گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

بایگانی
محبوب ترین مطالب

۵۶ مطلب با موضوع «زندگی متاهلی» ثبت شده است

خیلی دوست دارم بتونم مثل اونایی باشم که دیدشون به همه چی مثبته 

خیلی دوست دارم بتونم همیشه در حال زندگی کنم و نه در گذشته و نه در آینده 

خیلی دوست دارم بتونم نیمه پر لیوان رو هم ببینم 

خیلی دوست دارم بتونم با افکار منفی مبارزه کنم و به ذهنم راهشون ندم 

خیلی دوست دارم بتونم وقت و فکر و اعصابم رو هزینه چیزای بی ارزش نکنم.. 

کاش میتونستم.. 

ولی نمیتونم.. 

تا حالا نتونستم ... 



پ.ن

عکس از برف امروز تهران - فوتو بای اقای همسر 



  • فریba

امروز رفتم به دیدن دختری همنام خودم، البته دیگه دختر سابق نیست و دو هفته ایست که مادر شده و همین بهانه ای شد که برم ببینمش.. 

یه پسر کوچولو با چشمای درشت و کله ای پر از موهای بلند و مشکی!

تو بغلم گرفته بودمش و باهاش حرف میزدم و اونم زل زل منو نگاه میکرد و گاهی زبونشو درمیاورد و دست و پایی تکون میداد!

هیچوقت تا الان به این اندازه هوس مادر شدن نکرده بودم!

انگار حسرتی به دلم مونده باشه که من هم دلم بچه میخواد و در کسری از ثانیه تمام لحظات بارداری و زایمان از ذهنم گذشت .. و چقدر تصورش برام شیزین بود!

ولی امان از این ترس لعنتی .. فکرهای منفی و ترسهایی که از اینده دارم!

 ترس از اینکه مبادا اتفاقی برای بچه م بیفته:

نکنه تو دوره بارداری نتونم مواظب خودم باشم و بجه م آسیب ببینه؟

نکنه بچه م مریض بشه؟ نکنه تصادف کنه؟ نکنه بدزدنش؟ 

اصلا اینا هیچی 

نکنه خودم بمیرم بچه م بی مادر بمونه؟

نکنه....؟ نکنه...؟

و اینا شوخی نیست!

من بخاطر تمام این دلایل از بچه دار شدن میترسم!

  • فریba

داشته شاخه هایی که گذاشته بودم ریشه بزنند و نگاه میکردم و قربون صدقه شون میرفتم.. 😙😙

یهو همسر گفت با من بودی؟ 😍

گفتم خیر داشتم با گلهام حرف میزدم! 😑

یه آهی میکشه و میگه آخه هیچوقت با من انقدر محبت امیز حرف نمیزنی!!! تعجب کردم!!😕😕 

 کفتم غلط کردی!! 😬

میگه ببین! همیشه با من همینجوری حرف میزنی! 😆😆😛

 :))))))))))

  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۲ دی ۹۶ ، ۰۱:۵۱
  • فریba

سرماخوردگی من افتان و خیزان ادامه داره! 

یه روز که فکر میکردم خیلی حالم خوبه پا شدم رفتم جلسه ساعت 6 تا 8! رسما یخ زدم.. هوا هم به شدت سرد و الوده بطوریکه همه فکر میکردن من دارم گریه میکنم. 

تو راه برگشت انقد حالم بد بود حس میکردم الان غش میکنم و هی هم میخواستم گلاب به روتون بالا بیارم!!!

به زور خودمو رسوندم خونه و خزیدم زیر دو تا پتو!

هی همسر گفت بیا چای بخور یا میوه بیارم یا فلان گفتم هیچی فقط پتو بیار دارم یخ میزنم! سه تا پتو رو خودم انداختم بازم سردم بود.. یکم گذشت دیدم دارم اتیش میگیرم پتوها رو زدم کنار .. بعد دو دیقه یخ میزدم.. سرم داغ بود پاهام یخ! پاهام میسوختند سرم یخ میکرد اصن یه وضعی!

دو سه ساعت همینطوری گذشت و هی اینور اونور شدم .. کم کم بدن دردم شروع شد.. یه بخشیش رو ربط میدادم به ضعف چون نه ناهار خورده بودم و نه شام! 

تب و لرز کردم.. بدنم به شدت درد میکرد .. یه لحظه حس کردم سرم از تنم جدا شده و اختیار دست و پام رو ندارم!

میخواستم بلند شم سرم رو نمیتونستم بلند کنم. دستام رو نمیتونستم حرکت بدم. انگشتام بی حرکت بودند و خشک اونقدر که حس میکردم اگر تکونشون بدم میشکنند! از این وضعیت خودم وحشت کرده بودم با اه و ناله من همسر بدو بدو اومد وضهیت من رو که دید وحشت کرد! 

وضعیت خیلی بدی بود حس میکردم فلج شدم که هیچ جامو نمیتونستم حرکت بدم.. سعی کردم از تخت بلند شم بتونم یکم راه برم ولی بی اختیار رو زمین کشیده میشدم!

به شدت ترسیده بودیم هر دو تامون منم فقط گریه میکردم و سعی میکردم حرف بزنم ولی نمیتونستم فقط صدا ازم درمیومد!!!

همسر کمک کرد منو برد کنار شوفاژ، پتو پیچید دورم و بخور رو روبروی صورتم گذاشت، فورا اب گذاشت بجوشه و به زور بهم چای میداد.. این وضعیت یکساعتی طول کشید و من همونطور نشسته کنار شوفاژ خوابم برد.. ساعت فکر کنم نزدیکای 3 صبح بود که متوجه شدم یکی داره سعی میکنه منو جابجا کنه ولی من بیحال تر از اونی بودم که بخوام چشامو باز کنم یا واکنشی نشون بدم!

صبح .. صبح که چه عرض کنم نزدیکای ظهر بیدار شدم.. یاد دست و پام افتادم فوری حرکتشون دادم دیدم اره اختیارشون رو دارم!

همسر رو صدا زدم ببینم میتونم حرف بزنم..

از جام بلند شدم و از تخت اومدم پایین حالم خوب بود. راه میرفتم .. حرف میزدم..

خدا رو شکر کردم

نمیدونم چه اتفاقی افتاد که اینجودی شد ولی هر چه بود خیلی وحشتناک بود!

  • فریba

 اقای همسر پنیر سفید ایرانی دوست داره از اینا که تو کارتن آبیه! 

من از این پنیرا دوست دارم که تو قالب سفیده و درشون الومینیوم قرمزه! 

جفتمون هم از پنیرایی که اون یکی دوست داره بدمون میاد! 


من هر وقت میرم خرید از اون پنیر سفید ایرانی آبیا میخرم!! 

اقای همسر هم وقتی میره خرید از این پنیر در قرمزا میخره! 

و هر دو میخوریم! 


به این میگن عشق! :)))))))))


  • فریba

هر دفعه هر کی منو میبینه هی میگه وای چقدر لاغر شدی! 

اصولا هر کی ازدواج میکنه چاق میشه تو هی روز به روز لاغرتر شو! 

من یه عادت بدی که دارم اینه که تنهایی چیزی نمیخورم! یعنی حوصله م نمیشه تنهایی جیزی برای خودم درست کنم! به زور مگه یه سیب زمینی با پنیری یه نیمرویی چیزی بخورم! 

صبح که پا میشم یه چای کیک یا چای و خرما میخورم میرم سراغ درسها و کارام یهوی میبینم ساعت 5 بعد از ظهره من همونطور با همون چای و خرما روز رو شب کردم! 

غروب هم که همسر میاد یه میوه و چای و حوصلم بشه یه چیزی سر هم بندی درست کنم بخوریم با هم .. چون همسر جان عادت به خوردن شام نداره! 

منم راحت :))

اقای همسر وضعیت وخیم تغدیه من رو که دید اومد یه پیشنهاد داد! اونم اینکه دو روز در هفته که ناهار محل کارشون رو دوست نداره، عصر بیاد خونه ناهار بخوره و اینجوری من مجبور بشم ناهار درست کنم و با هم بخوریم! :// 

منم گفتم باشه خوبه! 

امروز یکی از این روزاست.. خب من از صبح به جای اینکه به کارای خودم برسم و به گل و گلدونام برسم و درس بخونم هی فکر فکر کردم که ناهار چی درست کنم! بعدش هم نشستم به مرغ سرخ کردن و برنج دم کردن و زرشک پاک کردن! 


خب من الان باید از این دلسوزی همسر بخاطر من خوشحال باشم یا ناراحت :/ 


  • فریba
تو این دو سه ماه اخیر همه مدام از این میپرسن که باردار نیستی؟ نمیخوای بچه دار بشی؟ چرا؟ دیر میشه ها؟ تا داری دکترا میخونی یه بچه بیار! و خیلی از حرفها! 
وقتی هم میای از سختی های بچه دار شدن اون هم تو یه شهر دیگه و هزینه هاش و تربیتش و اینده ش و اینا حرف میزنی همه میگن خیلی داری سخت مییگری! یه بچه بیار میفهمی اونقدرام سخت نیست!!! :/

تو این مدت خیلی فکر کردم به این موضوع! البته ما تا 2-3 سال دیگه مطلقا تصمیم به بچه دار شدن نداریم چون اصلا شرایطش رو نداریم! ولی به این فکر کردم که مثلا همون 3 سال دیگه هم من بخوام بچه دار بشم واقعا میتونم با این همه سختی کنار بیام؟ 9 ماه تموم یه موجود کوچولو رو تو خودم پرورش بدم و به خاطر سلامتی اش باید خیلی کارها بکنم و خیلی کارها هم دیگه نکنم! 
وقتی به دنیا بیاد تا دو سال باید چشم ازش برندارم! 
بعدش شروع کنم به تربیت کردنش.. 
و تا بیاد رابیفته و بفهمه چی به چیه من باید از همه چی خودم بزنم.. چون به هیچ وجه اعتقاد به مهد و پرستار و خاله و اینا ندارم! بچه بااااید پیش مادرش بزرگ بشه!
به نظرم کار خیلی سختی اومد! سختیاش هم برام ملموسه چون من در طول مدت بارداری خواهرام من حضور فعال داشتم تا بدنیا اومدن بچه هاشون و تا الان که یکیشون دانشگاه میره یکشون مدرسه میره و یکیشون شیر میخوره همه رو شاهد و ناظر بودم و میدونم چه دردسرایی داره و اگر نبود حضور فعال خانواده ما و همسرانشون واقعا نمیتونستند به راحتی بچه هاشون رو بزرگ کنند! 
این یه موضوعیه که خیلی فکر من رو درگیر کرد. 
و موضوع بعدی اینکه چه لزومی داره حتما ادم بچه از خودش داشته باشه! 
وقتی اینهمه بچه بی سرپرست تو پرورشگاه هست، چه اشکالی داره بریم یکی از این بچه ها رو بیاریم تو خونه بزرگ کنیم؟ 
مثلا یه دختر 6 ماهه؟ یا شایدم بزرگتر؟ دو ساله یا چند ساله!؟ 
من که دوست دارم مادر باشم و دلم برای بچه میتپه ولی میتونم اون سختی های اولش رو نکشم و بجاش یه دختر بیگناهی که از قضای روزگار پدر و مادری نداره رو به فرزندی قبول کنم؟
این موضوعی بود که من قبل از ازدواج با همسرم باهاش صحبت کردم و با هم توافق کردیم که اگر روزی دلمون بچه خواست بریم از پرورشگاه بیاریم ولی بعد ازدواج هیچوقت درموردش صحبت نکردیم چون شرایطش پیش نیومده !! 
ولی موضوعی که هر وقت به این فکر میفتم خیلی من رو نگران میکنه اینه که ایا ممکنه مهر یه بچه ای که از خودم نیست تو دلم بیفته؟ نکنه نتونم مثل بچه خودم بهش نگاه کنم؟ نکنه نتونم مثل یه مادر بهش محبت کنم؟ نکنه نتونیم زندگی خوبی براش فراهم کنیم؟نکنه... 
و خیلی چیزای دیگه .. 
چون پذیرفتن یه بچه بی سرپرست، مسئولیت خیلی بزرگیه! و من به عنوان کسی که دوست دارم یه روزی اینکار رو بکنم باید خیلی جوانب رو بسنجم! 
نظر شما چیه؟ 
ادم از خودش بچه داشته باشه بهتره یا سرپرستی به بچه دیگه رو قبول کنه؟ 
  این نگرانی های من طبیعیه به نظرتون؟ 

  • فریba

یکی از ولگردی های من تو فضای مجازی سر زرن به آپهای اینستاست! و خوندن پستهای صفحات این و اون.... 

داشتم همینطور عکسها رو میدیدم یه عکسی توجه منو جلب کرد، چهره یه خانم جوان و نیمه ای از یه آقا که پشت سرش بود و دراز کشیده بودند و عکس هم سلفی بود خوب که دقت کردم متوجه شدم همینجور که تو بغل هم دراز کشیدند از خودشون سلفی گرفته بودند.. عکس قشنگی بود .. 

رفتم کپشنش رو خوندم که خیلی ساده از روزی نوشته بود که ساعت راس 6 زنگ میخوره و باید بیدار بشن برن سر کار ولی خانم دلش نمیخواسته بره دوست داشته همونجور بغل همسرش باشه ولی بیخیال میشه و پا میشه بره دست و رو بشوره که یهو همسر جانش دستشو میکشه و میگه امروز بیا دیرتر بریم و اون هم از خدا خواسته میپره تو بغلش و همینجور خوابشون میبره تا ساعت 9!!! خیلی قشنگ و احساسی نوشته بود توصیف همون چند دقیقه ای که بینشون گذشت..

رفتم تو پیجش و بقیه عکسهاشو ببینم همه عکسهای دو نفری خیلی خیلی زیبا و عاشقانه. با خودم گفتم ما هم چقدر از این عکسهای لوس بازی داریم خوبه منم بذارمشون تو اینستا 😜😜😍😍 همینطور که عکسها رو میدیدم یهو وسط پیج یه اعلامیه به چشم خورد، اعلامیه فوت همسرش! وای خدای من همسرش فوت کرده بود؟!!!😕😕

رفتم کپشنها رو خوندم بعد از اون اعلامیه دیگه خبری از پستهای احساسی نبود.. هر چه بود دلتنگی و دلتنگی و دلتنگی .. 

وای خدا چقدر سخت ... 

دو نفر اینطور دلشون برای هم بتپه .. یهو یکیشون رو جدا کنی ببری .. تکلیف اون یکی چی میشه 😕😕

دیشب تا ساعت 4 بیدار بودم درس میخوندم.. وقتی اومدم بخوابم، همیتطور زل زل همسر رو نگاه میکردم...اگر روزی برسه که من باشم و تو نباشی، من چیکار کنم 😕😕

اینطوری بود که من از ترس محکم چسبیدم بهش جوری که از خواب بیدار شد و با یه صدای غرغری گفت بیدااااری هنووووز؟ گفتم عاره عاره .. بخواب بخواب 😆😆

  • فریba

همسر جان سرما خورده 

به من میگه تقصیر توئه! نصف شب سردم شد پا شدم دنبال پتو میگشتم دیدم یه چیزی گوله شده گوشه تخت.. همه پتو رو هم پیچیده دور خودش!! منو میگفت! 

بهش میگم خب من ساعت 3 اومدم بخوابم دیدم تو همینجور بدون پتو گرفتی خوابیدی گفتم لابد سردت نیست :// 

حالا تا شب هی منو خانوم پتو پیچ صدا میکنه!!

 

خیلی از دوستام از اینکه وقتی همسرشون مریض میشه عزا میگیرن که خیلی لوسن و بهونه میگیرن و ادمو خسته میکنند و اینا .. ولی همسر جان ما دریغ از یکم لوس بازی و ناز و ادا! 

تو هیچ موردی به ادم وابسته نیست و اصلا اعلام نیاز نمیکنه! (به جز یه مورد :| ) از بس که مستقله این بشر!! 

بارها شده حین بازی یا کار اسیبی دیده یا جاییش زخم و کبود شده، هیچی نمیگه مگه من یهویی متوجه بشم!!

مثلا دستشو محکم فشار دادم چنان جیغی کشید که فهمیدم هنگام کار انگشتش در رفته!! یا موقعی که داشت لباس عوض میکرد پهلوش زخمی و  کبوووود بود فهمیدم نمیدونم کجا خورده به یه میله ای!! اومد یه چیزی به من بده دیدم کف دستش زخم و زیلی! اندازه یه فرغون شن و سنگریزه تو دستش بود فهمیدم تو فوتبال یکی نامردی کرده هلش داده ایشونم خورده زمین دستاش کف زمین اسفالتی کشیده شده زخمی و خونی مالی!! ولی میاد خونه اصلا هیچی نمیگه! 

البته یه سری موارد دیگه هم هست که در موردش صحبت نمیکنه! مثلا امتیازاتی که تو کار میگیره، تقدیرنامه هایی که بهش میدن و من بعد مدتها وسط وسایلاش پیدا میکنم و کلی ذوق میکنم!! درجه ای که پارسال گرفت که هر کی جای اون بود حتما یه جشن میگرفت و من وقتی بهش گفتم چرا هیچی نگفتی با بی خیالی گفت مگه چیه!! گفتن نداشت!! ://

از طرفی اینکه لوس نیست خیلی خوبه! 


و از طرفی من رو به شدت ناراحت میکنه .. وقتی یادم میاد که طبق گفته مادر جانش از 18 سالگی که رفته دانشگاه دیگه مستقل شده و روی پای خودش بوده .. میفهمم تمام این نگفتنهاش و به خود متکی بودنهاش از اینه که همش تنها بوده... کسی نبوده که پیگیرش بشه ببینه کجاست چیکار میکنه!! هی برای خودش اومده و رفته و زمین خورده و پاشده و ..!! 

یبار برام تعریف کرد که بخاطر جراحی دندونش سه شبانه روز تو خونه تنها بوده و درد کشیده و نخوابیده و .. ! :(

وقتی به این فکر میکنم چطور هشت سال تک و تنها تو تهران خونه داشت و به زندگیش میرسید ناراحت میشم .. 

روز جلسه اشنایی مون مادرش با ذوق تعریف میکرد که روزی که پسرمون میرفت سربازی ما داشتیم میرفتیم مسافرت .. باباش براش پول گذاشت لب طاقچه و رفتیم .. وقتی برگشتیم دیدیم پول رو طاقچه اس و برنداشته بود!! 

و من بعدها وقتی برادرم رفت سربازی و دیدم که چقدر مادرم براش بی تابی کرد و چقدر گریه میکرد و کل فامیل جمع شدند و برادرم رو بدرقه گردان کردند، تازه فهمیدم یکی تنها بار سفر ببنده اونم سربازی و کسی نباشه از زیر قران ردش کنه یعنی چی! 

وقتی تعریف میکردند که پسرمون انقدر مستقله که از روی که رفته دانشگاه تا الان یه ریال از ما پول نگرفته، من همش به این فکر میکردم که چطور دلشون اومد اجازه بدن پسرشون تنهایی تمام سختی های زندگی رو بکشه و اینا الان بیان پزش رو به ما بدن! 

و من گاهی به همسرم خیره میشم و تمام تنهایی ها و روزهای مستقل بودنش رو تصور میکنم و دلم میخواد های های براش گریه کنم!! (هر چند خودم هم دست کمی ازش نداشتم و همیشه تنها و مستقل بودم با این تفاوت که من خودم خواستم اینطوری باشم و همسر شرایط ایجاب کرد که اینطوری باشه!) 


بخاطر همین بود که من به خودم قول دادم تو تمام شرایط درکش کنم و کنار باشم.. 

بخاطر همین قول دادم که هیچوقت مثل خانوادش نباشم و هیچ جا تنهاش نذارم! 

برای همین تصمیم گرفتم بیشتر از حد توانش ازش چیزی نخوام! زندگی رو بخاطر مادیات براش حروم نکنم ...

برای همین بود که تو مراسم عقد و عروسی تا جایی که تونستم باهاش راه اومدم و از خیلی چیزها صرف نظر کردم .. بگذریم از خانواده محترمش!!! 

یه روز تو دوره عقد که تو خونه مجردی نقلی و کوچیکش از ارزوها و اینده زندگیمون گل میگفتیم و گل میشنفتیم... بهش گفتم من تو همین خونه حاضرم باهات زندگی کنم، مهم خودم و خودتی دو نفر ادم مگه چقدر جا میخوان .. لبخندی زد و گفت بیشتر از این اذیتم نکن! خودم به حد کافی ناراحت هستم .. و من متعجب که وااا از چی ناراحتی؟ اونم با همون لبخندش گفت ناراحت اینم که نکنه نتونم یه زندگی خوب و یه رفاه کامل برات فراهم کنم .. ناراحت اینم که تو لیاقتت خیلی بالاتر از این خونه و زندگیه و من الان نمیتونم برات فراهمش کنم .. 

و من چقدر از شنیدن این حرفها ناراحت شدم و همون لحظه دستهاشو گرفتم و گفتم هیچوقت نمیخوام فکرت رو اعصابت رو سلامتیت رو بخاطر مادیات اذیت کنی! هیچوقت پول برای من ملاک نبوده و نیست! سلامتی و ارامش از خونه انچنانی و ماشین انچنانی و طلا و جواهر و هر چی که ذهنت رو مشغول کرده برای من مهمتره! 

همین حرفها باعث شد که الان همسرم همه جوره با من همراهه! همه جوره هوام رو داره و کوچکترین کاری نمیکنه که مبادا من ناراحت بشم! و اگر ناراحتی هم پیش بیاد قطعا بی دلیل بوده و تمام تلاشش رو میکنه از دل من دربیاره و از همه مهمتر اینکه من همه بلایی سرش میارم ولی هیچ اعتراضی نمیکنه :)))



  • فریba

یکی از تفریحات روزانه من دیدن عکسهای عروسی و ذوق کردنهایمان از عکسهاست! 

بویژه عکسهایمان در لوکیشن کویر .. عکسها خیلی ساده است چون از ناشی ترین عکاس ممکن دعوت به عکاسی کردیم چون رسم نداریم عکاس اقا سر صحنه بیاوریم لذا از خانم عکاس اقا دعوت کردیم بیایند کویر. از طرفی هم عکسهای لوس بازی دوست نداشتیم و مدام تاکید میکردیم به عکاس که از ما نخواهی ادا در بیاوریم و هی اینطوری وایسیم و اونطوری وایسیم خوشمان نمیاید!! طبیعی طبیعی!!

انصافا عکاس پایه ای بودند.. تا من گفتم عکاسی در کویر انگار برق از کله ش پریده باشد گفت پایه اید؟ 

گفتم ما چهار پایه ایم شما چطور؟ 

ایشان هم گفت من به همه عرو س و دامادها التماس میکنم که شما را به خدا کمی وقت بیشتر بگذارید برای عکاسیتان و انقدر عجله عجله عکس نگیرید چون اخر عروسی تنها چیزی که یادگار میماند همین فیلم و عکس است. 

اینگونه بود که ما گفتیم عاقا ما عکاسی در کویر میخواهیم چه کنیم؟ که فرمودند حلللللللله! 

و اینگونه بود که ما در ظهر ظل (ذل؟ ضل؟زل؟)  گرمای روز عروسیمان هلک هلک رفتیم کویر!! برهوووت.. همه هم برایشان عجیب بود که این دو تا ماشین مشکوک با ماشین گل زده عروس و داماد کجا دارند میروند وسط بیابان چون طرفای ما کسی انقدر حال و حوصله ندارد که برود تا کویر عکس بگیرد و بیاید!!!! (شما بخوانید خل و چل به جای حال و حوصله!!!)

و اینگونه شد که ما تمام خطرات راه من جمله به گند کشیده شدن لباسهایمان، ریختن ارایشمان در ان گرما و گیر کردن ماشینمان در شن را پذیرفتیم و بسی عکسهای خوشگل موشگل  در کویر گرفتیم که دل همه را آب میکند..!! 

و از انجایی که عکاس ما بسیار ادم خوب و ادم حسابی بود فردای ان روز به ما زنگ زد که یک فلش بیاورید و تمام عکسهایتان را بگیرید و دل سیر تماشا کنید و سر فرصت انتخاب کنید برای البومتان و به همین دلیل است که بعد گذشت هشت ماه ما هنوز نرفته ایم سراغ البوم! چون تمام عکسها دستمان است و البوم میخواهیم چکار :)))


پی نوشت: 

بگردم ببینم عکس مجاز دارم که جهت اب شدن دل شما بینندگان و خوانندگان در پست بعدی آپ کنم یا خیر! 

  • فریba

من چیکار کنم که انقدر همه چیمون با هم فرق میکنه!؟ 

مثلا من یه روز تعطیل همش دوست دارم تو خونه باشم به گل و گیاه برسم، به خونه برسم یا مهمون دعوت کنم یا مهمونی برم! 

اقای همسر از کوچکترین فرصت میخواد استفاده کنه بپره بره تو کوه و کمر! من اصلا حوصله ندارم!! 

به دیرتر از ساعت 6 صبح هم راضی نمیشه و هی میگه لذتش همون صبح زوده و جای پارک دیگه گیر نمیاد و هوا گرم میشه و طلوع رو ببینیم و ...!! 

الانم گیر داده فردا تولدته بیا بریم آهار پاییزش قشنگه! 

برو بابا حال داری! 

صبح جمعه میخوام بخوابم تا لنگ ظهر بعدش هم پاشم کلی گلدونام رو سر و سامون بدم! تازه کلی هم درس دارم نا سلامتی سه هفته دیگه امتحاااان دارم!!

تو این سرما پاشم بیام اهار چی بگم؟ 

البته طبیعت آهار تو پاییز بس دیدنیه هااا 

عکس زیر یه گوشه ای از طبیعت زیبای آهاره که دو سال پیش گرفتم خیلی عااالیه.. ولی انصافا حسش نیست.. 

باز ساعت 9 و 10 بگه بیا بریم یه چیزی! 6 صبح؟؟؟؟ :////


* عکس رو چون برای کانال و اینستا آماده کرده بودم لذا اسم و فامیلم رو روش زدم که ازش سو استفاده نشه، و بنا بر مصلحت فامیلم رو خط زدم :)) 

  • فریba

داشتم مسواک میزدم 

نمیدونم چرا چشمم خورد به جا مسواکی و یه لحظه هنگ کردم!! 

دهنم رو شستم و همسر جان رو صدا کردم: 

- مسواک نارنجیه برای توئه؟ 

+ آره! چطور؟!

 - هیچی از این به بعد بیشتر حواسمو جمع میکنم! :/


آخه چه معنی داره ادم بره مسواک نارنجی برای خودش بخره و مسواک آبی برای خانمش!! 

والا خب اشتباه میشه دیگه!! 


مورد داشتیم دو بار مسواک زده شده! یبار با نارنجیه یه بار هم با آبیه! 

والا خب چیکار کنم!!!!! 



  • فریba

به نظر من از شجاع ترین ادمها کسانی هستند که: 

تو یک راهی قدم برداشتند، مسیر زیادی رو هم طی کردند، زمان زیادی هم براش گذاشتند، هزینه زیادی هم پرداختند،

اما یه جایی میفهمند که این مسیر مناسب نیست و تمام این مدت اشتباه کردند! 

با خودشون کلنجار میرن

تمام مسیر پشت سرشون رو نگاه میکنند 

تاسف میخورن 

به عمر هدر رفته شون نگاه میکنند و باز متاسف میشن 

نمیپذیرند که اشتباه کردند... نمیخوان که بپذیرند!

اما بالاخره به اشتباه خودشون اعتراف میکنند .. قبول میکنند. .. 

من اشتباه کردم و باید راهمو عوض کنم... بسه.. 




یکی از مهمترین تصمیمات برای جبران یک تصمیم اشتباه اسمش هست طلاق!

که همه با شنیدن اسمش لبشون رو گاز میگیرن و چشماشون از حدقه درمیاد که وااای نعععععه چی میگی!!! 

ولی به نظر من وقتی ادامه راه رو ممکن نمیبینی جدایی میتونه بهترین تصمیم برای بهتر کردن مسیر پیش روت باشه! 

مسلما مثل هر شکست دیگه ای تبعات خودش رو داره ... ولی از اینده تیره و تاریکش خیلی بهتره! 

اگر تو جامعه ما ارتباط دختر و پسر انقدر محدود نبود، ازدواج انقدر در ظاهر ارزشمند ولی در باطن بی ارزش نبود و از همه مهمتر طلاق و مطلقه رو انقدر تقبیح نمیکردند.. چه بسا جوانهایی که به جنگ اعصاب و روان نمیرفتند و چه بسا بچه هایی که بی سر و سامان نبودند و سر از ناکجا ابادها در نمیاوردند! 



تلخی هر شکستی تجربه هایی داره که در اینده زندگی رو شیرین تر میکنه ! از شکست نباید ترسید حتی شکست در ازدواج!! :)



  • فریba

اقای همسر دو تا دوست بسیار بسیار صمیمی داره که از سال اول لیسانس با هم اشنا شدند و همینطور هی با هم صمیمی و صمیمی تر شدند تا الان! جالب اینجاست که تو یه بازه زمانی 6 ماهه هر سه نامزد کردند و مجددا تو یه بازه زمانی 6 ماهه جشن عروسیشون رو برپا کردند :))

من همیشه به ارتباط این سه دوست غبطه میخورم.. با اینکه شخصیتشون بسیااار بسیااار با هم متفاوته و هیچیشون بهم نمیخوره ولی خیلی خوب کنار هم موندند و هستند.. 

قبل از اینکه ازدواج کنند با اینکه خونه هاشون از هم فاصله داشت، ولی بسیار بیشتر همدیگرو میدیدند.. هر هفته با هم کوه میرفتند و حتما در طول هفته برنامه سینما یا استخر یا شام داشتند.. 

یادم هست تو دوره عقد که بودیم کافی بود یکیشون پیام میداد بچه ها امشب استخر پایه اید؟ فورا اوکی! بچه ها اخر هفته کوه؟ بعله هستیم! 

یا وقتهایی که بهم پیام میدادند و نیاز به دیدار داشتند برای حل یه مشکلی یا حتی دردلی فورا به پیامشون جواب مثبت داده میشد .. بویژه همسر من و یکی از دو نفر که دور از خانواده بزرک شده بودند و یه جورایی مرد خودشون و زندگیشون بودند... این سه نفر برای دوستیشون عجیب ارزش قائل بودند.. من لقب سه تفنگدار رو بهشون دادم :) 

وقتی هر سه عروسی کردند بخاطر زندگی متاهلی ارتباطشون بسیار بسیار کمتر شد و من مدام میدیدم پیامها و تماسهای دوستاش رو که بابا دلمون برامون تنگ شده یه وقت بذارید همدیگرو ببینیم .. 


اخرین وقتی که این سه نفر همو دیده بودند عروسی یکی از همین دوستان بود سه ماه پیش .. و ما به عنوان همسر کسی که زودتر از همه سرو سامون گرفته بود تصمیم گرفتم استارت دیدار این عشاق رو بزنم و این بود که دعوتشون کردیم بیان خونه .. 

ساعت 7 به اتفاق همسرانشون اومدند خونمون ... تا نیمه های شب دور هم بودیم ... دلشون نمیومد از هم دل بکنند.. از ساعت 11 هی گفتند بریم بریم تا ساعت 2 که دیگه رسما خوابشون میومد و گفتند دیگه واقعا باید بریم! 

و من چقدر دوست نداشتم که برن از بس حسشون خوب بود ... 




پیدا کردن دوست خوب خیلی سخته 

و نگه داشتنش بسیار سخت تر! 


یادمه از یکی از بچه های دانشگاه که ارتباط خیلی نزدیکی با من داشت انرژی مثبتی نمیگرفتم برای همین ارتباطم رو باهاش کمتر و کمتر کردم و من هر چه بیشتر فاصله گرفتم اون بیشتر بیشتر نزدیک میشد تا اینکه یبار بهم گفت لعنتی چرا نمیخوای ارتباطتو با من ادامه بدی؟ تو اگر اونقدر قوی هستی که به دوست احتیاج نداری، ولی من اینطور نیستم! من ادم ضعیفی ام که به دوستایی مثل تو احتیاج دارم.. و این شد که من هنوز باهاش دوستم :) و خیلی دیر به دیر از هم با خبریم ولی هنوز از هم با خبریم! 

و منم اونقدر قوی نیستم که به شخصیتی به اسم دوست احتیاج نداشته باشم 

ولی

معتقدم دوستی پایدار باید یک رابطه دو طرفه باشه نه یک طرفه! :)


  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۹ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۱۱
  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۹ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۳۰
  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۵ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۴۱
  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۱ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۴۶
  • فریba

توی این خریدایی که میرفتیم 

هم مادر و همسر من رو همراهی میکردند، و هم اینکه عکسهای بعضی چیزها رو تو تلگرام برای دوستام میفرستادم تا نظرشون رو بگن. 

یک چیزی که من متوجه شدم این بود که سلیقه من کلااااااااااا با همشون متفاوت بود!!! 

یه چیزی من میپسندیدم و خیلی خوشم میاد بقیه میگفتن عهههه این دیگه چیه بابا!! 

یه چیزی هم که من خیلی بدم میومد و میگفتم عه چقدر زشته همه میگفتن وااای همینو بگیر خیلی قشنگه! 

اخه چرا واقعا! 

به قول همسر سلیقه من یه سلیقه خاصه که همه کسی نمیپسنده! همیشه میگه چیزایی به چشمت میان و میخری که عمرا کسی اصلا ببینه!! 

چنین ادم خاص و خوصی هستیم ما! :) 


سر همین خاص و خوص بودنه که الان یه سری چیزایی که به سلیقه خودم نخریدم رو دوست ندارم! مثلا مبل رفتیم کرم قهوه ای گرفتیم که همه کس پسند باشه! ولی من میخواستم صورتی طوسی سفارش بدم! 

میخواستم روتختی رنگ جیغ سفارش بدم ولی نشد! رفتیم یه منظره بهاری انتخاب کردیم برای روتختی! 

و به همین منوال خیلی خریدای دیگه! 

نمیذارن ادم مدرن خرید کنه دیگه. 

من اصلا از ست کردن خوشم نمیاد! دوست دارم هر چیزی یه رنگ باشه! دوست دارم خونم رنگی رنگی باشه! 

ولی حیف که مردم سلیقه ندارن. :)))

 اونوقت میان میگن خونه نبود که مهدکودک بود! پرده زرد! مبل صورتی! رو بالشی ابی! تخت بنفش! 

والا! :))))))))))))))))))))


  • فریba

عروس دیدین دونه دونه جهازشو خودش بره بخره بیاره بچینه؟؟ ندیدین؟ حالا ببینین! 

فریبا هستم یک عدد عروس جهاز بخر خودت برو بچین! :))))))


ولی یه خوبیش اینه که همه چی رو خودت به سلیقه خودت میری میخری و میاری صاف میذاری سر جاش! 

صد دور خونه این و اون نمیچرخوبی خانواده داماد پا نمیشن چادر چاقچول کنند و بیان جهاز ببینید چش و ابرو برات بیان! (البته این مرحله رو نمیشه صرف نظر کرد و بخوای نخوای خانواده همسر جان باید بیان خونه رو ببینید! فقط فرقش اینه که همونایی که خودت میخوای رو دعوت میکنی بیان نه همه! )

الان که من اینجا هستم حدودا 20 روزه که ما اومدیم تو خونه جدیدمون، 

تقریبا سفارش همه وسایلمون رو دادیم 

یه بخشیش اومده و یه بخش دیگه ش مونده که برسه به دستمون 

از میون تموم خریدام دو تا چیزی که خیلییییی دوستشون داشتم و دقیقا با سلیقه خودم خیلی جوره سرویس خوابه و سرویس قابلمه ها! :)
حالا تونستم عکسشون رو میذارم :) 

ماکروفرم هم دوست دارم ولی به شرطی که برم باهاش کار کنم ببینم چقدر باهام کنار میاد :)


این وسط یه اعصاب خوردی هایی هم داشتم! 

سرویس ارکوپالی که سفارش دادم وقتی برام فرستادن با هم جور نبودن! منم زنگ زدم به فروشنده گفتم کل سرویس رو برات پس میفرستم و میام یه مدل دیگه برمیدارم. بیچاره هم با کلی شرمندگی گفت هر جور صلاح میدونید عذر میخوایم و اینا ... 

دیشب اقای همسر شیفت بود، 

یهویی هم به من زنگ زدند که وسایلت اماده س داریم میفرستیم! 

من بودم و 10 تا کارتن انواع وسایل اشپزخونه! از کفگیر ملاقه بگیر برو تا برسی به بلور و کریستال!!!! بسته های عدس و نخود و لوبیا هم اضافه کنید :)

من از تنهایی و نبود همسر جان استفاده کردم و همه رو سر وقت چیدم سر جاش. اگر همسر بود انصافا نمیذاشت انقدر با حوصله بچینمشون! هی میگفت اینو کجا بذاریم! اینو کجا نذاریم!! :)


فکر کنم هفته بعد که سرویس خوابمون برسه دیگه خونمون تکمیل بشه بتونم مهمون دعوت کنم :)





  • فریba

شما اگر از کسی/کسانی بدتون بیاد! 

ولی به دلایلی نمیتونید باهاشون قطع ارتباط کنید و بااااید باهاشون در ارتباط باشید چکار میکنید!؟ :/



  • فریba

از اینکه یهویی یه عالمه کار بریزه سرم وحشت میکنم! 

اگر همشون تو یه راستا باشن مشکلی ندارم، مثلا یهو به من بگن 20 تا مهمون داری و باید براشون تدارک ببینی خب خیلی زیاده ولی مهم اینه که میدونی یه روز کامل باید تو اشپزخونه باشی!

یا مثلا یهو مدیرت بهت میگه تا پس فردا باید این کار و این کار و اون کار رو انجام بدی! در حالیکه خودش هم میدونه من یک ادمم و ربات نیستم که اینهمه کار ررو انجام بدم. ولی بازم میگی عیب نداره همشون تو یه راستاست!

ولی اینکه یهویی مجبور بشی یه مقاله مربوط به درس ترم پیش رو بنویسی و پروژه پایان ترم رو انجام بدی و به پیشنهاد دوستت که میگه بیا یه کاری رو باهم شروع کنیم فکر کنی و برای همکاری با یکی دیگه معرفی بشی و یه پروژه کاری بهت معرفی بشه با وقت بسیار کم (ناشی از توانایی بنده در انجام کار در دیقه 90 بهم پیشنهاد شده!!!!!!!) و در عین حال یهویی بعد کلی گشتن یه خونه عی ی ی مناسب ب پیدا کنی و یهویی مجبور بشی بری کلی خرید کنی و .. و .. و .. و برای تماااااااااااام این کارا فقط ده روز وقت داشته باشی والا کامپیوتر هم باشه هنگ میکنه چه برسه من!


عصر قراره بریم مجددا خونه رو ببینیم. از صابخونه ش خوشم نیومد از اونجایی که تا الان صابخونه هامون ادمایی خوبی بودن اینه که بد عادت شدیم!!! قول داده بود اگر یه زوج جوون برن خونه ش رو اجاره کنند 200 تومن تخفیف بده ولی دیروز با یه قیافه نچسبی گفت خیر همون 1.5 که گفتم!!

املاکیه یواشکی به ما گفت شما بپسندین من درستش میکنم. 

به اقای همسر گفتم من از صابخونه خوشم نیومد حس میکنم ادم گیری باشه. اگر یه قرون از این مبلفی که قول داده بالاتر گفت خونه رو نمیگیری! به درک عمرا مستاجر ساکت و اروم و بی ازاری مثل ما پیدا کنه! والا!!! 

خلاصه عصر تکلیف ما معلوم میشه ایششششششششاللع یا خونه رو مییگرم یا سرچ ها ادامه پیدا خواهد کرد!!!

با وجود وضعیت پروژه های اخر ترم من و این برنامه هایی که دوستانم ردیف کردند من ترجیح میدم این خونه اوکی نشه تا وقت کنم اینا رو درست کنم! والا چه عجله ایه! :/


  • فریba

ما کارمون برعکس روال عادی همه است!

از روز اشنایی مون گرفته تا الان که عروسی کردیم و مثلا رفتیم سر خونه زندگیمون هیچیمون مثل آدم نبوده! :)))))

مثلا همه ادمها اول جهاز میخرن بعد خونه میگیرن میبرن توش میچیننن بعد عروسی مییگرن!!! 

ما اول عروسی گرفتیم 

حالا داریم دنبال خونه میگردیم که بعدش بریم متناسب با اون جهیزیه بخریم! :))

خوشحالم از اینکه خانوادم رسم و رسومات رو گذاشتن کنار و با هر آنچه ما باهاش راحت بودیم کنار اومدن (البته سر یک سری چیزا واقعا زیربار نرفتن و گفتن دیگه اینو نمیشه بیخیال شد مردم چی میگن!!! :/


الان در به در دنبال خونه ایم! 

قیمتها سرسام آور! 

اجاره ها زیر 1 میلیون نیست! 

یه خونه دیروز رفتیم فکر نمیکردیم انقدر درب و داغون باشه!!!! به قول اقای همسر هنوز بوی دستشویی اش تو دماغمه! افتضااااااااح بود! یعنی صابخونه بی انصاف نکرده بود یه تعمیرات سر دستی بکنه حداقل! گذاشته بود 30 میلیون با 800 اجاره! آخه انصافت کجا رفته بی ...!!!! والا!!!!


خونه نوساز هم که میخوای بگیری باید اجاره بری بالای 1و نیم!! 

اینه که مجبوریم یکم سر کیسه رو شل کنیم و یکم بیشتر سگدو بزنیم تا بتونیم خونه خوب اجاره کنیم! 


امروز به یکی از املاکیا میگم صنف شما دقیقا کارش چیه؟ بشینه پشت میز حق کمیسیون بگیره؟ نمیتونین نظارت کنین یه ساله خونه انقدر کرون نشه؟؟؟ مالک پارسال خونه ش رو اجاره میداده 50 میلون با 500 اجاره امسال کرده تش 40 میلیون با 1 میلیون و 400 اجاره!!! 

کی باید جلو اینا رو بگیره؟ 

با پررویی میگه خب مستاجرا اجاره نکنن تا قیمتها بیاد پائین!! گفتم حالت خوبه؟؟ طرف اجاره نکنه چکار کنه؟ بره وسط کوچه بخوابه؟ میگه خب همینه دیگه همه مجبورن اجاره کنن اینه که قیمتها میره بالا!!!! 


مملکت رسما دزد بازاره هیکشی هم به هیشکی نیست!!! 


القصه 

دو سه تا خونه با اجاره های میلیونی امروز پیدا کردیم ولی صابخونه نبود که بریم بازدید. قرار شد فردا عصر بریم ببینیم. 

هنوز سه روز نشده داریم میگردیم خسته شدیم! 

یادمه وقتی دنبال خونه مجردی بودم با دوستم بیشتر از یکماه گشتیم تا خونه خوب پیدا کردیم. ولی الان سر دو روز کم اوردم! و میخوام زودتر یه خونه از میون همینا بگیریم شرش کم بشه! 







  • فریba

به نظر من حفظ ظاهر و تظاهر به یک حسی که اصلا نداریش خیلی توانایی بالایی هست. 

و من متاسفانه ندارمش! 

و بیشتر سوئ تفاهمهایی که پیش میاد ناشی از همین توانایی نداشته س! 

خیله بده! :؟



  • فریba


امشب ما افطاری دعوت مادر بودیم و همه هم بودن طبق معمول! من عصر به اقای همسر پیام دادم و یاداوری کردم امشب همه باغ دعوتنااا یادت نره!!!!! 

دیدم در کمال خونسری پیام میده عزیزم بابا اینا یکم کار دارن میخوام برم کمکشون شما برو... 

منم گفتم باشه ! منم نمیرم پس! 

جواب میدن: عه! برای چی نری؟ تنها بمونی چیکار؟ برو همه هستن خوش میگذره برو شما ... 

حالا از ایشون اصرار که من کار دارم و شما برو و حالا وقت شد میام و هوا خوبه و همه هستند و خوش میگذره و این تن بمیره و .. 

منم انکار که الا و بلا یا باهم میریم یا منم تنها میشینم تو خونه و نمیرم. 

خلاصه اخرین پیام رو ساعت 7 بهشون دادم که برنامه چی شد؟ ایشون هم مجددا فرمودند من کار دارم ... 

منم بدون هیچ غرولندی گفتم باشه عزیزم پس منم نمیرم و میمونم خونه! خدافظ !!


اینجوری  شد که ساعت 8 اقای همسر پیام دادند اماده ای بریم باغ؟ :)))))))))


  • فریba


یکی از مسائل من و اقای همسر شرکت در مهمانی های خانواده دو طرف هست! 

من به ایشون میگم از مهمونی های خانواده شما خوشم نمیاد خیلی رسمی و تعارفیه!!! 

ایشون هم میگه منم خیلی حوصله مهمونی های شما رو ندارم چقدر شلوغید! 

خدائی راس میگه ما خیلی شلوغیم. مهمونی معمولی معمولی مون زیر 20 نفر نیست!!! یه عالمه هم که بچه مچه اون وسط میلوله!!!

 همش هم داریم میخوریم و میخندیم هر کی هم میگه با اجازتون ما دیگه بریم همه میگن کجا بابا حالا سر شبه! حالا سر شبه مثلا ساعت 9 و 10 و اینا نیستااا ساعت 1 نصف شبه مثلا!!!! 

البته ایشون کم کم داره از جمعهای ما خوشش میاد (به شرطی که خیلی طولانی نشه و نکشه به نیمه های شب) و میگه شما خیلی فامیلای باحال و رله ای دارید!!! چقدر دور هم بودن و جمعهای فامیلی تون براتون اهمیت داره. 

در حالیکه بستگان اقای همسر در عین محترم بودن بسیار خشک و رسمی هستند و من با گذشت حدود دو سال هنوز نتونستم باهاشون ارتباط خوبی برقرار کنم و منم تو جمعشون میشم مثل خودشون ://

اوایل من خیلی مشکل داشتم با این قضیه! یعنی هر دومون داشتیم! 

واقعیتش اینه که من و اقای همسر دو قطب کاملا مخالف شخصیتی هستیم. من بسیار پر جنب و جوش و هیجانی و فعال. اقای همسر بسیاااااار ارام و ریلکس اونقدر که بعضی وقتها میخوای از دستش سرتو بکوبی به دیوار بتنی!!!! 

این بود که اوایل سر همین چیزای کوچیک مسئله داشتیم. مثلا نمونه ش همینی که گفتم. از مهمونی های همدیگه فرار میکردیم و هر کدوم سعی میکردیم یه دلیل موجه پیدا کنیم که نریم!! :))))))))

تا اینکه کم کم به این تصمیم عقلانی رسیدیم که ازدواج یعنی همین! فامیل شوهرته (زنته) مجبوری بهشون احترام بگذاری و مجبوری باهاشون ارتباط داشته باشی حتی اگر چشم دیدنشون رو نداشته باشی! 

اخ که چقدر این تعارفهای زورکی بده! 

عه عه 



  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۶ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۵۴
  • فریba

صحبت در مورد فرصت مطالعاتی و بورس های پژوهشی دانشگاه بود. 

دوستان در مورد مدت زمان ها و هزینه ها و سختی ها و مزایاش صحبت میکردند. 

به عنوان یه ادم دنیا دیده :)) بهشون توصیه کردم تا مجردند از این فرصت ها استفاده کنند! 

پرسیدند تو نمیری؟ 

گفتم والا چی بگم! خیلی دوست دارم برم ولی فکر نکنم طاقت بیارم! 

میفرمایند: طاقت چی؟ دوری؟؟ 

فرمودم بله خب! حداقل 3 ماه باید همسرمو بذارم برررم خااارج! دلم تنگ میشه خب!! 

غش غش میخندن و میگن وااااااااااای چه بت نمیااااااااااد!! :؟ :/ 

واقعا دوستان چی فکر کردن در مورد من؟؟ خبر ندارن همسر محترم الان دو روزه رفته ماموریت من دارم پر پر میزنم از غم دوری!! 

والا! 

:/



  • فریba

عاقا من هر رووووووووووووووووز خدا رو بارها شکر میکنم که از خانواده همسر بویژه جاری ها دور هستم! 

عاقا من تو این تعطیلات عید فهمیدم چقدر ساده هستم!

عاقا من تازه فهمیدم با چه ادمهایی طرف هستم! 

عاقا من تازه فهمیدم که به عنوان عروس تازه وارد خانواده دارم چقدر تو چشم جاری های محترم هستم! 

همینطور عادی هم که هستم اونا دارن حرص میخورن! 

عه عاقا آخه چرا!؟؟

والا من تازه واردم!! هنوز راه و چاه حرص دادن رو یاد نگرفتم که! 

اگر یاد بگیرم مثل خودتون باشم که بیچاره اید!! :)))  

ما ماهی یبار در حد دو ساعت همو میبینیم 

بیاید تحمل کنید منو همونجور که من میکنم! 


:)))))))))))



  • فریba
بانك اهداكنندگان غير خويشاوند