گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

بایگانی
محبوب ترین مطالب

۱۸ مطلب با موضوع «عاشقانه ها» ثبت شده است

داشته شاخه هایی که گذاشته بودم ریشه بزنند و نگاه میکردم و قربون صدقه شون میرفتم.. 😙😙

یهو همسر گفت با من بودی؟ 😍

گفتم خیر داشتم با گلهام حرف میزدم! 😑

یه آهی میکشه و میگه آخه هیچوقت با من انقدر محبت امیز حرف نمیزنی!!! تعجب کردم!!😕😕 

 کفتم غلط کردی!! 😬

میگه ببین! همیشه با من همینجوری حرف میزنی! 😆😆😛

 :))))))))))

  • فریba

 اقای همسر پنیر سفید ایرانی دوست داره از اینا که تو کارتن آبیه! 

من از این پنیرا دوست دارم که تو قالب سفیده و درشون الومینیوم قرمزه! 

جفتمون هم از پنیرایی که اون یکی دوست داره بدمون میاد! 


من هر وقت میرم خرید از اون پنیر سفید ایرانی آبیا میخرم!! 

اقای همسر هم وقتی میره خرید از این پنیر در قرمزا میخره! 

و هر دو میخوریم! 


به این میگن عشق! :)))))))))


  • فریba

همسر جان سرما خورده 

به من میگه تقصیر توئه! نصف شب سردم شد پا شدم دنبال پتو میگشتم دیدم یه چیزی گوله شده گوشه تخت.. همه پتو رو هم پیچیده دور خودش!! منو میگفت! 

بهش میگم خب من ساعت 3 اومدم بخوابم دیدم تو همینجور بدون پتو گرفتی خوابیدی گفتم لابد سردت نیست :// 

حالا تا شب هی منو خانوم پتو پیچ صدا میکنه!!

 

خیلی از دوستام از اینکه وقتی همسرشون مریض میشه عزا میگیرن که خیلی لوسن و بهونه میگیرن و ادمو خسته میکنند و اینا .. ولی همسر جان ما دریغ از یکم لوس بازی و ناز و ادا! 

تو هیچ موردی به ادم وابسته نیست و اصلا اعلام نیاز نمیکنه! (به جز یه مورد :| ) از بس که مستقله این بشر!! 

بارها شده حین بازی یا کار اسیبی دیده یا جاییش زخم و کبود شده، هیچی نمیگه مگه من یهویی متوجه بشم!!

مثلا دستشو محکم فشار دادم چنان جیغی کشید که فهمیدم هنگام کار انگشتش در رفته!! یا موقعی که داشت لباس عوض میکرد پهلوش زخمی و  کبوووود بود فهمیدم نمیدونم کجا خورده به یه میله ای!! اومد یه چیزی به من بده دیدم کف دستش زخم و زیلی! اندازه یه فرغون شن و سنگریزه تو دستش بود فهمیدم تو فوتبال یکی نامردی کرده هلش داده ایشونم خورده زمین دستاش کف زمین اسفالتی کشیده شده زخمی و خونی مالی!! ولی میاد خونه اصلا هیچی نمیگه! 

البته یه سری موارد دیگه هم هست که در موردش صحبت نمیکنه! مثلا امتیازاتی که تو کار میگیره، تقدیرنامه هایی که بهش میدن و من بعد مدتها وسط وسایلاش پیدا میکنم و کلی ذوق میکنم!! درجه ای که پارسال گرفت که هر کی جای اون بود حتما یه جشن میگرفت و من وقتی بهش گفتم چرا هیچی نگفتی با بی خیالی گفت مگه چیه!! گفتن نداشت!! ://

از طرفی اینکه لوس نیست خیلی خوبه! 


و از طرفی من رو به شدت ناراحت میکنه .. وقتی یادم میاد که طبق گفته مادر جانش از 18 سالگی که رفته دانشگاه دیگه مستقل شده و روی پای خودش بوده .. میفهمم تمام این نگفتنهاش و به خود متکی بودنهاش از اینه که همش تنها بوده... کسی نبوده که پیگیرش بشه ببینه کجاست چیکار میکنه!! هی برای خودش اومده و رفته و زمین خورده و پاشده و ..!! 

یبار برام تعریف کرد که بخاطر جراحی دندونش سه شبانه روز تو خونه تنها بوده و درد کشیده و نخوابیده و .. ! :(

وقتی به این فکر میکنم چطور هشت سال تک و تنها تو تهران خونه داشت و به زندگیش میرسید ناراحت میشم .. 

روز جلسه اشنایی مون مادرش با ذوق تعریف میکرد که روزی که پسرمون میرفت سربازی ما داشتیم میرفتیم مسافرت .. باباش براش پول گذاشت لب طاقچه و رفتیم .. وقتی برگشتیم دیدیم پول رو طاقچه اس و برنداشته بود!! 

و من بعدها وقتی برادرم رفت سربازی و دیدم که چقدر مادرم براش بی تابی کرد و چقدر گریه میکرد و کل فامیل جمع شدند و برادرم رو بدرقه گردان کردند، تازه فهمیدم یکی تنها بار سفر ببنده اونم سربازی و کسی نباشه از زیر قران ردش کنه یعنی چی! 

وقتی تعریف میکردند که پسرمون انقدر مستقله که از روی که رفته دانشگاه تا الان یه ریال از ما پول نگرفته، من همش به این فکر میکردم که چطور دلشون اومد اجازه بدن پسرشون تنهایی تمام سختی های زندگی رو بکشه و اینا الان بیان پزش رو به ما بدن! 

و من گاهی به همسرم خیره میشم و تمام تنهایی ها و روزهای مستقل بودنش رو تصور میکنم و دلم میخواد های های براش گریه کنم!! (هر چند خودم هم دست کمی ازش نداشتم و همیشه تنها و مستقل بودم با این تفاوت که من خودم خواستم اینطوری باشم و همسر شرایط ایجاب کرد که اینطوری باشه!) 


بخاطر همین بود که من به خودم قول دادم تو تمام شرایط درکش کنم و کنار باشم.. 

بخاطر همین قول دادم که هیچوقت مثل خانوادش نباشم و هیچ جا تنهاش نذارم! 

برای همین تصمیم گرفتم بیشتر از حد توانش ازش چیزی نخوام! زندگی رو بخاطر مادیات براش حروم نکنم ...

برای همین بود که تو مراسم عقد و عروسی تا جایی که تونستم باهاش راه اومدم و از خیلی چیزها صرف نظر کردم .. بگذریم از خانواده محترمش!!! 

یه روز تو دوره عقد که تو خونه مجردی نقلی و کوچیکش از ارزوها و اینده زندگیمون گل میگفتیم و گل میشنفتیم... بهش گفتم من تو همین خونه حاضرم باهات زندگی کنم، مهم خودم و خودتی دو نفر ادم مگه چقدر جا میخوان .. لبخندی زد و گفت بیشتر از این اذیتم نکن! خودم به حد کافی ناراحت هستم .. و من متعجب که وااا از چی ناراحتی؟ اونم با همون لبخندش گفت ناراحت اینم که نکنه نتونم یه زندگی خوب و یه رفاه کامل برات فراهم کنم .. ناراحت اینم که تو لیاقتت خیلی بالاتر از این خونه و زندگیه و من الان نمیتونم برات فراهمش کنم .. 

و من چقدر از شنیدن این حرفها ناراحت شدم و همون لحظه دستهاشو گرفتم و گفتم هیچوقت نمیخوام فکرت رو اعصابت رو سلامتیت رو بخاطر مادیات اذیت کنی! هیچوقت پول برای من ملاک نبوده و نیست! سلامتی و ارامش از خونه انچنانی و ماشین انچنانی و طلا و جواهر و هر چی که ذهنت رو مشغول کرده برای من مهمتره! 

همین حرفها باعث شد که الان همسرم همه جوره با من همراهه! همه جوره هوام رو داره و کوچکترین کاری نمیکنه که مبادا من ناراحت بشم! و اگر ناراحتی هم پیش بیاد قطعا بی دلیل بوده و تمام تلاشش رو میکنه از دل من دربیاره و از همه مهمتر اینکه من همه بلایی سرش میارم ولی هیچ اعتراضی نمیکنه :)))



  • فریba

به نظر من از شجاع ترین ادمها کسانی هستند که: 

تو یک راهی قدم برداشتند، مسیر زیادی رو هم طی کردند، زمان زیادی هم براش گذاشتند، هزینه زیادی هم پرداختند،

اما یه جایی میفهمند که این مسیر مناسب نیست و تمام این مدت اشتباه کردند! 

با خودشون کلنجار میرن

تمام مسیر پشت سرشون رو نگاه میکنند 

تاسف میخورن 

به عمر هدر رفته شون نگاه میکنند و باز متاسف میشن 

نمیپذیرند که اشتباه کردند... نمیخوان که بپذیرند!

اما بالاخره به اشتباه خودشون اعتراف میکنند .. قبول میکنند. .. 

من اشتباه کردم و باید راهمو عوض کنم... بسه.. 




یکی از مهمترین تصمیمات برای جبران یک تصمیم اشتباه اسمش هست طلاق!

که همه با شنیدن اسمش لبشون رو گاز میگیرن و چشماشون از حدقه درمیاد که وااای نعععععه چی میگی!!! 

ولی به نظر من وقتی ادامه راه رو ممکن نمیبینی جدایی میتونه بهترین تصمیم برای بهتر کردن مسیر پیش روت باشه! 

مسلما مثل هر شکست دیگه ای تبعات خودش رو داره ... ولی از اینده تیره و تاریکش خیلی بهتره! 

اگر تو جامعه ما ارتباط دختر و پسر انقدر محدود نبود، ازدواج انقدر در ظاهر ارزشمند ولی در باطن بی ارزش نبود و از همه مهمتر طلاق و مطلقه رو انقدر تقبیح نمیکردند.. چه بسا جوانهایی که به جنگ اعصاب و روان نمیرفتند و چه بسا بچه هایی که بی سر و سامان نبودند و سر از ناکجا ابادها در نمیاوردند! 



تلخی هر شکستی تجربه هایی داره که در اینده زندگی رو شیرین تر میکنه ! از شکست نباید ترسید حتی شکست در ازدواج!! :)



  • فریba

عروس دیدین دونه دونه جهازشو خودش بره بخره بیاره بچینه؟؟ ندیدین؟ حالا ببینین! 

فریبا هستم یک عدد عروس جهاز بخر خودت برو بچین! :))))))


ولی یه خوبیش اینه که همه چی رو خودت به سلیقه خودت میری میخری و میاری صاف میذاری سر جاش! 

صد دور خونه این و اون نمیچرخوبی خانواده داماد پا نمیشن چادر چاقچول کنند و بیان جهاز ببینید چش و ابرو برات بیان! (البته این مرحله رو نمیشه صرف نظر کرد و بخوای نخوای خانواده همسر جان باید بیان خونه رو ببینید! فقط فرقش اینه که همونایی که خودت میخوای رو دعوت میکنی بیان نه همه! )

الان که من اینجا هستم حدودا 20 روزه که ما اومدیم تو خونه جدیدمون، 

تقریبا سفارش همه وسایلمون رو دادیم 

یه بخشیش اومده و یه بخش دیگه ش مونده که برسه به دستمون 

از میون تموم خریدام دو تا چیزی که خیلییییی دوستشون داشتم و دقیقا با سلیقه خودم خیلی جوره سرویس خوابه و سرویس قابلمه ها! :)
حالا تونستم عکسشون رو میذارم :) 

ماکروفرم هم دوست دارم ولی به شرطی که برم باهاش کار کنم ببینم چقدر باهام کنار میاد :)


این وسط یه اعصاب خوردی هایی هم داشتم! 

سرویس ارکوپالی که سفارش دادم وقتی برام فرستادن با هم جور نبودن! منم زنگ زدم به فروشنده گفتم کل سرویس رو برات پس میفرستم و میام یه مدل دیگه برمیدارم. بیچاره هم با کلی شرمندگی گفت هر جور صلاح میدونید عذر میخوایم و اینا ... 

دیشب اقای همسر شیفت بود، 

یهویی هم به من زنگ زدند که وسایلت اماده س داریم میفرستیم! 

من بودم و 10 تا کارتن انواع وسایل اشپزخونه! از کفگیر ملاقه بگیر برو تا برسی به بلور و کریستال!!!! بسته های عدس و نخود و لوبیا هم اضافه کنید :)

من از تنهایی و نبود همسر جان استفاده کردم و همه رو سر وقت چیدم سر جاش. اگر همسر بود انصافا نمیذاشت انقدر با حوصله بچینمشون! هی میگفت اینو کجا بذاریم! اینو کجا نذاریم!! :)


فکر کنم هفته بعد که سرویس خوابمون برسه دیگه خونمون تکمیل بشه بتونم مهمون دعوت کنم :)





  • فریba

صحبت در مورد فرصت مطالعاتی و بورس های پژوهشی دانشگاه بود. 

دوستان در مورد مدت زمان ها و هزینه ها و سختی ها و مزایاش صحبت میکردند. 

به عنوان یه ادم دنیا دیده :)) بهشون توصیه کردم تا مجردند از این فرصت ها استفاده کنند! 

پرسیدند تو نمیری؟ 

گفتم والا چی بگم! خیلی دوست دارم برم ولی فکر نکنم طاقت بیارم! 

میفرمایند: طاقت چی؟ دوری؟؟ 

فرمودم بله خب! حداقل 3 ماه باید همسرمو بذارم برررم خااارج! دلم تنگ میشه خب!! 

غش غش میخندن و میگن وااااااااااای چه بت نمیااااااااااد!! :؟ :/ 

واقعا دوستان چی فکر کردن در مورد من؟؟ خبر ندارن همسر محترم الان دو روزه رفته ماموریت من دارم پر پر میزنم از غم دوری!! 

والا! 

:/



  • فریba

8 فروردین عروسیمون برگزار شد. 

خیلی روزای استرس اوری بود 

از عید عملا هیچی نفهمیدیم چون همش در حال بدو بدو بودیم 

نمیدونیم چه شانسیه چه وقتی پسر زن میدیم چه دختر شوهر، اونی که میدوئه خانواده ماست! :))) 

ما ریسک کردیم عروسیمون رو تو باغ بابا گرفتیم. اولین باری بود که میخواستیم چنین مراسمی تو باغ برگزار کنیم این بود که هم خیلییییییییییییییی کار داشتیم و هم خیلییییییییییییی استرس که نکنه اتفاقی بیفته که برنامه رو بهم بزنه. 

خدا رو شکر همه چی خیلی خیلی خیلی خوب برگزار شد. 

اگر حرص  دادنای خانواده همسر نبود که دیگه نور علی نور بود :))))))))))


گوشی نازنینم هم موقع چیدن میز صندلی ها شکست :(((((((((


اینجوری شد که ما دیگه رسما متاهل شدیم به قول دوستان!! :))) 


  • فریba

یه هفته درس و کار و زندگی رو تعطیل کردم و اومدم ولایت که بریم دنبال کارای عروسی 

امروز خدا رو شکر تونستم لباس شب عروسی رو انتخاب کنم.

به قول ابجی، انگار این لباس رو به تن تو دوختند. 

تمام مزونهای موجود رو سر زدم تا بتونم لباس مورد علاقمو پیدا کنم ولی دیگه کم کم داشتم نا امید میشدم و استرس من رو میگرفت که نکنه باید برگردم تهران و اونجا در به در دنبال لباس بگردم؟؟ که خدا رو شکر امروز تونستم تو مزون ترانه یه لباس خوشگل موشگل پیدا کنم. 

فورا به اقای همسر پیام دادم و گفتم لباسمو پیدا کردمممممممممممممم

ایشون هم اصرار که عکسشو بفرست برام منم گفتم عمرااااااا باید تا شب عروسی صبر کنی :)





ابتدای امسال که دو پسر عموی نازنینمون بر اثر تصادف به رحمت خدا رفتند در حالیکه من داشتم برنامه ریزی جشن عروسی ام رو میکردم، شوک بزرگی بهم وارد شد.. اونقدر که دیگه فکر عروسی و جشن و شادی هم نمیتونستم بکنم.. همون موقعها به همه گفتم من دیگه جشن نمیگیرم و یه سفری میریم و میریم سر زندگیمون.. ولی مامانم اجازه نداد و گفت صبر کنید یه مدت از این حادثه بگذره تا بتونیم تصمیم بگیریم... 

الان که در تدارک مراسم جشن و خرید و عروسی بازی هستم میفهمم اگر مراسم نمیگرفتم چه لذت بزرگی رو به خودم حروم میکردم! 

روزای خوبی رو دارم میگذرونم... 

برای تمام دوستای نازنینم این روزها رو از ته دل آرزو میکنم... 

  • فریba

اولین روز دانشجویی به معنای واقعی شروع شد!

امشب! اومدم خوابگاه! همون فضا.. همون ساختمون .. همون اتاقها.. همون سرپرستهای روز و شب و خدمه و نگهبان و ... 

تو همون مسیر کوتاه ورودی خوابگاه تا در اتاق هر قدم یه اشنا میبینی و سلامعلیک و خوش و بش و ...!!

وقتی اومدم داشتم دق میکردم!

اگر اقای همسر نبود که موقعیت رو درک کرد و شب اومد وسایلمو اورد و دیداری تازه شد، حتما دق میکردم!

شاید هم اصلا تاثیر حضور اقای همسر هست این ناراحتی!

چون تا قبلش که خب شرایط مثل همیشه است.. ولی وقتی پای یه نفر دیگه میاد وسط جدایی و دوری سختی میشه!

بازم خدا رو شکر ایشون هم همینجاست و کلا 1-2 ساعت از هم دوریم اگر نه که ...!!!


فکر نمیکردم تا این حد به بودن در کنار همسر وابسته شده باشم که تحمل حتی یک شب تنها بودن رو نداشته باشم! :(


همسر کجااااایی 

دقیقاااا کجاااااایی


  • فریba

اینکه سالگرد ازدواج ما با سالگرد تولد آقای همسر همش ده روز فرقشه باعث شده که من الان عزا بگیرم!

سالگرد ازدواجمون که به مدد جناب مادر همسر به بدترین نحو ممکن و صد البته مطابق میل ایشون برگزار شد!!!!!!

حالا موندم برای سالگرد تولد همسر چه کنم که هم به خودم خوش بگذره و هم به همسر. 

میگم چرا اینقدر کادو خریدن برای مرد سخته!؟

یا باید عطر و ادکلن بخری یا لباس یا نهایتا سکه دیگه!!! دیگه چیز دیگه ای هست!؟

من پریروز با کلک همسر رو کشوندم بازار دست رو هر چی گذاشتم بخره هی گفت نمیخوام! لازم ندارم! قشنگ نیست! جنسش خوب نیست و ....!!!

در حال حاضر در تدارک یک جشن تولد دو نفره خوشگل و موشگل هستم. 

پیشنهادی دارید به شددددت پذیرا هستم! 



  • فریba

دیروز تو راه  که می اومدیم طبق معمول مهتاب وایسادیم استراحت کردیم و بستنی خوردیم!

سوار ماشین که شدم کولر روشن بود من شروع کردم به لرزیدن که ووووی چقد سررررده!

اقای همسر هم سریع کولر رو خاموش کرد!

منم گرمم شد و خوابم برد... 

رسیدیم خونه .. دیدم خیس عرقه!!! میگم واااای چقدر عرق کردی!!

میگه اره خیلی گرم بود تو راه! 

گفتم خب چرا کولر رو روشن نکردی؟؟!! 

گفت اخه تو سردت میشد بیدار میشدی از خواب!!!

:|


حالا بهم حق میدین بگم همسر من بهترینه!؟؟ :* :* 

  • فریba

خیلی وقته ننوشتم،

ولی اخیرا اتفاقاتی افتاد که من رو به این فکر انداخت که اینجا یه اشاره ای بهش بکنم،

البته الان وقت ندارم در موردش بنویسم فقط به گفتن دو جمله بسنده میکنم:

اول باید بگم من بهترین همسر دنیا رو دارم. بهترین مردهای دنیا رو هم که بیارید باز همسر من یه قدم بالاتر وایستاده.. . :))) 

دوم خدا رو به خاطر اینکه همسرم رو تو مسیر زندگی من قرار داد شکر میکنم. صدها بار شکر میکنم. هزارها بار شکر میکنم... اصلا بی نهایت شکر میکنم ... 


:* :* 

  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۰ بهمن ۹۴ ، ۱۸:۳۲
  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۹ دی ۹۴ ، ۱۶:۰۷
  • فریba

تصمیم گرفتم در قدم اول پستهای بد این وبلاگ رو پاک کنم!!

پستهایی که وقتی میخونم خاطره خوبی به ذهنم نمیاره! یا ممکنه اصلا خاطره ای به ذهنم نیاره!


بعدش 

از روزهای خوب دو نفری مینویسم :)))



  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۹ خرداد ۹۴ ، ۱۰:۱۳
  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۴ خرداد ۹۴ ، ۱۱:۵۸
  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۲ خرداد ۹۴ ، ۱۰:۰۱
  • فریba
بانك اهداكنندگان غير خويشاوند