گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

بایگانی
محبوب ترین مطالب

۲۶ مطلب با موضوع «رمز نوشته» ثبت شده است

این یه داستانه ولی واقعیت داره! 

نمیدونم چقدر به فالگیر و رمال و اینا اعتقاد دارید ولی من کم کم دارم بهشون اعتقاد پیدا میکنم:))) 

حالا نظرم رو اخر داستان مینویسم! 

سعی میکنم داستانمو هیجانی تعریف کنم که مثلا شما بتونید صحنه سازی کنید: :)))

داستان رو از زبان افرادی که شخصیتهای واقعه هستند تعریف میکنم: 



" - حاج خانوم چرا تو این فصل کارگاه خالیه؟ پس کو اون همه دفتر و دستک؟ کوه انقدر برو بیا؟ کو اونهمه ببر وربیار؟؟؟

++ دیگه خودت میدونی فاطمه خانوم، این خیلی وقته وضع ماست! امسال هم که با سیلی صورت خودمون رو سرخ نگه داشتیم و هی با همین ترشی ها و کارای خونگی من تونستم یه خورده پس اندازی داشته باشم خرجی دربیارم.. وضعیت کارگاه هم همینه که میبینی! هر سال بدتر از پارسال... امسال هم که هیچی به هیچی ... نه امدی نه خرجی ... نمیدونم والا... نمیدونم چی شد یهو زندگی ما از این رو به اون رو شد... همه چی گره خورده هیچوری هم باز نمیشه... نمیدونم این غصه ما چرا تمومی نداره... 

- حاج خانوم.. زندگیت نظر کرده است! زندگیت جادو شده! طلسم شده.. 

++ ای بابا فاطمه حانوم کی میاد زندگی منو چشم بزنه! ماشالله همه از ما داراترن و خوش تر.. به چی زندگی من نظر کنه.. به شوهر بیکارم؟ به بچه هام که همگی هشتشون گرو نه شونه؟ یا به وضع خودم که با این سن باید بشینم تو این سرما سبزی خورد کنم و ترشی درست کنم؟؟ 

- حالا تو باور نکن! ولی قسم میخورم زندگیت نظر کرده است.. قسم میخورم یکی یه دعایی به زندگیت بسته که اینجور شده! وگرنه من که سالهاست پیش شما کار میکنم.. کجا اینجور بود؟ کجا این وضع بود؟؟ یه روز در این کارگاه بسته نبود که الان یه ساله اینجور خاموشه.. کجا اینجور غمباد گرفته بودی شما... 

ببینم خونه ت رو نگشتی ببینی چیز عجیبی پیدا نمیکنی؟ تو در و دیوار این کارگاه بگرد ببین کاغذی پارچه ای دعایی چیزی یه وقت پیدا نمیکنی؟؟

++ والا نمیدونم .. نه دقت نکردم... فرض هم کن که باشه کی میتونه تو شلوغی اون خونه و این کارگاه پر از آشغال ورد و دعا پیدا کنه.. ولمون کن فاطمه ... 

- بیا حرف من رو قبول کن و برو پیش اینی که میگم.. کارش حرف نداره.. حرفشم درسته.. اصلا ببین نمیخواد بری حرف من رو بزنی.. برو بهش بگو وضع زندگی من خرابه میخوام خوب بشه! ببین چی میگه!

....

فاطمه خانوم کارگر فصلی ماست.. سالهاست وقتی باهاش کار داشتم و کمک میخواستم خودش و دختراش میومدن کمکم... از بچگی هم من و خانوادمو میشناخت و کمابیش از وضع زندگی ما خبر داشت.. وقتی اینو گفت منو به فکر فرو برد.. گفتم خب بذار حرفشو قبول کنم ببینم چی میگه.. ما که هر چی کلید بود رو درهای بسته مون امتجان کردیم ولی قفل زندگیمون باز نشد.. ببینم این چی میگه.. 

فرداش که دیدمش گفتم فاطمه دیروز چی میگفتی هی میگی جادو کردن زندگیمو و طلسم داره؟ 

گفت: یکی هست دعا نویسه! خبر از همه جا داره.. کارش هم خیلی درسته.. تا حالا نشده دروغ بگه و اشتباه بگه.. از این کلاشهای رمال هم نیست... این شمارشه.. برو از زندگیت بپرس ببین چی میگه.. اصلا میخوای که الان بهش زنگ بزنم باهاش حرف بزنی؟ گفتم خب باشه زنگ بزن... 

تماس گرفت و با یکی صحبت کرد و گفت اگر تلفنی میشه یکی مشکلشو برات بگه! و گوشی رو داد بهم و من تو چند جمله خلاصه گفتم جریان رو .. اون اقا پرسید امروز چند شنبه است؟ ... خب امروز که نمیشه! فردا هم که نمیدونم چند تا اصطلاح خودشون رو بکار برد که یعنی نمیشه سرکتاب دید و فردا هم نمیشه! شما پس فردا به من زنگ بزن تا بهت بگم... 

من تا پس فردا برسه دل تو دلم نبود.. هی میگفتم عجب کاری کردم .. این تو زندگیم کم بود که دیگه اضافه شد!!! 

پس فردا ظهرش رسید و دوباره زنگ زدم... 

از حرفهایی که زد داشتم شاخ درمی اوردم! وحشت کرده بودم.. قلبم تند تند میزد که خدایا این چی میگه... 

بعد از اینکه یه جزئیاتی از زندگیم رو گفت و من با تعجب همه رو تایید میکردم... ادامه داد:

=حاج خانوم نمیخوام بترسونمت .. ولی زندگیت بد جور قفل شده.. یه طلسم خیلی سنگین به زندگیت بستن.. خونه ت رو نگشتی؟؟ دعایی وردی کاغذی چیزی پیدا نکردی؟ چیزی نریختن تو خونه ت یه وقت ؟؟ 

++والا چی بگم.. حواسم نبوده .. چی مثلا؟ کجا رو بگردم؟ دنبال چی بگردم؟؟ 

= هیچی ولش کن! الان دیگه نمیتونی پیداش کنی.. اثرش بدجور تو زندگیت هست و حالا حالاها هم ادامه داره.. تا وقتی کامل اون دعاهه از بین بره! که اونم یجایی هست که دست کسی بهش نمیرسه که بهت بگم بری برش داری بندازیش دور!!! 

++ حالا میگید چیگار باید بکنم؟ 

500 تومن خرج داره! 

++ هی آقا.. من اگر 500 هزار تومن پول داشتم که الان این وضعم نبود.. 

= به هر حال حاج خانوم تا وقتی اون دعاهه هست وضع زندگیت از این بهتر نمیشه که بدتر هم میشه!! اگر میخوای حل بشه باید یه دعای بسیار قوی بنویسم که بتونه طلسم قبلی رو از بین ببره.. دیگه خودت میدونی.. 

++ اخه خیلی زیاده.. بخدا ندارم.. نمیشه کمترش کنی؟؟ 

= این قیمت رو من نمیگم.. بهم میگن.. عین همین پول رو هم باید بهشون بدم اگر نه که حل نمیشه! 

++ باشه .. ممنونم.. ببینم چکار میتونم بکنم... و با نا امیدی گوشی تلفن رو قطع کردم... 

.

.

.

.



نظر شما چیه؟

شما جای این خانوم بودین چکار میکردین؟ جای کسی که تمام درهای امید زندگیش بسته شده و همه راههاش به بن بست رسیده و هیچ مشکلیشون حل نمیشه ... ایا اعتماد میکردین؟ امتحان میکردین؟ بیخیال میشدین؟؟ 

.

.

.

.

من نمیدونم چرا باید یه ادم انقدر ضعیف و نحس باشه که بره برای اینکه خودش نمیتونه خوب زندگی کنه و نمیتونه خوبی زندگی بقیه رو ببینه.. بره زندگی کسی دیگه رو به اصطلاح جادو کنه! 

و از اون بدتر چطور وجدان این دعا نویس ها قبول میکنه که برای بدبخت کردن و سد زدن جلوی زندگی کسی، ورد بخونن و طلسم کنن! 


خدا چرا به بعضی از ادمها چنین قدرتی دادی که ادم بعضی وقتها از قدرت تو نا امید بشه!؟ 




-- این داستان رو شاید ادامه بدم! الان که دارم مینویسم به شدت ترسیدم :))))))

مرض دارم!!! 




  • فریba

--------




  • فریba

22  مرداد 1394 .... 

.

.

.

.

 ..... 



  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۹ خرداد ۹۴ ، ۱۰:۱۳
  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۴ خرداد ۹۴ ، ۱۱:۵۸
  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۲ خرداد ۹۴ ، ۱۰:۰۱
  • فریba

--------



  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۲ اسفند ۹۳ ، ۰۰:۵۲
  • فریba

من اصولا ادمی هستم اهل ریسک!

ادمی که همیشه دنبال ماجراجویی و کشف چیزای جدیده. 

ادمی که دوست داره هر چیزی رو برای یکبار هم که شده تجربه کنه. 

البته قدرت ریسک پذیری ام خیلی بالا نیست ها! در حد عقل و توان و جرات خودم. 


همیشه از مسیرهای جدید و متفاوت استقبال میکنم. 

از ادم های جدید

کار جدید

تجربه جدید

غذای جدید

...


روز جمعه صبح وقتی چشام رو باز کردم پیام یکی از دوستای خوبم رو تو وایبر دیدم که از حال نه چندان خوب من با خبر شده بود و جویای احوال من شده بود.. 

جواب من همانا و صحبت سه ساعت و نیمه ما تو وایبر همانا و مسیر جدیدی که مشتاقانه پیش پای من گذاشت همان! 

صحبتهای دو دوست خوب تو همون روز، یه روزنه جدیدی تو ذهن من بوجود آورد.. 

البته این حالت با کمی تشویش، تفکر، نگرانی و .. نیز همراهه! این روزها خیلی تو خودمم و اصلا فکرم به هیچ چی نیست! مدام دارم برنامه ریزی میکنم.. 



جمعه مورخ 17 بهمن، نقطه عطفی تو زندگی من بود! امیدوارم نقطه عطف باقی بمونه.. 


در موردش چیزی نمیتونم بگم فعلا.. شاید تا یکسال دیگه... شاید کمتر... و شاید بیشتر ... و شاید هیچوقت نتونم در موردش چیزی بگم.. 


ممنون دوست خوبم. 


  • فریba

صدای امواج

نمیذاره بخوابم...


ساحل ...


خدا....


کجایید؟؟



  • فریba

نمیدونم

چطوری باید خودم رو آروم کنم!


دریای طوفانی به اون عظمت،

یه ساحل داره که با تمام نیرو بزنه بهش و خودش رو خالی کنه... 


من هر چی نگاه میکنم، 

ساحل نمیبینم... 


خدا هم که رفته...



 

  • فریba

----------


  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۴ دی ۹۳ ، ۱۵:۲۴
  • فریba

---

  • فریba


چقدر دوست داشتنی هستند، 

آنهایی که

شبیه حرفهایشان هستند!


و یا 


چه سکوتی عالم را فراگیرد،

هر گاه هر کسی به اندازه صداقتش سخن بگوید!



  • فریba


تو این جمع کسی هست که بتونه حافظ رو خوب تفسیر کنه عایا!؟؟ 



  • فریba

 ------------

  • فریba
تا زنده هستی، نسبت به کسی که به خودت علاقمندش کردی مسئولی!!!! 

 

 

جالب بود!

خیلی وقتها به این مسئولیتهایی که جنبه معنوی دارند کمتر دقت میکنیم!!

 

  • فریba

آزرده دل از کوی تو رفتیم و نگفتی،

کی رفت؟

کجا رفت؟

چـــــرا بود و چــــــرا نیست؟؟؟!

  • فریba
نوشین و هاجر!

چون تو اون پست قبلی رمز دار نمیشد کامنتتون رو تایید کنم، لذا تو این پست مینویسم براتون:

پاسخ هاجر:

از همدردی شما دوست عزیز بی نهایت سپاسگزارم و عرض میکنم که عمرا بتونی منو درک کنی! :)

مورد بعدی هم اینکه توصیه های ایمی من رو جدی بگیر و بپا به درد من دچار نشی که فحشت خواهم داد اون موقع!!

و دست آخر اینکه پایه باش برای رفتن! هر جا که باشه، از سه راه جمهوری گرفته تا ترکیه و مالزی و لندن و کانادا!! :))

 این تنها چیزیه که ازت میخوام!

نوشین عزیزم:

مثل همیشه حرفهات قشنگه، ولی باید بگم نمیتونم! نمیخوام که بتونم. اینطوری خیلی راحت ترم. تا وقتی این زخم هست... نمیتونم!! :)

دیگه اینکه.. به حرفت گوش کردم و نوشتم!! ... ولی نه اونطوری که تو گفتی... ارزش نداره ثانیه ای بهش فکر کنم.. برای خدا نوشتم!! و به خاطر تمام لطفش تو این مدت.. از اینکه هوام رو داشت و تنهام نگذاشت... از اینکه نگذاشت آدم بده من باشم... شکر کردم و شکر...

 

کسی دیگه کامنت تداده بود!؟؟

 

پی نوشت:

من وقت تنهایی ، وقتی حس میکنم غیر از خدا... هیشکی دیگه هست.. چندتا دوست خوب .. از تعداد انگشتهای یک دست هم کمتر!! اما عزیز و دوست داشتنی .. که میتونی براشون حرف دلت رو بنویسی و اونا از راه دور تک تک واژه هاش رو بخونن و بهت کمک کنن... خیلی خوشحالم میکنه!!

ممنون دوستان خوبم! 

  • فریba
حضرت محمد (ص) می فرماید:

 دوستی خود را به دوست ظاهر کن تا رشته ی محبت محکمتر شود.  

 

پی نوشت:

والا ما به همه طریقی سعی میکنیم دوستی خودمون رو ظاهر کنیم و بر او اثبات کنیم! اما نمیدونم این رشته ی محبت ما چرا هر روز از هم گسیخته تر از دیروز شد!

فکر کنم جنس رشته خوب نبود!!

 


  • فریba
یکی پرسید:

از ساعتی خاطره ای داری؟

گفتم آره،

از ساعت 00:00

یک خاطره ... دو ساااااال و شاید بیشتر .... راس ساعت 00:00 ...

 و یک دنیا حرف که تا ابد ناگفته می ماند...


  • فریba
اینم بگم و دیگه برم خونه!

یه چند روزی بود یه فکری به سرم زده بود!

امروز با دو تا از بچه های گروه صحبت کردم و پیشنهادم رو قبول کردند.

هفته بعد با مهندس هم در این رابطه مشورت خواهم کرد. 

وقتی قطعی شد اطلاع میدم. 

من دیگه برم خونمون.

باباااااااااااای 


  • فریba

 

ساعت: ۲۳:۲۳

من:

نشسته رو زمین،

یه بشقاب میوه کنار دستم،

با یه دست از انار تو بشقاب دونه دونه میکنم و میذارم تو دهنم و با یه دست دیگم دارم تایپ میکنم،

سر فصلهای مطالبی که باید فردا بگم رو نوشتم، امیدوارم بتونم همه رو بگم!

رفتم سراغ فولدر آهنگهای مورد علاقه م که همشون پر از خاطره ن برام، بعضی هاشون خاطره قشنگ ولی همراه با غم رو دارند. ولی دوست دارم بشنومشون...

مثل:

چرا حس میکنم هستی کنارم... جرا این رفتن رو باور ندارم.... مهرنوش

 سفر کردم که از عشقت رها شم... دلم میخواست دیگه عاشق نباشم... معین

تو رو کجا گمت کردم... بگو کجای این قصه... که حتی جوهر شعرم... همینو از من میپرسه...دارم حس میکنم.. شاید... من و تو عشق رو نشناختیم...  گوگوش

رفتم... رفتم... گریزانم از دیدارتت ... رفتم... پشیمانت از آزارت ... رفتم... مکن هرگز یاد مرا... برو.. پیشم دیگر نیا.... رفتم...  (نمیدونم کی میخونه!)

بردی از یادم... دادی بر بادم... با یادت شادم... دل به تو دادم... در دام افتادم... از غم آزادم... (اینم نمیدونم!)

شبی که آواز نی تو شنیدم... چو آهوی تشنه پی تو دویدم... (؟؟؟؟)

الا ای اهوی وحشی کجائی... مرا با توست چندین آشنایی.... (فرامرز اصلانی)

بهار من گذشته... عشقم افسانه گذشته... ز بس از دوری اش من خون دل خوردم خدایا... از این بیگانگی دل خون شدم ... بهار من گذشته... وفا افسانه گشته... چه کنم که از او خبر ندارم.. (؟؟؟؟)

خاطرت آید که آن شب... بر تن سرد درختان یادگاری می نوشتیم... با من اندوه جدایی... نمیدانی چه ها کرد... نفرین به دست سرنوشت... تو را از من جدا کرد... بی تو ای دنیای شادی... دلم دریای درد است... چون کبوترهای غمگین... نگاهم با تو سرد است... ای دلت دریاچه نور... گر دلم را شکستی... خاطراتم را به یاد آر.. هر جا بی من نشستی...

 

اصلا هم من اینا رو برای کسی ننوشتم!!!

 

خیلی خوابم میاد!

صبح قراره مینا بیاد دنبالم با هم بریم دانشگاه، یه پنج شنبه که میشد درست خوابید هم از دست دادیم!

شب بخیر...

 

 

  • فریba
گاهی گمان نمیکنی... ولیکن می شود

گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود... 

گاهی هزار دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود!

گاهی گدایی و بخت با تو یار نیست

گاهی تمام شهر گدای تو می شود...

  • فریba

خدایا

 

صدامو میشنوی!؟

 

  • فریba
بانك اهداكنندگان غير خويشاوند