گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

بایگانی
محبوب ترین مطالب

۱۵۴ مطلب با موضوع «دوست داشتنی هایم» ثبت شده است

تمام دلخوشی مت این رورها

این و اینا😊😊

  • فریba

این روزها به شدت کار دارم 
همش در حال دویدنم 
از خونه به شرکت 
از شرکت به کلاس 
از کلاس به پاتوق 
از پاتوق کله تو تلگرام و حضور در جلسات و کلاسهای تلگرامی! 
دلم برای این روزام تنگ شده بود 
روزهایی که زمان کم میاوردم و دیر میخوابیدم و زود بیدار میشدم و ولی انرژی ام تموم نمیشد! 
و باز هم میدویدم و میدویدم 
دلم خیلی برای این روزها تنگ شده بود 
روزهایی که از هر ثانیه و هر لحظه ش دارم استفاده میکنم 
در اون حد که تو مترو و تو اتوبوس و حتی مسیرهای خلوتی که پیاده میرم کتاب میخونم که زمان از دست ندم!!
اووووه چه ادم فرهیخته ای شده ام من :)) 
باورم نمیشد اونقدر شیفته این کتابها بشم که حتی موقعی که زود میرسم شرکت و میبینم هنوز کسی نیومده در رو باز کنه همونجا پشت در شرکت رو زمین میشینم و کتاب میخونم!!! 
عههههههههههه اونم کی منننننننننننننن!!! 

امشب ساعت 5 از شرکت اومدم خونه .. واقعا خسته بودم و حس کلاس نبود 
از طرفی باید یه گزارشی رو فردا حتما به شرکت تحویل بدم چون برای جلسه میخوان. 
ناهار نخورده بودم.. سریع غذا رو گذاشتم گرم بشه 
و چسبیدم به یک عالمه ظرفی که از روز قبل مونده بود
سریع ظرفها رو شستم و ناهارمو خوردم 
تمام وسایل آشپزخونه رو ریختم بیرون و شروع کردم به سابیدن همه جا 
از در و دیوار و پنجره بگیر تا کابینت و قفسه ها و شلف ها و حتی در شیشه ترشی ها!!!! 
تاااااااااااا الان که ساعت نزدیک یکه کارم همین بود.. 
هر از گاهی همسر رو صدا میزدم که بیا این رو بده من
اینو جابجا کن 
اینو بشور بده .. 

تو همین خونه فسقل مون تا حالا 33 بار تغییر دکوراسیون دادیم :)))
امشب بار 34م بود که جای میز ناهاخوری دو نفره و اون مبل تک نفره مزاحم رو جابجا میکردیم 
 جای فعلی میز ناهار خوری بسی مناسب استتتت 
عکسشو میذارم بعدااا

من برم سر گزارش 
فردا هم تا 7 شب کلاس دارم 
بعدشم باید همسر رو ببرم خرید!!! تا من نباشم عمرا چیزی نمیخره !!! ای بابااااا 
  • فریba
گفتم که تازگیا با یه جمعی اشنا شدم که خیلی با حالن. 
از طریق این دوستان با یه شخصیتی اشنا شدم که میتونم به معنای واقعی بگم جزو تاثیر گذارترین ادمهای زندگی من بود! 
به این صورت که دو بار که باهاش صحبت کردم زندگی من عوض شد! 
دیدگاه من نسبت به خودم و زندگیم و ایندم عوض شد! 
و من هر روز خدا رو شکر میکنم که مسیر زندگی من رو به این سمت تغییر داد! 
گاهی حس میکنم من زیادی تو جو رفتم 
اما وقتی به بچه های این گروه فکر میکنم.. به کراس فکر میکنم و زندگی اون رو تو سه سال پیش تصور میکنم که تقریبا تو وضعیت من بود و چه بسا بدتر، مطمئن میشم که اشتباه نیومدم! و راه من همینجاست.. 

صحبت با این شخصیت یک توانایی و نگرشی به من داد که بتونم گامهای محکم و استوار و سراسر امید و نور به اینده بردارم! 
قبلنا به همه ارزوهام و رویاهام با حسرت نگاه میکردم.. 
ولی الان به همشون زمان دادم 
میگم به زودی نوبتت میرسه.. 

یک قدرتی به من داد که نمیتونم و نمیشه دیگه برام معنی نداره! 
همه چیز برام شدن داره .. دیگه هیچی برام ارزو نیست و فقط یک هدفه که باید برای رسیدن بهش تلاش کنم.. 

و خدا رو بابت اینکه من رو تو این مسیر قرار داد شاکرم شاکرم شاکرم.. 


  • فریba

این دنبال کردن وبلاگ چه خووووبه! 

من خبر نداشتم تا حالا .. یهویی کشفش کردم.. دیده بودم تو بعضی وبلاگ ها نوشته دنبال کنید من نمیدونستم چیه! 

دیگه هی لازم نیست لیست وبلاگهایی که چکشون میکردم رو هی ردیف کنم و یکی یکی چکشون کنم.. خودش هی بهم خبر میده و این حسش خیلی خوبه :) میدونید چرا چون وقتی میرفتم سراغ وب یکی و میدیدم آپ نکرده دلم میگرفت :/ 

تند تند آپ کنید فالوینگ های من .. :) 


  • فریba

1. هوای تهران خیلی الودس.. دوست ندارم برم تو خفگی 😕😕


2. وارد یه جمعی شدم که خیلی خوبن.. باحالن.. باهاشون کیف میکنم و خیلی بهم خوش میگذره.. تنها بدی که داره اینه که اگر همینطوری ادامه پیدا کنه و هی همینطور خوش بگذره، آقای همسر یا من رو طلاق خواهند داد و یا همسر دوم اختیار خواهند کرد😆 😑


3. نمیدونم قبلا گفتم یا نه.. ولی خب میخوام برم از مدیر سابقمون به اداره کار بابت اینکه پول بیمه از حقوقمون کسر کرده ولی بیمه برام رد نکرده یه مدت شکایت کنم.. چون بارها ازش خواستم یا مشکل رو رفع کنه یا پولم رو پس بده و یا بگه حداقل کی درست میشه این بیمه ها! ولی جواب روشنی نگرفتم.. اینه که به قول همسر یکی باید بالاخره جلو این آدم وایسته و اون آدم قطعا منم 😎😎

  • فریba

عصری رفتیم جشنواره انجمن بانوان همسران دیپلماتهای وزارت امور خارجه!

نفسم گرفت از گفتن اسمش!

عزیزی اونجا غرفه داشت رفتیم به دیدارش و چقدر هم کیف کردم از صحبت کردن باهاش .. چه نااازنینی بوووود 😍😍


بعدش دیدیم وقت اضافه داریم گفتم بریم باغ گل رضوان یه گلدون بزرگ میخواستم برای یکی از گلها که جاش تنگ شده بود...

قبل وارد شدن به خودم قول دادم فقططططط گلدون بخرم و اصلااا سراغ گلها نرم.😑😑

ولی نشد دیگه،

این دلبرا  رو اوردیم خونه 😍😍😍


یه چیز دیگه

گلدون انقدی دیده بودید؟

یعنی خود کارگری که اونجا بود از خنده مرده بود وقتی تو دستهای من اینا  رو دید.. 😁😁

  • فریba

تهران از صبحه داره میبارهههه..

امشب هم که برف شروع شددد

خدا رو شکر که سال به پایان نرسید و بارش برف رو دیدیم... 

عین بچه ها یه ربع یبار میرم پشت پنجره نگاه میکنم میادا برف تموم شده باشه!!! 


یادم میاد چند سال پیش شاید کمتر از 10 سال پیش اونقدرررررر برف میوووومد اونقدرررررر برف میومد که دیگه حالمون از برف بهم میخورد و دعا دعا میکردیم سرما تموم بشه!! ولی الان التماس میکنیم برای یه هوای سرد.. یه روز بارونی .. یه شب برفی ... 


خدا خودش تو این سرما به داد مردم کرمانشاه برسه ... چرا باید دارایی ادمها تعیین کنه که برف نعمته یا .... :(

  • فریba

همکلاسیم رفت کانادا برای ادامه تحصیل 

و یجورایی برای همیشه!!! 

پاش نرسیده اونجا شماره تماس و بیو و پروفایل و زندگیشو کلا کاندایی کرد 

بابا جنبه داشت باش خوووووو :///// 

کم دل ما رو بسوزون! :|



  • فریba

از دیشب نمیدونم چرا رفتم تو فاز عروسی!! 

میرم تو قدیما عروسی فهیم و ریحان و مجی و اینا.. عروسی هایی که خیلی تو ذهن من موندن نمیدونم چرا .. شاید از بس خاص بود شایدم از بس خاطره انگیز بود و خوووب..

یهو یاد رقص ندا افتادم.. عینهووو لیلا فروهر بود ! موهاشم همون مدلی که تو کلیپ جونی جونی ام هست... 

قدیما چقدر آهنگها شاد بود .. چقدر هیجان داشت.. چقدر پای ساخته های تپش و کوجی زادوری انرژی خالی میکردیم :)))) 

امشب کلی گشتم تا تو یوتیوپ کلیپ ها زیرخاکی جونی جونوم لیلا و اهنگ بی قرار معین که گروه خردادیان رقصیده باهاش رو پیدا کردم ولی نتونستم دانلودش کنم چون باید عضو سایت میشدی گویا، که من نیستم و حسشم نبود! 

ولی خب با اهنگش کلی حال کردم.. 

عروسی بود انگار!!! 

هدفون گذاشتم با صدای بلندددددددددددددد خودمو تو باغ تصور میکردم و جمعیت و شلووغ پلوووغ و عروس که معلوم نیست کیه اون وسط بود و همه مون هم دورش و جیغ و دست و هورااا!!! خیلی خوش گذشت جاتون خالی :))))))))))))))

اصلنم به سرم نزده! 

فقط یه حس خوب بود که اومد سراغم منم چسبیدم بهش. :))))))))))))))




  • فریba

- اخه مگه ما جا داریم تو خونه؟ 

+ اینجا زیر پایه گلدون جا هست.. اونجا کنار تخت هم اندازه ش میشه! 

- بابا کثیف میکنه همه جا رو .. مگه میشه اخه تو خونه!! 

+ اینا باهوشن خودشون یاد میگیرن کجا برن دستشویی!! 

- بابا بچه هم بخواد یاد بگیره اول کل خونه رو به گند میکشه بعد یاد میگیره! اینکه دیگه حیوونه! 

+ حیوون نیست! بنده خداست! 

- عجججب!

+ من میخوااااااااااام .. 

- کم کم خونه داره میشه مثل جنگل! هال که پر از گل و گلدونه نمیشه تکون خورد!! اتاقها که شده مثل مزرعه! نهال پرتقال و نارنگی میکاری و گل پیوند میزنی!! آکواریوم هم که نقشه کشیدی بگیری! اینم بیاد که دیگه نور علی النور! منم باید برم تو کوچه بخوابم! ://

+ همش اندازه کف دست جا میگیره ://

- بعدا که بزرگ شد چی! اونوقت چکارش میکنی!؟ 

+ خیلی بزرگ نمیشن اینا مدلشون کلا کوچولویه! 

- :/

+ :(



من از اینا میخوام.. شایدم اینرنگیش.. خیلی دلم میخواد! :| 

همسر خبر نداره که دارم هماهنگ میکنم یکیشون برام بیارن..

 لحظه آخر بهش میگم میدونم که نه نمیگه! :) 



  • فریba

امروز تو مسیر برگشت، کنار حفاظ یه ساختمونی این گل  نحیف رو دیدم که یجورایی سر راه گذاشته بودنش! 

دلم سوخت همینطوری بمونه! 

با خودم اوردمش خونه و گذاشتم تو گلدون، شد این

امیدوارم کنار دوستاش بتونه زندگی خوبی رو شروع کنه :) 



پ.ن: 

به همسر میگم امروز که داشتم میومدم خونه سر راه ... حرفم رو قطع میکنه میگه سر راه یه پسره بود گل میفروخت!!!

میخندم و میگم نه نمیفروختند.. یه گل رو انداخته بودند بیرون .. 

میگه خب خدا رو شکر!!

میگم خب من اون گله رو برش داشتم اوردمش خونه! :/ 

من :)

همسر :|

گل سر راهی :**

  • فریba

دیروز رفتم یه شرکتی برای مصاحبه

دنبال کار پاره وقتم و شرایط کاری این شرکت از همه لحاظ عالی بود به جز حقوقش 😐

هم اونا منو میخوان و هم من کاری رو که توصیف کردند دوست دارم اما سر پرداخت به توافق نرسیدیم.. اخر سر پیشنهاد داد دو هفته ازمایشی با هم کار کنیم بعد اگر شرایط اوکی بود با هم صحبت کنیم.

موقع خداحافظی گفت یه لحظه صبر کن، رفت تو اتاقش و با یه دستمال تو دستش برگشت. دستمال رو جلوی من باز کرد و گذاشت رو میز. یه سنگ مرمری تراش خورده خیلی صیقلی خوشگلی وسط دستمال بود.

گفت ما یه پروژه داشتیم کربلا برای حرم امام حسین انجام میدادیم. سنگ حرم امام حسین رو موقع تعویض میشکنن تیکه های کوجیک میکنن و نگین میکنن هدیه میدن. یسری که ما رفتیم بهمون هدیه دادن این نگین ها رو.

با حسرت گفتم واقعااا؟؟ این سنگ حرم امام حسینه یعنی؟؟؟ چه زیباست.. چه حوبه .. خوشبحالتون... 

نگین رو کذاشت جلوی من و گفت بله. این هم گویا قسمت شما بوده!! 

با تعجب کفتم این رو به من هدیه میدین یعنی؟؟؟

گفت خیر. هدیه نیست. قسمت شماست! خیر باشه براتون انشالله.

واااای اگر بدونید چه ذوقی کردم 😍😍😍


حالا دنبال یه نقره ساز مطمین میگردم که بهش بدم یه انگشتر خوشگل بسازه. هر چند نگینش چون بزرگه انگشتر بزرگی هم میشه ولی خوشگله. ارامش خاصی بهم میده وقتی دستم میگیرمش.

شاید هم هدیه دادم به مامان.. چون وقتی بهش گفتم چنین هدیه ای گرفتم از خوشحالی پشت تلفن بغض کرد...


امشب به این نگین نگاه میکردم و در مورد همکاری با اون شرکت فکر میکردم... به اینکه چی شد من به این شرکت دعوت شدم و اینکه چقدر دودلم سر همکاری با اینکه کارش و محیطش خیلی خوبه ولی واقعا حقوقش کمه! هر چند من خدا رو شکر نیاز مالی ندارم و این رو همون لحظه اول بهشون گفتم که فکر نکنند من برای پول دراوردن کار میکنم. از طرفی هم خب دوست ندارم ارزش خودم رو بیارم پایین.. 

ولی میگم شاید این هدیه پیامی برای من داره که من باید بهش فکر کنم! 

نظر شما چیه؟


 


  • فریba
تو این دو سه ماه اخیر همه مدام از این میپرسن که باردار نیستی؟ نمیخوای بچه دار بشی؟ چرا؟ دیر میشه ها؟ تا داری دکترا میخونی یه بچه بیار! و خیلی از حرفها! 
وقتی هم میای از سختی های بچه دار شدن اون هم تو یه شهر دیگه و هزینه هاش و تربیتش و اینده ش و اینا حرف میزنی همه میگن خیلی داری سخت مییگری! یه بچه بیار میفهمی اونقدرام سخت نیست!!! :/

تو این مدت خیلی فکر کردم به این موضوع! البته ما تا 2-3 سال دیگه مطلقا تصمیم به بچه دار شدن نداریم چون اصلا شرایطش رو نداریم! ولی به این فکر کردم که مثلا همون 3 سال دیگه هم من بخوام بچه دار بشم واقعا میتونم با این همه سختی کنار بیام؟ 9 ماه تموم یه موجود کوچولو رو تو خودم پرورش بدم و به خاطر سلامتی اش باید خیلی کارها بکنم و خیلی کارها هم دیگه نکنم! 
وقتی به دنیا بیاد تا دو سال باید چشم ازش برندارم! 
بعدش شروع کنم به تربیت کردنش.. 
و تا بیاد رابیفته و بفهمه چی به چیه من باید از همه چی خودم بزنم.. چون به هیچ وجه اعتقاد به مهد و پرستار و خاله و اینا ندارم! بچه بااااید پیش مادرش بزرگ بشه!
به نظرم کار خیلی سختی اومد! سختیاش هم برام ملموسه چون من در طول مدت بارداری خواهرام من حضور فعال داشتم تا بدنیا اومدن بچه هاشون و تا الان که یکیشون دانشگاه میره یکشون مدرسه میره و یکیشون شیر میخوره همه رو شاهد و ناظر بودم و میدونم چه دردسرایی داره و اگر نبود حضور فعال خانواده ما و همسرانشون واقعا نمیتونستند به راحتی بچه هاشون رو بزرگ کنند! 
این یه موضوعیه که خیلی فکر من رو درگیر کرد. 
و موضوع بعدی اینکه چه لزومی داره حتما ادم بچه از خودش داشته باشه! 
وقتی اینهمه بچه بی سرپرست تو پرورشگاه هست، چه اشکالی داره بریم یکی از این بچه ها رو بیاریم تو خونه بزرگ کنیم؟ 
مثلا یه دختر 6 ماهه؟ یا شایدم بزرگتر؟ دو ساله یا چند ساله!؟ 
من که دوست دارم مادر باشم و دلم برای بچه میتپه ولی میتونم اون سختی های اولش رو نکشم و بجاش یه دختر بیگناهی که از قضای روزگار پدر و مادری نداره رو به فرزندی قبول کنم؟
این موضوعی بود که من قبل از ازدواج با همسرم باهاش صحبت کردم و با هم توافق کردیم که اگر روزی دلمون بچه خواست بریم از پرورشگاه بیاریم ولی بعد ازدواج هیچوقت درموردش صحبت نکردیم چون شرایطش پیش نیومده !! 
ولی موضوعی که هر وقت به این فکر میفتم خیلی من رو نگران میکنه اینه که ایا ممکنه مهر یه بچه ای که از خودم نیست تو دلم بیفته؟ نکنه نتونم مثل بچه خودم بهش نگاه کنم؟ نکنه نتونم مثل یه مادر بهش محبت کنم؟ نکنه نتونیم زندگی خوبی براش فراهم کنیم؟نکنه... 
و خیلی چیزای دیگه .. 
چون پذیرفتن یه بچه بی سرپرست، مسئولیت خیلی بزرگیه! و من به عنوان کسی که دوست دارم یه روزی اینکار رو بکنم باید خیلی جوانب رو بسنجم! 
نظر شما چیه؟ 
ادم از خودش بچه داشته باشه بهتره یا سرپرستی به بچه دیگه رو قبول کنه؟ 
  این نگرانی های من طبیعیه به نظرتون؟ 

  • فریba

یعنی عزم کردم تا اخر هفته برسم به هزار تا پست!!! 


میدونید که من دو تا خواهر زاده فسقل دارم که تو فاصله 5 ماه از هم بدنیا اومدن. 

الان یکیشون 20 ماهشه و اون یکی یک سال و نیم. 

من میمیرم براشون. 

مخصوصا الان که دارن حرف زدن یاد میگیرن. 

بزرگه که عینهو طوطیه! هر کلمه ای رو بگی فورا تکرار میکنه و خودش میخنده! 


باباش رو به اسم صدا میزنه و به مردای اشنا مثل بابای من یا شوهر خواهرم یا همسرم میگه بابا !! 

بقیه خانوما من جمله من و خواهر و مادرش و مادرم رو هم جملگی مامان صدا میکنه! :)))

داداشااش رو هم الا و اسا صدا میزنه! 

گویا تازگیا اقاجون و مامان جون و خاله و عمو رو یاد گرفته و داره یاد میگیره هر کسی رو به اسم خودش صدا بزنه! 


اون وروجک کوچیکه هم تازه زبون باز کرده کلمه ها رو تکرار میکنه .. آله.. ببعی .. امیر.. آجووو.. ماجووو 


کاش بچه ها همیشه تو همین سن بمونند بزرگ نشن! تو این سن خیلی خوردنین! 


اهان اینو یادم رفت بگم، این دو تا وروجک همدیگرو نانا و نونو صدا میزنند! :)))))))



  • فریba

دلم به شدت هوس دریای جنوب کرده 

ساحل آروم بندرعباس و جزیره هنگام و هرمز .. 

یعنی میشه این امتحانای مسخره زودتر تموم بشه بریم جنووووووووووووب... 


فوتو بای خودم :)

  • فریba

از اونجایی که من قصد داشتم فردا منزل خود را به مقصد منزل پدری ترک کنم، 

امروز همچون کوزتی از صبح نشستم به سابیدن خونه! 

در اون حد که حتی فرش ها رو هم شامپو فرش کشیدم و تمام کابینت ها رو دستمال کشیدم و تک تک سرامیک ها و گلدونها و .. اصن یه وضعی!

چون میدونستم در نبود من دوست اقای همسر احتمالا بیان پیششون که تنها نباشن این بود که گفتم خونه تر تمیزتر باشه نگه اینجاش اینجور بود و اونجاش اینجور! 

عصر هم رفتم یکم برای خودم خرید مرید، نمیدونم چرا کاموا خریدم! 

شاید از بس هوا سرد بود، 

شاید هم از بس همه داشتند میخریدند منم جو گیر شدم خریدم! 

میخوام شال و کلاه ببافم... 

ولی بلد نیستم! از اون مدل ساده ها که تو راهنمایی میبافتیم بلدم، میخوام یه مدل دیگه باشه! 

به نظرتون چه مدلی فشنگه؟ شما بافتنی بلدین؟ به منم یاد بدین :) 


اینم کامواهایی که انتخاب کردم :) 

  • فریba

خب مهمون که میاد خونه هدیه میاره دیگه! 

ایشون خانم کردیلین هستند، هدیه مهمانان عزیزمان.  :)

اینجا هم جمع دختران من

البته یه سریاشون اینجا جاشون نشد، گوشه اشپزخونه ن، یه تعدادی تو راهرروئن و یه تعدادی هم تو اتاق موسیقی :)  

شاید حوصلم شد بعدا عکسشونو گذاشتم. 



  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۲ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۳۸
  • فریba

ماه رمضون رو دوست دارم

با اینکه نمیتونم روزه بگیرم ولی حس و حالش رو دوست دارم. 

مدتهاست (تقریبا یک سالی میشه) یه فکری برای استارت یه گروه خیریه تو ذهنمه ولی از شروعش ترس دارم 

میترسم کسی حمایت نکنه کسی اعتماد نکنه و نتونم به جاییش برسونم 

الان که ماه رمضانه دوباره فکرش اومده به سرم.. هی بالا پائین میکنم 

شروع کنم نکنم.. اعلام کنم نکنم.. 

نمیدونم.. 

کاش میدونستم ایده م میگیره خیلی کارها میشه کرد ولی همیشه شروع یه کار بزرگ سخته! 

دارم فکر میکنم.. 



  • فریba

من همیشه تو رویاهام تصور میکردم که بزرگ بشم میرم خارج از کشور و ایران نمیمونم!! 

درسته هر چی بزرگتر شدم به رویام نزدیک و نزدیکتر شدم ولی وقتی تصورش میکردم میدیدم خیلی سختمه! دور از خانواده تو مملکت غریب

هر چند هر کی رفته میگه بابا غریب کجا بود انقدر خوش میگذرهههههههههههههههههه

خلاصه که اخرین امیدمون که همانا ادامه تحصیل در مقطع دکتری در خارج از کشور بود با ازدواج کردنمون و قبول شدن دکتری در ایران به کلی پرپر گشت! 

ولی خب این باعث نمیشه که من خارج نرم بازم! 

این بود که توقعم رو از زندگی در خارج به مسافرت به حارج تقلیل دادم! 

حالا چندغاز پول دارم هی دارم بالا پائین میکنم که خب کجا برم چیکار کنم. 

ولی خب هر چی سرچ میکنم میبینم با این پولی که من دارم نمیشه رفت اونجاهایی که من خیلی دوست دارم! اخه من عاشق مناظر طبیعی و جاهای تاریخی ام! 

مثلا عشقمه برم افریقا رو بگردم! یا مصر رو ببینم! یا برم جزایر هاوایی!


بله یه ندایی از درون میگن فعلا این ترم کوفتی دکترات رو جمع کن برو سر زندگیت وقت واسه جهانگردی زیاده! 

بله همیشه حق با ندای درون هست! 

من برم درس بخونم! :/


  • فریba

بزرگواری کامنت گذاشته که: 

از سال 91 مینویسی؟ :/


یهو یادم اومد که عهههههههههه من از سال 84 وبلاگ داشتم و دارم! 

هر چند چند بار ادرس تغییر دادم و خیلی از مطالب گذشته رو ندارم 

یهو یادم به وبلاگ قبلیم افتاد 

رفتم سرچ کردم دیدم هنوز هستش سر جاش وای که چقدر ذوق کردم. 

میدونستم برم توش فردا صبح درمیام این بود که فقط یه نگاه کلی به هیکلش انداختم و لبخند ملیحی زدم که هعیی یاااادش بخیر... 


چقدر بچه تر بودیم خوش بودیم و ساده دل 

هر چی بزرگتر میشیم تو مشکلاتمون بیشتر فرو میریم

خودم شخصا دایره دوستی و ارتباطاتم چقدررررررررررررررررررررررررر گسترده بود! نمونه ش تو دانشگاه تو یه مسیر کوتاه که میرفتم با صد نفر سلام احوالپرسی میکردم.. 

ولی هر چی بزرگتر میشم این دایره داره کوچکتر و کوچکتر میشه و ادمهاش خاص تر 

خوب یا بد نمیدونم.. 

دیگه مثل قدیم حال و حوصله ندارم.

بیشتر دوست دارم سرم تو لاک خودم باشه و نه با کسی کار داشته باشم و نه کسی با من کاری داشته باشه! 

خیلی از ادمها رو که یه زمانی خیلی دوستشون داشتم و براشون ارزش قائل بودم به مرور زمان و به دلایلی حذف کردم 

ترجیح میدم رد پاهای کمتری تو زندگیم باشه بجاش اونایی که میمونه بوی عطر و دلتنگی بده نه بوی بد ناراحتی و دلزدگی! 


یادش بخیر... 

 

  • فریba

عاقا ما نیاز به یک تغییر و تحول اساسی داریم!!

هر چی فکر میکنم هیچی به ذهنم نمیرسه که چطور یه تحول به خودم و زندگیم بدم. 

اول فکر کردم برم مسافرت دیدم تو این سرما کجا بریم. تازه سرما به کنار وسط این همه درس و امتحان و ... عه! 

بعد فکر کردم بیام خونه والدین گرامی که فعلا اومدم و لنگر انداختم یه ده روزی هست!! 

بازم متحول نشدم! 

از بس هوا سرده نمیذاره ادم به برنامه های متحول کنونش برسه. 

اگر راهکاری به ذهنتون میرسه بگین من چکار کنم یک از این خلصه دربیام! 

دارم افسرده میشم کم کم!

.

.

.

راستی 

اصلش میخواستم اینو بگم: 

در راستای خارج از شدن از این حالت، تصمیم گرفتم برم موهامو فر کنم اونم موقت.. نهایتا یه ماه بمونه 

لطفا تجربه هاتون رو با من در میون بگذارین 

چکار کنم چکار نکنم 

ممنونم میشم 

:* :* 




بعدا نوشت: 

چقدر خوبه ما دخترا کلی کار مخصوص خودمون داریم برای سرگرم شدن و متحول شدن! 

خرید لوازم ارایشی 

مو رنگ کردن 

ارایش کردن 

لاک زدن 

لباس های رنگارنگ خریدن 

جوراب های رنگی 

گل سرای رنگی 

بدلیجات 

و کللللللللللللی چیزای دیگه که میتونه سیم ثانیه روحیه مون رو عوض کنه! 


میگم اقایون اینجور مواقع چه میکنند؟!


  • فریba

یادم میاد یک زمانی 

همه چی و همه چی شده بود برای من درس و کارم .. 

تمام فرصت های ارزشمند رو کنار میگذاشتم و درسم و کارم رو به جاش میگذاشتم!

اما هر روز که میگذره .. چشمانم داره واقعیتها و ارزشهای زندگی رو بهتر میبینه و میشناسه.. 

تصمیم گرفتم به هر چیزی همون قدر که ارزش داره بها بدم و براش وقت بذارم! 

به این فکر میکنم که اگر چه چیزایی نباشه من زندگی برام بی معنی میشه .. 

بودن یا نبودن درس و دانشگاه درسته ارزش داره ولی اگر نباشه هم چیزی رو از دست ندادم! میرم یه کار دیگه انجام میدم! میرم یه درس دیگه یه دانشگاه دیگه ... نشد میشینم تو خونه میچسبم به زندگیم.. 

اگر کارم رو از دست بدم .. درسته منبع مالی رو از دست دادم ولی جایگزین داره .. یه کار دیگه ... یه محیط دیگه ... نشد بیکار میمونم تو خونه برای خودم کار درست میکنم...!

اگر پروژه ها تموم بشن.. اگر این آدمها مدیر و همکارم نباشن.. خب نیستن! یه ادمهای دیگه میان جاشون! عوض میشن!!!

.

.

.

ولی اگر پدرم نباشه .. 

مادرم نباشه .. 

همسرم نباشه .. 

خانوادم نباشن.. 

هیچ کسی نیست که جاشون رو برام پر کنه! 

هیچ چیزی نیست که بتونم جایگزینشون کنم .. 

تصمیم گرفتم تو اولین های اولین بذارم .. اون چیزایی که برای من اولینند ... و دومی ای براشون نیست... 

.

.

این هفته استادمون برای جلسه بعد امتحان گذاشت.. درساش خیلی زیاده... استاد هم یه ادم عنق و عقده ای! ولی من به مادرم قول داده بودم این هفته رو به دیدنشون میرم .. گور بابای درس و استاد!!!! اخر هفته رو میرم کنار خانوادم... اگر اونجا وقت ازادی داشتم شاید درس هم خوندم! نشد هم که خب نمیخونم! اخرش میخواد چی بشه؟ 3 نمره از نمره اخر ترمم کم بشه؟ خب بشه! 

.

.

.

یه کاغذ و قلم بردارین .. به این فکر کنین اگر قراره باشه برین یه جای دور چه چیزایی رو با خودتون میخواین ببرین؟ تو بردن همه چی هم ازادین از خانواده و دوست و فامیل گرفته تا مدرک تحصیلی و درامد و شغل فعلی... به ترتیب ببینید چه کسانی و چه چیزایی رو با خودتون خواهید برد. 

اون 5 تای اولی رو که نوشتین رو قدر بدونین و برای حفظشون تلاش کنین! حالا هر چی میخواد باشه! 



الان ساعت 00:52 نیمه شب 12 آبان هست! سالن مطالعه!!!!!!!!!!! 

من فردا شب تو بغل خانواده هستمممممممممممممممممم 


  • فریba

دیشب 

کنسرت ناگفته ها 

استاد شهرام ناظری و حافظ ناظری

بی نظیر بود

فوق العاده بود 

اوووج هیجان و لذت 

اینکه هنرمند محبوبت رو تو فاصله ده متری تو باشه و برنامه اجرا کنه 

دیگه چی بهتر از این 

دو ساعت تمام به تماشای هنرش بنشینی 

انقدر محو آواز استاد و ساز حافظ شده بود اصلا یادم نیست چه قطعاتی اجرا کردند!

وااااای 

عاااالی بوووود... 

ناظری ها و شجریانی ها تکرااار نشدنی ان 


  • فریba

کلی حرف دارم برای گفتن!

ولی دستم به نوشتن نمیره،

از روزهای آشنایی مون، از حرفهامون، از حس هامون،

از نامزدی، از عقد،

از دوران مجری، از متاهل شدن،

 از حس مشترک شدن مسیر زندگی، از حس همسر بودن،

از این روزها، از اون روزها...!

 

همه میپرسن الان که متاهلی چه حسی داری!؟

وقتی بهش فکر میکنم نمیدونم بگم چه حسی دارم! یه چند تا حس با هم که نمیتونی مزه هیچکدومشون رو غالب بدونی! قاطیه فعلا!!

 

تنبل شدم!

خیلی وقته نمینویسم و این خوب نیست!

 

باید فرصت کنم خیلی چیزها رو خیلی حرفها رو خیلی خاطرات رو ثبت کنم.

 

 

این روزها با وجود تمام نگرانی ها و استرس هاش،

ولی روزهای قشنگیه...

دوستش دارم.

:)

 

 

  • فریba

به مناسبت روز مادر برای مامان گوشی اندروید خریدیم، سامسونگ گلکسی کر فکر کنم!

اولش میگفت من یاد نمیگیرم این گوشی لمسیا رو و میخواست مدل گوشی رو عوض کنه،

ولی الان خوب راه افتاده و مدام تو گروهمون پیام میذاره و با من و خواهر برادرها و خواهر زاده ها چت میکنه و ما چقدر ذوق میکنیم!

منم همش براش پیام میگذارم، 

و یکسری حرفها رو که نمیشه تلفنی زد رو بهش میگم!

مخصوصا در رابطه با اتفاقات اخیر! 

مفصل براش تو واتس اپ توضیح میدم و عکس میفرستم و خلاصه!

خیلی خوش میگذره! 

الان میگم کاش زودتر از اینها براش گوشی میخریدیم! :))



  • فریba

رفتم نزدیکترین ایستگاه دوچرخه نزدیک خونه، میدان توحید! (نزدیک بستنی پاندا :)))))


پرسیدم شرایط استفاده از دوچرخه رو!

میگه رایگانه، فقط هم با کارت ملی! 

میگم ساعتش؟ 

میگه 8 صبح تا 4 بعد از ظهر!

میگم إإإإ خیلی بده ساعتش که! هم گرمه هم اینکه سر کاریم! اینطوری فقط پنج شنبه جمعه ها میتونیم استفاده کنیم که!

میگه جمعه ها تعطیلیم! 

میگم خسته نباشید واقعا! خب کمی ساعتش رو بیشتر کنید! 

میگه اگه استقبال بشه شاید تا 7 تمدید بشه!

میگم نمیشه دوچرخه رو ازتون قرض بگیریم فردا بیاریم! 

میگه نه خانوم! باید ساعت 4 تحویل بدین! 

 تشکر میکنم و خداحافظی!


تو راه داشتم به این فکر میکردم که چطوری میشه 5 شنبه ها که ظهر میرم کلاس، با دوچرخه برم تا صادقیه! :)

باید برم بپرسم ایا ایستگاه دوچرخه صادقیه اجازه میده من دوچرخه م رو اونجا پارک کنم تا کلاسم تموم میشه!؟ 


به یه چیز دیگه م فکر کردم! اینکه اگه من نرسم دوچرخه رو ساعت 4 تحویل بدم، چی میشه!! 

یه وقت فکر نکنید من عمدا نمیخوام برسم هااا! یهو دیدین ترافیک بود! :))) 

والا!!!



  • فریba

باز بهار شد

هوا خوب شد

روزها طولانی شد

فضا سبز شد

و 


دل من دوچرخه خواست!! :((((




  • فریba


Dance of sarasvati

اسم یه آهنگی هست از کیتارو!

وقتی بهش گوش میدم یه انرژی مضاعفی میگیرم.

 

دانلود
حجم: 6.17 مگابایت

 

 

  • فریba


شاید بگم، بهترین تعطیلات عید رو تا الان داشتم!

حداقل در مقایسه به تعطیلات گند دو سال گذشته!

امسال به یمن ورود تکنولوژی viber و Whats app (بر عکس تصور همه که میگفتن این تکنولوژی ها ادم ها رو از هم دور میکنه) جمع فامیلی ما رو بسیار بهم نزدیک کرد.

یک گروه فامیلی خیلی توپ داریم تو واتس آپ. که مدیر گروهش خیلی پیگیره یعنی خیلی هاااااا! من که بین اشناها به یه ادمی معروف بودم که اگه به یه چیزی بچسبم تا بهش نرسم ولش نمیکنم، رسما جلوی ایشون کم آوردم!!

این گروه رو یکماه قبل عید تو وایبر تشکیل داد و به دلایلی به تازگی به واتس آپ منتقل شد.

ما تو تعطیلات عید هر روز به یمن این تکنولوژی گردهم میایم. یه روز کویرنوردی. یه روز باغ ما، یه روز سر مزار درگذشتگان، یه روز ....

مهمترین علت رسمیت این گروه هم اینه که بزرگای فامیل هم هستند!

و این خیلی خوبه و باعث میشه ادم حس خوبی داشته باشه.

 

امسال به یمن بودن در کنار خانواده و اقوام، همه شادن. همه حس خوبی دارن. همه دارن سعی میکنن قدر یکدیگرو بیشتر بدونند مخصوصا بزرگای فامیل رو. مخصوصا اینکه سال گذشته ما سه تا از عزیزانمون رو از دست دادیم!

 

فردا بعد از ظهر هم قراره بریم باغ یکی از اشناها؛ دور همی آش رشته!! :)))

 

بفرمائید... همگی...

 

 

  • فریba
بانك اهداكنندگان غير خويشاوند