و میرفتم تو بالکن وامیستادم و هوای سرد رو نفس میکشیدم و با هرم چای داغ صورتمو گرم میکردم.. 

شاید اینطوری نجات پیدا میکردم 

شاید اینطوری بغض مونده تو گلو که داره خفه میکنه منو یا میترکید یا خفه میکرد... 


ولی حیف که خونه بالکن نداره! 

یه پنجره داره که من هی میام از پشتش این منظره رو میبینم... 


  • فریba

خیلی دوست دارم بتونم مثل اونایی باشم که دیدشون به همه چی مثبته 

خیلی دوست دارم بتونم همیشه در حال زندگی کنم و نه در گذشته و نه در آینده 

خیلی دوست دارم بتونم نیمه پر لیوان رو هم ببینم 

خیلی دوست دارم بتونم با افکار منفی مبارزه کنم و به ذهنم راهشون ندم 

خیلی دوست دارم بتونم وقت و فکر و اعصابم رو هزینه چیزای بی ارزش نکنم.. 

کاش میتونستم.. 

ولی نمیتونم.. 

تا حالا نتونستم ... 



پ.ن

عکس از برف امروز تهران - فوتو بای اقای همسر 



  • فریba

تهران از صبحه داره میبارهههه..

امشب هم که برف شروع شددد

خدا رو شکر که سال به پایان نرسید و بارش برف رو دیدیم... 

عین بچه ها یه ربع یبار میرم پشت پنجره نگاه میکنم میادا برف تموم شده باشه!!! 


یادم میاد چند سال پیش شاید کمتر از 10 سال پیش اونقدرررررر برف میوووومد اونقدرررررر برف میومد که دیگه حالمون از برف بهم میخورد و دعا دعا میکردیم سرما تموم بشه!! ولی الان التماس میکنیم برای یه هوای سرد.. یه روز بارونی .. یه شب برفی ... 


خدا خودش تو این سرما به داد مردم کرمانشاه برسه ... چرا باید دارایی ادمها تعیین کنه که برف نعمته یا .... :(

  • فریba

رفته بودم دانشکده، 

داشتیم با مدیر گروه و اساتید تو راهرو کل کل میکردم که چرا نمیام دانشگاه و مثل بقیه دانشجوها تو دانشکده پلاس نیستم، در این حین یکی از همکلاسی های دوران ارشدم از پله ها اومد پایین و اومد طرف ما با اساتید خداحافظی کنه، مدیر گروهمون با لبخندی سرشار از غرور و با نگاه عاقل اندر سفیه رو به من کرد و گفت اقای ... هفته بعد عازم کانادا هستند!! 

منم با خوشحالی گفتم جدی؟ مهندس کارت درست شد پس؟.. 

و مدیر محترم همچنان ادامه داد بله.. ایشون هفته بعد داره میره.. مهندس فلانی هم دنبال کارشه بره استرالیا.. فلانی پارسال رفت ملبورن، خانم م که الان سه ساله کاناداست.. خانم ع و همسرش هلندند، خانم فلانی و فلانی هم که الان استاد شدند تو استرالیا.. فلانی هم که الان ده ساله امریکاست.. اقای فلان هم که المانه.. فلانی هم که پارسال برای امریکا پذیرش گرفت.. 

و با همان لبخند مغرورانه ادامه داد بچه های ما خیلی خوب تونستند جای خودشون رو باز کنند و همه تونستند از دانشگاههای خیلی خوب پذیرش بگیرند! 

و مدام هم زیر چشمی به من نگاه میکرد که عاره! یاد بگیر!!

خواستم بهش بگم اخه مدیر جان! 

بچه ها هر کدوم هر جای دنیا رفتند شما و سایر اساتید محترم رو سَ نَ نَ ؟! 

مگه از برکات حضور شماهاست که اونا تونستند برن خارح؟ 

البته فکرش رو که میکنم میبینم بعله دقیقا از برکات حضور ایشوناست که بچه های تحصل کرده و با استعداد ما مجبورن برن از اینجا چون تا وقتی اینجا هستند کسی براشون تره هم خورد نمیکنه! ولی به محضی که پذیرش میگیرن میرن میشن مغز برتر و فرار مغزها و ...!! 

میخواستم بهشون بگم شما دقیقا چه نقشی داشتید در حمایت از این بچه ها ؟ کاری براشون کردین؟ جایی جذبشون کردین؟ جایی بهشون بها دادین؟ وقتی شبانه روز براتون کار میکردن ایا به نیازهاشون توجهی کردین که الان باافتخار از جذبشون تو دانشگاههای برتر دنیا حرف میزنین؟! 

خواستم بهش بگم دکتر شما الان باید به حال خودت و مملکتت گریه کنی که نصف فارغ التحصیلای این دانشکده از اینجا رفتند! اوناییم که نرفتند فکر نکنن نتونستند برن! بلکه نخواستند یا مثل من پاشون جایی گیره که نمیتونند برن! اگر نه همه خیلی خوب میدونند که امثال ما رو دانشگاههای تراز اول با کله میگیرن لازم هم نیست کسی بیاد این وسط کلاس رفتن ما رو بذاره! 

خواستم بهش بگم دکتر من هم خیلی دلم میخواد برم .. اگر هم میبینی که الان دل به درس و دانشگاه نمیدم بخاطر اینکه اینجا و شما ها رو در حد خودم نمیبینم که بخوام براش وقت بذارم! وقتم با ارزش تر از اینیه که بخوام برای خوشایند امثال شما تلفش کنم! 

خواستم خیلی حرفها رو بهش بزنم ولی حیف که دکتر فورا خداحافظی کرد و رفت جلسه! :/ 



  • فریba

دور و برم رو که نگاه میکنم اکثر همسن و سالام که الان به جایی رسیدن رو میبینم از بند مقدس "پ" جهت رسیدن به این جایگاه استفاده کردند: 

یعنی یا پارتی داشتند. 

یا پاچه خواری بلدن! 

من نه دوستم دارم از پارتی استفاده کنم و نه دوست دارم برای رفتن به یک پله بالاتر مرید کسی بشم! 

اینجوریه که الان همینطوری یه ادم معمولی ام مثل همه ادمهای معمولی دیگه! 

انگیزه هیچ تلاشی هم ندارم! 



  • فریba

امتحان داشتم

خیلی سخت بود امیدی به قبولی ندارم!

بیخیالم برام مهم نیست 

خیلی کار دارم باید برای جلسه فردا مطلب اماده کنم، چقدم سخته!

یکم به سر و وضع خونه برسم، از اینکه خونه همش یه شکل باشه بدم میاد همش باید به یه جایی ور برم و یه تغییراتی بدم. امروز نوبت اشپزخونه س.

عصر باید بدم خرید یک لیست درااااز نوشتم که باید بخرم.

آی فیلم داره فیلم سینمایی خداحافظی طولانی رو پخش میکنه

 تو فیلم رعد و برق میزنه و بارون میاد.

خدایا یعنی امسال نمیخوای ما رنگ بارون رو ببینیم؟ یعنی  ما انقدر بدیم؟

دلم برای هوای ابری و بارون تنگ شده 😕

  • فریba

خیلی از موبایلم بدم میاد نمیدونم چرا! 

متنفرم ازش! 

وقتی زنگ میخوره و مجبورم جواب بدم انگار میخوان منو اعدام کنند از بس زورم میاد!

کاش میشد موبایل نداشت اصلا 

خیلی دوست دارم موبایل نمیداشتم. اینطوری خیلی متعلق به خودت بودی ولی الان هر کی هر جا باشی پیدات میکنه و اگر هم جواب ندی کلی گله و شکایت که بهش زنگ میزنیم جواب نمیده. 

چرا هیکشی براش قابل قبول نیست که بعضی ادمها از تلفن بدشون میاد مثل من! 

مخصوصا از تماسهای زیادی هر روزه .. 

موبایلمو نمیتونم خاموش کنم چون خیلیا با من کار دارند و من هم متقابلا با اونا ! 

شاید شمارمو عوض کنم اینطوری شاید بهتر باشه! 

چوم! :/ 



پ.ن: این چوم چیه همه میگن؟؟ 


  • فریba

یه جایی خوندم که پیری به سن و سال نیست! 

وقتی به جای رفتن به بیرون و دیدن دوستات و گشت و گذار، 

موندن توی خونه رو به همه چی ترجیح دادی،

این یعنی پیر شدی!! 


خب منم که الان همینم! :/


  • فریba

ایا کسی باورش میشه من کارم رو تو یه محیط علمی و دولتی که هر ان نوید استخدام و جذب و اینا بهم میدادند به دلیل بی احترامی های مداوم مدیرم با کمال میل رها کردم و رفتم و دیگه پشت سرمو نگاه نکردم؟

ایا کسی باور میکنه هر زمان بخوام برگردم سرکارم با کله منو میپذیرند ولی من دیگه نمیخوام ریخت هیچکدومشون رو ببینم؟ 

ایا کسی باور میکنه به خاطر اون ادمهای مزخرف من حتی از درس و رشته م هم زده شدم؟

مهمتر از اینا

ایا کسی باور میکنه من الان خودم نمیخوام برم سرکار چون از محیطهای فاسد اداری متنفرم؟

ایا کسی باور میکنه ما همین حقوق همسرم بسمونه و بیشتر نمیخوایم؟

ایا کسی باور میکنه من اونقدرا پس انداز دارم که حالا ها با فراغ بال به خودم و زندگیم برسم بیخیال کار؟

ایا کسی باور میکنه من حاضر نیستم فقط به خاطر پول کار کنم؟

ایا کسی باور میکنه برای رشته من اونقدر کار هست که من نخوام دنبالش بگردم؟

والا اگر کسی باور کنه 😑😑

اگر باور میکردن که هی راه به راه تیکه نمینداختند بهت که!

والا!

سرتون به زندگی خودتون باشه والا ضرر نمیکنید!😑😑

  • فریba

این چند روز یه سری خاطرات و یه سری اتفاقات گذشته به شدت ذهن من رو مشغول کرده! 

به شدت عصبی و ناراحتم .. 

از پدر و مادرم بیشتر از خودم! 

از اینکه یه جوری ما رو تربیت کردند که همیشه بقیه رو به خودمون ترجیح بدیم! از اینکه ما رو به اصطلاح مردم دار بار اوردند! 

از اینکه خودشون همیشه خواست و رضایت بقیه رو به خودشون ترجیح دادند و ناخودآگاه این رو به ما هم منتقل کردند.. 

از اینکه خیلی وفتها تو عمرم از خودم به خاطر بقیه گذشتم و ضرر کردم خیلی ناراحتم 

از اینکه خیلی چیزا رو به این خاطر از دست دادم خیلی ناراحتم 

از اینکه تونستم از خواسته های خودم بگذرم و همیشه به فکر این و اون بودم خیلی ناراحتم 

خیلی ناراحتم 


  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۹ آذر ۹۶ ، ۲۳:۲۸
  • فریba

اقای همسر دو تا دوست بسیار بسیار صمیمی داره که از سال اول لیسانس با هم اشنا شدند و همینطور هی با هم صمیمی و صمیمی تر شدند تا الان! جالب اینجاست که تو یه بازه زمانی 6 ماهه هر سه نامزد کردند و مجددا تو یه بازه زمانی 6 ماهه جشن عروسیشون رو برپا کردند :))

من همیشه به ارتباط این سه دوست غبطه میخورم.. با اینکه شخصیتشون بسیااار بسیااار با هم متفاوته و هیچیشون بهم نمیخوره ولی خیلی خوب کنار هم موندند و هستند.. 

قبل از اینکه ازدواج کنند با اینکه خونه هاشون از هم فاصله داشت، ولی بسیار بیشتر همدیگرو میدیدند.. هر هفته با هم کوه میرفتند و حتما در طول هفته برنامه سینما یا استخر یا شام داشتند.. 

یادم هست تو دوره عقد که بودیم کافی بود یکیشون پیام میداد بچه ها امشب استخر پایه اید؟ فورا اوکی! بچه ها اخر هفته کوه؟ بعله هستیم! 

یا وقتهایی که بهم پیام میدادند و نیاز به دیدار داشتند برای حل یه مشکلی یا حتی دردلی فورا به پیامشون جواب مثبت داده میشد .. بویژه همسر من و یکی از دو نفر که دور از خانواده بزرک شده بودند و یه جورایی مرد خودشون و زندگیشون بودند... این سه نفر برای دوستیشون عجیب ارزش قائل بودند.. من لقب سه تفنگدار رو بهشون دادم :) 

وقتی هر سه عروسی کردند بخاطر زندگی متاهلی ارتباطشون بسیار بسیار کمتر شد و من مدام میدیدم پیامها و تماسهای دوستاش رو که بابا دلمون برامون تنگ شده یه وقت بذارید همدیگرو ببینیم .. 


اخرین وقتی که این سه نفر همو دیده بودند عروسی یکی از همین دوستان بود سه ماه پیش .. و ما به عنوان همسر کسی که زودتر از همه سرو سامون گرفته بود تصمیم گرفتم استارت دیدار این عشاق رو بزنم و این بود که دعوتشون کردیم بیان خونه .. 

ساعت 7 به اتفاق همسرانشون اومدند خونمون ... تا نیمه های شب دور هم بودیم ... دلشون نمیومد از هم دل بکنند.. از ساعت 11 هی گفتند بریم بریم تا ساعت 2 که دیگه رسما خوابشون میومد و گفتند دیگه واقعا باید بریم! 

و من چقدر دوست نداشتم که برن از بس حسشون خوب بود ... 




پیدا کردن دوست خوب خیلی سخته 

و نگه داشتنش بسیار سخت تر! 


یادمه از یکی از بچه های دانشگاه که ارتباط خیلی نزدیکی با من داشت انرژی مثبتی نمیگرفتم برای همین ارتباطم رو باهاش کمتر و کمتر کردم و من هر چه بیشتر فاصله گرفتم اون بیشتر بیشتر نزدیک میشد تا اینکه یبار بهم گفت لعنتی چرا نمیخوای ارتباطتو با من ادامه بدی؟ تو اگر اونقدر قوی هستی که به دوست احتیاج نداری، ولی من اینطور نیستم! من ادم ضعیفی ام که به دوستایی مثل تو احتیاج دارم.. و این شد که من هنوز باهاش دوستم :) و خیلی دیر به دیر از هم با خبریم ولی هنوز از هم با خبریم! 

و منم اونقدر قوی نیستم که به شخصیتی به اسم دوست احتیاج نداشته باشم 

ولی

معتقدم دوستی پایدار باید یک رابطه دو طرفه باشه نه یک طرفه! :)


  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۱ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۴۶
  • فریba

یجا خوندم: 


یکی از بهترین کارهایی که یک مرد می تواند برای سلامتی اش انجام دهد، ازدواج کردن با یک زن است!

در حالی که یکی از بهترین کارهایی که یک زن می تواند در این راه انجام دهد، تقویت روابطش با دوستان هم جنس اش است!!


واقعا همینطوره! من خودم شخصا بعضی وقتهایی که با دوستام حرف میزنم یا باهاشون وقت میگذرونم از وقتهایی که حتی با همسرم هم میگذرونم لذا بخش تره! درددلها، مشورتها، شوخی ها، حرفهای در گوشی و خیلی چیزای دیگه بین ما دخترا هست که هرگز این حال رو با همسر و حتی خانوادمون هم نمیتونیم داشته باشیم..

ولی 

به نظرم 

هر چی ادم بزرگتر میشه، مستقل تر میشه، خودش دارای خانواده میشه .. شرایط دوستها هم انگار باید عوض بشه!

انگار هر دوره یه دوست واقعی برای ادم میتونه وجود داشته باشه، که ممکنه تو یه دوره دیگه وجود نداشته باشه! 

فکر میکنم برای دوران متاهلیم هم باید بگردم دوستای جدید پیدا کنم! 

دوستایی که با وجود تمام مشغله هاشون بتونن برات وقت بذارن! یا بهتره بگم بخوان که برات وقت بذارن! 


گاهی وقتها باید ادمهای اطراف رو ارزیابی کرد! باید دید بود و نبودشون چقدر ممکنه تو زندگیت تاثیر داشته باشه! اگر دیدی تاثیر مثبتشون نسبت به نبودشون برتری نداره بهتره حذف بشن! 

گاهی تنها بودن با ارزش تر از گذروندن با ادمهایی هست که هر چی منتظر میمونی برات یه وقت ملاقات خالی کنن ولی هرگز وقت نمیکنند! :)


از اینکه دوستای قدیمی ام رو کنار بذارم حس خوبی ندارم.. ولی از اینکه باشن و نداشته باشمشون حس بدی دارم! 



  • فریba

عزیز دردونه خونه مون این هفته کنکور داره 

وای که چقدر همه استرس داریم 

تو این یه سال رنگ تفریح به خودش ندید! :(

حتی عروسی من هم نمیخواست بیاد میگفت من درس دارم. 

الهی قربونت برم انقدر نگرانتم که نکنه از استرس کنکورت رو خراب کنی و اونی که میخوای نتونی قبول بشی. خیلی اذیت میشی میدونم. خدا خودش همراهیت کنه. 

لعنت به کنکور واقعا!! 

تو این شبها از استرس و غصه دو نفر خوابم نمیبرد. یکی همین فندق خانوم. 

یکی هم دوستم که هنوز یکسال نشده فوت کرده و همسر بیمعرفتش رفت دوباره زن گرفت؛ حالا زن کرفتنش به درک زرت و زرت عکس زنه جدید رو میذاره پروفایلش که ببینید ببنیید!!! 

از ته دلم هر چی فحش بود نثارش کردم! 

دلمون خون شد سر فوت این دختر جوون از بس سخت و غمناک بود.. بد تر از اون عکسها و یادگارهایی بود که همین شوهر بیمعرفتش تا دو ماه بعد از مرگش همینطور تو تلگرام و اینستا پخش میکرد! حالا نمیدونم با چه رویی عکسهای همسر جدید رو پخش میکنه! اصلا چرااا پخش میکنه من نمیفهمم!!! 


خلاصه 

انقدر ذهنم درگیر این دو تا واقعه بود و سایر مسائل اعم از اسباب کشی و خریدها و اجاره خونه و .. که دیشب تا صبح فقط کابوس دیدم! 

خواب مرگ عزیزام .. خواب درد و غم .. اونقدر خوابم بد بود اونقدر سخت و تلخ بود که صبح بیدار شدم دو ساعت تموم گریه میکردم از وحشت این چیزایی که خواب دیدم. الانشم که بهش فکر میکنم تنم میلرزه وای خدایا قسمت نکن چنین چیزی رو که من میمیرم.
خدا رو شکر کسی نبود خونه وگرنه میگفتن این دختر دیوونه است!! 


خدا عاقبت همه رو بخیر کنه!



  • فریba

یک همزاد پنداری خاصی با خواهران منصوریان داشتم.

البته با این تفاوت که پدر ما کارگر و فقیر نبود.. . پدر ما ما رو ترک نکرد.

پدرمون بود..  یعنی هست ... 

ولی انگار که نبود..

انگار که نیست... 



پی نوشت:

نمیدونم واقعا پدرشون رو بخشیدند؟ یا تو برنامه خواستند ظاهر حفظ کنند!

من که نمیبخشم... جای اونا هم بودم نمیبخشیدم! 


  • فریba

یه اخلاقی که دارم اینه که 

از خیلی سال پیش یاد گرفتم 

هر چی که منو اذیت کنه و ارامش رو ازم بگیره از زندگیم دور کنم! 

حالا اون چی هر چی و چه بسا هر کی میتونه باشه! 

از این توانایی ام گاهی سود بردم و گاهی هم ضرر کردم!

ولی در کل ازش راضی ام. 

خوب بوده تا الان :)


پی نوشت:

اعتراف میکنم در بعضی موارد خیلی ضعیف عمل کردم و اون چی رو خیلی دیر حذف کردم که این خودش یه تجربه س! :)



ادامه نوشت:

چه خوبه که دوباره به وبلاگم برگشتم و فعال شدم. هعیییی حس خوبیه! :)


  • فریba

بزرگواری کامنت گذاشته که: 

از سال 91 مینویسی؟ :/


یهو یادم اومد که عهههههههههه من از سال 84 وبلاگ داشتم و دارم! 

هر چند چند بار ادرس تغییر دادم و خیلی از مطالب گذشته رو ندارم 

یهو یادم به وبلاگ قبلیم افتاد 

رفتم سرچ کردم دیدم هنوز هستش سر جاش وای که چقدر ذوق کردم. 

میدونستم برم توش فردا صبح درمیام این بود که فقط یه نگاه کلی به هیکلش انداختم و لبخند ملیحی زدم که هعیی یاااادش بخیر... 


چقدر بچه تر بودیم خوش بودیم و ساده دل 

هر چی بزرگتر میشیم تو مشکلاتمون بیشتر فرو میریم

خودم شخصا دایره دوستی و ارتباطاتم چقدررررررررررررررررررررررررر گسترده بود! نمونه ش تو دانشگاه تو یه مسیر کوتاه که میرفتم با صد نفر سلام احوالپرسی میکردم.. 

ولی هر چی بزرگتر میشم این دایره داره کوچکتر و کوچکتر میشه و ادمهاش خاص تر 

خوب یا بد نمیدونم.. 

دیگه مثل قدیم حال و حوصله ندارم.

بیشتر دوست دارم سرم تو لاک خودم باشه و نه با کسی کار داشته باشم و نه کسی با من کاری داشته باشه! 

خیلی از ادمها رو که یه زمانی خیلی دوستشون داشتم و براشون ارزش قائل بودم به مرور زمان و به دلایلی حذف کردم 

ترجیح میدم رد پاهای کمتری تو زندگیم باشه بجاش اونایی که میمونه بوی عطر و دلتنگی بده نه بوی بد ناراحتی و دلزدگی! 


یادش بخیر... 

 

  • فریba

دوست دارم چشام رو ببندم 

وقتی باز کنم که حال همه خوب باشه! 

حتی شده دیگه باز نکنم ولی حال همه خوب باشه! 

:(


حال ما خوب است! 

اما تو باور مکن!

:)

  • فریba

1.

یه پیامی خوندم: 

از بی سرانجام ترین جملات زبان فارسی میتونم به "یه روز برنامه کنید همدیگه رو ببینیم" اشاره کنم...!


تو این جمله خیلی از خصلت های ما ایرانیا نهفته است! 

تعارف 

دروغ 

دو رویی 

و .. 


2.

یه همسایه داشتیم خونه قبلیمون یه خانوم تنها بود که من اون اولا که تازه اومده بودیم این محل بهش خیلی سر میزدم به بهانه های مختلف 

این خانوم که تقریبا همسن مادرم هست هم که از خدا خواسته دنبال یه همزبون و یه هم سفره میگشت با من خیلی اخت شد جوریکه من بعد یه سال که از اون خونه رفتم هفته ای یه بار باهاش در تماسم و هر وقت هم از اون ورا رد میشم حتما به دیدارش میرم... 

یکساعتی که میرم اونجا فقط حالشو میپرسم و ازش میخوام از کارایی که تو این مدت کرده صحبت کنه.. تو اون مدت ایشون صحبت میکنه و من فقط گوش میدم.. 

وقتی از اونجا میرم چندین بار تماس میگیره و بابت رفتن به خونه ش از من تشکر میکنه.. 


3.به نظر من اگر کسی بخواد کسی رو ببینه و یه دیداری تازه کنه و یه حالی بپرسه لازم نیست وقت تعیین کنه و وقت بگیره 

هیچی بهتر از یه دیدار سر زده نیست!


4. 

وقتی یکی بعد از چندین بار تماس گرفتن و خواهش کردن برای اینکه یه ساعتی همدیگرو ببینید و یه دیداری تازه کنید مدام بهونه میاره و میگه خبرت میکنم و خبری ازش نمیشه..  ولی دیدارش با سایرین ادامه داره! 

این فقط یه معنی داره: نمیخواد ببیندت! خودتو اذیت نکن! 

همونطور که یه سریا با دیدنت حالشون خوب میشه... ممکنه یه سریا با دیدنت حالشون خوب نشه! 



به حال خودم باشم بهتره! :)



پی نوشت: 

فردا (یعنی امروز) دارم میرم تالار ببینم تالاری که به احتمال خیلی زیاد قرارداد نمیبندم چون بابت مسیر دورش بسیار استرس دارم و نکرانی این که مبادا اتفاقی تو این مسیر دور برای مهمونا بیفته از الان نمیذاره شب خوابم ببره! ولی خب دارم میرم ببینم که حداقل دیده باشم :))




  • فریba
بانك اهداكنندگان غير خويشاوند