گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

گاه نوشته های یک فریبا

روزانه نوشت های یک گونه خاص از فریباسانان!!

بایگانی
محبوب ترین مطالب

۲۰۳ مطلب با موضوع «من» ثبت شده است

اخرین امتحان دانشگاهی عمرم رو (البته تا فعلا) دادم رففففف

بعدش یه دو هفته رفتم تو کما 

هزار و یک فکر به سرم اومد 

به تمام سالهایی که درس خوندم و نتیجه ای که تا الان گرفتم..

به فرصتهایی که بخاطر درس بدست اوردم و بخاطر درس از دست دادم... 

به رویاها

به علاقه ها

به برنامه ها

کلی فکر کردم و نوشتم..

الان ذهنم پر از ایده س پر از فکره پر از برنامه س..

طراحی سایتم رو شروع کردم 

الان تو مرحله چیدمان محصولاتم 

بعد باید به فکر عکاسی باشم از محصولات 

بعد قرار داد با پشتیبانی محصولات

هنوز هزینه رو براورد نکردم جراتش هم ندارم نمیدونم چقدر سرمایه میخواد ولی خب ایده ایه که دارم و نمیخوام از دستش بدم.

به اسم سایتم فکر کردم و میرم عناوین مشابهش رو سرچ میکنم یوقت با سایت بدی تشابه اسمی پیدا نکنه  😆😆😆

الان مسئله خونه نمیذاره تمرکز کنم

ذهنم اشفته است

این هفته به کارم زیاد نرسیدم از هدفم موندم هر چند تا الان نصفشو رد کردم ولی هنوز نصفش مونده!!

این ماه میخوام به مرحله 3 برسم و باااید برسسسم✊✊✊


  • فریba

یه لیستی نوشتم از همه ادمهایی که میشناسم.. 

دوست و دشمن 

دور و نزدیک 

فامیل و غریبه 

به همشون امتیاز دادم .. امتیازهای مختلف.. 

تو یه سری هاشون بدون اینکه فکر کنم دادم 10 یعنی خیلیییییییی عاالی! و به یه سری ها دادم 2 .. 1..!! 

 عدد 10 هام زیاد بودند! به ظاهر خوب بود ولی در باطن حس میکردم زیادی خوش بینانه امتیاز دادم!! 

بهشون پیام دادم و کار جدیدم رو بهشون معرفی کردم  و ادرس کانال و گروه رو دادم ..

... 

از اون همه عدد 10 اگر چندتاشون به من تبریک گفته باشن و گفته باشن خیلی عالیه موفق باشی و جوین شده باشند خوبه...!؟؟ :) 


.

.

امتیازها رو از نو نوشتم!! :) 


  • فریba

عاقا درسته میگن آرزو بر جوانان عیب نیست و 

جاه طلبی و رویا پردازی خیلی خوبه و اثر جذب داره و به ادم کمک میکنه به خواسته هاش برسه و ... 

ولی خب اینکه ادم سر جاش بشینه و مدام به آرزوهاش فکر کنه و تو جمع دوستاش قمپز در کنه که من الم و بلم ! خب یکی دو ماه اولش خوبه! بعدش که دیگه همه متوجه میشن تو با این تلاش و اراده تا سر کوچه تون هم نمیرسی چه رسد جایگاه فلان...! بعد میشی فان مجالس دورهمی !! درسته به روت نمیارن ولی تو دلشون حسابی بهت میخندند! :)))))))))


القصه 

یه دوستی داریم تو همین شرکت جدیده، از بد روزگار تو تیم ماست.. این بنده خدا راست و دروغش رو من نمیدونم از اونجایی که من تا چیزی بهم ثابت نشه باور نمیکنم هیچکدوم از حرفهاش رو باور نکردم از روز اول .. اینکه یه جزیره تو فلان کشور داره یا وارد کننده فلان ماشین بوده و اینکه 5 میلیارد سرمایه  داشته دولت خورده و فلان .. به نظرم خالی بندیه چون یکی با این همه سرمایه باید یه پرستیژی یه قیافه ای یه فرهنگی چیزی خلاصه از یجاش دربیاد بالاخره!!! حالا کار نداریم .. 

یه بنده خدایی هست تو شرکت ما یه جوری عشق همه ماست از بس خوبه این بشر! از هر لحاظ که بگی .. درامد عاااالی غیر قابل تصور! زندگی لوکس یه چیزی بالاتر.! اخلاق اصلا نگم براتون .. سلیقه اووووف... مرام و معرفت و منش و اصلا یه انسان به تمام معنا از تمام لحاظها! یعنی یه لحظه خنده از رو لبای این ادم کنار نمیره .. همه رو هم میشناسه.. از در شرکت که میاد تو با همه دست میده میگه میخنده ... از اون ادمهاییه که این سری قبل وقتی ماشین 1 میلیاردی خرید همه از ته دل ذووووقش رو کردند و گفتند واااای مبارکت باشه عشششق جاناااا.. کسی نگفت حرومت باشه یا کوفت بخوری یا بمیری ابشالا (از این جملاتی که ما وقتی چشم نداریم یکی به جایی یا چیزی برسه میکیم :)) 

از بس که خوبه این ادم! 


حالا این دو تا رو گفتم که بگم این آقای قمپز درکن ما چپ میره راست میاد میگه من اینو میگیرم! منظورش ازدواج نیست ها! منظورش جایگاهشه! یعنی میگه من تا سه چهار سال دیگه اینو میزنم کنار و خودم میشینم جاش و درامدم ال میشه و فلان چیز رو میخرم و شرکت رو فلان میکنم و ... 


ما هم هی میگم آفرین آفرین تو میتونی .. و زیر زیر میخندیم که دووووغتوووو بنووووش بااااوووو!!! تو لطفا ماشین 8 میلیونیت رو عوض کن یه مدل بالاترش رو بخر .. اونوقت ایشالله بهتر از ایشون هم میتونی بخری .. والا..

حالا گیریم درامدت رسید بعد صد سال! اخلاق گندتو چیکار میکنی خپل؟؟ :)))))))


اینا رو گفتم که اینو بگم

در مورد خودتون چیزی رو بگید که هستید! 

یا حداقل چیزی رو که میگید سعی کنید باااشید! مردم میفهمن کم کم ضایع میشین :))) 

  • فریba

همه ی ما تو دلمون پر از آرزو و خواسته های دست یافتنی و یا حتی به تصور خودمون دست نیافتنیه! 

مثلا دوست داریم مدیر فلان شرکت باشیم 

دوست داریم فلان ماشین رو داشته باشیم 

دوست داریم یه خونه داشته باشیم که پنجره هاش رو به یه جنکل و یا دشت پر از گل و سبزه باز بشه 

دوست داریم کنار دریا خونه داشته باشیم 

دوست داریم بریم دور دنیا بگردیم 

دوست داریم وسط یه جزیره یه ماه زندگی کنیم 

دوست داریم یه نویسنده بزرگ بشیم 

دوست داریم یه کافی شاپ داشته باشیم مال خودمون و ادمهای از جنس خودمون 

دوست داریم .. دوست داریم .. دوست داریم.. 

خیلی چیزا رو دوست داریم داشته باشیم.. 


سوالی که اینجا مطرح میشه اینه که 

آیا ما لیاقت این چیزایی رو که آرزوش رو داریم؟؟ 

آیا ارزش ما همین جایگاهی هست که الان داریم و یا نه ما باید بالاتر از اینی باشیم که الان هستیم؟ 

اگر ارزش ما همینه که خب پس چرا به چیزای بالاتر فکر میکنیم و آرزو میکنیم!؟ 

و اگر ارزش ما این نیست! پس چرا برای رسیدن به جایگاه واقعیمون تلاش نمیکنیم؟! 

و اگر هم داریم تلاش میکنیم آیا تلاش ما متناسب با اون اهداف و ارزوهامون هست و یا فقط دل خودمون رو داریم خوش میکنیم!؟ 




بازم فکر کنیم! 

  • فریba

اگر امروز همه آرزوهات رو از دست بدی چی میشه؟!







بهش فکر کنید!

  • فریba
گفتم که تازگیا با یه جمعی اشنا شدم که خیلی با حالن. 
از طریق این دوستان با یه شخصیتی اشنا شدم که میتونم به معنای واقعی بگم جزو تاثیر گذارترین ادمهای زندگی من بود! 
به این صورت که دو بار که باهاش صحبت کردم زندگی من عوض شد! 
دیدگاه من نسبت به خودم و زندگیم و ایندم عوض شد! 
و من هر روز خدا رو شکر میکنم که مسیر زندگی من رو به این سمت تغییر داد! 
گاهی حس میکنم من زیادی تو جو رفتم 
اما وقتی به بچه های این گروه فکر میکنم.. به کراس فکر میکنم و زندگی اون رو تو سه سال پیش تصور میکنم که تقریبا تو وضعیت من بود و چه بسا بدتر، مطمئن میشم که اشتباه نیومدم! و راه من همینجاست.. 

صحبت با این شخصیت یک توانایی و نگرشی به من داد که بتونم گامهای محکم و استوار و سراسر امید و نور به اینده بردارم! 
قبلنا به همه ارزوهام و رویاهام با حسرت نگاه میکردم.. 
ولی الان به همشون زمان دادم 
میگم به زودی نوبتت میرسه.. 

یک قدرتی به من داد که نمیتونم و نمیشه دیگه برام معنی نداره! 
همه چیز برام شدن داره .. دیگه هیچی برام ارزو نیست و فقط یک هدفه که باید برای رسیدن بهش تلاش کنم.. 

و خدا رو بابت اینکه من رو تو این مسیر قرار داد شاکرم شاکرم شاکرم.. 


  • فریba

اقای همسر به شدت به موسیقی سنتی علاقه دارند! 

از این بحث که ایشون ثانیه ای از وقتشون رو هدر نمیده و هر دم مشغول یه کاریه که بگذریم، بیشتر زمان فراغتش رو به نوازندگی و گوش کردن فایل های موسیقی سنتی ایران و مطالعه و اینا میگذرونه.. 

من هم چون خیلی اهل موسیقی بودم و هستم به شدت از اینکه ایشون هم پایه موسیقی هستند علاقمند شدم و اوایل تشویقش میکردم و اورین و اورین و اینا.. ولی کم کم که دیدم زیادی هی سرش تو موسیقیه دیگه غر غرام شروع شد که تو سازت رو بیشتر از من دوست داری و عشقت اونه و نه من و اون در رو ببند صداشو من نشنوم و اینا :// 

و اینجوری شد که دیگه ایشون زمانی که من خونه نیستم از فرصت استفاده میکنه و تمرین میکنه چون میدونه من حوصله ندارم یکی سه ساعت بشینه هی یه نت تکراری رو تمرین کنه! :))

البته وقتهایی هم که حوصله دارم دیگه خیالش راحته که من چیزی نمیگم در اتاقش بازه و دلنگ دلونگ! منم صبوری میکنم! 

امروز بعد مدتهااااااا به اهنگی که میزد گوش دادم.. اهنگ فوق العاده زیبایی بود و انصافا همسر هم زیبا اجرا میکرد.. یه ساعت و نیم داشت تمرین میکرد در اتافش هم باز بود و من مشغول اشپری بودم و به اهنگ گوش میدادم.. تمرینش که تموم شد و اومد مثلا استراحت کنه وظیفه خودم دونستم بهش بگم که خیلی قشنگ زد و واقعا لذت بردم! 

این بود که از همون تو اشپزخونه که مشغول خورد کردن سیب زمینی بودم گفتم افرین.. خیلی قشنگ بود! 

حیف اون لحظه قیافه ش رو ندیدم که ببینم از تعریف من چه شکلی شد فقط متوجه شدم که همون نیم خیز رو مبل موند و گفت چی؟! 

گفتم اهنگی که زدی خیلی قشنگ بود خیلی قشنگ زدی! 

- واقعا؟ قشنگ بود؟ 

+ آره حال کردم. 

- منظورت اینه که برم سازمو بیارم بزنم دوباره!؟ 

+ (من تو دلم: عجب غلطی کردم!!:))))))))))))) آره عزیزم برو بیار بزن!!!! 

و در حین اینکه رفت سازش رو بیاره گفت البته این اهنگ خودش خیلی قشنگ و گوش نوازه و ارومه برای همین به دلت نشسته .. و منم تعارف تیکه پاره میکردم که نه و تو خیلی خوب زدی و نت رو درست اجرا کردی و اینا!!! 

خلاصه که اقای همسر بسیار ذوق کرد که من بعد مدتهاااااااای طولانی به موسیقی تشویقش کردم!! و من با خودم گفتم چقدر بد بودم من که انقدر فاصله انداختم از اخرین باری که تشویقش کردم تا الان...

لذا از این به بعد تصمیم گرفتم بهش بگم بیا ور دل خودم بشین تمرین کن که من بشنوم.. !! خدایا صبر :))))) 


اخر شب یعنی همین الان که دارم اینو مینویسم به این فکر کردم که چقدر یه جمله مثبت هر چند کوتاه، میتونه تو روحیه یه نفر و چه بسا تو زندگی و تصمیم یک نفر موثر وافع بشه! 

و به این فکر کردم که چقدر ادمها دوست دارند که تشویق بشن و تعریف بشنوند! 

چیزی که من در جلسه اول کلاس یاد گرفتم که اگر میخوای حال کسی رو خوب کنی کافیه بهش لبخند بزنی و یه جمله خیلی کوتاه مثبت بهش بگی، زندگی طرف عوض میشه! اصلا یه حالی میشه.. مخصوصا تو این دوره که کمتر پیش میاد کسی حالش خوب باشه و تو خودش نباشه این جمله ها خیلی خیلی میتونه به خوب بودن حال ادمها کمک کنه.


جمله های کوتاهی که میتونیم بهم بگیم تا حال همو خوب کنیم:

 چقدر موهات قشنگه!            چقدر لباست بهت میاد!                  چقدر کیفت شیکه!              چه مانتوی قشنگی!              چقدر سر کلاس خوب صحبت کردی!                      چقدر به ارائه ت مسلط بودی!                             چه خونه تمیز و شیکی داری!                    عطر غذات تا سر کوچه اومد!                  عطرت خیلی خوشبوئه!                           من عاشق چای های خونه شمام!                                رانندگیت خیلی خوبه!                          خیلی خوش سلیقه ای! از لباس پوشیدنت معلومه!                                 

و خیلی جمله های دیگه .. 


تو اطراف خودتون میتونید به نسبت هر ادمی که اطرافتون هست میتونید حداقل یک جمله پیدا کنید و هر روز به یکی از ادمها بگید.. شک نکنید روی طرف مقابلتون تاثیر میگذاره.. حالش خوب میشه و این حال خوب رو به بقیه منتقل میکنه! :)

  • فریba

اینا رو ببینیدددددددددد ذوق کنیدددددددددد :)))))))))



میخواستم تو این گلدونا کاکتوس های کوچولو بکارم حالا هر کی اینو دیده میگه واااا برای چی به این کوچولویی خریدی؟ وااا خب گل که تو اینا بزرگ نمیشه که! واااا چه حوصله ای داری ! واااا گل مگه ریشه میده اصن تو اینا .. وااااا... 


واااا خب آخه چرا نمیتونیم یکم فقط یکم قدرت ریسکمون رو ببریم بالا! تازه اینکه اصلا ریسک خاصی توش نیست و نهایتا دو تا کاکتوس خشک میشه که اونم من بعید میدونم! 

چرا همش میخوایم کارایی که بقیه کردند رو ما هم تکرار کنیم و هیچوقت دنبال تجربه جدید نمیریم!؟ 


یه کار جدیدی رو دارم شروع میکنم فعلا دارم دوره ها و کلاساش رو میرم .. شاید بعدا اینجا معرفی کردم.. هیچ ربطی به رشته و درس و مهارت و خیلی چیزای دیگه که خیلیا از من دیدن و خبر دارن نداره! 

صرفا به لذت کسب یک تجربه جدیده همین! نهایتش اینه که شکست میخورم و میفهمم اینکاره نیستم! نه؟ 


همسر که بطور غیر رسمی مخالفت خودش رو اعلام کرد و من قانعشون کردم که نمیتونه مانع من بشه و من بیش از پیش مصمم که برم این دوره های رو ببینم و یاد بگیرم.. اخرش اینه که یه چیزی یاد گرفتم که به درد من میخوره! 


بازخوردها متفاوت بود.. طبق روال هر کار نویی، یسری ها تمسخر! یسری ها نا امید و یسری معدود هم تشویق و ترغیب! 


 با تمسخر و تشویش دوستان به هیچ وجه نا امید نشدم.. ولی با تشویق دوستان بسیار مصمم تر تر از قبل شدم :))

  • فریba

1. هوای تهران خیلی الودس.. دوست ندارم برم تو خفگی 😕😕


2. وارد یه جمعی شدم که خیلی خوبن.. باحالن.. باهاشون کیف میکنم و خیلی بهم خوش میگذره.. تنها بدی که داره اینه که اگر همینطوری ادامه پیدا کنه و هی همینطور خوش بگذره، آقای همسر یا من رو طلاق خواهند داد و یا همسر دوم اختیار خواهند کرد😆 😑


3. نمیدونم قبلا گفتم یا نه.. ولی خب میخوام برم از مدیر سابقمون به اداره کار بابت اینکه پول بیمه از حقوقمون کسر کرده ولی بیمه برام رد نکرده یه مدت شکایت کنم.. چون بارها ازش خواستم یا مشکل رو رفع کنه یا پولم رو پس بده و یا بگه حداقل کی درست میشه این بیمه ها! ولی جواب روشنی نگرفتم.. اینه که به قول همسر یکی باید بالاخره جلو این آدم وایسته و اون آدم قطعا منم 😎😎

  • فریba

از پا قدم من بود که امروز تهران بارید هاااا 

قدرمو بدونید :)))))



  • فریba

امروز رفتم به دیدن دختری همنام خودم، البته دیگه دختر سابق نیست و دو هفته ایست که مادر شده و همین بهانه ای شد که برم ببینمش.. 

یه پسر کوچولو با چشمای درشت و کله ای پر از موهای بلند و مشکی!

تو بغلم گرفته بودمش و باهاش حرف میزدم و اونم زل زل منو نگاه میکرد و گاهی زبونشو درمیاورد و دست و پایی تکون میداد!

هیچوقت تا الان به این اندازه هوس مادر شدن نکرده بودم!

انگار حسرتی به دلم مونده باشه که من هم دلم بچه میخواد و در کسری از ثانیه تمام لحظات بارداری و زایمان از ذهنم گذشت .. و چقدر تصورش برام شیزین بود!

ولی امان از این ترس لعنتی .. فکرهای منفی و ترسهایی که از اینده دارم!

 ترس از اینکه مبادا اتفاقی برای بچه م بیفته:

نکنه تو دوره بارداری نتونم مواظب خودم باشم و بجه م آسیب ببینه؟

نکنه بچه م مریض بشه؟ نکنه تصادف کنه؟ نکنه بدزدنش؟ 

اصلا اینا هیچی 

نکنه خودم بمیرم بچه م بی مادر بمونه؟

نکنه....؟ نکنه...؟

و اینا شوخی نیست!

من بخاطر تمام این دلایل از بچه دار شدن میترسم!

  • فریba

دیروز رفتم یه شرکتی برای مصاحبه

دنبال کار پاره وقتم و شرایط کاری این شرکت از همه لحاظ عالی بود به جز حقوقش 😐

هم اونا منو میخوان و هم من کاری رو که توصیف کردند دوست دارم اما سر پرداخت به توافق نرسیدیم.. اخر سر پیشنهاد داد دو هفته ازمایشی با هم کار کنیم بعد اگر شرایط اوکی بود با هم صحبت کنیم.

موقع خداحافظی گفت یه لحظه صبر کن، رفت تو اتاقش و با یه دستمال تو دستش برگشت. دستمال رو جلوی من باز کرد و گذاشت رو میز. یه سنگ مرمری تراش خورده خیلی صیقلی خوشگلی وسط دستمال بود.

گفت ما یه پروژه داشتیم کربلا برای حرم امام حسین انجام میدادیم. سنگ حرم امام حسین رو موقع تعویض میشکنن تیکه های کوجیک میکنن و نگین میکنن هدیه میدن. یسری که ما رفتیم بهمون هدیه دادن این نگین ها رو.

با حسرت گفتم واقعااا؟؟ این سنگ حرم امام حسینه یعنی؟؟؟ چه زیباست.. چه حوبه .. خوشبحالتون... 

نگین رو کذاشت جلوی من و گفت بله. این هم گویا قسمت شما بوده!! 

با تعجب کفتم این رو به من هدیه میدین یعنی؟؟؟

گفت خیر. هدیه نیست. قسمت شماست! خیر باشه براتون انشالله.

واااای اگر بدونید چه ذوقی کردم 😍😍😍


حالا دنبال یه نقره ساز مطمین میگردم که بهش بدم یه انگشتر خوشگل بسازه. هر چند نگینش چون بزرگه انگشتر بزرگی هم میشه ولی خوشگله. ارامش خاصی بهم میده وقتی دستم میگیرمش.

شاید هم هدیه دادم به مامان.. چون وقتی بهش گفتم چنین هدیه ای گرفتم از خوشحالی پشت تلفن بغض کرد...


امشب به این نگین نگاه میکردم و در مورد همکاری با اون شرکت فکر میکردم... به اینکه چی شد من به این شرکت دعوت شدم و اینکه چقدر دودلم سر همکاری با اینکه کارش و محیطش خیلی خوبه ولی واقعا حقوقش کمه! هر چند من خدا رو شکر نیاز مالی ندارم و این رو همون لحظه اول بهشون گفتم که فکر نکنند من برای پول دراوردن کار میکنم. از طرفی هم خب دوست ندارم ارزش خودم رو بیارم پایین.. 

ولی میگم شاید این هدیه پیامی برای من داره که من باید بهش فکر کنم! 

نظر شما چیه؟


 


  • فریba

این دونه ها رو بیشتر از سه ماه بود کاشته بودم تو گلدون و گذاشته بودم پشت پنجره که نور بخورن، دریغ از یه تکون امیدوار کننده! 

چون این دونه ها نهایتا بعد یه هفته ریشه میزدند و رشد میکردن به سرعت ولی تو خونه من نه ریشه زدند نه رشد کردند و نه حتی خشک شدند! همونطوری بی حرکت بودند.. 

هوا که یکم سرد شد و میخواستم پرده ها رو کامل بکشم، جای این گلدونا رو هم عوض کردم که یوقت پرده بهشون گیر نکنه بیفتن این بود که اوردمشون تو اتاق و گذاشتم لبه کتابخونه که هم نور داشت و هم پایینش شوفاژ بود، 

بعد دو روز شد اینی که میبینید! 

به سرعت ریشه زد و سبز شد رشدش کاملا محسوسه و به چشم میاد که داره بزرگ میشه 

 و من چقدر اولش ذوق کردم و بعدش ناراحت که بیچاره رو چرا گذاشتم تو سرما که اینطوری بشه! چرا از اول نتونستم حدس بزنم شرایط رشدش مناسب نیست که هیچ حرکتی نمیکنه! 


پ.ن 

ما ادمهام همینیم! 

اگر تو موقعیت درستی که مناسبمون هست قرار نگیریم، نه پیشرفتی و نه حتی پسرفتی! نابود هم نمیشیم فقط درجا میزنیم! مثل اون 4 سالی که من تو اون دانشگاه کوفتی کار کردم، البته دو سال اولش خوب بود خیلی ولی دو سال دومش دیگه جای من نبود و من خیلی دیر فهمیدم!! 



  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۲ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۳۵
  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۹ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۳۰
  • فریba

عاقا ما نیاز به یک تغییر و تحول اساسی داریم!!

هر چی فکر میکنم هیچی به ذهنم نمیرسه که چطور یه تحول به خودم و زندگیم بدم. 

اول فکر کردم برم مسافرت دیدم تو این سرما کجا بریم. تازه سرما به کنار وسط این همه درس و امتحان و ... عه! 

بعد فکر کردم بیام خونه والدین گرامی که فعلا اومدم و لنگر انداختم یه ده روزی هست!! 

بازم متحول نشدم! 

از بس هوا سرده نمیذاره ادم به برنامه های متحول کنونش برسه. 

اگر راهکاری به ذهنتون میرسه بگین من چکار کنم یک از این خلصه دربیام! 

دارم افسرده میشم کم کم!

.

.

.

راستی 

اصلش میخواستم اینو بگم: 

در راستای خارج از شدن از این حالت، تصمیم گرفتم برم موهامو فر کنم اونم موقت.. نهایتا یه ماه بمونه 

لطفا تجربه هاتون رو با من در میون بگذارین 

چکار کنم چکار نکنم 

ممنونم میشم 

:* :* 




بعدا نوشت: 

چقدر خوبه ما دخترا کلی کار مخصوص خودمون داریم برای سرگرم شدن و متحول شدن! 

خرید لوازم ارایشی 

مو رنگ کردن 

ارایش کردن 

لاک زدن 

لباس های رنگارنگ خریدن 

جوراب های رنگی 

گل سرای رنگی 

بدلیجات 

و کللللللللللللی چیزای دیگه که میتونه سیم ثانیه روحیه مون رو عوض کنه! 


میگم اقایون اینجور مواقع چه میکنند؟!


  • فریba

در راستای اهداف عالیه و خط مشی برنامه ریزی کوتاه مدت چند ماه و نیل به اهداف تعیین شده در برنامه ریزی بلند مدت 5 ساله، بنده در حال ترک فضای مجازی هستم!!! :)))


و در گام اول تلگرام رو از روی سیستمم پاک کردم که موقع درس خوندن هی نرم چک کنم!! 

در گام دوم خیلی از گروههایی که داشتم رو لفت دادم! 

و در گام سوم همون گروههای هم که هستند کمتر سر میزنم.. یهو میبینی یه هفته شده من اصلا به گروهها و کانالها سر نزدم و این خودش یعنی یک موفقیت ت ت ت ت!! 



  • فریba

یه تصمیم بزرگ گرفتم 

اون هم اینکه حضورم رو در فضای مجازی کمتر کنم! (البته این وبلاگ و کانال عکسهام مستنثنی است)

خیلی کله م تو تلگرام بود. 

الان با این حجم مشغله میطلبه حضورم کمتر بشه. 

اولش میخواستم تلگرام و حذف کنم میدونستم نمیشه! :||

تصمیم گرفتم حضورم کمتر بشه. 

اولین قدم هم این بود که از کانالهای خبری که توشون فعالیت میکردم بطور نامحسوس لفت دادم! 

دومین قدم هم اینه که وقتی میرم میبینم حجم پیامهای یه گروه بالای بیست سی تاست خیلی راحت کلیر هیستوری میزنم و خلاص! قبلنا فورا میزدم ببینم من نبودم چه خبر بوده! مخصوصا اون گروههایی که پیامهاش میرفت بالای 300- 400 که تا دونه اخرش پیام رو میخوندم!!!! 

باشد که رستگار شویم!!!

  • فریba

هنوز نه اول مهر شده و نه دانشگاه رسما آغاز به کار کرده و نه تائید نهایی قبولی  ما تو آزمون دکترا اومده!

کلا 8 واحد داریم و تا الان سه جلسه رفتیم کلاس. 

یک خروار کتاب و تمرین و درس و .. دادن برای هفته آینده فقط!

یعنی جوری برامون برنامه ریختن، گلاب به روتون دستشویی میری باید لپتاپ دستت باشه کد بنویسی!!! 

والا به خدا! 

من نخوام از این رشته دکترا بگیرم کیو باید ببینم!؟ 

من نخوام درس بخونم کیو باید ببینم؟

من نخوام با این اعداد و فرمول های مسخره بازی کنم دقیقا کیو باااااید ببینم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



  • فریba

حدودا دو هفته ای میشه که نتایج دکتری اعلام شده 

اسم من هم جزو لیست قبول شدگان هست

دکتری یه رشته خیلی خوب تو یه دانشگاه معتبر دولتی و از همه مهمتر روزانه! 

یعنی چیزی که به قول دوستان و آشنایان، هزاران نفر آرزوش رو دارند!

همه خوشحالن به جز من! 

کسانی که کمی دورتر بودند به تبریکاتشون با یه لبخند و تشکر جواب میدادم 

و کسانی که نزدیکتر بودند در ازای تبریکشون یه "برو بابا" تبریک چی!!! 

و کسانی که خیلی نزدیک تر بودند (مثل خانواده و بویژه آقای همسر) یه تبریک و یه پیگیری ثبت نام برابر بود با پاچه گرفتن که بس کن دیگه! چقدر هی تبریک میگی و خانم دکتر دکتر میگی! عه!!! 


خلاصه که اینطوری! 

نه اشتیاقی دارم برای ادامه تحصیل، و نه برنامه ای برای دکتری و نه علاقه ای به حداقل 5 سال درس خوندن تو این رشته! 

دوست دارم کار کنم و برم دنبال علاقه و هنر و تفریح و به معنای واقعی زندگی بپردازم! 

حتی دوست دارم برم تغییر رشته بدم برم یه رشته متفاوت بخونم!

از طرفی فرصت هایی پیش روی آدم قرار میگیره که آدم نمیدونه باهاش چکار کنه! 

....

من الان حداقل یک هفته و حداکثر 20 روز وقت دارم برای اینکه برم سایت دانشگاه و برای ثبت نام دکتری تعهد بدم! ولی دستم به کیبورد (منظور همون قلم سابق هست) نمیره! 

با توجه به توصیه دوستانه اساتید که بیجا میکنی انصراف بدی، من دارم فکر میکنم که بالاخره با این خلعتی خلیقه چکار کنم!


*پی نوشت:

شاید الان بگید خب دختر مرض داری بیخود ازمون دکتری شرکت میکنی بعد قبول میشی دوباره میری میخونی ازمون تخصصی هم شرکت میکنی و باز قبول میشی و باز میری مصاحبه هم میدی که باز قبول بشی! خب اون موقع که جیک جیک مستونت بود فکر میکردی قبول بشی چه گلی باید به سر بگیری!؟ 

الانم خربزه خوردی.... پای لرزش ...! آره!!!

 


  • فریba

شواهد و قراین حاکی از این است که:

نتایج دکترا دولتی اعلام شد. 

و گویا بنده نیز در یکی از دانشگاههای بسیار معتبر کشور!!!! و آن هم در مقطع روزانه دکترا قبول شدم!!!!!! 

:|


نمیرسم پیام تبریک ها رو جواب بدم!

ولی نمیدونم چرا هیچ حسی ندارم! 

اصلا خوشحال نیستم!

چیه مگه!


  • فریba

دارم تو تلگرام با مامانم خاله زنگ بازی درمیاریم! 

خیلی میخندم :)))

الان دارم در مورد مهمونی دیشب حرف میزنم!

چی خوردیم و چی پوشیدم و کی رفتیم و کی اومدیم! 

خیلی با حاله! 

آخه من اینجوری نیستم اصلا! 

مامانم داره کیف میکنه که الان دارم مثل یه دخترررررررر باهاش حرف میزنم!! :))))))



  • فریba

دارم از اول آنچه که اتفاق افتاده از اول تا کنون رو مینویسم. 

البته اگر شرح وقایع خوب یادم مونده باشه! 


اول دارم همه ماجرا رو از دید خودم مینویسم، و بعد تو همون پستها دیدگاه آقای همسر رو هم خواهم نوشت! 

خودم وقتی بهش فکر میکنم خیلی خنده م میگیره! :)))))


تا چند جلسه اول دیدگاهها و برداشتهامون متفاوته ولی بعدش دیگه راهمون یکی میشه. 



  • فریba
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۴ آذر ۹۴ ، ۱۵:۵۸
  • فریba

تصمیم گرفتم در قدم اول پستهای بد این وبلاگ رو پاک کنم!!

پستهایی که وقتی میخونم خاطره خوبی به ذهنم نمیاره! یا ممکنه اصلا خاطره ای به ذهنم نیاره!


بعدش 

از روزهای خوب دو نفری مینویسم :)))



  • فریba

اوووووه 

چه گرد و خاکی گرفته اینجاااا

سلاااااااام 

کسی اینجا هست!؟

دلم تنگ شده بود!

خیلی وقته میخوام هی بیام یه چیزی بنویسم ولی مشغله های کاری و ذهنی و از همه مهمتر زندگی متاهلی به من این فرصت رو نداده!

ولی میخوام دوباره بنویسم!

اول باید یه نظمی بدم به موضوعات و ارشیو وبلاگ و بعد بیام از اول همه چی رو تند تند تعریف کنم تا برسم اینجایی که الان هستم!

:) 



  • فریba

یه سوال متاهلی!

میگم زن و شوهرایی که مدام ور دل همدیگه دارن پچ پچ میکنند و یا اینکه وقتی از هم دورند یک ثانیه گوشی از دستشون نمیفته، چی میگن بهم!؟

نه خدایی؟

ما چرا ده دقه ای حرفهامون تموم میشه پس؟؟ 

:))





  • فریba

هفته پیش با خبر مامان شدن یکی از دوستای نازنینم، 

یهو یاد این پست وبلاگم افتادم! 


اگر یکسری یکهویی های ناراحت کننده رو کنار بگذارم، 

امسال تا الانش سال خوبی بوده، 

پر از خبرای خوب و شادی بخش. 

یا حداقل بهتره بگم بدون اتفاقات بد... 



من منتظر خبرها و اتفاقات خوب 6 ماه دوم سال هستم! 


امسال سال خیلی خوبیه، چون من اینطوری خواستم! :))


  • فریba

کلی حرف دارم برای گفتن!

ولی دستم به نوشتن نمیره،

از روزهای آشنایی مون، از حرفهامون، از حس هامون،

از نامزدی، از عقد،

از دوران مجری، از متاهل شدن،

 از حس مشترک شدن مسیر زندگی، از حس همسر بودن،

از این روزها، از اون روزها...!

 

همه میپرسن الان که متاهلی چه حسی داری!؟

وقتی بهش فکر میکنم نمیدونم بگم چه حسی دارم! یه چند تا حس با هم که نمیتونی مزه هیچکدومشون رو غالب بدونی! قاطیه فعلا!!

 

تنبل شدم!

خیلی وقته نمینویسم و این خوب نیست!

 

باید فرصت کنم خیلی چیزها رو خیلی حرفها رو خیلی خاطرات رو ثبت کنم.

 

 

این روزها با وجود تمام نگرانی ها و استرس هاش،

ولی روزهای قشنگیه...

دوستش دارم.

:)

 

 

  • فریba

22  مرداد 1394 .... 

.

.

.

.

 ..... 



  • فریba
بانك اهداكنندگان غير خويشاوند